متفکری که ویلیام گادوین* نامیدنش

فرشید یاسائی

“…اگر عدالت و مساوات برقرار باشد. نیم ساعت کار در روز برای انسانها کفایت می کند. هرقدر قیود حیات کم شود ، حوائج زائد از میان مردم رخت بر خواهد بست. دیگر انسانها برای کار کردن و نقض حقوق ، متوسل به خشونت و ستمگری نخواهند شد. اگر وضع زندگی ساده باشد و فشار و اجباری به مردم وارد نشود ، طغیان و انقلابی هم صورت نخواهد پذیرفت.آزادی و استقلال فرد فرصتی است برای استقرار جامعه آزاد…” ادامه

مقدمه : ویلیام گادوین در سال 1756 در کمبریج شایر انگلستان متولد و در 80 سالگی ( 1836 ) بدرود حیات گفت. جوانی را با دوره کوتاه کشیشی بسر آورد و در 26 سالگی این شغل را ترک کرد. طبیعتش وی را از پشت میز نشینی برحذر داشت  و به تحقیق و تتبع در فلسفه و ادبیات پرداخت تا جائی که به نویسنده ای بزرگ و فیلسوفی سیاسی -اجتماعی زمان خویش در آمد. گادوین با بزرگان علم اقتصاد دیوید ریکاردو ، آدام اسمیت ، ربرت اون…  (از بنیانگذاران سوسیالیسم) هم عصر بود. ربرت مالتوس* ( …گفته شد زمینه فلسفی نظریه جمعیت مالتوس به عقاید گادوین مربوط می شود). با نظریه گادوین مبنی بر ایجاد جامعه ای فارغ از دولت مخالف بود. گادوین در مورد سوسیالیسم روبرت اون* و آدام اسمیت* که بیشتر جنبه اقتصادی داشت نیز مخالف و به سوسیالیسم اخلاقی و ضد اقتدار بیشتر نظر داشت. در سال 1797 مجموعه ای تحت عنوان  جوینده* از وی بیادگار مانده که نویسنده بخشی از آنرا « تحقیق در خست و تبذیر . خساست و ولخرجی *» نامید. این رساله گامی بود برای معروف ترین اثر تاثیر گذار در قرن خویش بنام : « تحقیق در باره عدالت سیاسی و تاثیر آن در اخلاق و نیکبختی *» . به جرات میتوان گفت تدوین این رساله به یکی ازاصول اولیه معتقدات سوسیالیسم قرن هیجدهم بشمار آمد و نقش راهی برای متفکران بعد از خود و اکثر متفکران انقلاب فرانسه…بود. کتاب عدالت سیاسی گادوین  نخست در 1793 و چاپ دوم آن در 1795 منتشر شد. در همین کتاب بیان میدارد که از خرمن فکر و دانش متفکرانی چون جان لاک* ، دیوید هیوم *، دیوید هارتلی* … خوشه چینی کرده است.  گادوین با تدوین این کتاب به یکی از بنیانگذاران سوسیال – هومانیسم  در آمد. تدوین این کتاب متفکران هم عصر خود و بعدی را که اقتدار پرست و  جامعه و تاریخ را طبقاتی فرض میکردند ؛ رنجاند. وی در سال 1796 با مری ولستون کرافت*  نویسنده فمینیست مدافع حقوق زنان ازدواج کرد.

آغاز : از خود میپرسیم چرا متفکری که از زمان خویش جلوتر است و نظریاتش دوقرن بعد از خودش دوباره مطرح میشود تا جائیکه وی را از آنارشیستهای سوسیالیست اولیه در تاریخ سیاسی ، منظور میدارند؛ در موردش سکوت شده است ؟ متفکری که پیشگام در دفاع ازحقوق زنان بود . عقاید وی موجب تحول و انقلاب بی نظیری در علم اقتصاد و مناسبات اقتصادی است که افراد و طبقات اجتماعی را به مسلک سوسیالیسم آشنا ساخت. شاید دلیلش اعتقاد راسخ به هومانیسم بود که وی را به این نتیجه رسانده بود : یکی از اختلافات مهم بشر با یکدیگر  نتیجه فقدان برابری حقوقی است. گادوین نظرات مابعد الطبیعی فیزیوکراتها را رد میکرد. وی اعتقاد داشت که توسعه و تکامل انسان ها حد و مرزی ندارد.سوسیالیسم وی را از آن جهت اخلاقی نامیدند چون  نخست : در مقابل حس سرکشی  و خود پسندی انسان ، حس نوع دوستی را با اهمیت تلقی میکرد. دوم : لزوم تغییرات کلی در اسلوب دیرین مالکیت و ثروت را برای همه آشکار ساخت.

