قرن 21 پایان ایدئولوژی سلطەگرایانە احزاب و دولت‌ها / 8

مر 16 بهمن 1390

بخش دوم / 5

تاریخ ایمان به قدرت سیاسی (دولت) / 4

زمانیکه عبادت کنندگان سلطەگری به خود جرات میدهند اینگونه به انسان و انسانیت توهین کنند و آن را عقیده و باوری مقدس بشمارند آنگاه مشخص میشود که چگونه هدف از این مزخرفات رمه شبانی، صرفا میتواند در خدمت افراد بیمار و جاەطلب قرار گیرد و چه نمادی بالا تر از قدرت دولتی میتواند تداوم الگوی این قدیسان دیوانه باشد. آنچه که ما امروزه در تدوین قوانین حقوقی دولت جمهوری مدرن مشاهده میکنیم میراث اندیشه سیاسی تاریخ همین قدیسان مرگ، جهالت و زن ستیزی است که به تنظیمات ساختاری حقوقی و کشوری ارسطویی و افلاطونی رُم باستان باز میگردد.

پس دولت کالبدی الهی دارد و احزاب باید در جان او بدمند تا پایدار و جاودانی بمانند. امروزه ایمان به وحی و شعار ناجی گری و برگزیدگی دقیقا از همین سنت امانت داری تاریخی به ارث رسیده است و میتوان فهمید چه تیپ از افراد بی مایه و تحقیر شده در هیجان دست یافتن به قدرت سیاسی، لذت سادیستی مسئولیت اختیار همیاری زندگی آزاد انسان ها را در چنگ خود میخواهند، آن هم تحت عنوان یک دوران گذار تاکتیکی از هستی زیستی تا روز موعودی موهوم. آیا این صرفا از رشد بی شعوری شهوت پرستانه آن ها در نوع نگاه شان به زندگی بر نمی خیزد؟ آن گونەای که دکتر خاویر کرمنت در کتابش به نام بیشعوریمطرح میسازد. کتابی اینترنتی که به صورت یک طنز روانشناسانه در ایران بسیار فراگیر شد. او بیشعوری را خطرناکترین بیماری از نوع اعتیاد میداند. دکتر کرمنت میگوید من خودم بیست سال در بیشعوری زندگی کردم. در بیمارستان که کار میکردم از دستور دادن به پرستاران و توپ و تشر زدن به دیگران لذت میبردم خود را آدم مهم و با پرستیژی میدانستم هر چه برای موقعیت برترم از دیگران میخواستم به آن دست می یافتم کاری میکردم که دیگران مطابق میل من رفتار کنند همیشه فکر میکردم این ها خصوصیات مثبتی به نشانه اعتماد به نفس میباشد. افتخارم این بود که میتوانستم قبل از اینکه دیگران علیه من کاری کنند من علیه آن ها اقدام کنم. از همان دوران دبیرستان یاد گرفته بودم که چگونه صدای وجدانم را خاموش سازم. از این نظر آدم های بی شعور، بسیار وقیح و قدرت طلب هستند و از تسلط بر دیگران لذت می برند و ذرەای شرم و پشیمانی حس نمیکنند و قربانی شان را خوار و بیچاره میکنند. بی شعوری مرض وقاحت و سواستفاده از دیگران است. دیوان سالاری دولت، جایگاه بیشعوران است. دکتر کرمنت مینویسد: درمان بیشعوری نیاز به شهامت زیادی دارد و چاره دیگری برایش وجود ندارد. دیر یا زود زندگی در مقابلت قد علم میکند و میگوید که تو بیشعوری، شما هم در مقابل، تکذیبش میکنید، لگدش میزنید، لعنتش میکنید، سرش فریاد میزنید، کتکش میزنید، با او جر و بحث میکنید، سعی میکنید فراموشش کنید و فحشش میدهید. اما زندگی جا نمیزند. یا شما قبل از آنکه او به حسابتان برسد به حساب خود میرسید و یا او به حساب شما خواهد رسید (ترجمه، محمود فرجامی). متاسفانه دکتر کرمنت موضوع بیشعوری را چنان به دیگر عرصەهای اجتماعی و شغلی تقلیل میدهد که مطلب جنبه شخصی و نازلی به خود میگیرد اما خواندنش بی مزیت نیست.

