نا بۆ جەنگ و بۆربۆڕینی شارچییەتیی ڕامیاران و دەسەڵاتداران و كۆمپانییەكان !

نا بۆ جەنگ و بۆربۆڕینی شارچییەتیی ڕامیاران و دەسەڵاتداران و كۆمپانییەكان !

ئێمە ئەناركیستەكان، وێڕای پێداگریمان لەسەر سەبەخۆیی [ئۆتۆنۆمی] خۆبەڕێوەبەرایەتی ناوچە و كۆمیونیتییەكان و یەكێتی و یەكگرتنەوەیان لەسەر بنەمای فێدراڵی لە فێدراڵییە ئازادەكان و دواجار لە كۆنفۆفێدراڵییە سەرتاسەرییەكاندا، بە توندی دژی ھەوڵی جیاوازیكارانە و ناوچەگەرێتی و شارچییەتی ڕامیاران و دەسەڵاتداران دەوەستینەوە، چونكە ئامانجی ئەوان دابینكردنی ئازادی تاك و كۆمەڵ نییە لە ھارمۆنییەكی فیدراڵیدا، بەڵكو یەكلاكردنەوەی جەنگی دەسەڵاتخوازانەی چل [٤٠] ساڵی ڕابوردووی پارت و گروپە ناسیونالیستەكانی كوردە، كە لە خوڵەكانی پێشوویدا [ساڵی ١٩٦٣ تا ، ١٩٧٦ تا ١٩٨٨، ١٩٩٤ تا ١٩٩٨١٩٧٤] شكستی خواردووە.

بە بۆچوونی ئێمە جەنگ و ململانێی نێوان جەلالییەكان و نیئۆجەلالییەكان و مەلاییەكان و پارتە لاورگەكانی دیكە، ھیچ پەیوەندی بە ژیان و داخوازی و خەونی ئازادیخوازانە و یەكسانیخوازانە و دادپەروەرییخوازانەی تاك و دانیشتووانی ھەرێمی كوردستانەوە نییە، بەڵكو تەنیا پەردەپۆشكردنی جەنگی ئابووریی كۆمپانییەكانی نۆكان و وشە و كۆڕەك و …تد و دەسەڵاتی بنەماڵەیی و بۆربۆڕینی ڕامیاریی و پارتایەتییە.

لەبەرئەوە ئەركی ھەموو ئازادیخوازانە كە دژایەتی ھەوڵی ڕامیارەكان بە زەرد و سەوز و سوور و شین و بۆرەوە، بەگشتی بكەین و بوارنەدەین كۆمەڵگە بەسەر بەرەكانی دەسەڵاتخوازیی و مشەخۆریی خۆیاندا دابەشبكەن و ھەروەھا ئەركی ھەموومانە كە دژی خێڵچییەتی و ناوچەگەریی و شاڕچییەتیەكەیان بوەستینەوە …

سەكۆی ئەناركیستانی كوردستان
١٥ی نۆڤەمبەری ٢٠١٣

anarkistan@activist.com
http://www.anarchistan.tk

لنین دوست کارگران نبود!

لنین دوست کارگران نبود!

نقدی بر نوشته هایی از محسن حکیمی و ناصر اصغری

مجلّه آرش شماره ی ١٠٩ (فروردین ١۳۹٢ – آوریل ۲٠١۳) ویژەنامەای را با عنوان «مبارزه تدافعی طبقه کارگر» و سوتیتر «شرایط تبدیل آن به تهاجم و وظایف پیشروان کارگری» منتشر کرد. در این ویژەنامه پنج پرسش مطرح شده است و چند تن از فعالان جنبش کارگری و از جمله محسن حکیمی به آن ها پاسخ داده اند. ناصر اصغری در نوشته ای با عنوان «دشمن لنین نمی تواند دوست کارگران باشد» به تاریخ ١٠ نوامبر ٢٠١۳، تلاش کردەاست تا پاسخ های حکیمی را بررسی کند.

نوشتەی پیش رو قصد دارد، در سطح یک مقاله، پس اجمالی، هم پرسش های «آرش»، هم پاسخ های حکیمی و هم نقدگونەی اصغری را از نظر بگذراند و نقدی بر هر سه باشد.

از آن جایی که پرسش های آرش، پاسخ های حکیمی و نقدگونەی اصغری دارای یک الگوواره هستند که آن را می توان در پایبندی به مارکسیسم جست و جو نمود، لازم است به قول معروف سنگ ها را در همین سطور نخستین واچید.

ستم دیدگان و استثمارشدگان در طی سدەهای دراز همواره علیه زورگویان و استثمارکنندگان به پا خاستەاند و با شورش و انقلاب خواستار جامعەای آزادتر و برابرتر شدند. هر چند هنوز در گوشه و کنار جهان بردەداران و زمینداران بزرگی هستند که به ستمگری و استثمار ادامه می دهند، امّا پس از انقلاب بزرگ فرانسه در سال ١٧۸٩، سرمایه داران به ستمگران و استثمارکنندگان غالب تبدیل شدند و اکنون سراسر جهان را، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، در اختیار خود دارند. پس امروز بیش از هر برهه ی دیگر تاریخ مسئلەی تغییر برای رهایی نوع بشر و استقرار جامعەای برابر و آزاد در دستور کار قرار دارد. امّا میان داشتن آرمان آزادی و برابری و گام برداشتن برای استقرار آن ها و به وجود آوردن جامعەای آزاد و برابر راه هنوز دراز است و دشواری ها بسیارند و کاری ست کارستان. به ویژه این که امروز ستم گران و استثمارکنندگان یا در یک واژه سرمایەداران، بیش از پیش گستاخ و یکه تاز شدەاند و نه فقط هر روز جیب های گشادشان را پرتر از دیروز می کنند، بلکه دستاوردهایی را که طبقەی کارگر به ویژه از رویداد شکوهمند کمون پاریس در سال ١٨۷١ بدین سو با مبارزاتی جانانه کسب کرده است از اوبازمی ستانند. فرقی نمی کند که این سرمایەداران چه جامەای بر تن دارند. آنان می توانند دولتی به نام جمهوری اسلامی ایران با ولی فقیه بر رأسش یا دولتی به نام جمهوری خلق چین با نظام تک حزبی کمونیست یا دولتی با نام ایالات متحدەی آمریکا با نظم دو حزبی، با چند تار مو اختلاف، داشته باشند، آنان می توانند دولتی به نام جمهوری کوبا یا جمهوری دمکراتیک خلق کره داشته باشند که قدرت از برادری به برادری و از پدری به پسری می رسد!

امّا به راستی چرا نظم غالب ستمگران و استثمارکنندگان توانسته است بیش از دو سده دوام بیاورد؟ چرا امروز آنان چنین بی شرمانه به دستاوردهای کارگری یورش می آورند؟ چرا بیش از یک سده و نیم، از کمون پاریس بدین سو، که کارگران و دیگر اقشار ستمدیده رودررو با سرمایەداران و به بهای فدای جانشان، چه در میدان های نبرد و سنگرها و چه در کارخانەها و محلات جنگیدەاند هنوز این نظم سرمایەداری ست که دست بالا را دارد؟ چرا پس از این همه نظریه پردازی ارزشمند از مارکس و باکونین گرفته تا ده ها و صدها نفر دیگر علیه نظم سرمایەداری، هنوز نوع بشر در بند و اسارت است و چشم انداز آزادی و برابری این چنین دور و دست نیافتنی می نماید؟

