آنارشیسم و نقش فرهنگ ( 1 )

فرشید یاسائی

” آینده به مردمانی تعلق دارد که در ارتقای فرهنگی خویش شجاعانه کوشیده اند”.


آنارشیسم می کوشد طرح تغییر اساس و مناسبات فردای انسان ها را فراهم سازد. ما در پرتوی فلسفه آنارشیسم قادر خواهیم بود به تعدادی از مشکلات امروزی خویش ، پاسخ درخور و شایسته دهیم. …گفتگوی میان خود با دیگران را برای یافتن راه حل عقلانی تا مرز بی نهایت ادامه دهیم. در هنر این اتفاق افتاد و از عصر زایش امپرسیونیسم ، آنارشیسم پیوسته بدان نزدیک شد و هردو انگاره با استقلال خویش پیوسته تا امروز پیش رفته اند. اگر آنارشیستها ( در تمامیت مولفه های خود) بتوانند منظر متفاوتی از جامعه در ظاهر موجود ؛ ترسیم کنند… طبیعی است در فرهنگ و اخلاق ( این اتقاق با تشکیل انترناسیونال اول…بوقوع پیوست !) قادرند اثرگذار باشند. اگر فرهنگ را در معنای عام و گسترده ببینیم و از دیگران متوقع نباشیم که حتما مثل ما باشند. رابطه ها کوتاه و مفیدتر خواهد بود.

فرهنگ یک جامعه تابع تمدن خویش است که هنجار و ارزشها…را نیز در خود میگیرد. نقش انسان در تاریخ در روند تمدن بشری نه به مفهوم خشک و زمخت آن نمیتواند ثابت باشد.این درست است که بازخوانی تاریخ بما یاری خواهد کرد که در تصمیمات خویش پیوسته تجدید نظر کنیم و راهکارهای جدید یابیم که همان تجربه است . بدین منظور شناسائی اولویت ها میتواند تعیین کننده باشند. بنابراین نقش فرهنگ درروند تاریخ بشری تعیین کننده و اساسی ترین پدیده ای که مستقیما در سرنوشت انسان ها موثر است. عکس تفکر مارکس و مارکسیسم، فرهنگ و نه اقتصاد : سرآمد و حلال تمامی مشکلات بشر است. جامعه ای میتواند به توانمندی و بالندگی خویش یاری رساند که پدیده فرهنگ و نقش آن را ارزیابی و نهادین و در ارتقای آن بکوشد.

باید بدانیم که پدیده فرهنگ دائما به بازخوانی محتاج است. اینکه این فرهنگ چون ریشه درسنت دارد و آن فرهنگ ندارد…. تنها و تنها دامن زدن به اغتشاشات و کج فهمی است که در جامعه بخش عمده و موثر آن توسط اساتید و صاحبنظران اشاعه یافته است؛نه مردم عادی. هنوز اساتید کشور ما التفات جدی به فرهنگ ندارند و تعریفی جامع و مفید از آن بدست نمی دهند. همچنانکه در مورد پدیده دولت و نقش آن در روند هشتاد ساله «جامعه شناسی» توفیقی نداشتند. بحث فرهنگ تنها به غربی و شرقی کردن آن تقسیم و فراموش میشود که شده است و هرجا که کوشیدیم فرهنگ غربی را بومی کنیم با شکست سختی روبرو شدیم. این مسله را عیان تر در دانشگاه و حوزه ها میشود ملاحظه کرد.

