ایدئولوژی ، دولت ، آنارشیسم / ٣

فرشید یاسائی

قسمت سوم: آنارشیسم

واقع بین باش ! غیر ممکن را بطلب ،

اغراق شروع اختراعات است “

شعار دیواری ماه مه پاریس 1968

” … حتما شنیده ای که آنارشیست ها بمب پرتاپ می کنند. آنان به زور ایمان دارند.آنارشی را بی نظمی و هرج ومرج تعریف کرده اند. هیچ جای شگفتی نیست که تو اینطور فکر میکنی ! نشریات ، کشیش ها و هر فردی در حکومت ، مدام این تفکر راموعظه کرده اند؛ اما اغلب آنان میدانند و دلیل دارند که از گفتن حقیقت به تو امتناع می کنند. اکنون تو باید این حقیقت را بدانی…” الکساندر برکمن*

سراسر بحث ما در مورد ایدئولوژی ، دولت و قسمت آخر آنارشیسم ما را فقط به نتایج عملکرد های این مفاهیم میرساند. گفته شد : « در قرن سیزدهم سه مرد حواس اروپا نشینان را بخود جلب کرده بود. امپراطور رم ، سلطان عثمانی ، پاپ رهبر کاتولیک های جهان. سلطان وامپراطورها از روی نقشه زمین ناپدید شدند… پاپ قدرت خویش را روز به روز از دست داد…*» منظور از تکرار این نقل قول بدین منظور است که گفته شود: حد نهائی قدرت دولت و ایدئولوژی در دنیای امروزملال آور شده است. دنیا بیش از آنکه انتظارش را داشته باشیم ، بخود شتاب گرفته ومی تازد. نه تبلیغات وسیع دولتی عملکرد مثبت دارد و نه شعارهای ایدئولوژی ( لااقل در اروپا و آمریکای شمالی) ثمر بخش است. ناگفته نماند که حوادث غیرمترقبه میتواند ایدئولوژی های خطرناک را دوباره فعال ومانند ققنوسی از خاکسترخویش بیدار کند و دنیا را به آتش جنگ و خونریزی کشند. اگر چه این موضوع برای آنارشیستها تازگی ندارد. چون آنارشیستها نزدیک به دو قرن است که مدام نتایج عملکرد وماهییت دولت و ایدئولوژی متعصب و کور را اذعان داشته اند.

میل به قدرت در آدمیان تمامی ندارد و بی حد و حصر است. انسان قرن ها است که از زندگی حیوانی خویش دست برداشته و به شکل امروزی ، طبیعت را به زیر سلطه خویش ( نسبتا ) درآورده است. تیر و کمان اولیه را به راکت و بمب تبدیل کرده ، فضا را نشان گرفته است و در جستجوی شناخت و تسخیرورای هستی است. کنجکاوی در طبیعت انسان است. اکنون میدانیم که زمین کروی ما ، مرکز عالم نیست و تنها سیاره بسیارکوچکی در کائنات است.

در عصر رنسانس (Renaissance) یا عصر نوزائی در علم ، صنعت ، اکتشافات واختراعات ، مالکیت ، دولت … تحولات چشمگیری خصوصا در اروپا صورت پذیرفت.رنسانس در قرن سیزده میلادی آغاز و طی سه قرن در تمامی اروپا گسترش یافت. رنسانس سنگ بنای اقتصادی ، فرهنگی ، علمی … تمدن امروز غرب را نهاد. از آنجا که بحث ما درچارچوب اروپا میباشد ، رد پای آنارشیسم را نیز در این قاره جستجو خواهیم کرد. خارج از اروپا در مبحث دیگری دنبال خواهد شد.

وضع انسان دریونان قدیم که تمدن اروپا وام دار این کشور است ، بردگی رواج و برده مانند اموال منقول و غیر منقول خرید و فروش و مبادله میشد. جالب ولی دردآور است که بردگی در یونان قدیم از پدر به پسر به ارث میرسید.در واقع صاحب برده مالک فرزندان برده نیز بود و این حق را به مالک داده شده بود که در سرنوشت برده نیز دخل و تصرف داشته باشند. بردگی در قرون وسطی به طرز محسوسی تغییر می کند اما هنوز تقریبا در سراسر اروپا رعایا ( کشاورزان بدون زمین زراعی ) با زمینی که در آن کشت و زرع میکردند؛ خرید و فروش و معاوضه میشده اند. توسعه و تجارت و کشف سرزمین و قاره های جدید و آشنا شدن به فلزاتی مانند طلا و نقره آن وضع ثابت و انتقال ناپذیری مالکیت بر زمین را متغیر کرد.

توسعه تجارت و تکامل مالکیت در نتیجه پیشرفت اقتصادی و بوجود آمدن انگیزه های جدید ، در گسترش اندیشه های سیاسی – اجتماعی موثر بود. نویسندگان و متفکران آن عصر بخوبی شاهد این تحول سریع در جهت رشد تجارت بودند که به موازات آن فقرتوده ها ی مردم و ازدیاد بیچارگان را همراه می آورد. چنانکه میدانیم در یونان باستان دموکراسی تنها برای یونانیان معتبر بود. برابری و تساوی حقوقی مانع از حرص و آز مفرط تجار و صاحبان سرمایه نبود. بار سنگین زندگی فقرا در بعضی موارد با جنگ داخلی نیر خاتمه می یافت. طبیعی بود که فقرا و اغنیا در دو جبهه مخالف می جنگیدند.شهرهای یونان باستان همیشه شاهد جنگ داخلی و انقلاب بین فقرا و اغنیا بود. ارسطو در این مورد مینویسد : تشکل های سیاسی در یونان قدیم برای بدست آوردن پول ، جدی تر از مبارزه جهت کسب افتخارات است”. ناگفته نماند :” *دموکراسی برای ثروتمندان عبارت از تسلط و حکومت چند خانواده بخصوص بر مملکت و دموکراسی برای فقرا، به معنی تحمل جور وستم آن چند خانواده صاحب قدرت و ثروت بوده است”.

