آنارشیسم و هنر(3)

فرشید یاسائی

«اگر نتوانیم تخیل کنیم قادر به پیش‌ بینی نیستیم.» گاستون باشلار

تجربه تاریخی نشان میدهد: در فقدان آزادی نه قانونی میتواند بخوبی تعیین تکلیف کند و نه مسئولیتها ، وظایف و مقررات ؛ کارکرد صحیح خواهند داشت. انسان زمانی تکالیف خویش را به خوبی انجام میدهد که مستقل و آزادی بدون قید و شرط داشته باشد. آزادی درذات انسان نهفته شده است… این حس را آنارشیستها و هنرمندان مشترکا میکوشند بیدار نگهدارند. مباحث حقوقی در فقدان آزادی نه عملکرد مثبتی دارد چون اقتدار پشت آن است و نه بعنوان ارزش، مورد احترام قرار میگیرد. اقویا تعیین تکلیف می کنند ، ضعفا ناچار به اطاعت هستند. میثاق های اجتماعی و رعایت آن باید داوطلبانه و عاری از هر فشاری صورت پذیرد.

در جوامعی مانند ایران که آزادی رویائی شاعرانه است که قابل لمس نیست. نمی توان از مردم انتظار داشت که به قوانین…احترام و مقررات را رعایت کنند… این شدنی نیست. جامعه شناسان کشور ما آزادی این امر مهم و زیباترین آرزوی بشر را ( شاید عامدا ) فراموش کرده… تنها به نقل قولهائی از کانت و… بسنده میکنند و با تکیه بر روند تاریخی قوانین و قانونمندی اروپا با سابقه سیصد – چهارصد سال میکوشند ، جامعه و مردم قانون گریز را راهنمائی کنند.در صورتی که مشکل همان قید و بندهای موجود است که شهرنشینان ( لااقل در این چند دهه گذشته ) را نتوانسته به شهروند تبدیل کند.

سئوال خواهد شد که نقش و وظیفه هنرمندان و آنارشیستها در قبال جامعه چیست؟ پاسخ آن روشن است. وظیفه و کار آنارشیستها و هنرمندان مستقل ارائه پاسخ قطعی نیست. مسئولیتها در روند فعالیت مشترک بوجود می آید. مانیفست و رسم الخط خاصی وجود ندارد که از روی آن الگوبرداری شود. این کار ایدئولوژی ها و دولتها است که برنامه و طرح مشخص در زمانهای مشخص دارند. ایدئولوژی ها برنامه ای خاص خویش ( در واقع دستورالعمل ) را تنظیم می کنند و طی آن ، موضوعات را طبقه بندی وپاسخ میدهند. اما برای آنارشیستها و هنرمندان که به خودانگیختگی توجه خاص دارند ، هیچ چیز پایانی ندارد . برای آنان موضوعات و وظایف سیال هستند که در هر زمان تغییر شکل میدهند…. ما هزاران سال ( اگر کره ای به نام زمین پابرجا باشد) دیگر را در برابر خود داریم.زندگی مملو از فراز و نشیبهائی میباشد که حتی فیزیک و ریاضیات را تحت تاثیر قرار خواهد داد…. ما آینده بشریت را نمیتوانیم حتی حدس بزنیم که به کجا خواهد رفت. میشود با قوه تخیل جامعه فردا را رسم کرد…اما چگونه؟

هنرمند تصاویری (سورئالیسم) به ما نشان میدهد که حافظه و ذهن ما را فعال کند. همچنانکه کودک می کوشد با تصاویر ابتدائی که در قدرت مهارت وی نهفته است ، رابطه نزدیکتری با والدین خویش داشته باشد. این خطوط و تصاویرحامل پیامی است که باید آنرا جدی گرفت. نمیشود قطعنا بیان داشت که کودک در آینده هنرمند معروفی خواهد شد… چون روند زندگی کودک غیرقابل پیش بینی است. والدین میکوشند راه هائی را که خود صحیح و فرا گرفته اند به فرزندانشان انتقال دهند … اما آیا موفق خواهند بود؟ دقیقا باید گفت خیر! چون رسم الخط مشخصی وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد شیطانی است!