میدانیم کاستی هائی وجود دارد که بخشی از آن فلسفی- دینی است که این دو پدیده چه جدا و چه مشترکا قادر به رفع این کمبود ها نیستند چون مفهوم سنت مستتردر هر دو پدیده سد راهی هستند که اساتید ما به راحتی نمیتوانند پاسخ روشنی برای کاستیهای جامعه آماده سازنند. چون خود بشدت اسیر سنتهای جامعه هستند.این گرفتاری را در جامعه شناسی نیز شاهد آنیم که بعد از گذشت هشتاد سال از تدریس این رشته. حتی در اصول پایه ای آن درماندیم و از دایره افسون هگلیسم در نیآمدیم ( گرچه شبانه روز فریاد فرهنگ اسلامی – ایرانی در خطر است…! سر میدهیم اما بی نتیجه و بی هدف) و هر جا به نقد پدیده ها عنایت می کنیم… با رسم الخط هگل – دورکهایم مشق شب مینویسم گوئی جامعه شناس دیگری را نمی شناسیم! و هر جا که کم میآوریم تحت تاثیر مستقیم و غیر مستقیم به سنت بجای پاسخگوئی به چگونگی فرهنگ به اخلاق می پیوندیم و نسبت به نبود و رعایت نکردن آن در جامعه شاکی میشویم .در ارزیابی و بررسی فرهنگ غربی نیز چنین دیدی حاکم است. بیشترین انتقاد از فرهنگ غرب با پیمانه سنت و مذهب اندازه گیری میشود. حتی اساتید لیبرال امروزی ما ( تعدادی ) با گذشته چپ لنینیستی – استالینیستی نیز در ارزیابی خویش نسبت به فلسفه غرب با معیار و پیمانه شرعیت اسلامی برخورد می کنند.

ما اگر قادر باشیم تعریف روشنی از فرهنگ بدست دهیم… در پرتو آن میتوانیم برای بخشی (!)از کاستی ها پاسخ روشن بدست دهیم.ما باید بدانیم بنا بر ضروریات به تکنولوژی غرب محتاجیم و پشت این تکنولوژی فرهنگی ویژه کمین کرده است که با فرهنگ ما همخوانی و وجوه مشترک ندارد. نقش اساتید در این روند نشان دادن راهکارهای مفید است. این راهکار ها باید قادر باشند مناسبات آینده را ترسیم کنند. در غیر اینصورت تنها به رشد افتراقات یاری خواهد رساند که شاهد آنیم. اتومبیل از یک در وارد و از در دیگر فرهنگ مناسب آن خارج.

اگر اعتقاد بر این است که انسان ( نه توده بی هویت یا امت و طبقه…!) مهمترین نقش را در جامعه دارد. پس دغدغه فرهنگ باید آن باشد که از این وی موجودی اجتماعی و متمدن سازد که به هنجار ها ، حقوق و اختیار دیگران نیز ارج می نهد. زمانیکه از انسان مراعات شئونات اجتماعی و شناخت و احترام به حقوق همنوعان توقع شود. درمسیر اشتباه نخواهیم بود.

انگاره آنارشیسم ( بعد از عبور از بلندی و پستی هایش) میکوشد، نگاه خویش به فرهنگ جامعه و فلسفه درونی آن را دائما تغییر دهد. و این جستجوئی است برای گشایش باب مذاکره با دیگرانی که افق فرهنگی و اجتماعی آنان انحصارگرایانه نیست و جامعه را با دید پلورالیستی مینگرند . کوشش باید در آن باشد که انگاره ها قوت و ضعف جوامع را ارزیابی کنند و بعد از طبقه بندی ، اولویتها را شناسائی و در طرح و برنامه کوشا باشند. بدین منظور ما نباید براین تصور غلط خیمه زنیم که حرف آخر و صاحبان اصلی حقیقت هستیم. همان اعمالی که ایدئولوژی های کور و کر- کم و بیش – انجام داده و میدهند.

ارج نهادن به داده های مثبت موجود در جامعه و بررسی فوائد و مزایای ارزشها ، به ما یاری خواهد رساند که معایب و کاستی ها را بهتر بشناسیم.گوش سپردن به سخنان آنانی که از ما نیستند، خود کاری است فرهنگی که باب مذاکره را باز نگه میدارد و حس احترام متقابل را بالا خواهد برد. یکی از اساسی ترین و مهم ترین موردی که آنارشیستها با درایت کامل موظفند بدان توجه و در برنامه و طرح های مورد توجه ویژه و ملکه ذهن خویش ( در موردش مطالعات عمیق صورت پذیرد) سازند.مورد نقش فرد در جامعه کوچک خانواده و روانشناسی حاکم بر جو خانواده است. این از اهمیت خاصی برخوردار است ، چون در همین خانواده کوچک است که نقش و منش و اختیار… فرد زائیده و رشد می کند و آیند فرد را رقم میزند.