وضعیت انسان در رم باستان نیز وضعی مشابه یونان است. صرفنظر از حاکمیت اقشار و خانواده های متمول ، اعتقادات مذهبی مانند یونان بر روح رومیان نیز تسلط داشت. رومیان معتقد بودند که ارواح گوناگون (Termimus.Vesta .Penates. Lares…) آنان را محافظت می کنند . البته این ارواح تنها حافظ رومیان بوده و بردگان را شامل نمیشود. بردگان نزد رومیان مانند یونانیان جز اموال محسوب می گشته است.یکی از اتفاقات مهمی که در دوران رم باستان بوقوع پیوست قیام بردگان در قرن اول میلادی تحت رهبری اسپارتاکوس (ُSpartacus) بود که برای مدت دو سال ستون های امپراطوری رم را به لرزه درآورد. این قیام سرانجام بوسیله کراسوس سردار رومی درهم شکسته شد و سه هزار برده اسیر را آزاد و شش هزار برده “یاغی” را به دار آویختند.

انسان تا عصر رنسانس تقریبا در سراسر اروپا وضعی مشابه داشت.از عصر رنسانس تا قرن هیجدهم و آغاز عصر روشنگری و شروع انقلاب صنعتی تغییرات چشمگیری در اروپا بوقوع پیوست. نویسندگان ، شاعران ، هنرمندان ، نقاشان و پیکرتراشان…در این عصر بهترین اثر های خود را خلق کردند. با رشد و توسعه صنعت ، بازرگانی و کشف سرزمین های جدید، رشد و نمو طبقه کارگر و طبقه متوسط را تسریع کرد.متفکران سوسیالیسم و کمونیسم ، لیبرالیسم وآنارشیسم… جهت موقعیت سیاسی – اجتماعی آن روز ؛ نظریه های جدید ابراز داشتند. کتب بسیاری در مورد جامعه و انسان به رشته تحریر درامد. رشد طبقه کارگر همزمان با رشد صنعت ، روشنفکران سوسیالیست را برآن داشت جهت همبستگی با کارگران علیه صاحبان صنعت و سرمایه ، اقدام کنند.

در جهانی که زندگی می کنیم توسعه و پیشرفت ضروتی است مسلم که در روابط انسان ها موثر است. آیا این رابطه به روند توسعه و پیشرفت یاری میرساند ؟ نقش دولت ( وحکومت ) در این راستا چیست؟ آیا حکومت مداری خوب (Good governance) که در اواخر قرن گذشته مطرح شد ؛ قادر است به رشد و توسعه جامعه یاری رساند؟ چنانکه تجربه نشان داده است دول ( با تفاوت های آن) به تنهائی قادر نیستند مسائل و مایحتاج شهروندان خودشان را تامین کنند. رشوه خواری ، رانت خواری…. تمامی فرصت ها را از چنگ جامعه خارج کرده است و میکوشد روابطه مستقیم دولت با مردم را ممانعت کند. دولت خوب اگر طبق اصول خویش بخواهد جامعه را در راستای توسعه رهنمون سازد… مطمئنا کاست های موجود در اقتصاد ، سیاست و قضائی آرام نخواهند بود.

کشورهای در هرحال توسعه و توسعه نیافته به مراتب مشکلاتشان در امر توسعه و پیشرفت به دلیل وجود دستهای پنهان کاستها ، بیشتر است. اکنون متفکران مفهوم ( حکومت مداری خوب ) دقیقا متوجه اموری شدند که آنارشیستها بیش از دوقرن است خود را دلمشغول آن کرده اند. آنارشیستها از همان ابتدای تولد سیاسی از دولت “شر موجود” سخن به میان آوردند و به همه هشدار دادند که قدرت منسجم نتایجش بلعیدند تمامی نیروهای خلاق جامعه است. متفکرین آنارشیسست قبل از جنگ جهانی اول بدین موضوع تاکید میکردند که دولت در شرایطی نیست که به تنهائی قادر به حل مشکلات باشد.زمانیکه آنان از تقسیم قدرت (« قدرت را تقسیم کنید تا هیچ کس قدرتمند نشود») صحبت میکردند ( می کنند) کاملا و دقیقا بر این موضوع مهم اذعان داشتند که دولت به تنهائی نمی تواند در هر صورت ( دموکرات و غیر دموکرات ) تمامی امورات جامعه ومسائل مردم را حل ومدیریت کند.

توانائی های هر تشکل و جمعیتی محدود است. محرومیت و تبعیض و نابرابری های گوناگون… در تمامی جوامع امروز بشری آنقدر افزایش یافته و تقربیا با ازدیاد جمعیت ، رشد کرده که دولتها ناچارند به جامعه مدنی و تشکل های مردمی رجوع کنند. در جوامعی که دولتهای عاقل سرکارند… به ناچار بخشی از قدرت خویش را به تشکل های مدنی سپرده و تا اندازه ای هم موفقیت داشته اند. دولتهای ایدئولوژیک ، غیردموکرات و مبتلا به بیماری استبداد… همچنان درباتلاق استبداد به خود می پیچند و دست و پا میزنند ودر وپنجره ها را برخود بسته اند.

آنارشیسم عکس مولفه های سیاسی دیگر که از طریق احزاب میکوشند در معرکه دولت شرکت و به زبان دیگر به بازی گرفته شوند؛ دولت را به خوب و بد توصیف نمی کنند و دلائلش هم روشن است. دولتها (در تمامی عصر ها) نشان داده اند که در شرایط ویژه و بحرانی حتی معتقدات و اصول و فروع خویش را به زیر پا میگذارند. برای آنارشیستها ” دولت خوب ” دولتی است که خود را منحل کند و ارگانهایش را به مردم تفویض کند. آنارشیستها از دیرباز معتقد بودند که قدرت ، فساد می آورد.

به موضوع برمیگردیم. طبق نظریه دوستداران ” دولت خوب ” ، مدیریت صحیح و فراهم آوردن هزینه در راستای توسعه و پیشرفت جامعه…” دولت خوب ” نامیده میشود. دولت بد ، دولتی است که استبداد انفرادی و یا حزبی زمینه توسعه را سد می کند و…! بر اساس این تعاریف کلی: از انسان بعنوان عضوی از جامعه دارای حقوق و اختیار… صحبت نیست. ایفای نقش این عضو جامعه – در دولت خوب و یا بد- روشن نیست. فرض محال را میگذاریم که این دولت خوب ؛ پاسخگو نیز هست و به حقوق بشرهم احترام میگذارد… اما جای سئوال است که این دولت ( خوب و پاسخگو ) پاسخگوی چیست؟ چه پرسشی را میخواهد پاسخ دهد!؟ در جائیکه تمامی دولتها با عملکردهای ناسالم خود ، دچار بحران شده اند.

