ایدئولوژی ، دولت ، آنارشیسم

ایدئولوژی ، دولت ، آنارشیسم

فرشید یاسائی

قسمت دوم : دولت

« ما تاکنون نادان و درشتخو و فاسد بوده ایم . بیائیم علل نادانی و درشتخوئی و حسابهای غلطی که تخم فساد را که در نهاد ما پاشیده اند؛ نابود کنیم. خواهیم دید که معلول آنها نیز پس از چندی محو خواهد شد» ویلیام گادوین
مقدمه : این پنداری غلط است تصور کنیم که : دولت ابزار ضروری برای اهداف خوب و مفید بشریت است! دولت اتفاقا ابزاری است جهت خباثت بشر که تبلور آن درجنگ ، تبعیض ، تجاوزآشکار به طبیعت … است. لازم به تکرار نیست ، بازگو شود که : وجود دولت در واقع توهینی است به شخصیت بشر! استتار کردن انسان جهت امنیت پشت سر دولت نه با خرد سازگار است و نه با طبیعت انسان . انسان آزاد از هر قید و شرطی بدنیا می آید و جامعه ( کوچک و بزرگ ) او را پرورش میدهد. اما این دولت است که به وی اسلحه جهت نابودی خود و دیگران میدهد! اینکه فکر کنیم دولت همان مردم هستند که با آرای اکثریت حکومت می کنند در اشتباهیم. رای اکثریت شرکت کنندگان در انتخابات ، نشان از مقبولیت ، حقانیت و مشروعیت دولت نیست. ناگفته نماند منظور از « اکثریت »، اکثریت آرای شرکت کننده گان در انتخابات است که تعدادی بیشتر از دیگران رای می آورند…نه رای تمامی مردم . باید دید چند درصد از مردم کشور( ها ) پای صندوق های رای میروند و رای خود را بدان میریزند. برای مثال 40 درصد ازآمریکائی ها در هیچ یک از انتخابات این کشور شرکت نمی کنند!

فاشیستها و نازی ها نیز با رای اکثریت : دولت و حکومت خود را تشکیل دادند و نتایح اعمالشان بر همه روشن است.هیچ دولتی وجود ندارد که نماینده اکثریت قاطع مردم کشورباشد. آنان نماینده بخشی از مردمند ( با تاکید بر آن که در رای گیری شامل افراد خاصی میشود که در انتخابات شرکت می کنند) که در جمع و تفریق با کاندیداهای گوناگون؛ رای بیشتر می آورند! دولت ( چه از طریق انتخابات و غیر…) تشکلی است که با تمام قدرت می کوشد از نظر اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی موقعیت خود را تثبیت کند! و با انحصار دریافت مالیات ( نه از طریق کار و سرمایه گذاری ) بنیه مالی خویش را برای اعمال قدرت و سلطه و تشکیل سازمانهای نظامی و غیر نظامی… گسترش دهد.اینکه فکر کنیم دولتها جاده و مدرسه …( میسازند) ساخته اند…! ” اینها ” دلائل حقانیت وجود دولت نیست. جامعه و مردم همیشه ( قبل از بوجود آمدن دولت ) نسبت به تامین حوائج و نیازمندی هایشان اقدام کرده اند.

طبیعت انسان در متغییر بودن نسبت به فضائی است که در آن کار و زندگی میکند؛ شکل میگیرد. بدین منظورذهن ، انرژی و فعالیت خویش را جهت تغییر در محیط اطراف خویش بکار میبرد ودر این رابطه دست به اختراعات ، اکتشافات … تا بی نهایت خواهد زد. این مسیر طبیعی انسان است که نمی تواند ساکن بماند و تنها محدوده کوچکی را برای بقای خویش انتخاب کند… انسان پیوسته تکامل یافته ( اینکه انسان از کجا می آید و چه میخواهد…!؟ موضوع بحث این مقاله نیست) است. انسان با نیت خوب نخست جامعه را ساخت و بعد با حس خباثت خویش دولت را. حال زمانی است که این سمبل خباثت ، متمدنانه ، با یاری از علوم جامعه شناسی و روانشناسی… ازبین برود تا جامعه از این پارازیت ” شر موجود” رهائی یابد! این یک استتار گنگ و بی معنی پشت ایدئولوژی ( چنانکه مارکسیستها در روسیه انجام دادند) نیست. واقعیتی است که انسان با تشکیل دولت ، جنگ و نابودی را از قرون گذشته به زمان کنونی سوق داده و همچنان ادامه خواهد داد و تا وجود دارد متاسفانه همین وضع ادامه دارد.

آغاز : امروز بر سر دو راهی قرار گرفتیم. تقریبا بیش از نیمی از کره ارض درمناطق خاورمیانه به سراشیب سقوط نزدیک شده اند… نیمی هم در اضطراب تغییر و تحولات غیرمترقبه خصوصا جنگ آشکار و پنهان بسر میبرند. نظم نوینی در راه است که به بازخوانی و بازاندیشی احتیاج دارد.فهم این نکته که – مفهوم – دولت امری ساختگی است که در این بحران های فزاینده نقش عمده و اساسی را بازی می کند؛ سخت نیست. نگرانی هائی امروز ما از بی تفاوتی شهروندانی است که نسبت به کنش و واکنشهای دولتها سکوت ( تحت تاثیروسائل ارتباط جمعی انحصاری…) اختیار کرده اند که روز به روز بر تعدادشان اضافه میشود و نسبت به بالندگی خویش و جامعه توجه خاص ندارند و کشور ما در این مورد – خاص – پرچم دار نیست . جوامع دیگر نیز این روال ادامه دارد که در هرصورت – روزی – هزینه این بی تفاوتی را ناچاریم بپردازیم.
انسان سازنده عجیب و غریبی است . مهارت در ساختن و به همان اندازه مهارت در تخریب دارد. جامعه را ساخت و مناسبت ویژه ای ایجاد کرد( بنا بر سنت و مذهب…) و بدان روح دمید …اما دیر فهمید که این روح ، قدرت هائی خواهند شد که بر وی حکومت خواهند کرد. انسان قدرت استعداد و خلاقه خویش را به این مناسبات ( دولت ) اهدا کرد تا برای محدود کردنش قانون وضع شود تا حدود و ثغور وی را تعیین کند . انسان دولت را بوجود آورد تا عملا آزادی خویش را محدود سازد به نیت آنکه مصالحش لحاظ شود! غافل از اینکه هر دو را از دست داد. و اکنون دولت هویتی است پر قدرت وآشکار که نبود آن برای بسیاری غیرقابل باور شده است. این تنها آنارشیستها بودند و هستند که این باور را غلط و پنداری موهوم میدانند و در مقابل این شر موجود قدعلم کرده اند و تحت هیچ عنوانی حاضر نیستند تا جامعه فدای دولت شود بلکه برعکس. این باید به دولت ( دول ) تفهیم شود که دوران آمریت آنان تمام شده… واین مهم را آنارشیستها وظیفه خود میدانند.