هومبرت کارشناس دربار الهی در سال 1058 می نویسد: آن کس که بخواهد، به درستی و سودمندی، مقام روحانی و امپراطوری را با یکدیگر بسنجد، خواهد گفت که روحانی در کلیسا به روح، و قلمرو امپراتوری به جسم مانند است، زیرا آن دو یکدیگر را دوست میدارند، به یکدیگر نیاز دارند و به ضرورت یکدیگر یاری میرسانند. اما همچنان که روح بر جسم اشراف دارد و بر آن فرمان میراند، مقام روحانی نیز، مانند آسمان بر زمین، بر مقام امپراتوری برتری دارد. پس روحانی باید مانند روح، راهنمای عمل باشد، و آنگاه، شاه همچون سر، به دیگر اعضا فرمان خواهد راند و در صورت ضرورت بر آنان پیشی خواهد گرفت. هم چنان که شاهان باید تابع روحانیون باشند، عوام الناس نیز باید برای صلاح کلیسا و کشور از شاهان تبعیت کنند (ص 267). دولت نهاد قانون اخلاقی جامعه شمرده میشود حتا اگر سکولار هم خطاب شود قادر نیست از ماهیت مذهبی و پدرسالارانه آن چیزی بکاهد همان طور که خانم یوگنیا آلباتس نوشته است که اسقف های روسی در زمان استالین اصولا از ماموران پلیس امنیتی چکای لنین (کا.گ.ب) بودند (دولت در دولت، ترجمه مهدی پرتوی). امروزه این لباس اخلاقی دینی در تفکر و تعصبات کلیشەای همه احزاب و قدرت ها حضوری آشکار دارد و نه صرفا در ظاهر عمامه و عبا، بلکه در چهره انواع دولتهای نئولیبرالیسم یهودی، مسیحی، اسلامی، کمونیستی، سکولار، دمکراتیک در هم ادغام شدەاند تا در دیانت قدرت دولتی، با عظیم ترین ابزار مخوف ضد بشری، میلیون ها آزادیخواه را کنترل و اصلاح کنند و میلیون ها نفر را هم از ترس و درماندگی با کمی رفاه مادی و پرستیژ کاذب، عملا وابسته، مطیع و ستایشگر قدرت خود نگهدارند. محور اصلی تمام آموزشگاەهای غرب همچنان در تبلیغ و ترویج این عقلانیت ابزاری پدرسالاری سیرمیکند. در اروپا با سرمایەهای شیوخ و رجال اسلامی هزاران مسجد برپا شده و ساخت بزرگترین مسجد در آلمان در توجیه ایجاد شغل و جذب سرمایه دردسر آفرین شده است. در آمریکا مذهبیون بزرگترین قدرت مالی و سیاسی هستند که با هزاران شبکه رادیویی، تلویزیونی و ماهوارەای، جوانان را به آرامش و سجده حکومت الهی میخوانند و بی آنکه مالیاتی بپردازند از پستوی لانه خدایی شان فساد، تجاوز ، وطن پرستی، جهل و سرمایه را موعظه میکنند.

قدرت سیاسی که ارسطو و افلاطون آن را به طور طبیعی از آن خدایان امپراطوری میدانستند این بار جوازش را لطف الهی مسیحیت صادر میکند و به آن مشروعیت زمینی می بخشد

آیا همه این توصیفات ستایش انگیز از ضرورت وجودی قدرت سیاسی، همان مزخرفاتی نیست که حتا فیلسوفان قرن 19 در عصر شکوفایی دولت مدرن باز به خورد مردم میدادند. ماکس وبر پایه گذار جامعه شناسی مدرن با همه انتقاداتش از خشونت دولتی نهایتا گفت راه خروجی از این دولت دیوانسالار نیست و در نهایت نماینده پارلمان آلمان شد. مارکس ماهیت دولت را ارتجاعی خواند که باید سرنگون شود اما گفت ناچاریم برای مرحله گذار به طور تاکتیکی از آن بهره مند شویم تا روز موعود کمونیسم. لنین که عشق قدرت آهنین بود دولت را درسته بلعید که مبادا ذرەای از آن به کسی رسد و بعد گفت، تا زمانیکه دولت وجود دارد صحبت کردن از آزادی فقط مهملات است زیرا تنها هدف دولت کارگران، سرکوب بی وقفه بورژوازیست و هر انتقادی به دولت پرولتاریا را با مشت آهنین جواب خواهیم داد و شعارش اطاعت از دولت کارگری تا روز محو شدنش” (آیا منظور محو همه کارگران و یا هر مخالفی نبود؟) که دیگر طبقەای وجود نخواهد داشت بود! نتیجه اینکه در آخرت تنها یک ساختاردولت کمونیستی بدون تنوع حیات زیستی در آن باقی میماند. استالین هم گفت دولت کارگران چنان باید مقتدر و بزرگ شود که دیگر نیازی به وجودش نباشد احتمالا منظورش از بزرگی، دولت پلیسی چکا بود که از وجود کارگران بی نیاز میشود. مائو هم، چنان رک و پوست کنده گفت، ما تازه در اول راه انقلاب کمونیستی هستیم تا رسیدن به دمکراسی پارلمانی دولت آمریکا راه طولانی ای در پیش داریم. عجبا !!

