آنارشیسم و هنر(2)

آنارشیسم و هنر(2)

فرشید یاسائی

…هیچ تردیدی نیست که ایدئولوژی برای مطرح شدن خویش، دست نیاز به طرف هنر دراز می کند تا در وصفش شرح حال نوشته شود. اما هنر هیچ وظیفه ای ندارد متقابل به مثل کرده و خود را به ایدئولوژی بفروشد! هنر اگر صبغه دینی – ایدئولوژیک بخود گیرد ، فاجعه می آفریند. خصوصا هنری که از دین الهام گیرد ( گرچه دارای ارزش هنری وزیباشناسی داشته باشد) زیبائی آن در قدمت و مهارت است ( آثار و ابنیه تاریخی…) اما ازجذابیت برای رشد استعداد و ایده ها دور می ماند و در سطح نازل شمایل کشی و مداحی باقی خواهد ماند.موزه ( حتی معروف ) های دنیا مملو از این نوع هنرها است که متاثر از فرمان های کلیسا و یا دربارهای جهان خلق شده اند.این سبک هنر و یا معماری بسیار فاخر و ارزشمند است که مربوط به تاریخ تمدن بشریت و در جای خویش قابل تقدیر میباشد. اما انگیزه ای را بیدار نمی کند چون حامل پیامی نیست که مخاطبان را به فکر فرو برد*. زیبائی بخشی از هنر است. بخش دیگر هنر مربوط به پیامی است که از طریق آن هنرمند با مخاطبان خویش رابطه برقرار می کند .انسان نخستین بار با زایش سبک امپرسیونیسم شاهد انفجاری مهیبی در دنیای هنر بود و این جنبش توانست هنر قدیم را مجبور به پوست انداختن کند. ما در تاریخ آنارشیسم نیز مانند امپرسیونیسم شاهد این انفجار بودیم. یعنی زمانیکه متفکران اولیه آنارشیسم ( باکونین ، پرودون ، گیوم و…) در برابر تفکرات توطئه آمیز ودیکتاتوری مارکس و مارکسیستها قدعلم کردند و نظرات رایج بر فضای فکری اینترناسیونال اول را تغییردادند.

هنر و آنارشیسم مشترکا آغازگر تحول و دگرگونی می باشند. فعالیت های هنری در جوامع اولیه نشان میدهد که انسان ها از قدیم برای بیان احساسات خویش ، به هنر رجوع و از آن بهره برده اند.خلاف نظریه طرفداران ایدئولوژی ، هنر ( نقاشی بر روی سنگ و یا پیکر تراشی… ) ضرورتا منشا بیان خاستگاه های مذهبی انسان های اولیه نیست. بلکه شرح حال و بیان احساسات ( که میتواند! جنبه مذهبی داشته باشد اما ضرورتا نیست!) هنرمندان آن عصر را نشان میدهد. این مشکلی است که دائما تکرار شده و اکثر تاریخ نگاران و خصوصا باستان شناسان هر جا که با نمادی …که پاسخی برای آن ندارند و به علت کمبود اطلاعات عاجز ازابراز پاسخ منطقی هستند ، نماد و تصاویر… را به دین و مذهب ارتباط میدهند و شوربختانه در کتب درسی و حتی دانشگاهی این اشتباه به کرات تکرار شده است. خوشبختانه با پیشرفت علم جدید و توسعه ابزار و وسائل… اختراعات و اکتشافات، به بسیاری از پرسش های به اشتباه پاسخ داده؛ پاسخ روشن داده شده است.

در حوزه فلسفی آنارشیسم و حوزه فرهنگی وهنر، نکات مشترکی وجود دارند که در وهله اول نامکشوف هستند و برای کشف آن تعابیری ابراز شده است که – در مواردی – برای شناخت این اشتراکات مفید هستند. حتی اگر این تعابیر دقیق هم نباشند. بازتاب بخشی از شناخت این مفاهیم است. برای اینکه خود این مفاهیم ( آنارشی و هنر ) بیانگر بخشی از حقیقت هستند که میخواهند به تعداد محدودی از پرسش های که در جامعه وجود دارند؛ پاسخ دهند. این درست نقطه مقابل تفکر یک بعدی و ایدئولوژیک است. چون در ایدئولوژیک ، ذهن انسان به اشغال مفاهیمی در می آید که تحت عنوان ” حقیقت ” محض طبقه بندی شده است. در صورتی که نیست .