از آنجا که میخواهیم بحث در مورد مفهوم دولت را ادامه دهیم ، بهتر است کلامی کوتاه هم در مورد رژم موجود در ایران سخن برانیم. دولت اسلامی از درون تفکر حکومت ولایت فقیه پا به عرصه وجود گذاشته است. قدرت وجودی آن تنفیذ از ولایت فقیه است. اقتدار مطلق ولی فقیه بر قوای سه گانه (قوه مقننه . قوه مجریه .قوه قضائیه) نیز اعمال میشود. دولت جمهوری اسلامی ( ریاست جمهوری و هیئت وزیران ) و مجلس اسلامی… یعنی این تشکل های منسجم ، تنها جهت اجرای اوامر و منویات ولایت فقیه – که تمامی جریانات و تصمیمات مهم و کالان در ید قدرت وی است – بوجود آمده اند. ازمهندسی سیاسی ( در تمامی زمینه ها !) کشورکه ناشی از اقتدار مطلق با وسعت بیکران ولایت فقیه است تا ” استیفای حقوق” شهروندان و حفظ امنیت جامعه را در بر میگیرد!

فلسفه وجودی دولت اسلامی که بعد از انقلاب متولد شد. با نیت اجرا ومدیریت اوامر ولایت فقیه شکل گرفت. یعنی موردی که اپوزیسیون دیروز و امروز بدین امر مهم توجه نکرد. به جمهوری جوان رای داده شد تا اوامرولایت فقیه اجرا شود. نه آنکه خاستگاه های مردم به حقیقت بپیوندند. مردم و بخش مهمی از اپوزیسیون فکر (میکردند) میکنند که با تغییر کابینه و ریاست جمهوری بوسیله اهرم انتخابات هر چهار سال یکباردر کشور، تغییرات اساسی صورت خواهد پذیرفت و نتایج آن لااقل در 35 ساله گذشته اظهرمن المشس است!

از آنجا که اصل امت و امامت ( ناشی از عدل الهی است!) در مملکت جاری است. لذا امام ( ولایت فقیه ) که تنها دارای “اصالت است” حکم میراند و امت در اطاعت از اوامر ” غیر قابل تغییر ” تعریف شده است. بزبان دیگر دولت و امت ( با تشخیص ولایت ) در قلمرو حکومت ولایت فقیه چنین تعریف و تداعی میشود: امت ( مردم ) در فرمانبرداری و دولت در خدمتگزاری به نظام ولائی است! همانطوری که میدانیم ، ولایت فقیه از نظر حقوقی پاسخگوی هیچ نهاد انتخابی و انتصابی نیست.
تعیین زمانی مشخص جهت پیدایش دولت در تاریخ آسان نیست و از آنجا که این مفهوم تا امروز در حالت تغییر وتکامل بوده ، نمی ¬توان زمان و مکان معینی برای آن ذکر کرد. دولت شهر های قبل از میلاد در یونان ، ایران ، چین ، مصر …نمونه هائی از آن است که برای مناطقی – دولت – منشا الهی داشته است. مورد پیدایش دولت را به تاریخنگاران می سپاریم. و تنها فلسفه وجودی دولت ( این عنصر غیر طبیعی ) را ادامه میدهیم.
اصل تحدید دولت در حوزه خصوصی و اقتصاد توسط بنیان گذاران کلاسیک لیبرالیسم مانند جان لاک ، هابز…تاکید شده است… لیبرالیسم ؛ نظریه ارسطو دال بر ” طبیعی بودن دولت” را نقد کردند، نه نفی ! تقریبا از عصر افلاطون تا (( تجدید علم و فرهنگ…)) رنسانس بحث جامعه و دولت دائما تکرار شده و نظریه های جدیدی در این موارد ابراز شده است. از آنجا که تعدادی ازنظریه پرداران بر این باورند که علم در جستجوی حقیقت است، نه فلسفه…! موضوع تعریف جامع از مفهوم دولت و جامعه تا قرن حاضر بصورت انتزاعی ادامه یافته است.به تعدادی از استدلالات در این رابطه توجه میکنیم: گفته میشود : “…در تمامی جماعات فرقی نمی کند کوچک یا بزرگ ، مذهبی و غیر مذهبی ، سیاسی ویا غیر سیاسی ، ورزشی و یا غیر ورزشی…جایگاه فرمانبران و فرماندهان مشخص است. با یک چنین عقیده ای امتیاز ویژه ای برای فرماندهان قائل میشوند که ماشین دولت را به حرکت درآورند… گفته میشود : ” …وجود دولت جهت ایجاد همآهنگی در جامعه است…میثاقی اجتماعی وجود دولت را لازم میدانند. نتایج اجتماعی وجود دولت را لازم میدانند… شیوه تولید، در پیدایش دولت موثر است…اشتراکات قومی و فرهنگی در ساختار دولتها موثر بوده است…. تأمين عدالت، تأمين امنيت و آسايش، عمران و آبادی ، اجرای قوانين عقل و دين… توقعات ما از دولت محسوب میشود… ! “

برای ارزیابی دولت و نقش آن در تاریخ لازم نیست به گذشته های دور سفر کنیم. بحث را از زمان دورکهایم (.David Émile Durkheim1919- 1858 جامعه و مردم شناس) متفکر فرانسوی (مبتکر تدریس علم جامعه شناسی در دانشگاه ها…) ادامه میدهیم. به نظر وی آغاز بشریت تمایز بین فرمانبر و فرمانروا نبوده است. تمام افراد فرمانبر بودند بدون آنکه فرمانروائی وجود داشته باشد. نقش فرمانروا بعد ها برجسته میشود که شهرنشینی وسعت میابد. البته این نظریه برای بعضی از جامعه شناسان مورد تردید است… ناگفته نماند درتحقیقات جدید ( بعد از جنگ جهانی دوم) در احوال جماعات اولیه همواره نشانه های قدرت های فردی قابل رویت است. قدرت این افراد لزوما در ساختار دولت نیست بلکه در مساجد و کلیسا ها ، خانواده کوچک و بزرگ … بیشترقابل رویت است.
” دولت مقوله عامی است که زندگی مردم را می بلعد.
یک قبرستان بی حد و حصری است که در آن
تمامی نیروهای حیاتی کشور ؛ با طبعی بلند و
محترمانه خود را قربانی آن می کنند ”
– باکونین-

وارد شد ن در مفاهیم دولت و حکومت و تمایز نظرات متفکران دراین رابطه ؛ نظر ما نیست. بحث ما بیشتر در دایره دولت بعنوان مرجع قدرت متمرکز و کارکرد آن در جامعه است. تریدی نیست که افکار متفکران قرون گذشته ( خصوصا نظریه های گوناگون در رابطه با مفاهیم دولت و حکومت ) زائیده وقایع و رویدادهای دوران حیات خویش بوده است . بحث مورد نظر ما از دوره ای است که دولت به مفهوم عام و وسیع کلمه عبارت از تشکلی ویژه که نقش فرمانروا و فرمانبررا در جامعه تعیین می کند. یعنی اینکه قوانین اساسی ظاهر میشوند و طبق این قوانین و میثا ق ها ، جایگاه رهبری و رهرو را مشخص می کنند.سیستم انتخابات حق انتخاب را برای شهروند مشخص می کند و در بعضی از کشورهای جهان امروز انتصابات در شرایط خاص اجرا میشود. اینها نتیجه آثار و افکار متفکران در گذشته است که در روند چندین قرن و پشت سرگذاشتن ده ها (شاید صد ها) جنگ و فتح ، تسخیر ، انقلاب و شورش.. کشور و جهان گشائی… بشر امروز ( تعدادی از دول) تحت عنوان دموکراسی بدان رسیده است.