دو علّت اساسی برای وضعیت موجود هست. یکم این که طبقەی سرمایەداری همچنان با استفاده از منابع عظیم مالی که دارد فقط با جنگ، کودتا، توطئه یا در بهترین حالت برگزاری انتخابات خودش را حفظ نکرده است. این طبقه دارای ارتشی بزرگ از روشنفکران، فیلسوفان، روزنامەنگاران، انواع و اقسام خبرگان، متخصصان و استادان، نهادها، تشکلات و سندیکاها ست و با استفاده از رسانەها، کتاب ها، فیلم ها و هزاران ابزار دیگر جلوی شکل گیری هرگونه آلترناتیو انقلابی را می گیرد و برضد آن عمل می کند و اگر لازم ببیند آن را به خاک و خون می کشد. از آن جایی که این علّت موضوع نوشتەی پیشرو نیست، از بسط بیش تر آن اجتناب می کنیم. امّا علّت دوّم به جز این نیست که بیش از نیمی از این یک سده و نیم مبارزەی کارگری جهانی در توّهمی گذشت که نامش «اردوگاه سوسیالیسم» یا «سوسیالیسم واقعاً موجود» بود که اتفاقاً حکیمی به درستی از آن به عنوان لنجزار سرمایه داری دولتی – حزبی نام می برد. امّا این لجنزار از آسمان نازل نشد و نتیجەی یک رشته نظر و عمل بود. حکیمی نیز خوب می داند که این لنجزار چگونه پدید آمد، ولی آن جایی اشتباه می کند که نظریەی لنین را «تحریف کامل نظریەی مارکس و انگلس در بارەی “حزب طبقەی کارگر” » می داند. در حالی که حزب بلشویک لنینی با برخورد مستبدانەی مارکس در انترناسیونال اوّل و اخراج باکونین و تحمیل انشعاب به این تشکل بین المللی کارگری قرابت های فراوانی داشت. همین جا باید به این نکته اشاره کرد که ناصر اصغری در نقدگونەاش به حکیمی ادعا می کند که انترناسیونال اوّل هم یک «حزب طبقەی کارگر» بود. اصغری ظاهراً هنوز تفاوت یک تشکل با نظرات گوناگون و گاهی متضاد و یک حزب سیاسی که دارای خط و برنامەی واحدی ست را نفهمیده است. از قضا، زمانی که انترناسیونال اوّل با پیشدستی مارکس و هم نظران وی خواست این تشکّل را به حزب تبدیل نماید، دوران زوال و افولش آغاز شد و نهایتاً مُرد. بر این اساس است که سخن حکیمی دربارەی «نفوذ» آنارشیسم در انترناسیونال اوّل و پرودونیسم در کمون پاریس برای توجیه شکست آن ها بی پایه و اساس است و از ناآگاهی حکیمی دربارەی تاریخ هر دو حکایت می کند. حکیمی و مارکسیست ها با هر پسوندی – لنینیست، تروتسکیست یا مائوئیست – چه بخواهند و چه نخواهند، این یک واقعیت تاریخی بوده و هست که آنارشیسم باکونین، پرودون، کروپوتکین و افرادی از این دست جزئی جدایی ناپذیر از جنبش کارگری بوده، هستند و باقی خواهند ماند. مبارزه با سرمایەداری به ویژه با توجه به فجایعی که در کشورهای موسوم به بلوک شرق به وجود آمدند، نه در گذشته، نه در حال و نه در آینده ملک طلق مارکسیست ها نیست. جنبش کارگری نیز از یک تودەی بی شکل کارگر به وجود نیامده است. همەی کارگران یکسان فکر نمی کنند. در جایی که آزادی در حد سر و دم بریدەی سرمایەداری هست، آزادی که مطلقاً در کشورهای «اردوگاه سوسیالیسم» وجود نداشت، کارگری برای دفاع از منافع طبقاتی اش عضو یک اتحادیه اصلاح طلب است، آن دیگری یک اتحادیەی سرخ را برگزیده است و دیگری هم آنارکوسندیکالیست است. کارگری عضو یک تشکل تروتسکیستی ست، دیگری عضو تشکلی مارکسیستی ست و کارگری هم آنارشیست است. آنارشیسم نیازی به «نفوذ» در انترناسیونال نداشت، چرا که خود همچون امروز جزئی از جنبش کارگری بود که برای آزادی های سیاسی بی قید و شرط و بی حد و حصر و برچیدن طبقات و جامعەای برابر مبارزه می کرد و می کند.

هر چند حکیمی به درستی بی نیازی طبقەی کارگر را به هر گونه حزبی و از جمله حزبی که نام حزب طبقەی کارگر و از این قبیل را برخود می گذارد درک کرده است و آن را کمابیش در نوشتەاش توضیح می دهد امّا هنوز همچون آن چه در پرسش های «آرش» آمده است معتقد به نقش «پیشروان طبقەی کارگر» است که ظاهراً باید از بیرون (از بالای سر؟) آگاهی را به درون طبقەی کارگر ببرند. حکیمی بر خلاف بسیاری از کسانی که خود را فعال جنبش کارگری می دانند، دستی از دور بر آتش ندارد، امّا او هنوز بر این واقعیت آگاهی نیافته است که کارگران همانگونه که کار و زندگی می کنند، می توانند در تحولات سیاسی،  اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و غیره مُهر انقلابی خود را بکوبند و نیازی به پیشرو و پیشگام ندارند. مقولەی «پیشروان طبقەی کارگر» و بردن آگاهی از بیرون به درون طبقەی کارگر بیش از آن که مارکسی باشد، لنینی ست.

لنین در آستانەی سدەی بیستم وضعیت روسیه را تحلیل نمود. او متوجه شد که در روسیه، سه میلیون کارگر در مراکز صنعتی مشغول به کار هستند و در کنار آنان یک صد میلیون دهقان وجود دارد. وی نه می خواست و نه می توانست که پرولتاریا به چنان رشد عددی و نظری برسد تا آن گاه بخواهد و بتواند سرمایەداری را سرنگون نماید، آن هم سرمایەداری عقب ماندەی روسیه را. پس چه می بایستی کرد؟ وی پاسخ داد: باید شرایط تاریخی را وادار به تغییر کرد. لنین برای این که شرایط عینی را مهیا کند به این پرداخت که شرایط ذهنی باید خود را به آن تحمیل کند و آن هم چیزی نبود جز آن چه وی نامش را «رهبری انقلابی» با «سازمان انقلابیان حرفەای» گذاشت. البته لنین نیز خودبه خود به چنین نتیجەای دست نیافت. لنین بر خلاف تصور حکیمی یک مارکسیست بود و جبرگرایی تاریخی مارکسی را با ژاکوبینیسم این چنین ممزوج کرد. مارکس در آثاری مانند نوشتەهای جوانی (١٨۴۴)، هجدهم برومر لوئی بناپارت (١۸۵۲) و گروندریسه (١٨۵٧) قائل بر خلاقیّت خودجوش جنبش کارگری بود و به درستی بر نیروی آفرینندەی مردمان و توانایی بشر برای ساختن جامعەای نو و تاریخ خود تأکید می کرد. امّا همین مارکس در مانفیست حزب کمونیست (١٨۴٨) و در کاپیتال (١٨۶٧) مفهوم دیگری را به نام جهت گیری تاریخی مطرح کرد و عنوان نمود که تاریخ روندی جبری دارد که در آن جامعەی کمونیستی اوّلیه به بردەداری، سپس به بردەداری، آن گاه به زمینداری و در نهایت به کمونیسم گذر می کند. مارکس بر این باور بود که در جامعەی سرمایەداری دو طبقەی اجتماعی که سرمایەداری ستمگر و پرولتاریای ستمدیده است وجود دارد و اگر دوّمی موفق به سرنگونی اوّلی گردد، طبقات و اقشار دیگر نیز از میان می روند و جامعه کمونیستی می شود. مارکس در جبرگرایی تاریخی خود فقط یک عامل یا موتور برای پیشروی می بیند و آن هم توسعه و گسترش وسائل تولید است. اقتصاد و پیشرفت فن آورانه تمام جوانب دیگر را تحت تأثیر قرار می دهند و آن ها را با خود به جلو می کشند. بین دو مفهومی که مارکس مطرح کرد، از سویی خلاقیّت خودبه خودی جنبش کارگری و توانایی انسان برای ساختن تاریخ خود و از سوی دیگر جبر تاریخی تناقض وجود دارد. اگر نوع بشر توانایی ساختن تاریخ خود را دارد، این تاریخ نمی تواند دارای جهتی از پیش تعیین شده یا به قول مارکس جبر تاریخی باشد. امّا اگر برعکس تاریخ دارای یک جهت گیری جبری ست  در این صورت دیگر لزومی ندارد که انسان ها و پرولتاریا برای ساختن آن دخالت کنند. جبرگرایی مارکسیستی بسیاری از مارکسیست ها را به دام انداخت، به گونەای که برخی از آنان هر چند می دانستند که آن چه در شوروی و اقمارش وجود دارد سوسیالیسم آزادی خواه و برابری طلب نیست، ضمن خرده انتقاداتی، ادعا می کردند که سوسیالیسم هرگز در این کشورها فرونخواهد پاشید و عقربەی تاریخ به عقب نمی رود.

لنین توجەای به آثار مارکس نکرد که به درستی بر توانایی انسان برای ساختن تاریخ به دست خود پای می فشرد، او عامل ذهنی یا سوبژکتیو را بر عامل عینی یا ابژکتیو غالب می دانست و فاجعه نیز از همین جا شروع شد. روش لنین به طور خلاصه این چنین است: اگر پرولتاریا به اندازەی کافی رشد نکرده است، الیت، متخصصان یا انقلابیان حرفەای سیاسی می توانند او را رهبری کنند و به جای او دولت تشکیل دهند. جایگاه این متخصصان هم جایی نیست به جز حزب بلشویک یا حزب کمونیست. این حزب هم باید واحد باشد و هم باید دارای انضباط نظامی و تمام اعضایش مؤظف اند مطیع حلقەی کوچک تری از انقلابیان حرفەای که کمیتەی مرکزی ست باشند. البته تمام این ها در زرورقی به نام «سانترالیسم دمکراتیک» پیچیده شد، گویی واژەها می توانند واقعیت را تغییر دهند و به صرف افزودن واژەی دمکراتیک این نهاد واقعاً دمکراتیک می شود. استالین پس از لنین آن چنان دمکراتیسم مرکزیت حزب بلشویک را نشان داد که حتا دست به تیرباران چند تن از اعضای آن زد!