یکی از دلائلی که نگارنده ، هنر به مفهوم کلی آن را با آنارشیسم ، مقایسه کردم و به اشتراکاتش توجه کردم. در این است که یک آنارشیست نیز مانند یک هنرمند مستقل و آزاد ، با باورهائی که برای دیگران غیر ممکن است ؛ روبروست و همین باعث میشود ( هنر و آنارشیسم ) که ما را به تفکر و تعمق وا دارد. اعجاب یک هنرمند در اثر هنریش ، انتخاب رنگ و تصویر و مفاهیمی است که خواننده و یا بیننده را محو خود می کند. تا جائی که مخاطب خود را در تابلو و یا شعری می بیند که خودش کوچکترین دخل و تصرفی در آن نداشته است. اما مانند بالش نرم و لطیفی است که آرام سربدان میگذارد و تمامی شب را با او به صبح میرساند.

زمانیکه متفکرین اولیه آنارشیست برای اولین بار در تاریخ علیه هرگونه اقتدار قیام کردند،پیامشان مدعوین را به تعجب وا داشت. برای آنان آنارشیستها مردمانی بودند که غیر ممکن را می طلبیدند.تصور جامعه ای عاری از خشونت و اقتدار، پیامی نبود که در کتابهای درسی ، قصه های مادر بزرگ و روزنامه ها … خوانده و شنیده بودند. این اتفاق با زایش سبک هنری امپرسیونیست به وقوع پیوشت.امپرسیونیستهای اولیه را مجنون …میدانستند. طلوع آفتاب در شب اتفاقی نبود که در باورجمعی آدمیان رشد و نمو کرده بود….

با ظهور ایده آنارشیسم مکاتب دیگر را که تعدادی از آنان برچسب ” علمی ” بخود زده بودند؛ خواب زده کرد. متفکرین آنارشیست در تمامی اعصار کوشیدند که فرهنگ و هنر را از اسارت ایدئولوژی خارج سازند. و نظریه ” فرهنگ روبنائی ” ( که مارکس و مارکسیستها ابراز میداشتند) را با شدت رد کرده و فرهنگ را زیربنا در جامعه میدانند که اهمیت آن به مراتب از اقتصاد بیشتر است. آنارشیستها بنا بر ارزیابی و تجربه تاریخی با قدرت تمام در برابراقتدار و توتالیتاریسم ( خصوصا مارکس و مارکسیستها…) ، برده داری ، مسخ و بت پرستی ایستادند، لذا محکوم به هرج و مرج …طلبی شدند. از آنجا که معمولا ( جوجه ها را آخر پائیز میشمارند!) نتایج کار مهم است. نتایج فلسفه سیاسی اکثر مکاتب مخالف آنارشیسم ( خصوصا مارکسیسم )، دچار بحران و سپس نابود شدند . جنون اقتدارطلبی و رهبرپرستی ( تا درجه بت پرستی ) نتایجش چیزی جز نابودی نیست.

 نفس پرداختن به « من » و اهمیت ویژه بدان دادن ، از شاهکارهای ماکس اشتیرنر* است که همگان تحت مفهوم خودکاوی و خودشناسی از آن بهره گرفتند. خلاف نظراتی (مارکس و انگلس…) که فلسفه اشتیرنر را نفی کردند تا جلا به فرضیه های خویش دهند. نواندیشانی ( در فلسه و هنر ) که متافیزیک را پشت سر گذاشتند و به دنیای روانشناسی وارد شدند، مفهوم « من » را دوباره شکافتند. در این مورد اگزیستانسیالیسها وایندیویدوالیستها …عنایت خاصی بدان داشتند. در هنر؛ خودکاوی و خودشناسی موضوع بسیار مهمی است و هنرمندان نباید منتظر اخذ مجوز از کسی باشند. آنان خود بخود با اشتیرنر همفکر و با دنیای آنارشیسم فصل مشترکی دارند.