آنارشیستها مخالفند و ازآن سر باز میزنند که تمامی امورات عالم را باید در قالبهای مخصوص جا داد… میدانیم استثناها در زندگی بشر نقش بزرگی را ایفا می کند . بخوبی نیز میدانیم با ریختن امورات عالم در ظروف مشخص ، نتیجه اش حذف بسیاری از امورات دیگر است که این روش در ید قدرت ایدئولوژی های میلیتاریستی و توتالیتاریستی است که جهان را به خوب و بد . دارا و ندار. قوی و ضعیف …تقسیم می کنند. یک هنرمند – حتی – خلاق ، البته میتواند ذهن خویش به این قالبها بفروشد….رهبران را خرسند کند… در مدح زورمندان مداحی …کند.اما به هیچ وجه نمیتواند واقعیت را مخدوش کند و ذهن فعال و آزاد خویش را با موهومات عوض کند تا نشان لیاقت و افتخار برسینه خویش زند.این عمل از وظایف هنرمند آزاد و مستقل نیست.

هنرمندان « سورئالیسم – فرا واقعگرا» از اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم با غروب دادائیسم، دست به آثاری شگفت انگیز با مفاهیم غیرقابل تصور زدند. در این کار نیز موفق هم بودند. دالی تحت تاثیرافکار فروید* آثار بینظری را خلق کرد.قرن بیستم بین سالهای جنگ جانی اول ( 18-1914) و دوم (45 – 1939) اروپا شاهد حوادث بیشماری بود. هنرمندان نیز از این روند سیاسی – اجتماعی متاثر بودند. مسئله روانشناسی در هنر وجنبشهای سیاسی مانند سوسیالیسم ، آنارشیسم ، ( تنها مارکسیسم از آن بی بهره بود*) وارد ومطرح شد و در تصورات ذهنی نویسندگان ، پیکرتراشان ، هنرمندان و هنردوستان … موثر بود.سورئالیستها تحت تاثیر تغییر وتحولات فاصله دو جنگ بزرگ در اروپا دست به انتخاب دیگری زدند. نا گفته نماند شگفتی ها در سبک امپرسیونیسم امتحان خود را بخوبی پس داده بود. اما در سورئالیسم حاصل چیرگی ظهور ضمیر ناخودآگاه نیز بر آثار هنرمندان را میشود ؛ مشاهده کرد.

وارد شدن به حوزه هنر و تطبیق آن با نظرگاه های آنارشیسم ، فعالیتی بسیار حساس و ظریف است. فرایند پیچیده ای است چون با دو مفهوم روبرو هستیم که یک طرف آن آنارشیسم است که هنوز در جوامع امروزی مورد سوظن میباشد! یعنی آگاهی کاذبی در اطراف آن به پیش قضاوتی غلط تبدیل شده است. این ذهنیت های کاذب حامل دلائل کافی و قانع کننده ای نیست، اما وجود دارد و به طور کل از اذهان عمومی خارج نشده و به زمان بیشتری محتاج است. طرف دیگر هنر است که از زمان جنگ اول جهانی (1918-1914) دچار تغییر و تحولات گسترده ای ( خصوصا در اروپا ) شده که حامل تعاریف جدیدی است. البته جای شگفتی نیست در عصر جهانی شدن ، اکثر مفاهیم سیاسی ، فرهنگی و هنری…نیز دستخوش تغییرات شده است. ارزش های سنتی که در سده های گذشته کاربرد داشت… جای خویش را به ارزش های نوین داده است…. اینکه جوامع قابلیت آن را دارد که با اتخاذ سیاستی جدید ، ارزش های سنتی را بازتولید کنند و یا فرش قرمزی برای ارزش های جدید پهن کنند. به درگیری سنت و مدرنیته مربوط میشود که درهرجامعه روندی متفاوت دارد.

اینکه چرا فرد به هنر روی می آورد؟ کار فرهنگی انجام میدهد و به تدوین راهبردهای آن می پردازد؟ حقیقت انکار ناپذیری است که نیازمند تحقیق و بررسی دارد. انسان بخوبی میداند که بدون هنر بردباری خویش را از دست میدهد. این در طبیعت وی نهفته است. انسان در اعصار پیش علیرغم سختی های فراوان معیشتی و ترس همیشگی وهمگانگی… دست از هنر بر نداشته و هرجا که فرصتی یافته است ، هنر خویش را نشان داده است. هنر برای انسان آن آزادی گم شده است. ” انسان وقتی تنها شد به فکر تدبیر می رود ” .