اگر قرار بود انقلابیان حرفەای متشکل در حزبی به نام طبقەی کارگر رهبری کارگران را همچون گوسفندانی که به چوپان نیاز دارند به دست بگیرند، آن گاه چه نیازی به شوراها باقی می ماند که از همان انقلاب ١٩٠۵ تشکیل شدند و در فوریه ١٩١۷ ادامه داشتند، پیش از آن که بلشویک ها آن ها را در ژانویه ١٩١۸ قبضه کنند تا بتوانند دیکتاتوری خود را بر پرولتاریا تحمیل نمایند؟ البته بلشویک ها قیام ماخنوویستی اوکرائین را نیز در سال های ١٩۲٠ – ١٩١۸ سرکوب کردند و شورش ملوانان کرونشتات را در سال ١٩۲٠ که شعارشان «زنده باد شوراها» بود به خاک و خون کشیدند. لنین با طرح «نپ» و شیفتگی اش برای تایلوریسم نشان داد ادعاهایش در دفاع از کارگران پوچ بود. لنین از خلاقیت خودجوش کارگری که در تشکیل شوراها از همان سال ١۹٠۵ صورت گرفت، به عالی ترین نحوی سوء استفاده کرد تا عطش خود را برای به دست گرفتن قدرت سیاسی با رنگ و لعاب کارگری برطرف نماید. ناگفته نماند که سال ها پیش از آن که حزب بلشویک انقلاب اکتبر را به شکست بکشاند و قدرت را با استیلاء بر شوراها قبضه نماید، حتا در برخی نوشتەهای لنین بی اعتنایی و بی اعتقادی او به شوراها وجود داشت. او در شمارەی ١۲ نشریه «پرولتاری» به تاریخ ١۶ / ۸ / ١٩٠۵ نوشت:«سازماندهی خودمدیریتی انقلابی که انتخاب مردم برای نمایندگانش است، آغاز قیام نیست، پایان آن است.»

محسن حکیمی در پاسخ به پرسش های لنینیستی «آرش» که هنوز می خواهد «پیشروانی» به طبقەی کارگر تحمیل کند ضمن پذیرش نقش پیشرو گاهی از بردن آگاهی از بیرون به درون طبقه می نویسد و گاهی از خودآگاهی طبقەی کارگر که این خود متناقض است. حکیمی به خواننده توضیح نمی دهد که آیا بین «پیشروان طبقەی کارگر» و «انقلابیان حرفەای» متشکل در حزب لنینی تفاوتی هست یا نه و اگر هست، چەاند؟ حکیمی مدعی ست که کارگرانی که تحصیلات بیش تری دارند آگاه ترند و می توانند نقش پیشرو را داشته باشند. درجەی آگاهی یک کارگر که منافع طبقاتی اش را می شناسد و عِرق مبارزه دارد ربطی به تعداد کلاس های درسی که خوانده است ندارد. کارگری می تواند دیپلم دبیرستان یا لیسانس دانشگاه یا بالاتر از آن را داشته باشد امّا نه دارای آگاهی طبقاتی و نه سیاسی باشد و تن به مبارزه هم ندهد، کارگران برای مبارزه و گرفتن سرنوشتشان به دست خود لزومی ندارد که کاپیتال مارکس یا مالکیت چیست پرودون را خوانده باشند. یک کارگر حتا بی سواد می تواند به مراتب از یک کارگر تحصیلکرده مبارزتر و آگاه تر باشد، مگر این که روزی روزگاری سرمایه داری اجازه دهد که مبارزه جویی، آگاهی طبقاتی، انقلابی گری و مقولاتی از این دست در کتاب های مدرسه ای تدریس گردند که این از محالات است.

هر چند حکیمی به درستی بی نیازی طبقه ی کارگر را به حزب نشان می دهد و بر نقش اصلی شوراها پای می فشارد و خصلت جنبشی و غیرایدئولوژیک و اتکّا به دمکراسی مستقیم و انتخاب از پایین آن ها را برجسته می کند، هر چند او باز هم به درستی بر عدم تمرکزگرایی شوراها تأکید می کند، امّا او ناگهان تناقضی را وارد بحثش می کند و آن هم جایی است که پس از برشمردن خصلت های شوراها، آن ها را «دولت آینده» معرفی می کند که هم قانون گذار است و هم مجری قانون و او آن را «دولت شورایی» می نامد.

شوراهای کارگران و دیگر زحمتکشان به شرطی می توانند جامعه ای آزاد و برابر ایجاد کنند که تمرکزگرا نباشند. شوراها نمی توانند یک دست و همگون باشد، ممکن است در جایی شورایی ده، بیست یا سی عضو داشته باشند و در جایی دیگر هزار، دو هزار یا بیش تر. چگونه می توان به تعدادی بیشمار از شوراها تمرکز بخشید در حالی که برخی از آن ها می توانند هیچ گونه نزدیکی و از هیچ لحاظی با یکدیگر نداشته باشند؟ واضح است که تعدد شوراها نمی تواند مانع آن شود که آن ها با یکدیگر رابطه داشته باشند تا بتوانند بهتر به رتق وفتق امور مربوط به خودشان در سطح محلی، منطقه ای، ملّی و حتا بین المللی بپردازند. تمرکز دهی به شوراها آغاز پایان آن ها خواهد بود و آزمون های شکست خورده را تکرار خواهد نمود.

تناقض نوشته ی حکیمی طرح مسئله ی دولت و به طریق اولی دولتی ست که او شورایی می نامد. حکیمی حتماً می داند که دولت نهادی ست که نمی تواند تک و تنها در گوشه ای برای خودش وجود داشته باشد. تمام دولت هایی که تاکنون وجود داشته اند بازوهای مختلفی از نظامی، پلیسی، سیاسی، تبلیغاتی، مذهبی، پارلمانی و غیره و غیره داشته اند. حکیمی به این واقعیت رسیده است که حزب کمونیست، حزب طبقه ی کارگر یا حزب انقلابیان حرفه ای در روسیه و دیگر کشورهای «سوسیالیستی» چگونه شوراها را کنار زدند و جای آن ها را گرفتند، امّا از آن جایی که هنوز نتوانسته است پایش را از قید و بندهای مارکسیستی باز کند باز هم قائل به نقش دولت است که همچون اختاپوسی بر سیمای جامعه چنگ می زند و مانعی جدّی در برابر رشد و تعالی آن ایجاد می کند. اگر دولت انقلابی، دولت پرولتری و انواع و اقسام دیگری از دولت نتوانستند و نخواهند توانست وجود داشته باشند، دولت شورایی هم در همان زمره است و سرابی بیش نیست. شاید به همین خاطر است که حکیمی در نوشته اش هیچ اشاره ای به رابطه ی دولت شورایی اش و شوراها نمی کند. آیا این دولت کذائی باید تابع شوراها باشد یا برعکس؟ اگر شوراها باید تابع دولت باشند، طولی نخواهد کشید که نهاد دولت با ایجاد یک قشر انگل و در عصر کنونی سرمایه دار نهاد شورا را از میان خواهد برد و دوباره جامعه ی ضدآزادی و ضدبرابری را سامان خواهد داد و اگر دولت باید تابع شورا باشد در این صورت نفس وجودی اش از میان می رود و لزومی ندارد که وجود داشته باشد. در این جاست که حکیمی فراموش می کند که لنین و امثالهم با شوراها چه کردند. آنان نخست شوراها را فدای دولت کردند، پیش از آن که این دوّمی را حزبی کنند. مثال حیّ و حاضر در رابطه با شوراها و دولت هنوز در کوبای برادران کاسترو موجود است. در کوبا شوراها در لحظه ی پیروزی انقلاب نام «کمیته های دفاع از انقلاب» را گرفتند. هر چند هنوز در هر کوی و برزن و در هر کارخانه و کارگاهی این کمیته ها وجود دارند، امّا نه فقط در رتق و فتق امور هیچکاره اند بلکه تبدیل به نهادهای جاسوسی، زد و بند و باج گیری شده اند و زیر فرمان حزب کمونیست کوبا به کسی اجازه ی ابراز بحث و انتقاد نمی دهند.