ویلیام گادوین *(1826- 1756William Godwin ) با اثر خود به نام « درباره عدالت سیاسی و تاثیر آن در اخلاق و نیکبختی » ونیکلا دو کندرسه * (1743-1794 Condorcet) با کتابش به نام « طرح فهرستی از ترقیات روح بشر» مبدا عقاید قرن هیجده و نوزدهم در مورد سوسیالیسم و آنارشیسم* است. مقام سیاسی – علمی این دو متفکر به حدی است که تالیفات این دو متفکر را « وصیت نامه » اجتماعی قرن هیجدهم میدانند. گادوین از اقتصاددانان عصر خویش و فیزیوکراتها آنجا که مربوط به دولت و جایگاهش در جامعه است، سخنی به میان نیآورده است. دلائل آن روشن است چون گادوین آن اصل تساوی و برابری – که باید دولت ذهنی آنان بر قرار سازند – را نمی پذیرفت.
کندرسه بنا بر تجربه شخصی و مشاهده خشونت انقلاب فرانسه ( که بعدا از ترس تیغ صیقل خورده گیوتین در زندان خودکشی کرد) و تشکیل دولت انقلابی به این نتیجه ( خوشبینانه) رسیده بود که دولت باید در رابطه با مردم تجدید نظر کند و اصل تساوی را برقرار سازد . متاسفانه او مانند سوسیالیستهای عصر خویش خواهان مداخله دولت در اقتصاد بود. پیشنهادات اقتصادی جهت بهبود بخشیدن وضع طبقات فقیر ، در مورد بیمه های اجتماعی او را بیشتر به سوسیالیستها نزدیک میکرد.

” …هیچ رسم و قاعده ای فقط به سبب اینکه در گذشته
مورد قبول بوده ، مشروعیت ندارد و مادامی که بقای
این رسوم با عدالت تطبیق نکند؛ باید نابود شود… ” .گادوین

مبدا و منشا نظرات کندرسه و گادوین با یکدیگر متفاوت هستند. اما هر دو « ترقی و تکامل فکر انسانی را بی حد و مرز میدانند که پایانی ندارد». دیگر آنکه « ترقیات پیرامون برابری نتیجه غائی اختالافات طبقاتی در دنیا خواهد بود» . ایمان راسخ گادوین و کندرسه به ترقی و پیشرفت ، حس خوش بینی به امورات جهان را جان دیگر بخشیدند. گدوین در کتاب « عدالت سیاسی …» از جان لاک (John Locke1632- 1704) فیلسوف انگلیسی. متفکران لیبرالیسم کلاسیک.، دیوید هارتلی (David Hartley1705-1757) فیلسوف و روانشناس انگلیسی..* و دیوم هیوم (1776 -1711 David Hume) فیلسوف انگلیسی که بسیاری از متفکران اروپا را از خواب تعصب خشک ( مذهبی و غیر مذهبی) بیدار کرد – امانوئل کانت ( فیلسوف آلمانی ) نمونه ای از این متفکران بود – صاحب نظران بسیاری از دانش هیوم خصوصا درفلسفه بهره برده اند.

ویلیام گادوین تمامی مصائب بشر را از طرز حکومت و سیاست دولتها متصور است.گادوین احتیاجی نیست که خود را آنارشیست بنامد… وی از اولین فلاسفه ای بود که رنج بشری را ناشی از آتوریته دولت میداند و این مهم را نه تنها در علم اقتصاد بلکه دراخلاق میداند و راه حل را در تغییر کلی اخلاق و رفتار افراد میداند. بعد از اخلاق به حکومت و نوع حکومت داری نظر می افکند ودر آخر به اصل مالکیت می پردازد که انتقادی اساسی بدان دارد. به نظر وی ” هیچ رسم و قاعده ای فقط به سبب اینکه در گذشته مورد قبول بوده ، مشروعیت ندارد و مادامی که بقای این رسوم با عدالت تطبیق نکند؛ باید نابود شود ” .

آدام اسمیت و فیزیوکرات ها به استقرار آزادی اقتصادی می اندیشیدند و دولت ( ها ) را از وارد شدن به حوزه اقتصاد و دخالت در آن ؛ منع میکردند. برای فیزیوکراتها مالکیت مشروع ( خصوصا مالکیت بر ملک) را برای بشریت لازم میدانستند.برای آنان انواع مالکیت اعم از منقول و غیر منقول محترم شمرده میشد. در مورد ویلیام گادوین در مبحث آنارشیسم بیشتر صحبت خواهیم کرد.

چنانکه میدانیم باسرک کشیدن به دنیای اندیشه سیاسی مطمئنا با مفاهیم دولت و حکومت برخورد خواهیم داشت. گرچه بازنگری این دو مفهوم در فرهنگ سیاسی کشور ما دقیق بررسی نشده است .ما نیز از آن میگذریم. دلائل آن نخست مطرح نبودن تفاوت این دومفهوم مورد بحث ما است و نه نگرشی فلسفی بدان داریم که خود را ملزم به تعریف این دو مفهوم سازیم. کاربرد و کارکرد دولت بعنوان ماشینی غول پیکر حاضر و ناظرکه تمامی نیرو ، استعداد و قوه خلاقه مردم را میگیرد تا قادر به ادامه حیاتش باشد؛ مورد نظر است.

این ادعا که وجود دولت مترادف با رفاه و آسایش است، از خصوصیات صاحب نظرانی است که یا خود را پشت سر دولت مخفی ( مانند کاست ها که در موردش صحبت خواهیم کرد) می کنند و چشم بر واقعیت می بندند و یا در سایه آن به آرامش خیال خویش میرسند. در مورد اینکه چه کسانی درضرورت وجود این ماشین غول پیکر تردید دارند؟”… گفته میشود آنانی که از زندگی بدون وجود دولت تصویری تیره و تار (منظور آنارشیستها است) دارند! تعداد معدودی هستند که خواب از (منظور آنارشیستها است) چشمان دولت ربوده اند و ” …دولتها باید با تبلیغات وسیع از بسط و گسترش تفکرآنان جلوگیری کنند.آنان معتقدند جامعه بشری باید دولت و حکومت داشته باشد… چه صالح وچه ناصالح! آنان بر این تصورند مفهوم دولت بغرنج و پیچیده است ، مطالعه در این مورد در اندیشه سیاسی نیز مشکل خواهد بود…” . صاحبان این نظریه ( در ایران ) همان کسانی بودند که میخواستند هرچه زودتر ثمره انقلاب را بچینند و در سبد خویش قراد دهند …و در جستجوی یک قدرت خارق العاده و دیکتاتور می گشتند… خمینی این نیاز را برای آنان فراهم کرد!