نابرابری ، تبعیض و محرومیت های گوناگون ناشی از اتخاذ سیاستهای غلط دولت و حکومتها تنها – تنها منجر به فساد ، خودخواهی ، تعصب ،خشونت ، خلاف … شده است. این عملکرد در تمامی دول با شدت و کثرت اعمال میشود. جا دارد گفته شود که این سخنگویان دولت (ها) که خود ناقل تمامی این بیماری ها خصوصا بیماری اجتماعی هستند! پاسخ و نسخه آنان چیست!؟ ما هنوزدر قرن بیست و یکم با آن پیشرفت وسیع در زمینه های گوناکون ، با تبعیض نژادی ( با وجود الغای برده داری و نژاد پرستی !) روبرو هستیم و دولتها عملا قادر به رفع این جنون نیستند. هنوز نمیخواهند با توضیحات و مستندات وسیع و جهانگیر با این پدیده شوم مبارزه کنند. بسیار جالب است این مسئله در کشور( مانند آمریکا )هائی با سیستمهای دموکراتیک قادر به حل آن نیستند و شهروند سیاه پوست ” غیر آمریکائی ” محسوب میشود! درمورد زنان نیز موضوع حقوقی و جنسیتی هنوز نا روشن است! وسائل ارتباط جمعی دولتی و خصوصی مشترکا جز شستشوی مغزی شهروندان ، کار مثبتی نمی کنند.

در دنیائی که زندگی میکنیم ، لازم به ارائه آمار و ارقام نیست. میدانیم میلیون ها انسان جزو طرد شدگان جامعه در فقر و اعتیاد بسر میبرند که روزانه ( احتمالا ساعتی …) به این لشگر بینوایان اضافه میشوند. … اینها عملا نشان میدهد که طرح های ( امروزی ) جهت تئوری های دولت خوب و بد ، نه تنها مفید و کارساز نبوده است چه بسی مشکلی بر مشکلات اضافه کرده و در پرتو آن هیچ گرسنه ای سیر نشده است. آدرس بانک جهانی و شاخص هایش در این رابطه زمینی نیست و گره ای را باز نمی کند ( که نکرده است جز مقروض بودن دولتها…). مشکلات میلیون ها بیسواد ، بینوا و معتاد و… نه در فرآیند انتخاب قدرت و یا تغییرقدرت ( منظور کابینه و…دولت و حکومت ) است. نه مربوط به احترام مردم به نهاد حکومتی است!

نه ” قانون ” و تبعيت از مقررات اجباری ، اثر مثبتی در جوامع گذاشته و نه شاخص و تعالیم دینی که انسان بتواند در پرتوی آن ارتقا یابد. نوشتیم ، نوشته اند و خواهیم نوشت که دولت قادر به جلب اعتماد عمومی نیست. اگر هم در روند انتخابات بیشترین رای را بخود اختصاص دهد، باز هم نماینده کلی مردم نیست و اکثر به اتفاق رای دهندگان ، اسیر بیماری عادت و انفعال شده اند. دستگاه قضائی دولت ها در مجموع کارآمد مطلوبی ندارند چون زمینه برقراری عدالت شفاف نیست و حق نظارت مستقیم را برخود بر نمی تابد.

آنارشیسم مانند تمامی نظریه های سیاسی – اجتماعی خصوصا بعد از جنگ دوم جهانی، تغییراتی را بر خود صواب دید. متفکران و نظریه پردازان آنارشیست انگلیسی زبان ، آنارشیسم را از آن خشونت متاثر از انقلاب فرانسه خارج کردند و با لطافت نهفته در هنر بیشتر آشنا ساختند. هربرت رید (1968-1893 Herbert Read) و جرج وودکاک (1995-1912George Woodcock) در این زمینه خدمات ارزنده ای به آنارشیسم کردند. جرج اورول ( 1950-1903George Orwell ) نویسنده و متفکر توانای انگلیسی ( گرچه آنارشیست نیست ) در سه اثر خود با نام های « قلعه حیوانات » ، « 1984 » و « کاتالونیای من » تمایل خود را به فلسفه آنارشیسم نشان میدهد. درواقع زحمات بی شائبه آنان آنارشیسم را از آن هاله خشونت که بدان مبتلا شده بود، خارج وآفت زدائی کردند . هنر و آنارشیسم دو مقوله ای هستند خصوصا در عصری که در آن زندگی میکنیم – پیشگوئی های متفکرین کلاسیک آنارشیسم در رابطه با دولت … درست بوده است – ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند.

زمانیکه آنارشیسم هرگونه اقتدار را مردود میشمارد، به عقلانیتی تاکید می کند که در فرهنگ و هنرآدمیان به گونه ای مطرح است که اختیار ، آزادی و احترام متقابل…شرط زندگی مشترک است. هنر آنارشیسم درجامعه ای نهفته شده که آزادی و همبستگی حرف اول و آخر را میزند و اقتدار دولت چنان رنگ باخته که گوئی نبوده است. اگر هنر را همزمان تابع عقل و فانتزی (Fantasy) بدانیم. یافتن آنارشیسم دیگر مشکل نیست. یک آنارشیست همزمان هم هنرمند است. برای اینکه قوه تخیل و فانتزی در وی قوی است؛ چون از قوه تعقل خویش جهت آزادی در جامعه ای عاری از خشونت و اقتدار استفاده می کند.