نمی توان با نامگذاری های زیبا همچون انقلابی، کارگری، سوسیالیستی یا شورایی برای نهادی که اساساً انگل صفت، ضدانقلابی، ضدکارگری، ضدسوسیالیستی و ضدشورایی است آبرو خرید یا ایجاد کرد و آن را موجه و لازم جلوه داد. سوسیالیسم که همان برابری و آزادی ست یا می تواند مستقیماً با تکیّه محض بر شوراهای غیرمتمرکز تحقق یابد یا هرگز نخواهد توانست. نمی توان برای برابری و آزادی مبارزه کرد و در عین حال خواستار برپایی نهادی به نام دولت شد که از بیخ و بن ضدبرابری و ضدآزادی ست. از این جاست که می توان گفت که دشمن اصلی جنبش کارگری در هر جای از جهان در یک واژه ی چهار حرفی خلاصه می شود: دولت.

طبقه ی کارگر و عموم زحمتکشان نه فقط نیازی به حزب به هر نامی ندارند، بلکه با اتکّا به شوراهای خود در هر کارخانه و کارگاه، در هر محله و مدرسه، در هر مکان علمی و هنری و در جای جای جامعه می توانند سرانجام آرزوی دیرین بشریت را برای جامعه ای برابر و آزاد برآورده نمایند و تحقق بخشند. کارگران و زحمتکشان باید در ابتداء بخواهند تاریخ ساز باشند تا بتوانند. آنان باید بخواهند امور خود را راساً به دست بگیرند و به نمایندگان اکتفاء نکنند. مادام که چنین آگاهی در کارگران به وجود نیاید، آنان می توانند هزار بار انقلاب بکنند و هزار بار شکست بخورند.

محسن حکیمی با ردّ حزب به نام طبقه ی کارگر و به ویژه حزب لنینی گام بلندی برای حرکت در جهت چنین جامعه ای برداشته است، امّا او هنوز غل و زنجیرهای مارکسی – دولت گرایی – را از پاهایش نگشوده است تا بتواند گام های بلندتری در مبارزه برای آزادی و برابری بردارد.

نشریه «آرش» با طرح پرسش هایی که ظاهراً با نظرخواهی از برخی بوده است بازتاب ادامه ی سطحی نگری خط شکست خورده ی لنین است که آزمونش را هفتاد و اندی سال در پهنه ی جهان داده است. البته نشریه «آرش» به عنوان یک رسانه محق است که آن گونه که گردانندگانش می اندیشند برای تولید و بازتولید «لجنزار سرمایه داری دولتی – حزبی» با طرح پرسش های جهت دار ژورنالیستی تلاش کند و کسی نمی تواند این آزادی را از این نشریه بگیرد.

ناصر اصغری و بقیه ی مارکسیست ها با پسوند های گوناگون امّا هنوز در زمانه ای بین کمون پاریس و انقلاب اکتبر در گشت و گذار اند. گویی اصلاً اتفاقی نیافتاده است و شکستی در شوروی، چین، کوبا، کره شمالی، ویتنام و دیگر لجنزارهای دولت های موسوم به سوسیالیستی حادث نشده است. ادبیات او یک ادبیات ناب لنینی – استالینی ست آن جایی که محسن حکیمی را متهم به تبلیغ رسانه های جنگ سردی می کند یا آن جایی که او را مدافع شوراهای اسلامی کار می داند و یا آن جایی که به دروغ عربستان سعودی را از قول حکیمی در کنار شوروی، چین، کوبا و کره شمالی می گذارد.  اگر نگارنده ی این سطور می خواست به زبان افرادی مانند ناصر اصغری دست به قلم ببرد، می توانست چنین بگوید که لنین دوست کارگران نبود، پس دوستان لنین، دشمنان کارگران هستند! امّا چنین فرمول بندی هایی دیگر زمانشان را سپری کرده اند و بگذاریم همچنان ورد زبان اعضای احزاب لنینیستی مانند اصغری باقی بمانند. چرا که آن ها علی رغم حضوری که این جا و آن جا دارند کارشان به پایان رسیده است و دیگر نخواهند توانست با کشتار و سرکوب هایی که کرده اند خود را مدعی ایفای نقش در روند برقراری جامعه ی آزاد و برابر جا بزنند. نه دیگر طبقه ی کارگر تره ای برای آن ها خرد می کند و نه اقشار متفاوت مردم. به همین جهت است که لنینیست هایی از قبیل ناصر اصغری سال هاست که پسرفت می کنند یا در بهترین حالت در جا می زنند و تا زمانی که تغییری در خود و نظرات و روش هایشان پدید نیاورند، باز هم پس خواهند رفت و اگر بخت همراهشان باشد در جا خواهند زد، حال نامشان حزب طبقه ی کارگر انقلابی باشد یا نه. واضح است که اصغری ها می توانند در عمل به دوستان جنبش کارگری تبدیل شوند اگر شهامت نقد ریشه ای و انقلابی نه فقط لنینیسم بلکه مارکسیسم را به خود بدهند.

ن. تیف

۲۶ / آبان / ١۳٩٢

١۷ / نوامبر / ۲٠١۳

آنارشیسم و خشونت

سیه مشت

چند نظامی در یک پادگان فرانسوی در طی جنگ استعماری الجزایر (١٩۶٢ – ١۹۵۴) می خواستند مردی تنومند، اما صلح طلب را به اجبار سرباز کنند و بر تنش لباس نظامی بپوشانند. مرد به دیوار سیاه چالی که در آن بود تکیه داد، مشتش را گره کرد و گفت:«پیش آیید و ببینید تا چه اندازه صلح طلب هستم.» در این هنگام بود که نظامیان از قصد خود منصرف شدند.
همین داستان کوتاه نشان می دهد که در خشونت گریزی و صلح طلبی حدّی وجود دارد.
خشونت گریزانی هستند که برای توجیه اعمال قهر به نقل قولی از گاندی اشاره می کنند.
ژان – پی یر بارو در کتاب شهامت خشونت گریزی این نقل قول گاندی را آورده است:«بر این باورم که اگر قرار بود انتخابی بین بزدلی و خشونت کرد، من دوّمی را برمی گزیدم.» به این نکته توّجه کنیم که انتخاب گاندی بر پایه ی گزینش میان «سستی و…

View original post 761 more words

ئه‌وه‌ی کە چاوه‌ڕوانی خێرو به‌ره‌که‌تی ڕامیاریه‌کان و ڕامیاریی ئابوری لیبراڵیان بکات ، وه‌کو چاوه‌ڕێکردنی کاسه‌ی دراوسێیه‌تی وایه، ‌ به‌بێ شێو سه‌رده‌نێته‌وه‌.‌

ئه‌وه‌ی کە چاوه‌ڕوانی خێرو به‌ره‌که‌تی ڕامیاریه‌کان و ڕامیاریی ئابوری لیبراڵیان بکات ، وه‌کو  چاوه‌ڕێکردنی  کاسه‌ی دراوسێیه‌تی  وایه، ‌ به‌بێ شێو سه‌رده‌نێته‌وه‌.‌

زاهیر باهیر

12/11/2013

له‌م چه‌ند دێڕه‌دا نامه‌وێت باس له‌و‌ کاره‌ساتانه‌ بکه‌م که‌ ڕامیاره‌کان و ڕامیاریی لیبراڵ و نیو-لیبراڵ به‌سه‌ر زۆرێکی وڵاتانی جیهانیاندا، هێناوه‌ ، چونکه‌ من له‌سه‌ر ئه‌م باسه‌ زۆرم نوسیوه‌. ئه‌وه‌ی که‌ له‌ خواره‌وه‌ ده‌یبینیت ته‌نها چه‌ند په‌ڕه‌گرافێکه‌ له‌ وتاری S’bu Zikode ی که‌  چالاکوانێکی نێو  لیژنه‌ی ئه‌و خه‌ڵکانه‌یه‌ که‌ له‌ خانووه‌ به‌ له‌وح و ته‌نه‌که‌ و پوش و گه‌ڵاو قامیش  دره‌وستکراوه‌کانا، ده‌ژین، به‌تایبه‌ت له‌ شاری ده‌ربه‌ن- ی خواروی ئه‌فریقا ، که‌ خه‌ڵکانێکی زۆری تریش له‌ زۆربه‌ی جێگاکانی تر ، هه‌ر هه‌مان ژیان ده‌به‌نه‌ سه‌ر ، که‌ له‌م خه‌ڵکانه‌ ، له‌ شاری ده‌ربه‌ن‌ 12000 که‌سیان خۆیان ڕێکخسوه‌ بۆ به‌گژاچونه‌وه‌ی سیاسه‌تی لیبراڵی حکومه‌تی خواروی ئه‌فه‌ریقا، بۆ به‌گژاچونه‌وه‌ی ده‌وڵه‌ت و پۆلیس و کۆمپانیاکان . له‌و بڕگانه‌ی که‌ من کردومن‌ به‌ کوردی به‌ ئاشکرا سروشت و جه‌وهه‌ری سیاسییه‌کان و گه‌نده‌ڵییان ئیدی له‌ هه‌ر شوێنێک، بن، خۆماڵی بن یاخود بێیانه‌و ده‌ره‌کی، له‌ پلان و به‌رنامه‌و ئامانجه‌کانیاندا ، ده‌رده‌که‌ون و هه‌موویان وه‌کویه‌کن .