دولت پرستان میکوشند دولت را به جامعه متصل سازند و بزبان دیگر دولت را عضوی از جامعه مدنی سازند… ناچارا برای آن شناسنامه ای تهیه کردند که هویتش مشخص و وجودش را طبیعی جلوه دهند. یکی از نمایندگان فکری دولت پرستان هگل آلمانی است که معتقد است : رشد و زیستن در درون دولت ها جزئی از پویش تکاملی روح است و بدینوسیله وجود نحس دولت را مقدس می انگارد!

برای فلسفه سیاسی مذاهب ، دولت واسط میان اراده الهی و اراده مردم است که نقش مساجد و کلیسا و کنیسه ها… در تاریخ متبلور میشود. از حاکمان حکیم نیز میگذریم و نقش خاصی به انسان در قرون وسطی داده نمیشود و تا قرن هیجدهم و عصر روشنگری و انقلاب صنعتی ، متفکران آنارشیست را از خواب بیدار کرد. برای اولین بار است که متفکران آنارشیست از گادوین تا اشتیرنروباکونین از انسان و آزادی صحبت میکنند و نقش فرد در جامعه را روشنتر از تمامی مکاتب آنروز ( و امروز )، آشکارتر بیان میدارند. برای اولین بار در تاریخ اشتیرنر* از « من و منیت » سخن میراند.گرچه حملات بسیاری را به جان میخرد( یکی از این حمله کنندگان به وی ؛ کارل مارکس است که در مورد فرد و اختیارش چیزی نمی فهمید) اما همین من و منیت مورد نظر وی ،الهام بخش بسیاری از هنرمندان و ادیبان جهان شد.

زمانیکه به قوه ابتکار ، رویا ومخیله رجوع نشود…. پناه به دولت متمرکز جهت بسط عدالت اجتماعی عادی جلوه می کند! از آنجا که انسان ها به دولت وابستگی شدید پیدا کرده اند، مطالبات و انتظارات اجتماعی خویش را تنها از دولت متوقع هستند.طبیعی است فرآیند شکل گیری این مطالبات با زمان تغییر می کند.اما در کل تحقق مطالبات اجتماعی شهروند در وجود دولت تعبیه شده است. هنگام بروز بحران و آسیب های اجتماعی این مطالبات بیشتر میشود تا جائی که فرد خویشتن خویش را به دولت میفروشد و جهت نیل به اهداف کوتاه و بلند مدت دولت ، اگر ضروری شد زره رزم می پوشد.

حال می پردازیم که این انتظارات چیست؟ شهروند چرا برآوردمطالبات خویش را در وجود دولت می بیند!؟ طبیعی است بخشی از آن مربوط به اطلاعاتی میشود که از طریق مطبوعات دریافت می کند و مقیاس میکند. بخشی از آن فرهنگی و عادت و سنت است.اعم آن اما مربوط به اقتصاد میشود که توقعات به دولت یعنی ” انتظار از پدر متمول ( دولت ) ” است که صدر مطالبات و انتظارات شهروند میباشد.طبیعی است در کشورهائی که جامعه مدنی امکان خودنمائی ندارد ، توقعات شهروندان از دولت بیشتر است.

در تعدادی از کشور ها که مسئله نهادهای مدنی راپشت سرگذاشتند و این نهاد ها پاسخگوی تعدادی از مطالبات شهروندان هستند؛ نقش دولت برجسته نیست! اما در اکثر کشور ها که همزمان با سایر کشورهای توسعه یافته، ماشین توسعه آنان به سختی حرکت می کند،مشکل باقی میماند و ” دولت سخاوتمند” مجبور است به پاره ای از این مطلبات پاسخ دهد. پاسخ به این دور و تسلسل ، ارتقای فرهنگی در بخش طبقه متوسط وپایان دوران تصدی گری دولت و رشد نهادهای مستقل و آزاد است که میتواند بخشی از این انتظارات و مطالبات را به تدریج پاسخگو باشد.

در جامعه ما طبقه متوسط در حال رشد است. طبقه کارگر به آن شکل کلاسیک و مطرح در کشورهای صنعتی دنیا وجود ندارد. قشرسرمایه دار(!) نیز جایش را به رانت خواران و تجار و واردگنندگان کالا داده است که در امر تولید ، پژوهش و… دخالتی ندارند. بنابراین طبقه متوسط میتواند نقش موتور جامعه را بازی کند که اگربه ارتقای فرهنگی نائل آید… دست به تشکیل نهادهای مختلف مستقل و آگاه خواهد زد.با فرافکنی نمیشود جامعه را به توسعه تشویق کرد. دولتها معمولا میکوشند حاشیه امنی برای خویش بوجود آورند و این حاشیه امر در گرو وابستگی هر چه شدیدتر شهروندان ( ناشی از فقر و تنگدستی ، ناتوانی و…!) به دولت است. در یک چنین حالتی دولت خود را از پاسخگوئی برحذر داشته و آن نیروی وابسته به خویش رامانند سربازان و محافظان خویش به میدان مبارزه بسیج می کند!

نتیجه این وابستگی هرچه بیشتر شهروندان جز سرخوردگی چیز دیگری نیست. منابع ارزی صرف هزینه های وحشتناک امنیتی – تسلیحاتی ، در داخل و خارج میشود. رشد جیره خواران به دولت رو به افزایش میرود. بخش بورکراتیک وتکنوکرات دولت به رشوه خواری عادت می کنند. و باند های مختلف رانت خواران در تکاپوی دریافت منفعت بیشتر روزشماری می کنند…خلاف نظر مارکس که میگوید این انسان ها هستند که خود و زندگی خود را میسازند، این دولت است ، آدمیان را آنطوری که خود صلاح میداند، میسازد!