اکثر انسان ها بنا بر داده ها و شنیده ها ، از آنارشیسم هیولائی متصورند که هرآن امکان بلعیدن آنان را دارد. انسان ها از اژدهائی به نام دولت که شبانه روز بر سر آنان ناظر و حاظر بر تمامی امورات آنان است، ترسی بخود راه نمی دهند. اما از واژه آنارشیسم میترسند و آنرا مساوی با هرج و مرج و جنایت میدانند. جای تعجب نیست چون نویسندگان ، خبرنکاران و سیاستمداران… آگاهانه آنارشیسم را همسنگ با ترور و خشونت معرفی کرده و انسان ها آگاهی خود را از وسائل ارتباط جمعی که در انحصار کاست خاصی است؛ دریافت میدارند. مارکسیستها ( به خصوص ) در تمامی مولفه های خویش میکوشند آنارشیسم را غیر علمی ، مخالف طبقه کارگر و سوسیالیسم ، موافق سرمایه داری ،… در نهایت تروریسم معرفی کنند. جای تعجب است چرا با این جهان بینی ( …که لااقل تمامی مولفه های مارکسیستی با آن موافقند) و تعاریف بقول خودشان ( که از رهبرانشان به عاریه گرفتند) ” علمی ” ؛ باز نسبت به آنارشیسم ، حساسیت وجود دارد و باعث وحشت آنان شده است و دائما مقاله و کتاب علیه آن مینویسند و به تکرا رمکررات می پردازند.!؟

این رازی نیست که باید آن را پنهان کرد. بودند آنارشیستهائی که تحت تاثیر محیط و نیت های خاصی به خشونت و ترور متوسل شده اند و بمب نیز پرتاپ کرده اند که اعمال آنان محکوم و تحت هیچ عنوانی قابل دفاع نیست . اما ما نمیتوانیم برای یک فلسفه آزادمنش و بزرگ انسانی که متفکرانش در تاریخ و فرهنگ اثرات مثبت و مفید داشته اند را با اعمال چند تروریست محکوم کنیم. و بدون آنکه درموردش تحقیق و بررسی کنیم؛ سخنان مغرضانه سیاستمداران را تکرار کنیم.عقل این امر را توجیه نمی کند.

مردان و زنانی که در مسند قدرت سیاسی هستند ، هر تفکری را که مانع از استیلای آنان شود، بهر طریقی کوشش می کنند آنرا از جلوی راه خویش بردارند. این امر از دو سوی انجام می پذیرد. یا باید کلا این تفکر و فعالین آن نابود شوند. یا با کمک نویسندگان و خبرنگاران… خویش، حقیقت تفکر را معکوس جلوه داد. آنارشیسم آن تفکری است که لرزه به اندام مقتداران می اندازد چون قدرت و اقتدار را نفی می کند و برای جامعه ای آزاد و انسانی مبارزه می کند. بدین سبب منفور است و از هر طریقی سعی میشود از نفوذ و گسترش آن ممانعت بعمل آید.

در این رابطه لازم است در مورد جامعه ای که تحت عنوان یوتوپیا ( utopia) نام گذاری شده است،سخن به میان آوریم چون این مفهوم به قوه تخیل ما مربوط میشود و در فلسفه آنارشیسم مورد توجه است ، چون خود را به هنر نزدیک می بیند. اوتوپیا ( یوتوپیا ) با عنوان کتاب نویسنده هومانیست و سیاستمدار انگلیسی تامس مور(1535- 1478SirThomas More) تحت همین نام معروف شد.در ایران از مفهوم آرمان شهر ، و یا مدینه فاضله … استفاده می کنند. مور در کتاب خود از منطقه ای خیالی صحبت می کند که اقتدار دولت جای خود را به همکاری مشترک مابین آدمیان ؛ داده است. این واژه ( utopia) یونانی است و در یونان باستان خصوصا افلاطون ازاین مفهوم استفاده کرده و از جامعه آرمانی سخن به میان می آورد که نظام اجتماعی آن غیر از نظام حاکم زمان خود بوده است.در ایران نیز فارابی اندیشمند ایرانی تحت تاثیر فلسفه یونان ، نظامی سیاسی به نام « مدینه فاضله » را ترسیم کرد.مدینه فاضله فارابی مانند افلاطون حاکمان حکیم ، حکمرانی می کنند و سلسه مراتب نقش اساسی را در این اتوپی بازی می کند.

آنارشیستها زمانی که ازجامعه آزاد ( که برای عموم همان شهراتوپیا و خیالی مور تداعی میشود) سخن به میان می آورند منظورشان دقیقا تشکیل دهندگان جامعه آزاد است که تنها انسانهای آزاد و ازادیخواه می باشند. این جامعه ؛ جامعه ای است نو که با معیارهای کهن قابل سنجش نیست. امروز انسان ها آزاد تربیت نشده اند و طبیعتا نمی توانند آزاد فکر کنند و قوه تخیلشان را فعال سازند. انسان امروزی از معیارهائی که در اجتماع کنونی وجود دارد؛ سیراب میشود. حتی قوه تخیلش محدودبه داده هائی است که از خانواده کوچک و جامعه دریافت میدارد.

آنارشیسم محکوم است که از ارائه راه حل و دادن رسم الخط و برنامه مشخص از قبل تعیین شده؛ ندارد. آنارشیستها بنا بر تجربه تاریخی دریافته اند که یک چنین ” برنامه هائی ” عملا انقلاب اجتماعی را از مسیر اصلی جدا خواهد کرد. تجربه بلشویکها و حاکمیت ترور و خشونت آنان ، نمونه ای از این برنامه هائی از قبل مدون شده بود که نتایجش اظهرمن الشمس است.

باکونین*(M.Bakunin) در مطلبی تحت عنوان « سخنی با جوانان » مینویسد : ” ما کسانی را می شناسیم که نقشه های صمیمی و صادقانه جهت زندگی بهتر؛ طرح می کنند. آنان به نیکی میدانند که برای تغییری که با امیال حکومت مطابقت نداشته باشد، از آنان نظرخواهی نمیشود. آنان میدانند که منافع و مصالح دولت عکس منافع مردم است. آنها درک کرده و میدانند که همه چیز از طریق زور به دست می آید… با وجود این دست به ابداع چنین نقشه هائی میزنند که خدا میداند برای چه و برای کسی… از آنجائی که اینان این ابزار را از مناسبات تنفرآمیز موجود کسب کرده اند، طبیعتا نتیجه همان خواهد بود. یعنی نفرت انگیز که میبایست چیزی کاملا جدید بوجود آید. باید وسائل قدیمی به طور کل کنار گذارده شود تا به واقعیت تبدیل شود…” . باکونین چنین حالتی را (Amorphism) بی شکلی می نامید.