از سده 13 و 14 بتدریج فرایند عرفی کردن قدرت سیاسی آغاز میگردد یعنی ساختار دولت باید در نظم و کنترل امور دنیوی و کشوری حرکت کند ضمن اینکه جوهره دیانت الهی را در خود حمل میکند حتا مهم نیست که رهبران حکومت تا چه حد خودکامه، متدین و کافر باشند زیرا برگزیدگی در قدرت و هدایت مردم امریست که در سایه الهی قرار گرفته است و داوری آن از آن پس نه با کلیسا بلکه در رساندن تودەها به روز موعود خواهد بود و روحانیون تنها مردم را به بردباری، اطاعت و دوری از عصیان و شورش علیه اقتدار دولت وقت دعوت میکنند در واقع کلیسا به درستی ماهیت بقای خودش را در ضرورت وجود همزادش یعنی ساختار دولت به روشنی حس میکند چون هر دو از یک سرچشمه اقتدار نظم الهی در رهبری مردم بهره می جویند. این جا تجلی اراده خداوند نه لزوما در کلیسا بلکه در ساختار قدرت دولتی در اشکال مدرنش نمایان میشود.

بازی های فیلسوف منشانه ایده آلیستی و یا ماتریالیستی در دنیای حقیقی زندگی معاصر با تجربه دیرپای گذشته صرفا تفسیریست بر تفسیر ذهن دیگری که میتواند موضوعی پنداری و تخیلی باشد. مهم این است که انسان ها در فعالیت زندگی چگونه در کوچه، محله، همسایگی و محیط کار از حقوق آزادی یکدیگر دفاع میکنند و چگونه هنرمندانه، ارتباط همبستگی شورایی شان را خلق میکنند. زنان و مردان جنبش چیاپاس در جنوب مکزیک که در سال 1994 جنبش مقاومت شورایی را هنرمندانه در کلیت مناسبات زندگی اجتماعی شان دامن زدند برآمده از شعور و همبستگی عاطفی قوی آن ها بود و کل جنبش جهانی را به تمجید وا داشت. اکثر این بومیان سواد مدرسەای نداشتند اما مملو از عشق و همدردی بودند. آن ها از ذره ذره تجارب شفاهی تاریخ مبارزاتی گذشتگانشان بهره بردند چیزی که ما شدیدا در ایران کم داریم زیرا احزاب هرگز علاقەای به تجارب مستقیم مردم دردمند و حاشیه نشین و بومی نداشتەاند. مردمی که زیر فشار فقر، چنان زندگی شان در گرو یک لقمه نان بوده که خواست ها، درد ها و تجاربشان به فراموشی سپرده شده است. هر انسانی به گونەای متفاوت تخیلات و احساساتش را می آفریند میتواند به تاثیر از هر فلسفه، نظریه، دین، آیین و تفکری باشد و به شادابی و پویایی زندگی شورایی بیفزاید مهم این است که در جهت رشد شیوه و تفکر مساوات جویانه و آزادیخواهانه خود و دیگری کوشا باشد. شاید نگاه باستانی انسان های برده شده به ناشناختەهای هستی شناسی در مقایسه با امروز بسیار محدود بود اما مبارزه آن ها برای آزادی از اسارت سلطه، از فرایند طبیعی هویت روشن ترانسانی اش تا به امروزنمیتوانست جدا باشد. مارکس به لحاظ ذهنی آینده کمونی را حس کرد اما شخصیتا ساختار شکن نبود و تئوری هایش را نهایتا در جهت فریبندگی جاذبه قدرت سیاسی دولت فرموله کرد. اکثر کسانی که امروزه دیوانسالاری پلیسی جنون آمیز جنایت، کشتار و تخریب زندگی زیستی را بر مردم اعمال میکنند اتفاقا بسیار ماتریالیست هستند زیرا در ذهن که نمیتوان سوداگری و حکومت کرد. هگل در ذهن فلسفی اش یک چالش فکری تخیلی راه میندازد بی آنکه راه ریاضت و یا تارک دنیایی را جستجو کند اما در عمل سیاسی اش، مبانی ساختار مدرنیسم سرمایەداری را پی ریزی میکند. این گفتمان های بی سر وته فلسفی که انسان ذاتا خودخواه و جاەطلب است یک سیاست و شگرد مذهب گونه تاریخی است که صرفا میخواهد گرایش بیماری سادیستی شخصیت خویش را توجیه کند این خصیصەها برآمده از ماهیت ساختار خشونت دولتی است که دائما ناامنی، بی اعتمادی، رقابت و بی عاطفگی را در جامعه گسترش دهد.

بخش دوم – ناتمام


Advertisements