4- پایان سخن :

«هر چه تصور می‌کنیم تخیل و هر چه انجام می‌دهیم علم است، کل تاریخ بشر چیزی جز داستانی علمی – تخیلی نیست.»

هنرمند در روند کار و فعالیت ، روزی مانند آنارشیستها بدین مطلب میرسد که تنها در سایه آزادی میتواند دست به خلاقیت و اثر هنری بزند. اگر این تصور غلط که هنرمند باید هنرش در خدمت دولت ، ملت و ایدئولوژی… باشد و این مفاهیم فضای ذهنی وی را در تسخیر خویش درآورد ، وی از فضای آزاد خارج میشود و نباید انتظار خلاقیتی از او داشت. و در این معادله با تفکرات آزادمنش و آنارشیسم زاویه خواهد داشت ، چون انجماد فکری و کوته نظری جائی در فلسفه آنارشیسم ندارد.هنرمند اگر گوش به فرمان تعیین کنندگان جامعه قرار گیرد و از روند اعتراض و فضای آزاد خارج شود ، آثار فاخری نیز به جامعه و مردم ارائه نخواهد داد. با نگاهی کوتاه به تولیدات ذهنی مداحان، تعزیه خوانان ، شمایل کشان و خطاطان… روند فکری و ادبیات ویژه آنان در میابیم که چگونه جوانه های هنر اعتراضی را خشک کرده اند.

دولتهای ایدئولوژیک برای تسخیر تمامی شئونات اجتماعی خصوصا هنرو فرهنگ میکوشند در این عرصه نیز ” هنر ” خویش را به نمایش گذارند. گرانیگاه این تفکر به بازی گرفتن هنرمندانی است که محو ایدئولوژی ( در ابتدای هر انقلابی هنرمندان زیادی ناشیانه محو انقلابات میشوند..!)هستند و تنها برای نیت خاصی ، هنر خویش را به جامعه عرضه میدارند.

از آنجا که هذیان گوئی در اثر تب انقلاب روزی به پایان میرسد و واقعیت های جامعه با زبان و ادبیات خاص خویش مطرح میشود که نهایتا سرآغاز اعتراضات خواهد بود. دولتها نیزبرای ممانعت از روند آزادی، دست به ممیزی ( سانسور ، تفتیش عقاید…) میزنند تا از اشاعه تفکرات اعتراضی غیر استاندارد ، رسما جلوگیری کنند. به کارمندی دون پایه اداره ثبت و احوال – ضمن داشتن شغل خویش – ماموریت داده میشود دست به ممیزی کتب و… زند! نیت روشن است : از هنرمندان خواسته میشود از این به بعد طبق شابلون و رسم الخط خاص ، دست به قلم برند…فیلم بسازند و…غیر از آن مشمول ممنوعیت و دستگیری و… خواهند شد.

اینکه هنرمند در امری اعتقاد پیدا می کند و تلاش می کند از طریق خلق آثارش در قالب زبان و تصویر…با مخاطبانش رابطه برقرار کند، تا اینکه این اعتقاد به ” تعهد ” به مفاهیمی ( دستوری ) که از جای دیگری صادر میشود… مسائلی جدا ازیکدیگرند. هنر متعهد یعنی توتالیتاریسم که با اصل هنر آزاد فرسنگ ها دور است. بعد اخلاقی که حاکم بر دوائر ممیزی حاکم است. همان توتالیتاریسم و جلوگیری از اشاعه دگراندیشی است. دستگاه حکومتی از طریق تفتیش عقاید از پرواز هنر و هنرمند آزاد تحت پوشش دفاع ازاخلاق ، شئونات و شرعیات…! ممانعت و ضرورت وجود سانسور و تفتیش عقاید را در جامعه تبلیغ می کنند.