مخالفان دولتهای موجود خصوصا چپ های پیرو مارکس از دولت لویاتان (Leviathan) یعنی همان هیولای معروف تامس هابز (Thomas Hobbes ) نام میبرند و برای آزادی بشر از شر این موجود ، خواستار ازبین بردن این هیولا میباشند اما متاسفانه به جای این هیولا ، هیولائی دیگربنام دیکتاتوری پرولتاریا ( که بسیار خطرناکتر از لویاتان هابز است) میگذارند که در واقع رفع مصیبت نیست بلکه ظهور دوباره مصائب است. ذوب شدن دولت در تاریخی نامشخص آدرسی است غلط. دولت هرگز خود را محو نخواهد کرد. دولتی جانشین دولتی دیگر مشکلی است افزون بر مشکلات. بلشویکها دقیقا به ما نشان دادند که چگونه میشود با ادعاهای خویش و ملهم ازافکار پیامران خویش (مارکس و انگلس ) مردم را به آدرس غلط رهنمود کنند!
انگلس مداح و یار دبستانی کارل مارکس مدعی است : ” …تشکیل دولت برای وجود و بقای نوع بشر ضروری نبود بلکه منشاء و اساس پیدایش آن به دلیل وجود تفاوت موقعیت اقتصادی افراد در جامعه می باشد. انگلس مدعی است که در طول تاریخ همواره اغنیا و طبقات مسلطه جامعه با تاسیس دولت و تهیه قوای مادی خواسته اند اموال خود را در مقابل فقرا حفظ نمایند. بنابراین در صورتی که تفاوت مالی موجود در جامعه کنونی از بین برود و افراد بشر از لحاظ مادی کاملا مساوی و یکسان گردند سازمان کنونی دولت به خودی خود منقرض شده واتحادیه های صنفی مستقل جانشین آن خواهند گردید…”. البته حضرات ( مارکس ، انگلس و بعد ها لنین …) تا رسیدن به زوال دولت ، تز دیکتاتوری پرولتاریا را به ” جامعه بشری ” اهدا می کنند که با تسخیر قدرت سیاسی و پایان بخشیدن به جامعه طبقاتی و نابودی دولت، دروازه های بهشت را بر روی شهروندان (خصوصا کارگران!) میگشایند…! نا گفته نماند مارکس تمامی نظریات سوسیالیستی غیر از خود را ” تخیلی ” می انگاشت! در صورتی که در مورد دولت و نقش آن در تاریخ ، خود اسیر خیالات میشود.

مارکس ( درعصر خویش ) چنان محو موهومات خویش شده بود که از تغییر و تحولات فرهنگی – اجتماعی در اطرافش ؛ غافل ماند. از جامعه شناسی و روانشناسی دور ماند و رشد طبقه متوسط را نادیده ( در تجزیه و تحلیل خویش ) گرفت. طبقاتی کردن جامعه به دارا و ندار ؛ او را از رشد فکری باز داشته بود. انگلس و بعدا لنین با زیرکی متوجه این کمبود شدند. آنجا که با واقعیت دولت که قرار بود ( طبق تئوری های وی ) زوال یابد و به مرور از بین رود… در روسیه روستائی ظهوری دوباره ( با قدرتی بیشتر از رژیم استبدادی تزاریسم) یافت! و عملا تکلیف زوال و یا منقرض شدن دولت این نهاد غیرطبیعی و وجودش بی جواب ماند. و این مورد مهم را دقیقا متفکرین کلاسیک آنارشیسم ( پرودون ، باکونین …) هم عصر مارکس میدانستند: دولت نهادی نیست که پای کارنامه انقراض خویش مهر تائید زند. این بازی خطرناکی بود برای گمراه کردن زحمتکشان.

البته ناگفته نماند که این مشکل تنها در نظریات مارکسیسم و لنینیسم نیست… به طور کل تمامی نظریه هائی که راه انتقاد را برخود ( این شامل مذهبیون نیز میباشد) سد کرده اند. دروازه های مشکلات را بر روی خویش باز گذاشته اند… مارکس وانگلس تحت فشار شدید آنارشیستها علیه تز دیکتاتوری پرولتاریا… ( از همان ابتدای تشکیل انترناسیونال اول ) با عاریت گرفتن از نظریه لوئیس مورگان *زوال دولت را پذیرفتند . لنین ( در کتاب دولت و انقلاب ) نیز مانند مرشدان خویش ( مارکس و انگلس ) زوال دولت را ( خلاف خواست قلبی ) در تئوری پذیرفت. اما با تسخیر دولت در انقلاب اکتبر 1917 زوال دولت تبدیل به ظهور هیولائی دیگربه نام دیکتاتوری پرولتاریا ( مانند لویاتان ) به رهبری حزب کمونیست شد که جامعه روسیه را در سیطره حکومت وحشت و ترور به رهبری لنین ( بعدها توسط فرزند خلفش استالین… جرم و جنایت به اوج خود رسید) در آورد. این مهم نشان داد که چگونه مارکسیستها خلاف تئوری های ” من درآوردی ” خویش ، جامعه زحمتکشان را خصوصا و روشنفکران شیفته و شیدا را به آدرس غلط روانه کردند.

روسو در قرن هیجدهم ( Jean-Jacques Rousseau1778-1712 ) معتقد بود : ” نظام آموزشی دولتی ، عامل گمراهی انسان است…خوبی و بدی انسان مربوط به تجربیاتش از جامعه است …” در جائی که تاکید می کند :” نقش جامعه و دولت در گرایش انسان به تبهکاری نقش اصلی و تعیین کننده است…” این مورد به بحث ما بسیار نزدیک تر است. تجربیات متفکرین کلاسیک آنارشیست خیلی دقیق تر و ساده تر از دیگر سوسیالیستهای دولتی ، ذات دولت این شر موجود را ارزیابی و بررسی کردند. زمانیکه آنان مستقیما خواستار رفع شر شدند و طبیعتا با بروز این عقیده ،مخالفان خویش را خواب زده کردند… بخوبی میدانستند که دولت یا لویاتان هابز( غول ) در هر دوره نسبت به گرایشات گوناگون بشردر جامعه، او نیزتغییر شکل میدهد. گاهی دیکتاتوری ، گاهی لیبرال ، گاهی مذهبی ، گاهی غیر مذهبی. گاهی نظامی … گاهی غیر نظامی …عمل می کند که در نهایت جایگاهش مقدس شمرده میشود و هاله ای از تقدس برخود می پیچد که هرگونه انتقاد را توهین و سزاوار مجازات میداند.

جان لاک (John Locke) از متفکران لیبرالیسم کلاسیک قرن هفدهم . برای انسان مقام خاصی قائل است که با خوشبینی نسبت به فطرت بشری معتقد بود که انسان اگر دولتی هم بوجود نمی آمد می توانست به حیات خویش ادامه دهد.در این مورد جان لاک به متفکران کلاسیک آنارشیست نزدیک میشود. اما آنجا که برای مقابله با جمعیت کوچک متجاوز نسخه وجود دولت را می پیچد. با آنارشیسم زاویه پیدا می کند. با آنکه لاک دولت را شرو نامطلوب و یا به قول هابس غول عظیم الجثه ( که مردم هیچکونه حقی در برابر او ندارند جز اطاعت!) میداند اما از دولت حداقلی مسئول نام میبرد که وجودش ناگزیز است!

از نظر آنارشیستهای کلاسیک نهادهای انسانی و طبیعت بشری رامبنای عقاید خویش میدانستند. اعتقاد داشتند که اصول کلی آزادی در جامعه عاری از دولت ، اصل دیگری از آن استنتاج نمی گردد. دولت از نظر آنان طبیعی ( برخلاف نظریه ارسطو) نیست. بلکه از مصنوعات و حس خباثت بشراست. حتی زمانی که از عدالت صحبت میشود… نظریه گادوین در این باب با هم عصران خویش خصوصا آدام اسمیت (Adam Smith) و فیزیوکراتها (Physiocrates ) زاویه دارد. اسمیت ( خوشبینانه ) عدالت را عدم دخالت دولت در کار های مردم میدانست… در جائی که آنارشیستها مشکل اصلی را در وجود دولت میدانستند. آنارشیستها معتقدند: نهاد دولت نه میخواهد و نه میتواند در امور مردم دخالت نداشته باشد. با اندکی درایت و انکشاف در بوجود آمدن دو دولت برآمده از انقلاب قرن گذشته – بلشویکها در روسیه و اسلامیستها در ایران – میتوان بخوبی ماهییت دولت را لمس کرد.