مهمترین مسائلی که در فلسفه آنارشیسم و هنر وجود دارد، شناخت و خودکاوی انسان است. انسان از دوران باستان تا امروز برای حقیقت وجود خویش ارزش فوق العاده ا ی قائل شده است. همواره دغدغه برای بدست آوردن « منیت » خویش، داشته است.عکس تصور سوسیالیستها و کمونیستهای دولتی و… که تاریخ انقضای آنان بسر آمده است ، این انسان است که دارای فضیلت است نه امت و طبقه!

هنرمند اگر وارد میتولوژی میشود و به سراغ اساطیر میرود ، قصدش پاشیدن بذر افسردگی نیست. بلکه زنده کردن اندیشه ای است که میخواهد با آن انس گیرد و از حقیقت وجودشان آگاهی یابد.. با تکیه به این مورد فرق پیشه ور و هنرمند آشکار میشود. پیشه ورالگوئی را برایش طرح و تنظیم می کنند و به دلیل مهارت در حرفه خویش ، پیکر اساطیر… را می تراشد ویا نقاشی و …میکند.دید پیشه ور متوجه عملی ( این عمل می تواند اثری هنری باشد) که انجام میدهد. در ایدئولوژی ها این مورد را میتوان بخوبی ملاحظه کرد. رسم الخطی دربرابر شیفتگان قرار میدهند تا مشق شبانه خویش را بنویسند. اما هنرمندان میخواهند مانند آنارشیستها قلبها را تسخیر کنند. لذا به خلق اثری می پردازند که از ذات وجود خویش ، بیرون آمده است.

رسالت هنر در خلق زیبائی است که ارزش والائی در جامعه دارد. جامعه بدون هنر تصورش دردناک است. اینکه در جهان امروز ، هنر با اقتصاد و گهگاهی با سیاست درهم تنیده است. موضوع بحث مقاله نیست. طبیعی است رقابت در انسان ها همیشه بوده وحرف تازه ای نیست.اما این مورد را باید بدان اشاره کرد که چشم پوشی از فرهنگ و هنر ، چشم پوشی از توسعه و پیشرفت است. نمیشود جامعه ای را توصیف کرد که هنر جایگاهی در آن نداشته باشد.

هنر دامنه گسترده ای دارد که تمامی جامعه را پوشش میدهد. هرگونه روابط میان آدمیان هنری نهفته در خود دارد. جامعه شناسان کشور ما به توسعه فرهنگی و هنری توجه خاص دارند. اما نسخه این توسعه ( دولتی ) در دست دولت است. یعنی جامعه شناسان و…متوقع هستند که دولت در حوزه فرهنگ و هنر نیز دخالت داشته ( مانند تمامی حوزه ها ) و هنرمندان را یاری رساند… طبق این این نظریه – اگر اجرائی شود – زمینه توسعه و پیشرفت فرهنگی و هنری آماده میشود و در این مورد جامعه نقصی نخواهد داشت! این واقعیتی است که بدون پرداختن به مفهوم فرهنگ و نادیده گرفتن هنر ، مشکلات جامعه بیشتر خواهد شد.حال می پردازیم به این موضوع که چرا فکر میکنیم با سرمایه گذاری ( توسط دولت ) در حوزه فرهنگ و هنر و رفع نیازمندیهای مادی و ترغیب و تشویق هنرمندان ، به نتایج مثبت خواهیم رسید که در توسعه و اقتصاد کشور نیز موثر است؟

چنانکه میدانیم – خصوصا در کشور ما – هرجا که دولت قدم به جلو گذاشته جز به پرورش بطالت و مفت خواری… ارتشا ودزدی… چیزی به ارمغان نیآورده است. با شروع انقلاب دولتها یکی بعد از دیگری بودجه های هنگفتی را جهت فرهنگ و هنر ی که در راستای منویات آئین ( تشییع) خود بود، تخصیص دادند و میدهند. اما نتیجه این ” شاهکار ” دولت آن شد که میلیون ها پول بیت المال به جیب مداحان و ” شاعران “…ریخته شد! جای سئوال است با این ” شاهکار ” چه پیشرفت فرهنگی حاصل شد؟! چه نشانه های رشد هنری ( غیر از رشد تعزیه خوانی ، مداحی…!) در این سه – چهار دهه ؛ پیدا شد؟! مطمئنا باید قبول کنیم که با شکست مواجه شدیم. نسخه دولتی کردن فرهنگ و هنر ( در مارکسیسم نیز فاجعه دولتی کردن…جایگاه ویژه ای دارد!) در کشور ما یعنی ایدئولوژیک کردن فرهنگ و هنر در راستای نیت حکومت اسلامی است. دولت هنرمندی را کمک مالی می کند که جهت داده های خویش بسراید و دست به قلم نقاشی برد؛ غیر از آن هیچ!… در مورد سینما ، تئاتر و تلویزیون هم همین روند نکبت بار ادامه دارد.جامعه شناسان کشور گویا حافظه تاریخی خود را از دست داده وفراموش کردند که دولتها در کشوربیش از حد در بخش ” فرهنگی ” هزینه کردند.