کنترل ، سانسور و ممنوعیت…آثار هنری و ادبی ، لطمه زدن شدید به فرهنگ جامعه است. تجربه انقلاب فرهنگی در چین و ایران…تعرض آشکار و پنهان به اختیار، آزادی و حقوق فرد در جامعه بود. اینکه تمامی شئونات اجتماعی از بعد سیاسی – امنیتی ملاحظه شود هم دور از خردورزی است و هم نتیجه اش فقر فرهنگی که اکنون در جامعه ما حکمفرمائی دارد. بانیان حکومت اسلامی از بدو تصرف قدرت سیاسی، همیشه دغدغه پاکسازی عواملی که خود نمی پسندید را داشتند. با ایجاد فضای امنیتی هنر و هنرمندان را به زیر زمین ها روانه کردند چون با این تصور غلط و خام فکر میکردند هنر را میشود به راحتی ازمیان برداشت چون به ایدئولوژی خویش می بالیدند. طبیعتا به دلیل طبیعت آزاد هنر، هنر راه خویش را با شکل و شمایل دیگری باز و به حرکت خویش ادامه ( میدهد) داد.با وجود شکست های پی در پی حکومت اسلامی در جبهه های گوناگون ( حجاب اجباری و…) خصوصا هنری و فرهنگی… جبهه جدیدی برای جنگ باهنری که روزی ( موزیک کلاسیک ایرانی ) تحمل آن را داشتند؛ باز کرده و از برگزاری کنسرت ها… در این مورد ممانعت بعمل می آورند. حال باید دید که این خیمه شب بازی ها تا چه زمانی ادامه خواهند داشت.

تجسس در فلسفه آنارشیسم با انبوهی از تجربیات مختلف برخورد خواهیم کرد که عمدتا با ” باید ” و ” نباید ” ها و رعایت کردن ( یا نکردن ) آنان روبرو میشویم. در هنر نیز دقیقا بدین شکل است. یک هنرمند چه اجباری دارد که خود را موظف به رعایت اخلاقی کند!؟ و یا از مفهوم” بی بند و باری ” گریزان باشد. این مفهوم در کشور ما ارتباطی با اصل مفهوم ندارد و عموما نقش تبر تیزی برای زدن گردن هنر و هنرمندان است. اگر هنرمندی خود را در بند نبیند و اجازه ندهد باری بر گرده اش گذاشته شود؛ آیا این مترادف با ساختارشکنی ( این ساختار های موهوم را چه کسانی خلق کرده اند!؟) است که تبلیغش میشود؟ عکس تصور مسئولین حکومت : هر پیامی قابلیت دارد که به دیگران ارسال شود. و هنرمند حق داوری را به مخاطبان خویش میدهد، نه به اداره ممیزی!هنرمند باید این فرصت را داشته باشد که آثارش مستقیما مورد قضاوت مردم قرار گیرد. همانطور که آنارشیستها آزادی بی واسطه را مطمح نظر دارند. یک هنرمند مستقل و آزاد نیز حاضر نیست آثارش از فیلتر سانسور و ممیزی بیرون آید.

ستایشگران ایدئدلوژی زمانیکه در برابر هنر قرار میگیرند آنرا به دوقسم تقسیم می کنند. اول : آنچرا که میتوانند با پیمانه ایدئولوژی وزن کنند. بدان ” تعهد ” میگویند و توقعات خاصی نسبت به این هنر دارند که قالب خاصی دارد که هنرمند بنا بر تعهدی که نسبت به ایدئولوژی دارد ، در همان قالب های قراردادی به خلق آثار خویش می پردازد. و برای هنرمندان ” متعهد ” رسالتی خاص قائلند تا زمانیکه هنر و هنرمند پافراتر از قالبهای موجود نگذارد.با یک چنین نگرشی نسبت به هنر ، از هنرمند میخواهند در این ظروف مشخص خود را به کمال رساند…!

دوم : هنر تحت عنوان « هنر آزاد » ارزش گذاری میشود که هنرمند نه تعهدی را قبول دارد و نه خود را موظف به اجرای فرمان های ایدئولوژیک میداند. لذا با نظرات هربرت رید که معتقد است: «هنر معاصر عرصه‌ی جولان انسان آزاد است». زاویه پیدا می کنند. ایدئولوژی ( چه سوسیالیستی مدل مارکسیستی و چه دینی…! ) عموما با آزادی مشکل دارد و آنرا را سمی مهلک میداند. ستایشگران ایدئولوژی نمیخواهند باور کنند که انسان به عقلانیت جدیدی رسیده که از طبیعت دور شده و به مدد هنر میکوشد خود و محیط خویش را بازتعریف کند.صاحبان این تفکر از فرد و اختیارش گریزانند. و در رابطه با هنر ونشات گرفتن از تفکرات هایدگربه تفکرات فاشیسم نزدیک شده اند.تا جائی که از هنرمند توقع دارند اراده ، اختیار و تخیل… خویش را در اختیار ایدئولوژی قرار دهد.