معتقدین به اصالت فرد (individualism) – که آنارشیستها را نیز دربر میگیرد- در قرن 17 و 18 کوشش کردند که این مفهوم ( دولت ) را از لانه تنگ و تاریک روحانیت در آورند و از آن تعریف جدیدی شد که با مفاهیم کلیسائی ( خصوصا مسیحی ) متضاد بود. آنان تا جائی پیش رفتند که برای حکمرانان نیز تکالیف خاصی مقرر داشتند. مخالفان مکتب اصالت فرد آنانی بودند و هستند که درصدد ابتکار و کشف طروقی هستند که آزادی فرد و اختیارش را تحت عنوان ” طرفداری از انسان وحشی ” محدود سازند…. و در این پروسه مفهوم عدالت را به میان می آورند. حالت طبیعی از نظر معتقدین به اصالت فرد، عصری است که مردم بدون زمامداران و قوانین میزیسته اند و هیچکس امتیازی بر دیگری نداشته است.

به عقیده گادوین* (William Godwin)عدالت فقط احتراز از ارتکاب بعضی اعمال نیست و کسی که به دیگران آسیبی نمی رساند یا در امری مداخله نمی کند عادل نیست! به نظر وی تامین حداکثر رفاه و آسایش جامعه عادلانه است. به نظر وی خصلت نوع دوستی لازمه طبیعت انسان است.وی معتقد است که سرشت انسان فقط مشتمل بر حس خودخواهی ندانسته و عواطف و همدردی با دیگران را نیز از خصائص انسانیت میشمارد. میگوید: اگرعدالت توسط همنوعان از قوه به فعل تبدل نشود؛ جز یاوه گوئی و گزاف چیزدیگری نیست .

گادوین مینویسد: ” تاکنون هیچ عاملی در تنزل فضیلت و کاهش قدرت نوع انسان به اندازه این فکر موثر نبوده است که چون ما حقی داریم، چنانکه برخی گفته اند، میتوانیم با آن هر چه میخواهیم بکنیم، در حقیقت هیچ چیز به ما تعلق ندارد و جمله هنرهای ما نیز باید به نفع جامعه بکار برده شود”.

در مورد دولت ادامه میدهد: ” لزوم اعمال جبر و زور برای آن که اشخاص به وظایف اجتماهی خویش رفتار کنند فقط زاده اشتباهات و گناه های معدودی است. جامعه و دولت در موضوع متفاوتند و مبدا پیدایش آنها نیزمختلف است. جامعه را احتیاجات بشری بوجود میآورد، تاسیس دولت را رذالت و بدخواهی ما ایجاب می کند…در هر جامعه اگر بهترین دولت ها حکمفرمائی کنند ، آن دولت جز شرلازم ؛ چیز دیگری نیست”…
نظریه وی در مورد دولت و حکومت در مواردی به نظریات روسو نزدیک است و خود وی در نوشته هایش اذعان دارد. او نیز مانند روسو با صراحت معایب اخلاقی و مصائب مادی نوع بشر را نتیجه مستقیم نقائص طرز حکومت و شیوه سیاست دول دانسته : معتقد است که از وجود دولت هیچگاه نفعی عاید جامعه نمیشود ولو اینکه تغییرات و اصلاحات اساسی نیز در ماهیت ، نوع و حیطه قدرت و اعمال آن نیز وارد شود…. البته گادوین در ارزیابی و بررسی بیشتر در زمینه دولت ، به نتایج دیگری میرسد که با روسو فاصله میگیرد.

در رابطه با ارتقای فرهنگی افراد در جامعه مینویسد: ” هرقدر جامعه پیش رود اثر جنایات و خبط های دول و حکومت ها کمتر محسوس میگردد. چون این جنایات و خبط ها لازمه طبیعت بشری نیست. پس هر قدر افراد رو به کمال روند از اختلافات مادی و حقوقی بین آنان کاسته میشود…”. ادامه میدهد : “… مهمترین وثیقه استقرار اصل برابری میان افراد همانا علم و دانش است که حقایق را از تنگنای جهل بیرون کشیده و به ما نشان میدهد.یکی از این علوم ، سیاست است…”.
گادوین معتقد بود علوم سیاسی ( با توجه به زمان زیست وی) اکنون در دوران طفولیت است که به پیشرفت و رشد خویش ادامه خواهد داد. بطور خلاصه عقایدش را در چهار بخش میتوان طبقه بندی کرد. نخست : میکوشد به ما مدلل کند که سیاست هم علمی است مانند سایر علوم… دوم : معتقد بود رسوم و قواعد اجتماعی باید متوجه یک منظور و آن استقرار مساوات بین مردم و این مقصود باعلم… بدست خواهد . سوم : پیشرفت معنوی جامعه در صورتی میسر و به حقیقت می پیوندد که شعور فردی رشد و به وسیله آموزش جهت خدمت به همنوع و تشکیل جامعه مطلوب؛ افراد را آماده کند…چهار: فرد باید روحا مستقل تربیت شود و هر وقت این استقلال فکری و معنوی بدست آید، نظام اجتماعی قوام و دوام خواهد یافت…فردگرائی (individualism) و انسان گرائی (Humanism) گادوین تا جائی بود که حتی منتقدانش را به تعجب برانگیخته است .میگفت : پیروی از فرد و دوستی غایت بشر است… تکامل اخلاقی ما منوط به تکامل و توسعه فهم و درایت ما است.