گفته میشود اتوپیا (آرمان شهر) محلی است دست نیافتنی که تنها درجهان خیال می توان آن را مجسم کرد. آنارشیستها چشم انداز دیگری بر این تصور عمومی دارند. تصور ما از اوتوپیا همان جامعه آزادی است که انسان را آزادی ، همبستگی و کمک و احترام متقابل بیکدیگر نزدیک می کند و شوق همکاری و تعاون را در آنان زنده نگه میدارد. برای آنارشیستها جامعه اتوپیا محلی نیست که باید درست شود. بلکه در همین محلی که زندگی می کنیم؛ حوزه هائی وجود دارند که به تغییر ، تحول واصلاح احتیاج دارند. و ما پیوسته می توانیم با اشکال و روش های نو این ” ناکجا آباد ” را اول در ذهن فعال تصور و با کمک متقابل به منصه ظهور رسانیم بدون آنکه تمایلی به خشونت و مطلق گرائی وجود داشته باشد.

نگاه ما نسبت به جامعه آزاد و یا اتوپیا طبیعتا باید نگاهی تلفیقی ، جامع و غیر دگم باشد . غیر از آن اسیر توتالیتاریسم خواهیم شد (چنانکه بلشویکها برده آن شدند). با نگاهی به تشکل هائی که در کشور اسرائیل موجود و بسیار فعال و موفقیت آمیز است ، به ما می آموزد که جنبه عملی این تصور ، شدنی است. تنها باید ظرفیت و توان افراد در جامعه را بررسی کرد و کار و فکر را درکنار یکدیگر نشاند و از قوه تخیل استفاده کرد… طبیعی است نتایج مثبت خواهد بود.

جامعه بر مبنای تفکر فعالین و متفکران کلاسیک آنارشیست ، جامعه ای است آزاد از هرگونه تهدید ، اقتدار… که انسان ، در مرکز آن قرار دارد و دارای حقوق و اختیاراست. و این انسان داوطلبانه با حس استقلال با همنوعان خویش در صلح و صفا زندگی و کارمی کند. بدون آنکه اجباری در کار باشد. برای رسیدن به چنین جامعه ای نباید حتما تبدیل به فرشته شد. نمونه های تاریخی از کار و فعالیت مشترک و آزاد … وجود دارد و در این مطلب کوتاه بدان برخورد شد. مور تصورات خویش را از یک جامعه خیالی با قلمی شیوا بیان داشته است که خواندنی است. وی آنچه را که در ذهن خویش فرض کرده در تمامی موارد که انسان ها بدان احتیاج دارند، قلمقرسائی کرده است که بخواندنش می ارزد. خصوصا آنارشیستها که در اندیشه استقرار جامعه آزاد هستند و برای سخنان هنري ديويد تورو (Henry David Thoreau) ارزش خاصی قائلند.

غالب افراد و نیروهای محافظه کار و خصوصا مارکس و طرفدارنش ، آنارشیسم را خیالپردازانه می انگارند. این دقیقا اشتباهی است که از بین الملل اول تا امروزدائما تکرار شده است. اشتباه اول: آنارشیسم به تخیل و رویا معتقد است ( فراموش نکنیم نهال علم در مزرعه تخیل رشد و نمو کرده است) بنابراین با مفهوم ( خیالپرداز…) که آنارشیستها بدان معتقدند و برای آنان از بدیهیات است ؛ نمیشود آنارشیسم را تحقیر کرد. اشتباه دوم: مارکسیستهای بعد از مارکس دچار این توهم شدند که سوسیالیسم فقط همانی است که مارکس در حافظه خود ترسیم و بدانان نشان داده است. اشتباه سوم : مارکسیسم ایدئولوژی منجمد و بسته ای است که رسم الخط مشخص خود را دارد و دنیا را با عینک خاص خویش می بیند و در مورد سوسیالیسم و کمونیسم نظر خاص خویش را دارد. لذا با مارکسیسم یک بعدی و خشن نمیشود به جنگ آنارشیسم رفت. اشتباه چهارم : آنارشیسم به مثابه ایدئولوژی نیست و این خطائی دیگر بر خطاها ی دیگرمارکسیستها نسبت به درک ازآنارشیسم است.آنارشیسم مفهومی باز و گسترده دارد و رسم الخط مشخصی ندارد( مانند رسم الخط و یا مانیفست مارکسیستها).. درست این بود که مارکسیستها از طریق سوسیالیسم قابل فهم خویش به جنگ آنارشیسم می آمدند… در این صورت صورمبارزه طور دیگری ترسیم میشد.چون نتایج برآمده از این دو تفکر(سوسیالسم دولتی نوع مارکس و سوسیالیسم آزاد نوع آنارشیسم) راه های دیالوگ راناهموارتر میکرد!

مارکسیستها ( خصوصا لنینیستها و استالینیستها…) که امروزه با مشکل ریزش شدید نیرو روبرو هستند باید بدانند که تنها میتوانند با باکونینیستها و یا پرودونیستها وارد دیالوگ داغ شوند. آنارشیسم مقوله ای است فرهنگی (عاری از ایدئولوژِی) که خود را با ارائه فرمول های تصرف قدرت سیاسی و… رسم الخط های توهم زا سرگرم نمی کند و توده ها را به آدرس غلط نمی فرستد. آنارشیسم احساس لطیفی است که میخواهد ندای درونی انسان دال بر آزادی و آزاد زیستن را بیدار کند.البته این فهم برای مارکسیسم که خود را در توهم علم و باتلاق دیالکتیک تاریخی … گرفتار کرده است؛ بسیار سخت است. مارکس در اواخر عمر احتمالا اگر موفق به دریافت کرسی یکی از دانشگاه های اروپا ( مانند آدام اسمیت ) میشد ( که نشد) به نظرات خویش می خندید و خود را سرزنش میکرد و با شهامت به آنارشیستها می پیوست.

چنانکه می بینیم تمامی مارکسیستهای بعد از وی کوشش ( خصوصا مکتب فرانکفورت و متفکران در ده هشتاد میلادی) می کنند نظریات وی را تعدیل و در واقع زمینی کنند. جوامعی که از روی مدل مارکس طراحی شد ( روسیه ، چین ، کره شمالی ، کامبوج و…!) نتایجش روشن است که احتیاج به تکرار نیست. آنارشیسم نمی خواهد مارکس وار ، نقشه کامل برای انقلاب و اجتماع ترسیم کند و – مانند بلشویکها – اگر هم این نقشه کامل نبود از طریق زور و فشار به جامعه تزریق کند. اریکو مالاتستا یکی از نخبگان آنارشیسم دقیقا بدین موضوع توجه خاص و هشدار داده است. وی در دیالوگی با فراریان آنارشیست روسی که از چنگال مرگبار بلشویکها فرار و ساکن پاریس شده بودند به خوبی توضیح میدهد : … دقیقا نباید بلشویک وار * ؛ نظرات آنارشیسم را به کرسی نشاند.