هنرمندان امروز مانند آنارشیستها – در تمامی مولفه آن – می کوشند خالق واقعیت دیگری باشند که با قالب های گذشته و حال همخوانی ندارد.برای دستیابی و حتی توضیح این واقعیت تنها راه ، عبور از نظم غیر طبیعی موجود است.مخالفان هنر آزاد از آنجا که هم در فلسفه و هم در دین شکست خورده و موجودیت خویش را درخطر نابودی می بینند، سراسیمه به خلق دشمنان موهوم می پردازند. بیگانه ستیزی ، نژاد پرستی ، سنت پرستی و…سنگرهائی دفاعی هستند که به اعتبار دفاع از خویش کنده میشود.

هنر و ادبیات قرار است حافظان صلح و دوستی و عشق وهمبستگی …باشند. مخاطب باید در خانه امن هنر و ادبیات احساس آرامش کند. هنر با داشتن ظرفیت و انرژی غیرقابل تصور قادر است از غول خونخوار جنگ جلوگیری کند. برای آنارشیستها کاملا روشن است که شروع کننده جنگ ها دولتها هستند… اما پایان دادن به آن و سرکوب درنده خوئی ها…با هنرمندان است. هنر و هنرمند بنا بر وظیفه و رسالت خویش میکوشند ، درد و آلام بشریت را التیام بخشند و از رنج ناشی از توحش جنگ بکاهند.هنرمندان حاملان امید دوباره به حیات هستند که در زمان جنگ و خونریزی صدمه دیده اند.تجربه تاریخی – نسبتا – نشان داده است ( نمیشود قاطعانه انگشت تائید بر آن گذاشت ، چون در بعضی از کشورها این روند معکوس بوده است) که در عصر استبداد ، خشونت و جنگ ، هنر و ادبیات شکوفاتر شده است. با توجه به این مورد که این شکوفائی پس از دوران خفقان و جنگ ، یعنی در زمان صلح و استقرارآزادی صورت میگیرد .

عکس تصور مارکس پرستان که میکوشند ، فلسفه مارکسیسم را در تمامی حوزه ها ( هنر و ادبیات…) مستتر سازند. مارکس هیچ کتاب و مطلبی مستقل در مورد هنرو زیباشناسی ننوشت ؛ چون اعتقادی بدان نداشت .دیگر و مهمتر آنکه سواد و آگاهی این کار را هم نداشت. فرهنگ برای مارکس و انگلس مسئله زیربنائی در جامعه نیست ، لذا از این مفهوم سرسری گذشتند. مارکس شخصا نه به زیبائی شناسی و نه به جامعه شناسی تمایل داشت. برای وی جهان تقسیم به دارا و ندار شده بود که طبقه نداران روزی به رهبری حزب کمونیست ،جهان را تغییر داده و خود جای اربابان را میگیرند و دیکتاتوری مدل خویش را با قلع و قم بورژوازی مستقر خواهند ساخت . جامعه کمونیستی بدون طبقه آنان ، همان بهشت موعود مذهبیون است.

مکتب و یا مدرسه فرانکفورت که بعد ها توسط آکادمیکرهای مارکسیست بنا شد. اگر تنها به تفکرات مارکس و انگلس قناعت میکرد. در بالاترین حد پیشرفتش به استالینیسم و بعد ها پولپوتیسم میرسید. نجات این مکتبخانه که بعد ها از میان رفت مدیون روشنفکرانی نظیر رایش ، فروم ، مارکوز… بود که در علم روانشناسی وارد شدند و اگر هم در رشته های خود صاحبنظر شدند بخاطر مارکسیست بودن آنان نیست ، چون به منتقدان مارکسیست پیوستند واز مارکس و تفکرات دیکتاتوری وی عبور کردند وعلل پیشرفت نظری آنان مدیون همین مورد بود.