ئه‌م وتاره‌ که‌ له‌ ڕۆژنامه‌ی گاردیانی ئه‌مڕۆدا ، 12/11/2013 بڵاو کراوه‌ته‌وه‌ ، به‌ وه‌رگێڕانی بۆ زمانی کوردی حه‌زمکرد له‌گه‌ڵتانا (شه‌یر) ‌ هاوبه‌شی بکه‌م.  به‌ خوێندنه‌وه‌ی ته‌نها ئه‌م چه‌ند بڕگه‌یه‌ له‌م وتاره‌ ، گه‌ر‌ خۆمان گێلنه‌که‌ین ، به‌لانی که‌مه‌وه‌ ئه‌وه‌مان بۆ ده‌رده‌که‌وێت که‌ چۆن سیاسه‌تی ئابوری لیبراڵ و نیو-لیبراڵ که‌ چۆن له‌ لایه‌ن ده‌سه‌ڵاتی خۆماڵیه‌وه‌ بۆ هه‌ژاران و بێده‌ره‌تانی ئه‌و وڵاته، به‌ڕێده‌کرێت، له‌ ده‌سه‌ڵاتی ڕایسستی پێشوو باشتر نیییه‌.

S’bu Ziko له‌ وتاره‌که‌یدا ده‌ڵێت ” بزوتنه‌وه‌که‌مان له‌ ساڵی 2005 دا له‌ شاری ده‌ربه‌ن دروستبوو ، ئێستاش خاوەنی 12 هه‌زار ئه‌ندامه‌ و ……… که‌مپه‌ینی دژی ده‌رکردن له‌ خانووه‌کانمان ده‌که‌ین و داوای خانووبه‌ره‌ی گشتی ده‌که‌ین ، له‌ پێناوی جیهانێکدا خه‌باتده‌کین، که‌ ڕێز و که‌سایه‌تی مرۆڤ پێش قازانج و سوودی تایبه‌ت ،بخات، تاکو زه‌وی و زار و شاره‌کان و سامان و ده‌سه‌ڵات به‌ دادوه‌رییانه‌ ، به‌شبکرێت”

“…. گه‌لێك جه‌نگی گرنگمان له‌ دادگەدا وه‌کو هه‌ڵوه‌شاندنه‌وه‌ی یاسای ، بڕگه‌ی دژه‌ هه‌ژارانی دانیشتووی خانووه‌ په‌رپووته‌کان، کرد، به‌ڵام یاسا دادوه‌رێتی نه‌هێنا. گه‌رچی سه‌رکه‌وتنمان به‌ده‌ستهێنا، به‌لام به‌ هه‌زاره‌ها له‌م خانووه‌ په‌رپووت و شڕانه‌ به‌ زۆری زۆرداری ڕوخێنران، تاکو کارئاسانی بۆ پێشخستنی ئه‌و شوێنه‌ بۆ مه‌به‌ستی جامی جیهانی 2010 ، بکرێت. زۆربه‌ی دانیشتوانه‌که‌ی فڕێدرانه‌ که‌مپی خراپه‌و،ه‌ به‌بێ ئه‌وه‌ی که‌ خزمه‌تگوزارییه‌ ئاساییه‌کانیشیان ، تیادابێت. ته‌نانه‌ت هه‌ندێك له‌ که‌مپه‌کان وه‌کو Isipingo له‌ خواروی ده‌ربه‌ن له‌سه‌ر لیته‌ و قوڕاوی لافاو ، دروستکرابوون”

” به‌ڵێندرا که‌ که‌ به‌پلانێکی ده‌وڵه‌تی خه‌ڵکه‌که‌ له‌ خانوودا نیشته‌جێبکرێن، واته‌ خانویان بۆ دروستبکرێت. به‌ڵام شاره‌کان ئه‌م پڕۆگرامه‌یان ڕه‌تکرده‌وه‌ . له‌ چێگه‌ی ئه‌مه‌ سیاسییه‌ گه‌نده‌ڵه‌کان سوودیان له‌م پلانی خانووبه‌ره‌یه‌ بینی، به‌ ئاماده‌کردنی ئه‌و پاره‌یه‌ بۆ یارمه‌تی ئه‌ندامانی وه‌لابه‌ری ANC ده‌سه‌ڵاتدار، به‌کارهێنرا ….. که‌ له‌لایه‌ن به‌ڵێنده‌ره‌کانی دروستکردنی خانووه‌وه‌ پاره‌یان پێدرا. سه‌رئه‌نجام خانووی خراپ دروستکران و تۆش ناتوانیت به‌رتیل بده‌یت، تاکو خانوو وه‌ربگریت. ئه‌گه‌ر تۆ له‌ Eastern Cape بیت و ئه‌ندامی ANC نه‌بیت ، ئه‌وه‌ تۆ له‌ لیستی خانووپێداندا به‌ده‌ریت، ئه‌گه‌ریش ئه‌ندامێکی چالاکی ئه‌م بزوتنه‌وه‌یه‌ بیت، ئه‌وه‌ نه‌ك هه‌ر خانووت پێنادرێت، ئه‌وه‌ ڕه‌نگه‌ بشگیردرێیت، ئه‌شکه‌نجه‌ بدرێیت و بکوژرێیت.”

” هه‌ر له‌به‌رئه‌مه‌ له‌ ئه‌نجامدانی چالاکی ڕاسته‌وخۆدا به‌ر‌ده‌وامبووین، تاکو له‌ چوارچێوه‌ی کاری سه‌ركاخز‌یی ده‌ربچین و بێینه‌ سه‌رکاری که‌تواری، له‌ کاری تیوری و ناكردەییه‌وه‌ بگوێزینه‌وه‌ بۆ کاری کۆنکرێتی …. کاتێك زه‌وییان پێڕه‌وانه‌ده‌بینین، ده‌ستمان به‌سه‌ر زه‌وی به‌کارنه‌هێنراودا ده‌گرت.  ده‌وڵه‌ت و ده‌وڵه‌مه‌نده‌کان ئه‌مه‌یان به تاوان ھەژماردەكرد ، ئێمه‌ش ناوی به‌دیمۆکراتیکردنی پلانی خه‌ڵکانی ده‌ره‌وه‌ی شارمان لێده‌نا بۆ ناسینی مافه‌کانمان له‌ شاردا….. کاتێك كه‌ له‌وێش دەریاندەكردین، ئێمه‌ له‌ شوێنێكی دیكە، له‌ ده‌ربه‌ن، 9 جار زیاتر له‌و‌ شوێنه‌ی كه‌ ده‌ستمان به‌سه‌رداگرتبوو خانوومان دروستده‌كرده‌وه‌ ……كاتێك كه‌ ئاو و كاره‌بایان لێده‌بڕین، خۆمان ده‌مانبه‌ستنه‌وه‌. كاتێك كه‌ ده‌یانبڕییه‌وه‌ ئێمه‌ش ده‌مانبه‌ستنه‌وه‌. له‌م كه‌ین و به‌ینه‌دا له‌م ماوه‌ی پێشووه‌دا ته‌قه‌یان له‌ 9 كه‌س كرد و 2 كه‌سیان كوژران.”

” كاتێك ڕێپێوانی یاسایمان په‌راوێزده‌خرا، داواكانمان له‌ دادگەدا فه‌رامۆشده‌كران و ده‌ستوور پشتگوێده‌خرا، كاتێك وەك خه‌ڵكانێكی پیسوپۆخڵ مامه‌ڵه‌ده‌كراین و به‌كه‌م ده‌گیراین و‌ له‌ به‌رامبه‌ر یاسادا حسابمان بۆ نه‌ده‌كرا ، ئێمه‌ش كاری نانه‌وه‌ی پشێوی سیاسیانه‌مان ده‌كرد . به‌ ڕژانه‌ شه‌قامه‌كان و داخستنی ڕێگاوبانه‌كان و به‌ستنیان له‌ هاتووچۆ.، له‌م ماوه‌ی پێشووه‌دا 8 جار به‌ستن و ته‌وقكردن و دابڕانی ڕێگاكانمان له‌ یه‌ك به‌یانییدا ، له‌و كاته‌ی كه‌ خه‌ڵكی به‌ڕێوه‌ بوون بۆ سه‌ر ئیش ، ڕێكخست.”