در جامعه ای که آزادی بیان وجود ندارد. مطبوعات موجود زیر تیغ سانسور بدون کمک هزینه دولت نمی توانند ادامه حیات دهند…این کوتاه فکری نیست که باز از دولت یعنی مسئول تمامی مصیبتهای موجود جامعه بخواهیم… در حوزه فرهنگی نیزوارد شود. گویا فراموش کردیم که نشریات روزانه ای برای مثال کیهان ، جمهوری اسلامی و ایران… مضافا خبرگزاری ها و رادیو تلویزیون ها…از طریق دولت ارتزاق می کنند. با وجود چنین روندی که نزدیک به چهار دهه حاکم است… نتایج مثبت آن کجا است!؟

تجربه و واقعیت ثابت شده است که هرجا دولتها در حوزه های گوناگون اقدام و دخالت کرده اند، موفقیتی حاصل نشده و چه بسی فاجعه آفریده است. حتی در بخش مدیریت ، خصوصا اقتصاد به رشد رانت خواری و رشوه خواری… یاری رسانده است. نتایج دخالت دولت در امورات مردم چنانکه تاکید شد؛ فاجعه آفرین بوده و خواهد بود. یکی از آنها فرار مغزها ، سرخوردگی و منفعل شدن افراد دلسوز و هنرمند…است که جامعه را به نیستی سوق داده است.

فرهنگ به صورت عموم و هنر بطور خاص مانند موجود ی زنده و فعال است که باید بدان رسیدگی کرد. شاعر ، نقاش ، رقاص ، هنرپیشه…در عرصه و فضای خاصی می توانند به ارائه نقش و اثر خویش بپردازند. آزادی بدون احساس اجبار، به رشد هنر و هنرمند می تواند کمک کند. حکم حکومتی شامل هنرو فرهنگ نیست. اگر شامل شود نتیجه اش فاجعه است.

فراموش نکنیم که در عصر بلشویکی و فاشیسم ( برای نمونه : رجوع شود به تابلوهای هانس فریدمن* ) چه بلائی سر هنر و هنرمندان آوردند. آنان نیز از هنرمندانشان ( بالاجبار ) میخواستند ، خود را به ایدئولوژی حکومتی بفروشند! عرصه فرهنگی و هنری بدون آزادی غیرممکن است. حمایت و پشتیبانی لازم از هنرمندان به نهادهای مستقل مردمی و غیر دولتی مربوط میشود که نقش خویش را خوب بازی کنند.

همسو خواندن هنر و آنارشیسم در بستر آزادی مصداق پیدا می کنند که هر دو در ارتقای حیات فرهنگی فردی و جمعی انسان ها نقش اساسی دارند. رویکرد سیاست های فرهنگی دولتها در رابطه با مفهوم فرهنگ بطورعام و هنربطور خاص ، نشانگر توجه به خودبالیدن و توسعه فرهنگی ( مانند برج سازی های اخیر در تهران…! ) ارزیابی میشود. آنهم توسعه ای که نشانگر تبلیغات برای دولتها است. به تعبیر دیگر از شاعر و هنرمند خواسته میشود در مدح افتتاح مدرسه و یا پلی …هنرنمائی کنند ! میدانیم توسعه فرهنگی باید به رویکردی زیربنائی تبدیل شود.در غیاب توسعه فرهنگی ، توسعه به طور کل امکان پذیر نخواهد بود.