تعدادی دیگر از مارکسیستها مانند لوکاچ ، آدرنو …که درک خاص خودشان را از تفکرات دیکتاتوری و توتالیتاریسم مارکس داشتند. کوشیدند هنر را نیز زیر پوشش توهم ماتریالیست – دیالکتیکی وی پنهان کنند و از مارکس شخصیت دیگری به دنیا معرفی کنند که هنر و زیباشناسی نیز را از توانائی های ( صرفنظر از علم اقتصاد!) دیگر مارکس قلمداد کنند که گویا از نظر عوام پنهان بوده و فقط امثال لوکاچ… قادر به کشف این راز بوده اند!

مارکس نه در فلسفه هنر و نه در جامعه شناسی بطور کل ، صاحب رای مستقل نبود و عموما مارکسیستهای بعد از مارکس ، ناشیانه وی را به درجه الوهیت رساندند. همان هائی که از تفکرات دیکتاتوری خشن و یکبعدی مارکس ، خصلت عام جهان بینی ساختند و وی را مذبوحانه با شخصیتی استثنائی وتاریخی مانند چارلز داروین ( انگلس ) مقایسه کردند. خلاف نظر مارکس پرستان ، مارکس نه فیلسوف است با داشتن سامانه مشخص فلسفی و نه کاشف علم و اندیشه خاص و نوینی. نظرات مارکس در همان محدوده تنگ انقلاب و انقلابیگری تبیین شده و حیث المجموع برداشتی است آزاد از آرای موزس هس* پدر سوسیالیسم و کمونیسم و نظرات اقتصادی آوون ، ریکاردو ، اسمیت…

اصرار مفسرین مارکس دال بر آگاهی وی در تمامی امور، بسیارتعجب انگیر است. گوئی مارکس همان ” حقیقت “محض است که راز های جامعه بشری را برملا کرده و راه راست را نشان میدهد. در صورتی که چنین نیست .فلسفه مارکسیسم همان نظام ” خدایان و بندگان ” است که هرگونه انتقادی به آن را گناه کبیره میدانند!

در فلسفه آنارشیسم در بر روی نظام “خداوندی و بندگی ” بسته است و برای هیچ سلسه مراتبی مشروعیت و رسمیت قائل نبوده و نتیجتا حدیث آن نیز مطرح نیست. هنر اگر مستقل و آزاد از بندگی است ، شانه به شانه آنارشیسم در حرکت است. اگر غیر از آن باشد در نظام بندگی قرار میگیرد که ( میتواند ) در خدمت خدایان است که باید ازحق و حقوق خویش بگذرد و آنچه برایش مقرر می دارند انجام دهد . ما این حدیث را در ایام سوگواری و هنر به خدمت گرفته آن؛ شاهد هستیم.

قرن گذشته با پشت سر گذاشتن دو جنگ بزرگ جهانی ، استقرار حکومتهای توتالیتاریسم بلشویسم و نازیسم. دیکتاتوری های فاشیسم در ایتالیا و اسپانیا در عصر فرمانروائی ژنرال فرانکو… ودگرگونی تمامی شئونات سیاسی – اجتماعی در اروپا ، روند هنر و فرهنگ نیز دستخوش تغییرات اساسی شد.در همین دوره است که هنرمندان آلمان و اطریش تحت تاثیر سیاست ، نتوانستند سایه هنر فرانسه خصوصا امپرسیونیسم را بر سر خویش تحمل کنند و با پیوستن به سبک هنری اکسپرسیونیسم کوشیدند انتقام سختی از آن گیرند.

گرچه در نقاشی موفقیتی برای آنان بدست نیامد…اما در هنر سینما ، عکاسی وموسیقی ( در کوتاه مدت ) دست به ابداعات تازه ای زدند. تحت تاثیرسبکهای مدرن هنری – خصوصا که بعد از جنگ اول جهانی – عرضه شد، در موسیقی و سینما تحول بزرگی صورت پذیرفت. نازی ها ( در مخیله نازی ها سبکهای جدید نمی گنجید لذا کوشیدند آن را از میان بردارند!) با به راه انداختن کتابسوزی به مردم دنیا ثابت کردند که ایدئولوژی تا چه حد میتواند در هدایت آدمیان به ورطه نیستی و نابودی موثر باشد. مهاجرت ( اجبار به سکوت ) گسترده روشنفکران ، نویسندگان و شاعران و هنرمندان… در عصر بلشویسم و نازیسم به اوج خود رسید. صاحبان ایدئولوژی توتالیتاریسم که در این عصر قدرت سیاسی را تسخیرکرده بودند ، بعد از سرکوب گسترده معترضان ، دشمنی خویش را با هنر آوانگارد علنی کردند و آنچرا که از آن سر در نمی آوردند ، تحت عناوین منحط ، انحراف و…با ممنوعیت طبقه بندی میشد.