” كاتێكی سه‌خته‌ بۆ بزوتنه‌وه‌كه‌مان ، ده‌وڵه‌مه‌ندان و ده‌وڵه‌ت یه‌كیانگرتوه‌وه‌ بڕیاریانداوه‌، كه‌ له‌ شار بمانكه‌نه‌ده‌ره‌وه‌ . ئه‌ندامه‌كانمان فره‌ ڕه‌چەڵەكن ، گه‌لێك له‌وانه‌ به‌زمانی Xhosa ده‌دوێن كه‌ له‌ خۆرهه‌ڵاتی كه‌یپه‌وه‌ن ، ده‌گرێت به‌ خۆیه‌وه‌………… ده‌وڵه‌ت له‌ هه‌ڕه‌شه‌ی هه‌ژاران ده‌ترسێت، به‌تایبه‌ت ئەو هه‌ژارانەی كه‌ خۆیان ڕێكخستووه‌، هه‌ژاره‌ به‌هێزه‌كان ، ئه‌وانه‌ی كه‌ ده‌ستبه‌رداری یاسابوون. ڕامیاریی خوێن شوێنی ڕامیاریی ئاشتی گرتۆته‌وه‌ . پۆلیس چه‌كداركراوه‌ ،هه‌روه‌ها شاره‌وانییه‌كان یەكەكانی سه‌ربازی دروستده‌كه‌ن، تاكو ده‌ستبه‌سه‌راگرتنی زه‌وییه‌كان، بوه‌ستێنن. ئێمه‌ له‌ كوخه‌كانمان ده‌ركراوین، له‌ ماڵه‌كانمان وه‌ده‌رنراوین، له‌لایه‌ن كوته‌كوه‌شێنه‌كانی پارته‌وه‌، لێماندراوه‌، ئه‌شكه‌نجه‌دراوین، له‌ لایه‌ن پۆلیسه‌وه‌ ته‌قه‌مانلێكراوه‌ …………………….  لەتەك ئه‌وه‌شدا كوژه‌ره‌كان ده‌ستگیرنه‌كراون…… باوه‌ڕمان وایه‌ هۆی ده‌ستگیرنه‌كردنی كوژره‌كان هۆی ڕامیارییه‌، كه‌ له‌لایه‌ن سه‌رانی گه‌وره‌ی ڕامیاره‌كانه‌وه‌ ، ئه‌م ڕامیارییه‌ به‌ڕێكراوه‌ .  …………….. له‌لایه‌ن حكومه‌ته‌وه‌ تیرۆری ڕامیاریی له‌ هه‌ڕه‌تیدایه‌، كه‌ ‌ڕه‌نگی خۆی به‌ شاره‌كه‌وه‌ گرتووه‌ و زیادیكردوه‌ و پرۆفێشنه‌ڵانه‌ له‌لایه‌ن Hitman وه‌ به‌ ئه‌نجامده‌گه‌یه‌نرێت …………… ئه‌گه‌ر هه‌ژارانی ده‌ره‌وه‌ی شار له‌ خوارووی ئافریكا ئه‌م جه‌نگه‌ نه‌به‌نه‌وه‌، شاره‌كانمان ده‌بنه‌ ATMs بۆ ڕامیارییه‌كان و ده‌وڵه‌مه‌ندان ، ده‌بنه‌ شارانی دیوار و چه‌ك له‌ خوێن و له‌ ترسا….. ، به‌ڵێنه‌كانی مه‌ندێلا له‌ شاری ده‌ربه‌ن’دا سه‌باره‌ت به‌‌ مافی گشتی ، مافی خانوو به‌ خۆڕایی ، مافی ڕۆشنبیری و په‌روه‌رده‌ و خوێندنی خۆڕایی، چاره‌سه‌ری خۆڕایی، تێبینینه‌كراون و به‌جێنه‌هێنراون …… Thabo Mbeki’s administration ، سه‌رۆكی پێشووی حكومه‌ت، زۆر له‌ به‌رزیدا بوو، تاكو بتوانێت خواره‌وه‌ی ببینێت، یا بێته‌خواره‌وه‌ ، Jacob Zuma سه‌رۆكی ئێستاش، له‌ بێده‌نگكردنی ئۆپۆزیشندا ، پشت به‌ توندووتیژی ده‌به‌ستێت.”

له‌ داخوازییه‌كانماندا بۆ جۆره‌ خانوویه‌ك كه‌ بتوانرێت تیایدا بژین، فێری ئه‌وه‌ بوین، كه‌ دوژمن دروستبكه‌ین ، به‌ ده‌ستبه‌سه‌راگرتنی زه‌وییه‌كانیش، ئه‌و‌ دوژمنانه‌مان زیاتر بێبه‌زه‌ییكردووه‌. به‌ڵام ناتوانین له‌ قوڕاودا چاوه‌ڕوانبكه‌ین ، پیسایی بكه‌ین و له‌ ئاگر و له‌ناو كوخدا له‌ ژیانێكی ئاوادا بۆ هه‌میشه، بژین‌ . ده‌نگدان بۆ ئێمه‌ كاری نه‌كرد و سوودی نه‌بوو، پارته‌ ڕامیاره‌كان بۆ ئێمه‌ كاریاننه‌كرد . كۆمه‌ڵگه‌ی سڤیلی بۆ ئێمه‌ بێبه‌رهه‌م بوو . هیچ ڕامیارێكی پارت ، كۆمه‌ڵگه‌ی سڤیلیست هه‌تا سەندیكا‌ش ئێمه‌ بانگناكه‌ن بۆ ناو شاره‌كان یاخود بۆ ناو ئه‌وه‌ی، كه‌ له‌ دیمۆكراسییه‌ت له‌ خوارووی ئافریكادا ماوه‌ته‌وه‌. ئێمه‌ هیچ ھەڵبژێرێكمان نییه‌ جگه‌ له‌ دابینكردنی شوێنی خۆماندا نه‌بێت له‌ شاره‌كاندا هه‌روه‌ها له‌ ژیانی ڕامیارییانه‌ی وڵاته‌كه‌دا‌ .”

” به‌ڵام ئێمه‌ له‌ژێر سێبه‌ری خۆشباوەڕیی و گێژاودا نین، ده‌ركردنی خه‌ڵكی له‌ خانووه‌كانیان زیاتر ده‌بێت، لێدان زیاترده‌بێت، ئه‌شكه‌نجه‌دانی زیاتر ، ته‌قه‌كردنی زیاتر ، كوشتن زیاترده‌بێت. هه‌ژاربوون له‌ خوارووی ئافریكادا ژیانێكی مردنئاسایه‌‌، هه‌ر له‌به‌ر ئه‌مه‌ش هیچ چاره‌یه‌كمان نییه‌، بێجگه‌ له‌وه‌ی له‌به‌ره‌و پێشه‌وه‌چوونماندا به‌رده‌وامبین “.

نا بۆ سێدارە ! بەڵێ بۆ ئازادی و ژیان .

نا بۆ سێدارە !

بەڵێ بۆ ئازادی و ژیان .

 

نه به اعدام !

بله برای آزادی و زندگی.

 

لا للاعدام !

نعم للحرية والحياة.

 

!No to execution

.yes to freedom and life

 

!Nein zur Todesstrafe

.ja für Freiheit und Leben

 

 

!  No ala pena de muerte

.Sí a la libe0rtad y la vida

 

Não à execução!

sim à liberdade e à vida.

 

निष्पादन के लिए नहीं!

स्वतंत्रता और जीवन के लिए हाँ.

 

没有执行!

是自由和生命。

 

Нет для исполнения!

Да на свободу и жизнь.

 

 

آنارشیسم و خشونت

آنارشیسم و خشونت

 

چند نظامی در یک پادگان فرانسوی در طی جنگ استعماری الجزایر (١٩۶٢ – ١۹۵۴) می خواستند مردی تنومند، اما صلح طلب را به اجبار سرباز کنند و بر تنش لباس نظامی بپوشانند. مرد به دیوار سیاه چالی که در آن بود تکیه داد، مشتش را گره کرد و گفت:«پیش آیید و ببینید تا چه اندازه صلح طلب هستم.» در این هنگام بود که نظامیان از قصد خود منصرف شدند.

همین داستان کوتاه نشان می دهد که در خشونت گریزی و صلح طلبی حدّی وجود دارد.

خشونت گریزانی هستند که برای توجیه اعمال قهر به نقل قولی از گاندی اشاره می کنند.

ژان – پی یر بارو در کتاب شهامت خشونت گریزی این نقل قول گاندی را آورده است:«بر این باورم که اگر قرار بود انتخابی بین بزدلی و خشونت کرد، من دوّمی را برمی گزیدم.» به این نکته توّجه کنیم که انتخاب گاندی بر پایه ی گزینش میان «سستی و بزدلی و قهر و خشونت» قرار گرفته است و نه «خشونت و خشونت گریزی».