ایراد میگیرند که چرا آنارشیسم برنامه و مانیفست مدون و مشخصی ندارد ( مانند تمامی تفکرات توتالیتاریسم). لازم به یاد آوری است که برای آنارشیسم بهیچ وجه قابل قبول نیست. ساختمان جامعه فردا را با سنگ بنای جامعه کهن بنا کرد. جامعه مورد نظر اگربذرش در مزرعه کهن نهفته باشد محصولی که ببار می آورد با گذشت زمان رشد ناقصی خواهد داشت که میراث خوار خشونت و جبر خواهد بود. تجربه تاریخی در روسیه نشان داد که چگونه افکار جدید، میراث خوار استبداد کهن شد و کشتی انقلاب روسیه… به گل نشست و نابود شد. بلشویکها بجای تفکرات آزدایخوهانه ، بذر سوسیالیسم نوع مارکس را به روسیه روستائی بردند و مستقیم درمزرعه استبداد تزار نشاندند و شاهد نتیجه آن شدند: …استبدادی جانشین استبداد دیگر.

در دهه 60 میلادی و خصوصا در روند جنبش نوین دانشجوئی در آلمان و فرانسه این پرسش اساسی به میان آمد: چرا مارکسیستها ( در تمامی مولفه های آن) که بر مبنای تفکر رهبران عقیدتی خویش ، آنارشیسم را غیرسوسیالیست ، مخالف طبقه کارگروطرف دار سرمایه داری … مفروضد! بجای اینهمه صرف وقت و انرژی جهت مبارزه با آنارشیسم و آنارشیستها که از نظر آنان بی اهمیت و تروریست و خرابکارند…! چرا شکست و ” پیروز” های خویش را بررسی و ارزیابی نمی کنند!؟ شرکت بی وقفه احزاب کمونیست و سوسیالیست ، سوسیال دموکراسی…جهت کسب رای برای ورود به پارلمان های بورژوازی کشورهای اروپائی ، چه توجیه مارکسیستی می تواند داشته باشد؟. دوستان مارکسیست بهتر است تنها به قاضی نروند.

جامعه آزادی که مطمح نظر آنارشیستها میباشد. فائق آمدن بر تفکر موجود است که شکل جدید زندگی را جانشین نوع قدیم می کند. دولت ، سرمایه ، کلیسا…بوروکراسی و بالاخره ارتش و پلیس را قبل از بنای زندگی نو، میباید ضعیف و نحیف و به مرور از میان برداشت. قراری نیست که محل کار و کارخانه های موجود را نیز ازبین برد و شهرها را با خاک یکسان کرد….این مهم از طریق تبلیغ ، توضیح ، فعالیت مشترک…امکان پذیر خواهد بود. کمون (Commune)های اوکرائین ( در زمان ماخنو ) ، کالخوزها در روسیه (Kolkhoz) و کیبوتز(Kybbautz) و موشاو ( Moschaw or  Moshav .)های یهودیان در کشور اسرائیل ( بعد از جنگ جهانی دوم…) … نمونه هائی از این نوع فعالیت مشترک اند که مارکسیستها قادر به درک آن نیستند ، چون حزب و دولت پرستی و سوسیالیسم به اصطلاح ” علمی ” آنان ؛ قوه تخیل را از آنان ربوده است.

« آزادی که بدون مبارزه و کوشش در راه آن بدست آید ، بی روح و مرده است. چرا که مقوله آزادی خود حاوی خصوصیتی است که هرآن قابل رشد و گسترش است. بنابراین چناکه کسی در چنین مبارزه ای ساکن شده و ادعا کند که آن را یافته ؛ نشان میدهد که نه تنها آزادی را تصاحب نکرده بلکه برعکس آن را از دست داده است…» پرودون* (Proudhon)

در کتاب « حقیقتا آنارشی چیست ؟» (Was ist Eigentlich Anarchie?* ) آمده است : “…ما در اینجا میخواهیم یک مطلب را روشن کنیم. از برخورد کورکورانه به علم خودداری کنیم. از اینکه مسائل از قبل تعیین شده را طبیعی و تنها امکان قلمداد کنیم؛ احتراز کنیم. بکوشیم فانتزی داشته و عادت کنیم چیزهائی را که از کودکی به صورت غیر ممکن در ذهن ما بوجود آمده را به واقعیت تبدیل کنیم. سپس درک خواهیم کرد که آنارشیسم اتوپی نیست…» . این بدین معنا نیست که آنارشیستها خواهان رجعت به عصر عتیق هستند. بالعکس کوشش دارند که امکانات وسیع ارتباطات و اطلاعات امروز را در مدل خودشان منعکس کنند.

آنارشیسم عکس مارکسیسم دارای ساخت یگانه ای نیست. جریانات مختلف و صورگوناگون سیاسی و غیر سیاسی در فضای لطیف و مطبوع آن لذت میبرند. آنارشیسم نتیجه کوشش های متفکرینی بوده است که خود در حین فعالیت سیاسی به آنارشیسم رسیدند. اکثر فعالین آنارشیست در انقلابات و جنبش های سیاسی مستقیما مشارکت داشته اند و بدین سبب است که رهبر ( مانند مارکسیستها …) و تئوریسین واحدی در آنارشیسم وجود ندارد. جریان های گوناگون آنارشیسم ، حامل زیبائی در آنارشیسم هستند و دیگر نشان از دگم نبودن تئوری های آن است. هر جریان آزادیخواهی میتواند خود را آنارشیست بنامد. برای آنارشیسم نتایج عملی و آرا و عقاید مطرح است که عمیقا به اختیار و آزادی فرد مربوط میشود.