جیمز بنار (James Bonar) مفسر و منتقد آثار گادوین مینویسد:…” واقعا گادوین گوی آرمان پرستی (Idealisme) و بلند پروازی را از افلاطون نیز ربوده و به درستی گمان می کند که ممکن است جامعه بشری را تبدیل به انجمن فیلسوفان نمود. جای تریدی نیست که اندیشه او از افکار افلاطون هم عالی تر است ولی افسوس که هرچه افکار و آرای حکیمان بزرگتر میشود. امکان بکار بستن آنها کمتر میشود…”.
زیست شناسی دولت به معنای سرچشمه قدرت متراکم در کشورهای مختلف در روندی که از نظر تاریخی پیموده اند، متفاوت است. در تعدادی از کشورها قدرت دولت از قوانین اساسی مندرج خویش نشات میگیرد . در تعداد دیگر استبداد دولت و حکومت با بی توجه ای به قوانین نوشته خود، آنچنان که خود می پسندند، امورات جامعه را عموما با خشونت و فشارمدیریت و اجرا می کنند. اما دول با تمامی اختلافات بایکدیگر در اعمال قدرت سهیم هستند و حرف آخر را میزنند.
تمایلات انسان برخلاف حیوانات حدی نمیشناسد.تمایل انسان به قدرت از همه امیال وی نیرومندتر است. این سودجوئی ( مال اندوزی ) بطور اخص نیست که آدمیان را تمایل به قدرت می کند. اقتصاد دانان منجلمه کارل مارکس کاملا اشتباه کردند که سودجوئی اقتصادی در علوم اجتماعی را انگیزه اساسی انسان به شمارآوردند.انسان صرف نظر ازپرستش مادیات ، تمایل بی حد و حصری به شکوه و عظمت (جاه‌ وجلال،شوکت،حشمت، زرق و برق ، مهابت ‌وهیبت…! ) دارد. یک نخست وزیر گرچه قدرت سیاسی را در دست دارد. اما تمایلش به پادشاه و زرق و برق اواست! طبیعی است که تمایل به قدرت در انسان ها متفاوت است. انسان های ضعیف و بی هویت که از بد حادثه مبتلا به ایدئولوژی نیزهستند، عشق و تمایل به قدرت را در رهبران و تسلیم شدن به آنان میدانند. چون پیروزی رهبران و متفکران را پیروزی خود می پندارند!

اقتدارعجین شده دردستگاه دولت بر افراد جامعه نامحدود است. تعدادی از این این اقتدار مربوط به مفاد قانون اساسی آنان است . تعدادی مرحله ای و طبق نظرات و تصمیم گیری شخصی رهبران است که قضات آنان را ” قانونی ” جلوه میدهند!برای مثال اکثر اعدام های سیاسی که در جهان خصوصا در کشورهای استبدادی صورت می پذیرد، نشات از تصمیم رهبران است.آنان حتی قوانین خود را (جهت دفاع از نظام و…!) دور میزنند و بیشتر تحت عنوان امنیت ملی… است. ما در کشور خودمان با این تصمیم گیری ها به حد وفور روبرو و تجربه کسب کردیم!

آمریت دولتها معمولا تا زمانیکه سازمان ها و تشکل های منسجم سیاسی حضور ندارند…کمافی السابق با نیرنگ و خدنگ مدیریت و اجرا میشود.با تشکیل سازمان های سیاسی و برجسته شدن موجودیت آنان… دولت دچار مشکل میشود. یا باید این تشکل ها را به رسمیت بشناسد ودر اقتدارخود آنان راسهیم کند! یا اینکه آنان را ممنوع و یا حذف کند که (در دول مستبد) راه دوم را انتخاب میشود. تجربه نشان داده است که با ممنوع کردن یک جریان فکری و سازمانی راه انقلاب و ترور گشوده خواهد شد. در کشورهائی که دموکراسی را برای خویش برگزیدند. سازمان های سیاسی ( احزاب ، سازمان ها…) تهدیدی جدی برای دولتها نیستند (سازمان های سیاسی تا آنجا که قوانین اساسی به آنان اجازت میدهد و کلیت نظام را زیر علامت سئوال نبرند؛ قادرند فعالیت سیاسی داشته باشند) بلکه ( بر خلاف نظریه های رایج!) این سازمان های اقتصادی و مالی نظیربانکها ، واسطه ها، بیمه و بنگاه های مالی…! هستند که میکوشند مستقیما در اقتدار دولت سهیم باشند. بزبان دیگر این سازمان های مالی و کاست های گوناگون ؛ تصدی گری دولتها را بر نمی تابند.در این مورد اشاره ای دوباره بدان خواهیم کرد.

حکومت و اقتدار حزبی معمولا بعد از مرگ رهبری ، دچار تشنج ناشی از کمبود دیکتاتور جدید میشود. نمونه بلشویکها مثالی است تاریخی. بعد از مرگ لنین که در تمامی جهات حرف آخر را میزد و حزب دولتی شده مطیع اوامر وی بود. با مرگش و آغاز درگیری جانشینانش ؛ فرصت مناسب را برای حکومت انفرادی استالین فراهم آورد.کیش رهبر پرستی بلشویکها نتیجه اش بزدلی اعضای حزب بود که پی آمد آن ظهور استالین در مرکزقدرت های سیاسی – اجتماعی شد.
قرن نوزدهم ( در اروپا ) قرنی است آغشته به رقابت ! عقاید و افکار مختلف سیاسی – اجتماعی تحت تاثیر انقلاب فرانسه حتی به جانب هنر نیز رفتند. بزبان دیگر از هنر نیز توقع داشتند مواضع خویش را در جهت تائید انقلاب فرانسه بیان دارند. یکی از دلائلش موضع مخالفت شدید دولت و کلیسا از سال 1815 تا 1848با انقلاب فرانسه و جلوگیری از اشاعه آن در سراسر اروپا بود. این دو تشکل ( دولت و کلیسا ) در سراسر اروپا متحدا در مخالفت با اشاعه تفکرات انقلابی فرانسه بودند. دولت و کلیسا در اروپا و همچنین زمینداران بزرگ را که با روند انقلاب صنعتی ، نتواسته بودند همخوانی کنند نیز هم پیمان شدند. یعنی آنانی که در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم باعث تسریع روند برپائی جنگ بزرگ جهانی اول (1918-1914) شدند.

تجربه نشان داده است که دولت ها دو دشمن عمده دارند. انقلاب و یا شکست در جنگ. طبیعی است که مردان و زنان متشکل در دولت می کوشند برای احتراز از این خطر ها به هر وسیله ای دست زنند.دولت ها معمولا با دست خود براندازی خویش را تسریع می کنند. زمانی که دولت از عقیده خاصی طرفداری کند، طبیعی است مخالفان آرام نخواهند نشست… زمانیکه دولت صاحب ایدئولوژی میشود و در علم و اخلاق خود را ” حافظ حقیقت ” می پندارد ؛ دیر یا زود ناقوس مرگش بصدا در خواهد آمد.

در کشورهای موجود که پارلمان ها فعال اند، دائما اختیارات جدیدی به دولت اعطا میشود و بدین ترتیب دولت لاینقطع با مسائل جدیدی روبرو میشود که صور مختلف بخود گرفته و مفهوم دولت را غامض تر میسازد.قدرت دولت به وسعت اقتدارش است. اقتدار دولت چیزی نیست جز صاحب اختیار بودن زمامداران. زمامدران اشخاصی هستند که یا با رای مستقیم مردم ( بنا بر قانون اساسی ) انتخاب میشوند و یا رژیم سیاسی ( که دولت و کابینه تشکیل داده است) از طریق انقلاب ، فتح ، کودتا و…بر سر قدرت قرار گرفته اند . بزبان دیگر دولت با گرفتن قدرت سیاسی ، خویشتن خویش را استخدام می کند که زمامداری کند! در مواردی این دولتهای خودکامه و خود برگزیده ، جانشینی ( فرقی نمی کند جمهوری و یا سلطنتی باشند) نیز برای خویش تعیین می کنند!