تفاوت اصولی ما با دیگرانی که خود را میراث داران حق و حقیقت میدانند در این نهفته است که برای هر فرهنگ و انگاره ای جایگاه خاصی را متصور هستیم که تعدادی از انسان ها را به خود جلب و مشغول کرده است.اینکه تصور کنیم تنها ما هستیم که حرف آخر را میزنیم و دیگرانی که از ما نیستند استعداد و لیاقت همپائی با ما را ندارد. تفکری است خالی از لطافت که راه بر مناقشات میگشاید و جنگ را صلح فرض می کند. جامعه مجموعه ای است از تفکرات ، اخلاق و … است که مناسبات ویژه ای آنان را بهم جلب کرده است. این مناسبات در اشتراکات و پیوند ها موثر است.بدون داشتن اشتراکات ، جامعه متلاشی خواهد شد و دوامش را از دست خواهد داد. در تجربه آلمان، روسیه ، ایتالیا… شاهدیم که چگونه ایدئولوژی یک بعدی به جنگ و فروپاشی انجامید و این مورد سرنوشت شوم حکومتهای استبدادی ( دیر یا زود) را رقم خواهد زد. فاشیستها و… با تصرف قدرت سیاسی به غلط تصور کردند . این تنها آنانند که به حقیقت محض رسیده و دیگرانی ( قابل رویت نیستند) یا وجود ندارند و یا در اقلیت کوچکی هستند که باید نابود شوند!

یکی از مزایای مهم فرهنگ و توجه خاص بدان داشتن ، مناسبات و روابط با دیگر فرهنگها و تمدن ها است که به پویائی جامعه یاری خواهد رساند. باید فرهنگ گفتگو از هر حیث ارج نهاده شود. و نقش آن مدام تبلیغ شود. این مورد به ما گوشزد می کند تا با فرهنگ و تمدن های دیگر باید رابطه برقرار شود.چنانکه میدانیم بحث فرهنگی پایانی نخواهد داشت و در این حوزه باید بیشترین نیرو را صرف کرد. انطور هم نیست با چند نظریه بتوان فلسفه فرهنگ را شناخت و برایش نسخه نوشت. علم جامعه شناسی و فرهنگ مدام در حرکت است و ادمیان برای به زیستی ناچارند از این ذخیر بهره برند.

توجه به فرهنگ دیگران نمی تواند تنها در حیطه متفکران و اندیشمندان صورت پذیرد. برعکس! باید توجه جدی شود تا در تمامی حوزه های فرهنگی ( خصوصا گردشگری…) باب مذاکره را باز کرد تا انسانهای بیشتری در این امر مهم مشارکت داشته باشند. اگر تصور کنیم که تنها در حوزه آکادمیک و دانشگاهی تنها میشود این عمل را انجام داد؛ در اشتباهیم. نتیجه این دید اشتباه آن است که اساتید ما را دچار خودبزرگ بینی کاذب واسیر ایدئولوژی می کند( کرده است). این تجربه تلخ از زمان تشکیل حزب توده تا امروز گواهی است که جامعه دانشگاهی را دچار آشفته بازار کرده که توان خروج از آن نیست.هنوز سردرگمی بینظیری حاکم بر فرهنگ دانشگاهی کشوراست. هنوز از دایره فکری شریعتی ، جلال آل احمد و فردید…هگل و نیچه ، مارکس…هایدگر خارج نشدیم و متاسفانه نقد و انتقاد به انگاره های دیگر تنها با شابلونها و رسم الخط های این ” حضرات ” صورت می پذیرد!