برقراری رابطه هنر با فلسفه آنارشیسم بستگی به ضرورت وجود آزادی در جامعه است. بارها تکرار شده است که بدون آزادی خصوصا هنر و فرهنگ ، صدمات بیشماری را باید تحمل کنند و در این صدمات ناشی از استقرار استبداد ، هنرهای نمایشی بیشترین لطمه را می بینند. ناگفته نماند که اگر فکر می کنیم از هنر بایدابزاری جهت حل معضلات اجتماعی ، بهره گرفت. خبط بزرگی مرتکب شدیم.نتیجه اصولی این اشتباه در غلتیدن هنر در دامان ایدئولوژی است.اسلامیستها و مارکسیستها… دقیقا توقعشان از هنر و هنرمندان بیکدیگر نزدیک است. هردو هنر و فرهنگ را در خدمت امت و طبقه و سمبلیک های آنان میدانند.

در فلسفه آنارشیسم برای دستیابی به آزادی و راه رسیدن به آن ؛ پیشنهادات بسیاری شده است.آنارشیسم رسالتش دردفاع از ارزش های موجود و ارزش هائی است که در آینده در جامعه خلق و رشد می کند.ترسیم جامعه ای آزاد که انسان ها بدون اقتدار در صلح زندگی و کار کنند . این تصورهنری نهفته در خود دارد . چون انسان ها قرن ها با اقتدار بزرگ و آموزش دیده اند. از خانواده کوچک تا خانواده بزرگ یعنی اجتماع ، این اقتدار است که حرف آخر را میزند. تا جائی که اکثر انسان ها حتی در رویای خویش ، جامعه ای بدون اقتدار را تصورهم نخواهند کرد.با جرات میتوان گفت : اکثر ایدئولوژی های موجود با جهان بینی های متفاوت ( با اقتدار به طور عام مشکلی ندارند) اقتدار خویش را بر اقتدار پیشین ترجیج میدهند.

آنارشیستها برای استقرار یک جامعه آزاد و انسانی و عملی شدن این خواست ، فعالیت خویش را در کاربنیادی فرهنگی وزیرساخت های آن سمت و سوی داده اند . انسان محصول جامعه خویش است. آنارشیستها با فعالیت سیاسی – فرهنگی میکوشند انسان ها را که تحت تاثیر و سیطره ایدئولوژی های پادگانی و تمامیت خواه بیمار شده اند و از فعال کردن قوه تخیل خویش در هراسند، از خواب غفلت بیدار کنند و به آنان بگویند : میشود دنیا را از پنجره دیگری دید.آنارشیستها نسخه درمان این بیماری را کار و فعالیت در حوزه فرهنگی و هنری میدانند که با آنارشیسم سنخیت دارند. و اینرا بدانیم نیازهای دیروزما به الزامات امروز مبدل شده اند.

2- وحدت هنر و آنارشیسم :

اینکه تصور کنیم : گفتنی ها ، گفته شده ، در راه صحیحی نخواهیم بود. انسان همیشه گفتنی دارد… هنر در جائی با آنارشیسم به وحدت میرسد که خواستار عبور از هنجارهای موجود است. یک هنرمند مانند یک آنارشیست میداند که بیشترهنجارهای موجود در جامعه ای که در آن کار و زندگی میکنیم؛ تصنعی هستند که پشت آن اقتدار نهفته است. بدین منظورمیکوشند از چارچوبی که در جامعه ساخته شده ، خارج شوند و فضای دیگری را خلق کنند تا انسان ها راحت بدون فشار، کار و زندگی کنند. آنارشیسم مانند هنرمی‌تواند‌‌قوه تخیل ما را فعال و به ما امید‌‌د‌‌هد‌‌.از آنجا که هر دو( آنارشیسم و هنر ) از یک جنس و ساختارشکن هستند که خلاف شواهد و قرائن موجود در جوامع سیر می کنند. محکوم به هرج و مرج طلبی میباشند.