هنر مدرن که در فواصل بین دو جنگ جهانی اول و دوم نضج گرفته بود… کوشش میکرد از طبیعت خارج و واقعیت را آنطور که خود می دید؛ ترسیم کند. لذا مکاتب هنری دادائیسم ، سوررئالیسم و اکسپرسیونیسم…با شک و سوظن فاشیسم و کمونیسم روبرو شدند. نازی ها با تصرف قدرت سیاسی بیش از بیست هزار اثرنقاشی را از موزه ها ( تحت عنوان انحراف …) جمع آوری کردند و برای تعقیب و دستگیری هنرمندان برای خویش رسالت خاصی قائل شدند.پایان. تابستان 2015. منبع : سایت آبگون .www.abgun.net

* مارکسیستهای بعد ( ماکوز ، فروم ، رایش ، بنیامین…) از مارکس در مکتب فرانکفورت متوجه این کمبود شدند و با پرداختن به موضوع روانشناسی و هنر در سیاست ، کوشش کردند – کمبود – آنرا جبران کنند و بدینوسیله مکتب مارکسیسم ( خصوصا اروپائی …) را نجات دهند!

* Science-Fiction . داستان های تخیلی – علمی

* Paul Cézanne ( 1906-1839 ) پُل سِزان ‏یکی از تاثیرگذارترین نقاشان امپرسیونیست فرانسوی است.

* Eugène Henri Paul Gauguin( 1903 – 1848) پل گوگن یکی از برجسته ترین نقاشان و پیکر تراشان فرانسوی مکتب امپرسیونیسم است.

* Vincent Willem van Gogh(1890 – 1853) وان گوک نقاش امپرسیونیست هلندی یکی از برجسته ترین نقاشان این سبک در جهان شناخته می‌شود.

* Jacob Abraham Camille Pissarro ( 1903 -183) پیسارو نقاش فرانسوی – دانمارکی از امپرسیونیستهای معروف این مکتب است.

* Oscar-Claude Monet (1926 – 1840) کلود مونه نقاش وبنیانگذار فرانسوی سبک امپرسیونیسم است. تابلوی نقاشی طلوع آفتاب ( امپرسیون ) ارتباط با نام این مکتب دارد.

* Pierre Auguste Renoir ( 1919 – 1841) رنوار نقاش امپرسیونیست فرانسوی

* Expressionism جنبش اعتراضی هنری در نقاشی ، ادبیات ، سینما و عکاسی است. ادوارد مونک

با تابلوی معروف فریاد در این مکتب نقاشی میکرد.

* Surrealism سوررئالیسم. جنبش هنری تقریبا بعد از دومین جنگ جهانی معروف شد. با مرگ دادائئیسم این جنبش رشد کرد. از نقاشان معروف این مکتب هنری ؛ سالوادردالی است.

* Dadaïsme دادائیسم .این سبک هنری بعد از جنگ جهانی اول به علت موضع ضد جنگ و ساختارشکنی آن ، معروف شد. نهلیسم موجود در این سبک هنری بعد از جنگ مورد استقبال هنرمندان بیشماری شد.

* داوید امیل – دورکهایم- دورکیم (David Émile Durkheim) به عقیدهٔ بسیاری، دورکیم بنیان‌گذار جامعه‌شناسی به شمار می‌رود.

* سهراب سپهری شاعر و نقاش برجسته ایرانی

* ری داگلاس برد بری Ray Douglas Bradbury یکی از معروف ترین نویسنده داستان های علمی – تخیلی قرن معاصر است.

«هر چه تصور می‌کنیم تخیل و هر چه انجام می‌دهیم علم است، کل تاریخ بشر چیزی جز داستانی علمی – تخیلی نیست.»

موززس هس* Moses Hess (1875-1812) فیلسوف یهودی.

Advertisements

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s