اهمیت دارد از این دایره افسون که سری در سنت و سری در مذهب دارد ، خارج شد تا راه گفتگو با دیگران را گشود. باید نگاهی فلسفی به فرهنگ داشت و قبول باید کرد در جامعه یک اکثریت و هزاران اقلیتی وجود دارند که با داده های خویش مشغول زیستن هستند و انگاره های خود را محترم میشمارند. اینگونه تلقی از جامعه ما را درارزیابی و بررسی اولویت های جامعه یاری خواهد کرد که با توجه به امر زیباشناسی و روانشناسی جامعه ، تکثر را مورد توجه قرار دهیم.و ابعاد مذاکرات با فرهنگ و تمدن ها را در تمامی زمینه ها گسترش دهیم. این نه تنها به سلامت و فرهنگ جامعه یاری خواهد کرد. از جنبه علمی و فرهنگی نیر به توانمندی جامعه اضافه خواهد کرد.

بالندگی یک جامعه در کوششی است که جهت باور شدن استعدادها صورت می پذیرد. استعداد ها و توانائی ها در صورتی متبلور میشوند که جامعه امکانات و فرصت های لازم را فراهم آورد. و این امر مهم اگر بخواهد پایدار بماند ، تنها و تنها در سایه جامعه باز و آزاد میسر است. امروز با توسعه و پیشرفت صنعت و تکنولوژی در توانمندی جوامع میتوان موثرتر عمل کرد. و اگر مهارت ها و استعداد ها مدیریت صحیح شوند و( نه در بخش تسلیحات…!) نتایج بهتری بدست خواهد آمد. و این روند تا زمانیکه ما روابط فرهنگی با دیگران و دیگر تمدن ها نداشته باشیم. پیشرفت و توسعه صورتی یک بعدی و منفی خواهد داشت. نمونه آن کره شمالی است!

فرآیند های بالندگی یک جامعه تنها شامل وجود دولت و حکومت نیست. در این فرآیند جائی برای اقتدار باقی نخواهد ماند. تجربه نشان داده است که هرجا در فرآیند بالندگی و توانمندی جامعه ، دولت پا به میان گذاشته است. روند پیشرفت کند و کوتاه مدت ، متوقف شده است. در آلمان عصر نازیسم زمانیکه دستگاه عریض و طویل دولت با اتخاذ سیاست تهاجمی وتوحش و جنگ ، مردم و کشور را به خاک سیاه کشاند…دولت این ” قادر مطلق ” از صحنه جامعه خارج شد گوئی اصلا نبوده است.این کاراکتر دولتها است… در شرایط خطیر نیستند. در شرایط مناسب جامعه را به خطر میکشانند… و خود ناقل بحران هائی هستند که جامعه را به سقوط میکشانند. طبیعی است که تقریبا بعد از آخرین جنگ بزرگ تغییرات مهمی در کشورهای اروپا و آمریکا صورت پذیرفته که باید از نو ارزیابی و تحلیل و تعریف شوند.اما یک مورد اساسی هنوز وجود دارد و آن خشک نشدن ریشه اقتداراست که با جوهر دولت عجین شده است.

آنارشیستها در شرایط امروزی جهان که خشونت و وحشیگیری ( خصوصا در مناطق مسلمان نشین) رشد قابل ملاحظه ای کرده ، ناچارند ضمن تحلیل مشخص از خشونت خود را دلشمغول آن کرده و در ارایه راه حل معین کوشا باشند.تجربه تاریخی نشان داده است که خشونت و خشونت پرستان خیلی زود دچار روزمرگی شده و در انزوای کامل از بین خواهند رفت. لذا پرهیز از خشونت برای آنارشیستها که همیشه در هر شرایطی” متهم ” درجه یک هستند، از ضرورت خاصی برخوردار است. تبلیغ خشونت راه فرهنگ را مسدود و رابطه ها را مخدوش می کند.و انزوای سیاسی را بدنبال خواهد داشت. طبیعی است برای یک استقرار یک جامعه آزاد و انسانی خلاقیت و بهره گیری از توان انسان ها از درجه اهمیت بالائی برخوردار است. و این مهم با بهره گیری ازتعاون و همکاری با تمامی تشکیل دهند گان جامعه ضرورت دارد.آنارشیسم این توان را درخود می بیند که دست همکاری و مودت با دیگرانی که ضرورتا مانند ما نمی اندیشند… دراز کرده و آنان را به همکاری و تعاون دعوت کرده و این تدبیر می تواند برای آنارشیسم رنسانس دیگری باشد!