آنارشیستها می کوشند امید را درجامعه زنده نگهدارند. این امید متعلق به انسان ها است که دولت ها و هر اقتداری قادر نیست از ما برباید.دولت میخواهد این حس دورنی را از ما بگیرد و درآن دخل و تصرف کند. دولتها از ما انتظار “جامعه پذیری” ( به زبان دیگر اطاعت کردن ) دارند تا بتوانند ما را با این روش بیشتر کنترل و باور و آرمان های ما را نابود سازند.هر موقع انسانی از داشتن باورها و امید تهی شد، به همان موجود مطیعی تبدیل خواهد شد که دولتها آرزوی آن را دارند…. اما هنر و آنارشیسم اجازه نخواهند داد در باغی که درون ما به گل نشسته و بخودمان تعلق دارد… دخل و تصرف شود. ما خیال پردازانی هستیم که بذر امید را درجامعه ای آزاد از هرگونه ستم و اقتدار می پاشیم و به انتظار شکوفائی آن خواهیم نشست. گرچه دولت پرستان ما را مجنون های جامعه قلمداد می کنند…! جای تعجب است دولتها بجای ساختن دار المجانین های بیشتر برای “مجنونان” آنارشیست ، دستگاه قضائی خود را عریض و طویل و به قطر کتب قوانین خویش می افزایند!؟

ناگفته نماند خیال و باورهای ما تحت تاثیر تبلیغات خصوصا ایدئولوژیک ، بیمار و از حرکت بازخواهد ایستاد.اگر فکر کنید که جامعه فقط از نابرابری های اجتماعی سامان یافته ، چنانکه مارکسیستها معتقدند؛ باور ها و تخیل ما در میدان جنگ دارا و ندار، اسیر اقتدار و نابود خواهند شد. آنچه که در انقلاب روسیه توسط بلشویکها صورت پذیرفت. آنان نیز تمامی آمال و آرزوهای زحتمکشان را تحت لوای ” حقیقت و واقعیت موجود” نابود کردند.این آدرس غلطی است که مارکسیستها میکوشند حول محور مبارزه طبقاتی ، عامل اصلی معلولیت فرد درجامعه ، یعنی اقتدار را عامل نجات ما ( دیکتاتوری پرولتاریا ) نشان دهند .

اریش فروم مینویسد: “… در جهان امروز بزرگترین درد ما و بزرگترین چیزی که باعث شده ما امیدمان را از دست بدهیم…” . عشق ، امید و آزادی میل به ادامه زندگی را در ما زنده نگهمیدارد… که لازمه اش باز بودن چشمهایمان است. رسالت آنارشیسم و هنر آزاد ساختن آزادی از چنگال توتالیتاریسم و ایدئولوژیک واحقاق صلح و نوع دوستی است.اگر هنر و عمومی تر فرهنگ کارکرد ابزاری بخود گیرد. ( آنچه که در انقلاب فرهنگی چین و ایران…!) از این تعاریف خارج خواهند شد وبه وسیله سرکوب تبدیل میشوند.سربازی که در جبهه جنگ ، ادامه جنگ را آرزو می کند. ما را از صلح دوستی دور میسازد. یا آنکه پیکر تراشی که برای خوشایند نازیسم و بلشویسم از جسم کارگر، ابرمردی (سوپرمن) با بازوهای خارج از هنجارکه نشان برتری حتی جسمی کارگر از دیگران است ؛ می تراشد! کمکی به ما نمی کند. در بالا اشاره شد که هنرمند وقتی تبدیل به صنعتگر و یا پیشه ور شود، تفسیر دیگری لازم است که مربوط به بحث ما نمیشود.وظیفه آنارشیسم و هنر پرهیز از گرایش به جنون و هیجان وکشتن انسان و تخریب محیط زیست است .

عکس تصور دورکیم * ( دورکهایم ) که ” ساختارها را مقدم بر انسانها ” میدانست. این انسان ها هستند که مقدم بر تمامی ساختارهای ” خود ساخته ” هستند. بر طبق نظرات مارکس و تا اندازه ای دورکیم که خود از نام آوران جامعه شناسی است… انسان باید از تخیل ، باور ، امید ،عشق ، آزادی ، اختیار… چشم بپوشد و خود را تسلیم و برده ساختارهای مصنوعی ( که خود ساخته است) جامعه که در سیطره اقتدار حزبی و یا دولتی بوجود آمد اند؛ کند. یک هنرمند آزاده و یا یک آنارشیست ، سیطره یک چنین تفکری را بر خود صواب نمی داند و علیه اش قیام می کند.