برای مثال افکار و تئوری های کمونیستهای شورائی به آنارشیسم نزدیکتر از باندهای ترور و آدم کشی است که خود را آنارشیست می نامند! آنارشیستها در مجموع با داشتن نظریه ها و تئوری های گوناگونی که تحت نام آنارشیست فعال هستند. توافق اصولی برسر مفاهیم دولت ، اقتدار ، سرمایه …وجود دارد. جهت رسیدن به این اهداف…مبارزه خویش را سمت و سوی میدهند. جهت تحقق ایده هایشان به یک سلسله برنامه که نتیجه مبارزات بود؛ دست زدند. طبیعی بود که این برنامه ها با تصمیم جمعی گرفته و اجرا میشد. مبارزات سندیکائی که تحت تاثیر مستقیم آنارشیستها در اروپا فعال بود؛ نوعی از برنامه آنان جهت رسیدن به هدف مشخص طرح وبرنامه ریزی میشد.

تجربه مبارزه مسلحانه و دموکراسی مستقیم علیه بلشویکها و همزمان با سفید ها در اوکرائین تحت رهبری ماخنو * (N.Machno) و مبارزه مسلحانه ضد فاشیست آنارشوسندیکالیستها (کنفدراسیون ملی کار)* (C.N.T) به رهبری دوروتی (Durruti) د ر اسپانیا، نشان از سازماندهی دقیق و منظم آنارشیستها در میادین جنگ بود که عملا با تصمیمات جمعی ، مدیریت شورائی و داوطلبانه گرفته میشد. این ها نمونه هائی از فعالیت آنارشیستها بود که اگر بخواهند بسیار دقیق تر از دیگران خود را سازمان میدهند. اما این بدان نیست که مانند بلشویکها با کپی برداری از دولت و ارتش سرمایه داری ، دیکتاتوری حزبی خود را با رنگ قرمز و داس وچکش به خورد مردم دهند.

برای شناخت بیشتر آنارشیسم بهتر است به قوه تخیل خویش رجوع کنیم . آنارشیسم را می باید همسنگ با هنر دانست که مانند اقیانوسی بیکران فرض کرد که هر قسمت آن مملو از راز و زیبائی است. هر چه بیشتر از قوه تخیل خویش استفاده کنیم، توانائی و کارآئی آن ما بیشتر خواهد شد. *چارلز داروین متفکر بزرگ بشریت نیز معتقد بود که قوه تخیل ” بالاترین امتیاز بشر است ” . لذا برای شناسی آنارشیسم با رجوع به قوه تخیل و تجسم ذهنی به ذات آن مبنی بر آزادی و اقتدار ستیزی خواهیم رسید. ذهن هوشیار با بهره گیری از قوه تخیل ، دست به خلاقیت خواهد زد. آنارشیسم یک ایده دگم و مطلق گرا ( مانند تمامی تفکرات توتالیتاریسم…!) نیست. آنارشیسم ما را به فلسفه روشن بینی دعوت می کند و از ما انتظار دارد که از قوه تخیل خود جهت تفکر خلاقانه، بهره مند شویم.

آنارشیسم ایده ای است که نمیشود از طریق فورمول های ریاضی و فیزیک ، نقشه راهی برای آن ترسیم کرد. این تضاد عمده آنارشیسم با تفکرمارکس تحت عنوان به اصطلاح ” سوسیالیسم علمی ” است. مبحث تخیل از آنجا که جایگاهش در انسان شناسی است، همواره مورد بحث جریان های مختلف آنارشیسم بوده و خواهد بود. انسان ها به دلائل متعددی منجمله زندگی ماشینی ، فراموش کردند که به قوه تخیل خویش رجوع و آنرا فعال کنند. بجز خواب ، بیداری انسان صرف مایحتاج زندگی روزمره و کار میشود که مجال کمی به وی میدهد. انسان شناسی قبل از اینکه ( تقریبا بعد از جنگ دوم جهانی) مورد توجه قرار گیرد و به بحث دانشگاهی تبدیل شود. اشتیرنر*(Max Stirner) طی مطالعات عمیقی در مورد انسان ، آنارشیستها را به اهمیت انسان و خاستگاه هایش جلب نمود.

اشتیرنر مینویسد: “…از لحظه ای که انسان به دریچه روشنایی جهان پا می گذارد، در جستجوی کشف خویشتن و دور نگاه داشتن خود از آشفتگی است… حال برای اولین بار می بینیم که تاکنون به جهان خردمندانه نگاه نکرده ایم بلکه فقط با حیرت بدان نظر دوخته بودیم…” افکار و نظرات اشتیرنر الهام بخش بسیاری از هنرمندان قرار گرفت و دریچه ای بود که بر روی روشنائی گشوده میشود. گرچه حملات ابلهانه مارکس ( در کتاب ایدئولوژی آلمانی ) به این فیلسوف که برای اولین بار از « من و منیت » سخن میراند؛ بر منزلت وی افزود و نادانی و حسادت را در مارکس ابدی کرد.

برای درک بهتر آنارشیسم ناچاریم عادات و تفکراتی که بدان خوی گرفتیم را تغییر دهیم. تغییر در عادات حرکت مغز و قوه تخیل فعال خواهند شد. و این مهم در دید و تصمیم ما موثر خواهد بود و از دریچه بازتری دنیا را خواهیم دید. و از یک سونگری و تعصبات خارج خواهیم شد. زمانیکه قوه تخیل در ذهن ما فعال شود، ایده آنارشیسم بستری است که ما را در تحلیل و بررسی تاثیرات خارج از ذهن ، یاری میرساند و از گمراهی نظریات ایدئولوژیک برحذر میدارد. انسان در قوه تخیل خویش باور بوجود می آورد ، باورهائی که شاید تنها در در ذهن او رشد و تجسم یافته و در دنیای خارج از ذهن وجود ندارد. لذا اهمیت دارد به این باورها اهمیت داد و از آنان الهام گرفت. ژول ورن (1905-1828Jules-Gabriel Verne) نویسنده و متفکر فرانسوی باورهائی در ذهن خویش بوجود آورد و آنان را به رشته تحریر درآورد که امروز دیگر تخیل نیست و به واقعیت پیوسته است. داستان های علمی – تخیلی (Science-Fiction) ژول ورن* ، نمونه ای از این باور ها است.