ما اکنون مراحل مختلف اقدام GARI یا گروه عمل انقلابی انترناسیونالیست را می شناسیم. آنان یک بانکدار به نام سوارز را ربودند تا در ازایش آزادی فعالان سیاسی زندانی را در اسپانیا بخواهند. هنگامی که از اُکتاویو البراُلا، یکی از اعضای گروه، پرسیدند:«آیا در صورت نپذیرفتن مطالبات، اعدام بالتاسار سوارز در دستور کار بود؟» او پاسخ داد:«نه. هرگز کشتن او در نظر گرفته نشده بود. ما هرگز نمی خواستیم وی را بکشیم، چرا که اهداف ما با چنین روش های مستبدانه ای ناسازگار است. چنین روش هایی نه فقط بی فایده هستند، بلکه به اهداف ما ضربه می زنند. کشتن بی مهابای یک فرد در هر صورت یک قتل است! اما نباید فراموش کرد که در یک نبرد رودررو علیه سرکوبگران، کشتن یعنی دفاع از خود.» پس خشونت گریزی هم حدّ و حدودی دارد، به ویژه هنگامی که از خشونت آنارشیستی سخن گفته می شود.

آیا ما می توانیم بگوییم که آنارشیست ها در باره ی خشونت و خشونت گریزی دارای اصول، آداب و ملاحظات راهبردی هستند که باید تعریف شوند؟

آیا آنارشیست ها اصولاً ضدخشونت هستند؟ با نگاه به رویدادها می توان گفت که فاشیست ها و اسلامگرایان افراطی همیشه خشونت طلب هستند، اما آنارشیست ها چه؟

آیا آنارشیست ها می توانند اصولاً خشونت گریز باشند؟ ما می خواهیم بی بررسی پرسش، پاسخ دهیم «آری، امّا». ما می توانیم بگوییم که این خشونت گریزی نتیجه ی تحلیلِ تجربیات تاریخی یا نتیجه ی یک تربیت یا واقعیت فرهنگی آنارشیست هاست.

ما آنارشیست های مرد هرگز زنانی را که با آنان زندگی می کنیم، نمی زنیم.

ما آنارشیست های پدر و مادر هیچگاه به فرزندانمان خشونت روا نمی داریم، ما آنارشیست های آموزگار هیچ وقت به شاگردان خشونت نمی کنیم.

ما آنارشیست های تظاهرکننده در خیابان ها، شیشه های ویترین ها را نمی شکنیم و خودبه خود به دارایی های عمومی یورش نمی آوریم. البته هنگامی که ضرورت ایجاب کند، ما کشت زارهای ذرت هایی را که با بذر دستکاری شده ی ژنتیکی کاشته شدند از بین می بریم، به رستوران های سریع آمریکایی که غذاهای زیان آور می فروشند حمله می کنیم و اگر لازم باشد مانند لوئیز میشل یک نانوایی را نیز غارت می کنیم.

ما آنارشیست های سندیکالیست اعتصاب راه می اندازیم و تحریم می کنیم و در ضربه زدن به زنجیره ی تولید تردید نمی نماییم. ما خوب می دانیم که دوروتی چه گفت. او گفت:«ما آنارشیست ها از خرابه ها نمی هراسیم چرا که توانایی سازندگی را داریم… ما جهانی را به ارث می بریم… و جهانی تازه را در قلب هایمان داریم.»

ما آنارشیست های ضدفاشیست تلاش می کنیم که بی استفاده از سلاح های دشمنان و با اتکّا به مردم با فاشیست ها مبارزه کنیم. به ما می گویند که باید خود را برای مبارزه با یک راست افراطی مانند «پگاه زرّین» در یونان آماده نمود. حتا روزنامه ی لوموند در شماره ی ۴ اکتبر ٢٠١۳ نوشت که در یونان دمکراسی کاری را که می بایست، انجام داد. همین روزنامه عکسی از «هیتلر کوچک» در لحظه ی دستگیری منتشر نمود. او برای تشکیل یک «سازمان جنایتکار» در انتظار برپایی دادگاه است.

ما آنارشیست ها حتماً دمکرات نیستیم، امّا می پذیریم که زندگی در یک دمکراسی بهتر از جای دیگری ست که هیچ گونه آزادی محترم شمرده نمی شود. ما لزومی نمی بینیم که با یک تفنگ در کنارمان بخوابیم.

ما آنارشیست های انترناسیونالیست مخالف شرکت در جنگ بین ملّت های گوناگون هستیم.

به ما آنارشیست های انقلابی گفتند که می بایستی برای مبارزه با فاشیسم در اسپانیا در سال ١٩۳۶ مسلح شد، آیا می توانست به جز این کرد؟ به همین دلیل بود که از سال ١٩۳۴ آنارشیست های اسپانیا سلاح به دست گرفتند چرا که می بایستی خود را برای «ژیمناستیک انقلابی»… برای انقلاب آماده می نمودند. برای دوباره یاد کردن از مرد تنومند صلح طلب در ابتدای این نوشته، یادآوری کنیم که CNT – کنفدراسیون ملّی کار، تشکل آنارکوسندیکالیست – در سال ١٩۳۶ آزادی مستعمرات اسپانیا را اعلام نمود. امّا دیگر دیر شده بود چرا که فرانکو با یاری مورها – مسلمانان آفریقای شمالی – قدرت را تسخیر کرده بود.

خلاصه این که ما باید در بحث خشونت و خشونت گریزی با توجه به محدودیت هایمان و وفاداری به اصولمان در پی سازگاری روش های مبارزاتی و هدف نهایی باشیم.

نوشته ی آندره برنار – عضو محفل لبیرتر ژان باروئه از فدراسیون آنارشیست – فرانسه

عنوان اصلی نوشته : بی حدود ؟

منتشر شده در هفته نامه ی لوموند لیبرتر – شماره ی ١۷۲٠ – از ۷ تا ١۳ نوامبر ۲٠١۳

برگردان از ن. تیف – ۲۳ آبان ١۳٩٢

آنارکوسندیکالیسم چیست؟

آنارکوسندیکالیسم چیست؟

آنارکوسندیکالیسم به مثابه گرایش آنارشیسم – کمونیسم مبارزه ی طبقات را در مرکز مسئله ی تغییر اجتماعی می گذارد. یک فعال آنارکوسندیکالیست عموماً یک اتحادیه یا سندیکا را شکل طبیعی برای تشکل یابی کارگران می داند و با حزب حتا اگر نام حزب طبقه ی کارگر را داشته باشد مخالفت می ورزد، چرا که دخالت احزاب و دفترهای سیاسی آن ها نتوانسته و نخواهد نتوانست به خودرهایی طبقه ی کارگر بیانجامد. تجربه ی هفتاد سال «سوسیالیسم دولتی» در شوروی، چین و تمام کشورهای به اصطلاح سوسیالیستی بر این واقعیت صحه می گذارد. در ایران نیز در دو دوره ی مشخص تاریخی طبقه ی کارگر از دخالت احزاب و سازمان های سیاسی در امور تشکلات مختص کارگران بیش از آن که سودی ببرد، دچار خسران و ضرر شد. این دو دوره به تشکیل شورای متحده مرکزی کارگران و زحمتکشان ایران به رهبری حزب توده ی ایران در سال ١۳٢۳ و تشکلاتی به نام کارگران پیشرو به دست سازمان چریک های فدائی خلق ایران در مقطع ١۳۵۷ برمی گردد. اکنون نیز شوراهای اسلامی کار و خانه ی کارگر نه فقط مدافع منافع طبقه ی کارگر نیستند، بلکه به تشکلات دولتی تبدیل شده اند و دارای اعتباری در میان کارگران نیستند. رژیم نیز از دیگر سو به اتحادیه هایی مانند سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبسرانی تهران و حومه یا سندیکای کارگران کشت و صنعت نیشکر هفت تپه بی اعتنایی می کند و فعالان آنان را سرکوب می نماید.