ما باید بکوشیم میل به زیستن را همیشه در خود زنده نگهداریم.لازمه آن فعال کردن قوه تخیل است. یعنی احساسی که یک آنارشیست و هنرمند بدان اهمیت خاص میدهد. قوه تخیل به ما یاری میرساند که افق زندگی را از دریچه ای تازه ای ببینیم که لازمه اش امیدواری است. یک امید تازه را با قوه تخیل میشود درهنر جستجو کرد.این امید به ما توصیه می کند که تنها با همبستگی و رابطه با یکدیگر میتوانیم به بخشی از خاستگاهای خویش نه دور بلکه نزدیک شویم.امید از جنس انفعال نیست. احساسی است سیال در باغ درونی ما که به شناخت ما یاری میرساند.

 3- صلح درونی

هنرمندان و معتقدان آنارشیست شاخکهای حساسی دارند که هر کنش و واکنشی را در جامعه رصد می کنند و نسبت بدان عکس العمل نشان میدهند و سریعا آنرا با اعضای سازنده جامعه یعنی انسان ها در میان میگذارند. از آنجا که هر دو در آرزوی داشتن جهانی بهتر هستند و در خلق دنیائی عاری از خشونت و وحشیگیری ، جنگ و ترور ، تجاوز به حقوق و طبیعت…کوشا هستند ، این رسالت را در خود می بینند که نسبت به ناهنجاری های جهان امروز؛هشدارهای لازم را ابراز دارند. برای رسیدن به صلح این طبیعی است که انسان نخست باید در درون خویش به صلح برسد. غیر از آن انسان به دنبال وسیله ای یا بهتر است گفته شود دیواری است که پشت آن ، خود رامخفی کند. این دیوار یا ایدئولوژی است که توده بی هویت را تحت عنوان طبقه و امت سامان داده است! یا دولت ها هستند که خود صلح ستیزانند.

جریان های هنری و فرهنگی اگردر برهه ای از زمان شروع وکوتاه مدت قطع شود ، جوشش و حرکت جدیدی در روند هنر نمی توانند بوجود آورند و اگر هم در شرایط خاص ، رشد کنند. اما کوتاه مدت ازبین می روند و مانند مد رنگ عوض می کنند. برخی از این جریان برمیگردد به حاکمیت استبداد و برافراشتن پرچم ممیزی و… برخی هم مربوط میشود به خود هنرمندان که از محافل ادبی و هنری فاصله میگیرند و بیشتر به منتقدین ادبیات و هنر تبدیل میشوند… بزبان دیگر خود ارائه دهنده سبک و طرح تازه ای نیستند و بیشتر به بهانه جویانی شاکی تبدیل میشوند با این تصور که از قله رفیع ادبیات و هنرمعاصر کشور؛ بزیر کشیده شده اند.

انقطاع هنر با اقشارمختلف اجتماع ، دخالت مستقیم دولت و ایدئولوژی… وضعیت اسفبارفعلی هنر و ادبیات و خصوصا سینما را در شکل امروزی …نشان میدهد. باید بدانیم :هنرمندان وارثان فرهنگ و هنری هستند که در سیر تفکر جامعه موثر بوده اند.گنجینه ادبیات معاصر که از نسلهای گذشته به ما رسیده است ، آماده بهره برداری است. این در آنارشیسم سنت است که از انقطاع کامل با گذشته خویش ، پرهیز کند. در زیر سایه عقاید کنشگران کلاسیک آنارشیسم گنجینه ای از خرد بوجود آمده ( البته با دید انتقادی…) که به نسل ما رسیده است و باید از آن استفاده کرد و میشود. کار خلاقانه همیشه تا زمانیکه انسان زنده است، بوجود خواهد آمد… در صورتی که از رخوت و مفعول بودن پرهیز کنیم…ناگفته نماند هنر و آنارشیسم تنها قادرند بخشی از جامعه بهم ریخته را آرایش کنند و بدان نور بتابند. پایان قسمت دوم

* یکی از این آثار تابلوی معروف مونالیز هنرمند برجسته داوینچی است که در ضمن زیبائی خارق العاده ، حامل پیامی نیست…

*Hans M. Friedmann

* داوید امیل دورکیم (David Émile Durkheim)

Advertisements

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s