دولت ها در مجموع دموکرات و غیر دموکرات ، سرمایه داری و غیر سرمایه داری …در دامان خود اقشاری را پرورش میدهند که میتوان از آنان «کاست (caste) » نام برد. این کاست ها (مذهبی و غیر مذهبی ) معمولا در( در بخش اقتصادی و مالی ) نظام تولید دخل و تصرفی ندارند ، بلکه روی نرخ گذاری بر اجناس تاثیر مستقیم دارند . معمولا در کشورهائی که اقتصاد آزاد دارند و ممنوعیتی در برابر آنان ازجنبه تولید و تبادل کالا نیست، این کاست ها نرخ اجناس در بازار را تعیین می کنند. صاحبان سرمایه و تولیدکنندگان مستقیم با بازار روبرو نیستند بلکه با « کاست » واسطه روبرو هستند که در نرخ گذاری دخل و تصرف دارند. از آنجائی که تولید کننده در جستجوی تضمین فروش کالای خویش است. این کاست های موجود ضمانت خرید را برای مدت معین برای تولید کننده تضمین می کنند. و با این سوء سیاست و روش ، بازار را کنترل و سرمایه دار کوچک و کاسبکاران ( لااقل در اروپا و آمریکای شمالی درمرحله پایانی زندگی خود بسر میبرند) خرده را از میان برمیدارند.

در نظام های استبدادی ، کاست ها معمولا مستقیم با حکومت و دولت بهتر است گفته شود با زمامداران سروکار خواهند داشت. از این طریق رشوه و رانت خواری چه در سیاست و چه در نظام تولید انجام می پذیرد. همین کاست ها در بعضی از کشورها ، طبقه جدیدی بوجود می آورند که از نفوذ سیاسی – اجتماعی برخوردارند. در مواردی اتفاق می افتد که رژیم حاکم (… و یا افرادی از کابینه دولت ) را با کودتا وغیره… عوض می کنند.این کاستها مرتب بازتولید میشوند. کاست قدیم و جدید با دادن امتیاز به دیگری یا کاست جدیدی متولد میشود و یا مشترکا منافع را تقسیم می کنند. نمونه این رژیمهای کاست ، کشور هند است که با داشتن دموکراسی و انتخابات آزاد ، کاستها با داشتن یک درصد از جامعه کشور را از هرگونه تغییر و تحول ممانعت می کنند.

در دولت و حکومت های استبدادی کاستها چون از طرف زمامداران ( بخشی از آنان غیر مستقیم در درون کاست ها هستند) پشتیبانی میشوند، نزدیک شدن به آنان برای افراد جامعه آسان نیست. کاست ارتشیان ، بورکراسی ، مولفه های گوناگون مذهبی و…در دامان رژیم های سیاسی پرورش داده میشوند و مهارت کافی پیدا می کنند. یکی از آنها کاست قضات و وکلای مدافع هستند که مستقیما با قوانین سروکار دارند. مهارت و تجربه و پشتیبانی از مقامات بالای مملکت ، دادگاه ها و دادگستری را تحت نفوذ خویش دارند. آنان قادرند در هر شرایطی اگر لازم باشد قوانین را دور بزنند و به نفع آنانی که تشخیص میدهند، رای صادر کنند. تجربه تاریخی نشان داده است که درهر نقطه از کره ارض، که آدمیان دست به تشکیل دولت سیاسی زده اند، در کوتاه مدت کاست ها مانند قارچ سر از خاک بر می آورند و کل رژیم و زمامداران را وابسته به نیت و مقصد خود می کنند.
زمانیکه آنارشیستها با دولت متمرکز مشخصا از اواسط قرن 19 ذات دولت را شکافتند و با تمامی نیرو از خطرات ناشی از آن مردم را برحذر داشتند . تمامی مولفه های سیاسی از چپ تا راست و میانه علم دشمنی را با آنارشیسم برافراشتند. اکنون که شاهدیم که تمامی دولت های کره ارض با بحران جدی روبرو هستند، متاسفانه ( با چشم پوشی از واقعیت و تجربه تاریخی…) باز در جستجوی دولت خوب بوده و حدس میزنند که بهار خواهد آمد! بنابراین سخن از دولت خوب و یا دولت بد نیست. سخن از ذات دولت است که قوه ابتکار را از مخیله افراد ربوده است. نتیجه اش هم این است که افراد ، کشوری را بدون دولت حتی تصور هم نمی کنند . ناگفته نماند که این تفکر ازمراکز علمی یعنی دانشگاه ها…نشات میگیرد و هزاران دانشجو و استاد…آن (تحت عنوان واقعیت و حقیقت ) را موعظه می کنند.

طبیعی است نهال کجی که به نام دولت کاشته شده است. اکنون به درختی پیر و فرتوت تبدیل شده که تنها میشود آنرا سوزاند. چون کهن سال است آدمیان بدان معتاد شده اند. انسان ها همزمان خوشبختی و بدبختی خویش را در سایه این درخت فرسوده و پیر می بینند که نه جوانه ای میزند و نه گل و میوه ای میدهد. لذا برای ازبین بردن این درخت کهن و فرسوده ناچاریم گام به گام ، شاخه به شاخه آنرا هرس کنیم. اگر بخواهیم یکدفعه آنرا از ریشه درآوریم،مردم معتاد به دولت را با مشکل روبرو خواهیم ساخت. لذا ضروت دارد نخست نهال های کوچک ( نهادهای مدنی ، تشکل و سندیکا های مستقل و آزاد …) را آماده کرد و به مرور آنرا جانشین این درخت کنهسال نمود.پایان قسمت دوم

*لوئیس هنری مورگان (1881-1818) Lewis Henry Morgan
مردم ، جامعه و باستان شناس آمریکائی . ترجمه اثر معروف وی « جامعه باستان » به فارسی توسط آقای ثلاثی صورت پذیرفته است. نظرات وی در مورد جوامع اولیه مرجعی است برای محققیقن.
Jean Jacques Rousseauژان ژاک روسو * یکی از تاثیر گذاران انقلاب فرانسه.
*William Godwin 1756-1826. ویلیام گادوین متفکر و فیلسوف انگلیسی
« تحقیق در باره عدالت سیاسی و تاثیر آن در اخلاق و نیکبختی » یکی از آثار مهم وی است.
Enquiry Concerning Political Justice and ist Influence on Moral and Happiness
* نیکلاس کندرسه فیلسوف و متفکر فرانسوی.
*Marie Jean Antoine Nicolas Caritat, Marquis de Condorcet 1743-1794
* ماکس اشتیرنر: Johann Kaspar Schmidtنام حقیقی وی است که بعد ها (Max Stirner). نامیده ومعروف شد. گویا پیشانی بزرگ و بلندی داشته است. وی فیلسوف و متفکرواز پایه گذاران آنارشیسم فردگرای آلمانی است. افکاراشتیرنردر مورد « فرد و اختیارش » خیلی ها را ( خصوصا کارل مارکس ) نگران و نا آرام کرد.
*سوسیالیسم و آنارشیسم. در مورد این مفاهیم در قسمت آخر صحبت خواهیم کرد.

Advertisements

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s