آنارکوسندیکالیسم در پایان سده ی نوزدهم میلادی پدید آمد و توانست برخی از صفحات پربار تاریخ جنبش کارگری را به نام خود ثبت کند. یکی از گرایش های بنیان گذار «کنفدراسیون عمومی کار» فرانسه (CGT) در پایان سده ی نوزدهم و آغاز سده ی بیستم میلادی با نظرات افرادی مانند امیل پوژه (Emile Pouget) و فرنان پلوتیه (Fernand Pelloutier) آشکارا آنارکوسندیکالیست بود. اما در اینجا نیز تشکیل حزب کمونیست فرانسه در دهه ی سی میلادی و تصمیم دفتر سیاسی آن برای نفوذ و به دست گرفتن ث. ژ. ت. سدی در برابر فعالیت های آنارکوسندیکالیستی ایجاد نمود. هر چند این موضوع به انشعابی در ث. ژ. ت. و تشکیل ث. ژ. ت. با پسوند سندیکالیست انقلابی انجامید، اما این تشکل نتوانست در برابر هژمونی مارکسیست – لنینیستی حزب کمونیست فرانسه بر جنبش طبقه ی کارگر این کشور مقاومت کند تا این که در سال ١۹٣۹ ممنوع و مضمحل شد. پس از جنگ دوّم جهانی نیز هژمونی طلبی حزب کمونیست فرانسه بر جنبش طبقه ی کارگر و به ویژه بر ث. ژ. ت. دوچندان گردید. در سال ١٩۴۵ کارگران آنارکوسندیکالیست یا در بنیان گذاری اتحادیه ی «نیروی کارگری» (FO) شرکت کردند یا به «کنفدراسیون ملّی کار» (CNT) پیوستند که هر دو کماکان وجود دارند. در سال ١۹۸١ نیز اتحادیه ی دیگر نام «همبسته، متحد و دمکراتیک» (SUD) پدید آمد که در صفوف آن فعالان آنارکوسندیکالیست بسیاری حضور دارند.

به جز فرانسه باید گفت که درخشان ترین دوره ی آنارکوسندیکالیسم به تاریخ مبارزات مردم در اسپانیا در سال ١۹٣۶ بازمی گردد. «کنفدراسیون ملّی کار» اسپانیا یک آنارکوسندیکا با دو میلیون عضو بود. این اتحادیه توانست در مناطقی که حضور داشت رأساً به جمعی کردن زمین های کشاورزی و صنایع موجود اقدام نماید. فعالان این اتحادیه بزرگ کارگری همچنین توانستند نقش مهمی در مبارزه ی مسلحانه ی علیه نیروهای فرانکیست بازی کنند. آنان به دور از هر گونه روحیه ی سکتاریستی با سربازان وفادار به جمهوری اسپانیا و فعالان مارکسیست به مبارزه ی عملی با دیکتاتوری پرداختند.

امّا پس از پایان جنگ داخلی، «کنفدراسیون ملّی کار» اسپانیا نیز با هژمونی طلبی حزب کمونیست اسپانیا روبه رو شد و به تدریج تضعیف گردید. فعالان آنارکوسندیکالیست اسپانیا سپس به شدت سرکوب و بسیاری از آنان به فرانسه پناهنده شدند. آنان در جنوب فرانسه هسته های مقاومت مسلحانه ی آنارشیستی را علیه تهاجم آلمان نازی به وجود آوردند و در سال ١٩۴۵ از اصلی ترین فعالان پیدایش «کنفدراسیون ملّی کار» شدند.

جنبش آنارکوسندیکالیستی یا آنارشیستی کارگری در آمریکای لاتین نیز بسیار فعال بوده و هست. برای مثال «فورا» (FORA) یا «فدراسیون کارگری منطقه ای آرژانتین» که در سال ١۹٠١ پدید آمد دارای چنان نیروی بزرگی بود که می توانست دولت و کارفرمایان را به شدت نگران کند. این دو نیز این تشکل کارگری آنارشیستی را به شدت سرکوب کردند. این تشکل همچنان در آرژانتین فعال است و در «انجمن بین المللی زحمتکشان» عضویت دارد.

باید اعتراف کرد که به جز سرکوب های دولتی، بیش از هفتاد سال نفوذ احزاب مختلف مارکسیست – لنینیستی و سوسیال – دمکرات در جنبش کارگری موجب شد که آنارکوسندیکالیسم به عقب رانده شود، اما اکنون به ویژه در کشورهای اروپایی و آمریکای لاتین جنبش آنارکوسندیکالیستی دوباره با طرح نظراتی در باره ی خودگردانی ضداستبدادی و ضدسرمایه داری پیش روی خود را آغاز کرده است. البته واضح است که شکست و فروپاشی در کشورهای بلوک شرق و تبدیل شدن احزاب سوسیال – دمکرات به مدافعان تقریباً بی قید و شرط نظم نابرابرنه ی سرمایه داری در این امر بی تأثیر نبوده است.

فعالان آنارکوسندیکالیست نظرات گوناگونی در زمینه ی فعالیت های اتحادیه ای دارند. آنان اعتصاب عمومی را وسیله ای برای این که طبقه ی کارگر بتواند وسائل تولید را به دست بگیرد، پیشنهاد می کنند. عمل مستقیم که می تواند اشغال کارخانه ها و تجمعات اعتصابی باشد از دیگر روش های آنارکوسندیکالیستی ست.

فعالان کارگری آنارشیست یا آنارکوسندیکالیست که مخالفان جان سخت اتوریته ی دولتی و حزبی هستند خواهان انتخاب آزاد زحمتکشان برای پیشبرد مبارزه و مدیریت مستقیم کشمکش های اجتماعی هستند. نباید فراموش کرد که فعالیت آنارکوسندیکالیستی نه فقط با مقاومت سرمایه داران بلکه با ضدّیت دولت ها، حتا آن هایی که خود را زمانی «دولت پرولتری» می نامیدند، مواجه می شود و به همین خاطر کارگران آنارشیست همواره وادار شده اند تا در چند جبهه برای استقلال طبقه ی کارگر از هر گونه فرمان و دستوری از بالا مبارزه نمایند. برای مثال هم اکنون کوبا که دولتش همچنان خود را سوسیالیستی می نامد، قصد دارد با تغییر قانون کار راه را برای ایجاد یک سرمایه داری غیردولتی و خصوصی بازتر کند. از آن جایی که یگانه تشکل سندیکایی مجاز که «کانون زحمتکشان کوبا» نام دارد تشکلی دولتی ست و مخالفتی با این امر نمی ورزد، نیروهای موسوم به «چپ جدید» که عمدتاً فعالان آنارشیست هستند در برابر این تغییر دست به مقاومت زده اند و علی رغم دیکتاتوری حاکم موفق شده اند جلسات بحث و گفت و گو در چند پارک و مکان عمومی برگزار کنند.

بخشی از تشکلات آنارکوسندیکالیستی موجود در «انجمن بین المللی زحمتکشان» (AIT) که در سال ١۹٢٢ در برلین پایه گذاری شد، عضویت دارند. آن ها نام همان تشکلی را برای خود برگزیدند که در سال ١۸۶۴ وجود داشت، تشکلی که در آن شخص مارکس با اخراج باکونین موجب شد که نخستین انشعاب در جنبش کارگری جهانی پدید آید. از همان تاریخ بود که کمونیست ها نیز به دو دسته ی کمونیست های مستبد و طرفدار دولت و کمونیست های آزادیخواه و خواهان نابودی دولت به عنوان ابزار زور و ستم تبدیل شدند. در سال ١۹٢٢ نیز این تشکل بین المللی آنارکوسندیکالیستی در مخالفت با نفوذ احزاب مارکسیست – لنینیست و سوسیال دمکرات در جنبش کارگری به وجود آمد. چرا که اوّلی ISR یا «انترناسیونال سندیکائی سرخ» و دوّمی «انترناسیونال سندیکائی آمستردام» را داشت. در حال حاضر تشکلاتی از پرتغال، صربستان، برزیل، اسپانیا، آرژانتین، روسیه، نروژ، اسلواکی، انگلستان و فرانسه در انجمن بین المللی زحمتشکان عضو هستند.

کتاب ارزشمند رودولف راکر به نام «آنارکوسندیکالیسم» با مقدمه ای از نوام چامسکی و با ترجمه ی محمودرضا عبدالهی در «نشر افکار» در ایران منتشر شده است. این اثر یکی از بهترین کتاب هایی ست که تاکنون در باره ی آنارکوسندیکالیسم چاپ شده است.( http://www.nashreafkar.com/mardomshenasi/anarkosend.html)

کارگران ایران که مانند تمام هم زنجیرانشان در سراسر جهان در معرض ظلم، بی عدالتی و ستم اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کارفرمایان و نظم حاکم سرمایه داری هستند، زمانی می توانند برای خودرهایی اقدام کنند که بدون دولت و حزبی در بالای سر خود به فعالیت های اتحادیه ای و اشکال متنوع مبارزاتی دامن بزنند. آنارکوسندیکالیست ها در این صورت همواره در کنار آنان خواهند بود، چرا که کارگران برای بهبود زندگی خود نه به سرمایه داران و دولت نیاز دارند و نه به امر و فرمان احزاب و سازمان های سیاسی رنگارنگ با ایدئولوژی های مختلف.

ن. تیف

١۴ آبان ١٣٩٢