آنارشیسم وقتی به دنیای کار وفن و حرفه وارد میشود از پدیده سندیکالیسم صحبت می کند. سندیکا ضمن رسیدگی به اموریاد شده…وظایف کار فرهنگی و هنری را نیز بر دوش دارد. این موضوع به توانمندی و بالندگی و تشویق استعدادها یاری خواهد رساند…نشاط و سرزندگی و امید به زندگی تنها از طریق کار فرهنگی – هنری پرورش می باید که فضای کار را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.و ضریب افسردگی … را که در جوامع صنعتی با سرعتی بالا در حرکت است ؛پائین خواهد آورد. مشارکت در تصمیم گیری در نظام تولید و خدمات به روحیه شاد و سلامتی جسمی و روحی احتیاج دارد…که این موارد در سندیکاهای مورد نظر آنارشیستها از اهمیت خاص برخوردار است که در کیفیت و تقلیل ساعات کار و زندگی موثر خواهد بود.

سندکالیسم مورد نظر آنارشیستها ،اصالت روح آدمی در آن مستتر است. ارگانی است زنده و سرشار که تنها وظایفش محدود به کار و تولید نیست بلکه روابط و احترام متقابل بین انسان ها در تمامی زمینه ها از اهمیت خاص برخوردار است. رویکرد سندیکا باید رویکردی انسانی با بهره گیری از توان و استعداد باشد که با تحولات خارجی خصوصا نوآوری در گفتمان دائمی است. سندیکا خانه دومی است برای کارکنان که زمان استراحت و آرامش خویش را در آن صرف بالا بردن روحیه و توجه به استعدادها است که در روند فرهنگ و فرهنگ سازی مفید است. و اینرا نیز باید بدانیم : قدرت سياسي اگربراي هنر ، انديشه و فرهنگ چارچوب تعيين کند ( مانند ایران … کره شمالی…! ) به قهقرا خواهیم رفت!

چنانکه میدانیم رهبران فکری آنارشیسم خصوصا * رودلف روکر در این باب ( آنارشو سندیکالیسم) تحقیق بسیار و ارزیابی دقیق انجام داده است که بعنوان مرجع میتوان از آن استفاده کرد. با توجه به اینکه زمان روکر جامعه به این شدت گسترش و ازدیاد جمعیت و از نظر جغرافیائی ، قابل مقایسه با امروز نبود. جوامع انسانی تحت تاثیر مستقیم تکنولوژی مدرن ، راهبردهای جدید را می طلبد و میدانیم با رشد جامعه پیچیدگی آن کم نمیشود بلکه غامض تر شده است که در مجموع روانشناسی جدیدی حاکم بر آن است که با دهه های مابین جنگ اول و دوم تفاوت های اساسی یافته است.

ضرورت دارد جامعه ، وجود فرد و نقش دولت از نو، تعریف شود. باید دقیقا ارزیابی شود که منظورمان از دولت کدام است؟ دولتهای دمکراتیک ، توتالیتر ، مستبد و…!؟ این پرسش مطرح است که اگر برای آنارشیسم پدیده دولت غیرطبیعی و مخلوق پیش زمینه های تاریخی است…پس ضرورت آلترناتیو را دوچندان کرده است؟ باید دید : آیا نقش دولتهای قرون گذشته با امروز یکی است؟ ما در جهان شاهد وجود کشورهائی هستیم که با یاری گرفتن از لیبرالیسم و تبعیت از متفکران این انگاره فلسفی – اجتماعی ، دموکراسی را در جوامع خویش نهادین کرده اند و همین دولتها با توجه به حقوق بشر تفاوتهای اساسی با کشور ها و دولتهای غیر دمکرات بوجود آورده اند …ادامه دارد. http://abgun.net/ منبع:

Advertisements

One thought on “آنارشیسم و نقش فرهنگ ( 1 )

  1. ” آینده به مردمانی تعلق دارد که در ارتقای فرهنگی خویش شجاعانه کوشیده اند”.
    ja, the world will belong the people fighting for gaining OUR culture etc.

    لایک

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s