آنارشیسم در ساختار اعتقادی متفکران کلاسیک تاثیر گذار بود و این تجربه و دانش را در آنان زنده کرد که اکنون در اختیار ما است و با رجوع به آن میتوانیم پاسخی برای پرسش های خویش بیابیم. این بدان معنا نیست که ما را به انفعال کشاند و امروز را فدای دیروز کنیم. بلکه باورها و اعتقادات ما میبایست به روز شود و در تصحیح و رفع نقائص دیروز فعال شود و برای باورهای در راه ، ارزش قائل شویم. ما فرزندان زمان خود هستیم و باورهای خود را در زمان خود (حاضر) پرورش خواهیم داد. باکونین ، پرودون ، کروپتکین … طرح نظام عقیدتی حود را بر اساس تجربیات زمان خویش ساختند که اکنون میتواند به بخشی از پرسش های ما ؛ پاسخ دهند. نه همه پرسش ها.

نگارنده در مطالب گذشته کوتاه در مورد آنارشیسم و معنا و مفهومش توضیح دادم. در اینجا دوباره کوتاه یادآوری میکنم : برای شناخت آنارشیسم برای آنانی که برای اولین بار با این مفهوم برخورد کرده و یا علاقمندی ازخود نشان میدهند… بهتر است مستقیم به نویسندگان ( در تمامی مولفه های آنارشیسم) آنارشیست ( از گادوین تا چامسکی ) رجوع کنند. نیروهائی که میخواهند ” چپ ” باشند و آنان را چپ بنامند . گویا چپ بودن فضیلت خاصی دارد که دیگران فاقد آن هستند! مانند ( انواع و اقسام ) مارکسیستها و نیروی راست و محافظه کار ، تقریبا نظرا ت مشابهی نسبت به آنارشیسم دارند. از آنجا که قوه تخیل خویش را به ” واقعیت ” و” ریاضی و علم” فروخته اند و در واقع باور به قوه تخیل ندارند. آنارشیستها را تبهکارانی آدم کش که جان آدمیان برایشان ارزشی ندارد، میشمارند و مانند رهبرانشان علیه آنارشیستها ” قیام ” کرده اند . و متاسفانه هوادارانشان تنها به نقل قولی از آنان بسنده کرده ، زحمت بررسی و ارزیابی شخصی بخود نمی دهند. بنابراین کوشش دوباره کاری است بدون نتیجه و من از آن پرهیز میکنم.

توضیح آن رفت : آنارشیسم فرهنگی است که انسان داوطلبانه و مستقل از هر قید و بندی باید خود شخصا بدان باور و اعتقاد داشته باشد. نه فورمول و رسم الخطی دارد و نه کتاب مقدس! انسان هائی که اقتدار ستیز هستند و هیچ اقتداری ( مانند : خدا ، دولت ، سرمایه ، مالکیت ، مسجد و کلیسا …) را بر سر خود بر نمی تابند؛ آنارشیست هستند. ضرورتی نیست که آنان خود را آنارشیست بنامند.

جامعه انسانی بعد از جنگ دوم جهانی خصوصا از دهه 60 میلادی ،سریعتر از تمامی ادوار راه رشد را طی کرده و می کند. تفکرات نیز در این شتاب بی وقفه تغییر و یا در حال تغییر و اصلاح هستند. آنچه دیروز بوده ، امروز نیست. خاستگاه های بشری نیزدر روند تغییرات بنیادین است.آنارشیستها نیز از این قاعده متثنی نیستند.آنان نیز باید طرحی نو در افکار و تجربیات خویش اندازند و آماده پاسخگوئی در زمان حال باشند. نمیشود تنها با گذشته ها سرخوش بود و حال را فراموش کرد و بدانیم عقلانیت و گفتمان جدیدی متاثر از رشد دنیای (the new digital age) مجازی بوجود آمده که نمیتوان به سادگی از آن بی توجه عبور کرد. پایان. تابستان 1394 (2015 آلمان)

.info@abgun.net

(1)* الکساندر برکمن (1963 – 1870 Alexander Berkman) نویسنده آنارشیست، متفکر و فعال سیاسی.

(2) میخائیل (میشائیل ) باکونین مبارز ، متفکر و نظریه پرداز و از نخبگان آنارشیست روسی.

Michail Alexandrowitsch Bakunin   ( 1876- 1814-)

(3)   یوهان کاسپار اشمیت ( Johann Kaspar Schmidt) با نام مستعار ماکس اشتیرنر (Max Stirner)         The Ego and Its Own

Max Stirner 1806 – 1856 ( Johann Kaspar Schmid

موشاو . کیبوتز. Moschaw oder Moshav Ibbutz.

(4)*چارلز داروین. Charles Robert Darwin

(5) پیر ژوزف پرودون متفکر،نظریه پرداز و از نخبگان مبارز آنارشیست بود.

*Pierre-Joseph Proudhon 1809 – 1865

Was ist Eigentlich Anarchie*

von: Autorenkollektiv

What exactly is anarchy ?*

Nestor Iwanowitsch Machno 1888 – 1934( Machnowschtschina)

(6) نستورماخنو مبارز و تاکتیکر جنگهای پارتیزانی وآنارشیست اوکرائین.

*Buenaventura Durruti 1896-1936

(7) بنوونتورا دوروتی مبارز و تاکتیکر آنارشیست اسپانیائی. یکی از معروف ترین شخصیت های آنارشیست در انقلاب و جنگهای داخلی اسپانیا و جهان که توسط (؟) کشته شد.

(8 ) ژول ورن. نویسنهد و متفکر فرانسوی: Jules-Gabriel Verne

کتاب‌های معروف او : جزیره اسرارآمیز.سفر به مرکز زمین . بیست هزار فرسنگ زیر دریا . دور دنیا در هشتاد روز.برای اطلاع بیشتر رجوع شود به ویکی پیدا

* برتراند راسل

* نوما دنی فوستل دوکولانژ.

                                                           )Numa-Denis Fustel de Coulanges

از مورخان فرانسوی قرن نوزدهم است که در ۱۲ سپتامبر1830در پاریس بدنیا آمد. در سال 1889از دنیا رفت. مهمترین اثر وی شهر آنتیک نام دارد.

* Michail Alexandrowitsch Bakunin 1814-1878

*اریکو مالاتستا: برای اطلاع بیشتر رجوع شود به سایت آبگون مقاله « برنامه ای برای سازمان آنارشیستی »از

متفکر ، نظریه پرداز و مبارز آنارشیست ایتالیائی است.           * Errico Malatesta 1853 1932

Advertisements

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s