کتاب مهمی که از وی بجای مانده است ، تحت عنوان « عدالت سیاسی …» متضمن هشت فصل است که نخستین آن تشریح مصیبت و بدبختی های گوناگون بشری در جامعه سیاسی است…بنا بر عقیده وی جمیع مصائب و آلام انسان ها از طرز حکومت و سیاست دول است که در روابط انسان ها تاثیرات منفی گذاشته و حیات اجتماعی را با خطرات بسیاری روبرو میسازد…. ادامه میدهد که انسان ها اما قابلیت آن را دارند که این مصائب را رفع و توان آن را  نیز دارند که از بروز هرنوع بیماری های سیاسی و اجتماعی  جلوگیری کنند. در فصل دوم و سوم کتاب ، نگارنده در جستجوی قواعد و قوانین به ظاهرلایتغییر است که عدالت سیاسی را از چنبره آن ؛ خارج سازد. بدین منظور است که  خواستار نگرش برعقاید و اخلاق اعضا جامعه است . در فصل چهارم جهت درمان سیاسی – اجتماعی  و اقتصادی جامعه و راه تغییر کلی اخلاق و رفتار انسان ها را نشان میدهد. در فصول پنجم، ششم و هفتم اجرائی کردن عدالت در اسلوب جامعه و اداره امور مملکت ، توسعه فکری و تمدن معنوی و حقوقی در جامعه می پردازد. در فصل آخربه اقتصاد پرداخته و اصل مالکیت را مورد انتقاد قرار داده است. ناگفته نماند گادوین مانند متفکران معاصر خویش برهان قیاس* را وسیله کشف واقعیت میداند و از استقراء * مطلقا دوری می کند. اینکه امروزه علمای اقتصاد مطالعات اقتصادی را مستلزم بکار گیری از هر دو  برهان قیاس و استقرارء میدانند. موردی است که دویست سال بعد از گادوین انجام میشود و جای تعجب نیست. اتفاقا گادوین در همان زمان مطالعات اقتصادی خود را مطلق فرض نکرده و به کمبود های نظریات اقتصادی خویش واقف بوده است!

وی اعتقاد داشت تعقل در امور جهان نشان میدهد که عدالت و برابری حقوقی در کلیه شئونات اجتماعی باید بسط یابد.گادوین بخوبی میدانست و تجربه کرده بود که وقایع اتفاقیه در جوامع گوناگون نتایج منفی از خود بیادگار گذاشته و انسان ها را با خطر انحطاط روبرو ساخته و این انحطاط همواره مانع پیشرفت و ترقی بشر بوده است. می اندیشید : ” هیچ رسم و قاعده ای فقط بدین سبب که در گذشته مورد قبول بوده ، اگر با عدالت تطبیق نکند ، مشروعیتی ندارد و باید از میان افراد جامعه برافکنده شود” . گادوین عکس نظریه آدام اسمیت که هدفی جز ایجاد و استقرار آزادی اقتصادی نداشت بدین منظور دولت را در مداخله اقتصادی برحذر میداشت. لذا با هرگونه ارشاد و راهنمائی مسئولین دولتی مخالف بود و دخالت هیئت حاکمه در سرمایه ها و مالکیت مردم مخالفت میکرد. گادوین  اما از این حد نیز تجاوز کرد و تحقیقات خود را از جائی آغاز کرد که فیزیوکرات* ها و آدام اسمیت توقف کرده بودند.

آدام اسمیت در کتاب معروف خود « تحقیق در ماهیت و علل ثروت ملل » معنی عدالت را عدم مداخله دولت  در کارهای مردم میدانست. عقیده گادوین در مورد عدالت  اما تنها احتراز از ارتکاب اعمال بد نیست . کسانی که به دیگران آسیب نمی رسانند یا در امور اجتماعی مداخله نمی کنند نمیتوان  آنان  را به صفت ” عادل ” توصیف کرد. عدالت مفهوم مثبتی نیز دارد و آن سودمندی به نفع اعضا و جامعه است که وجود دولت مانع از گسترش آن میباشد. وی معتقد بود هر عملی که بتواند فردی را به سوی سرمنزل سعادت برساند و حداکثر رفاه و آسایش جامعه را تامین کند؛ عادلانه است. برای وی اختیار ، رفاه ، نوع دوستی در  طبیعت انسان و لازمه جامعه میباشد. گادوین اعتقاد داشت اگر کمک و احترام متقایل به همنوعان از قوه به فعل درنیاید،  جامعه حقیقی نخواهیم داشت و تنها در مورد عدالت یاوه گوئی کرده ایم.

مینویسد: ” تاکنون هیچ عاملی در تنزل فضیلت و کاهش قدرت نوع انسان به اندازه این فکر موثر نبوده که چون ما حقی داریم – چنانکه برخی گفته اند – پس می توانیم با آن هرچه میخواهیم بکنیم! در حقیقت هیچ چیز به ما تعلق ندارد و جمله هنرهای ما نیز باید به نفع جامعه بکار برده شود”. وی تقریبا از نخستین متفکرانی بود که  مشخصا وجود قوه مجریه را برای تنظیم جامعه نادرست میدانست. انسان ها را به تعاون ، همکاری و احترام متقابل دعوت میکرد تا قادر باشند در جامعه ای بدون دولت با رعایت آزادی و احترام بیکدیگر و رعایت حقوق دیگران ، آزادنه زندگی کنند. لزوم اعمال زور برای آنانی که به وظایف انسانی خود رفتار نمی کنند؛ فقط و فقط زاده اشتباهات عده معدودی است .

بارها تاکید میکرد که ” جامعه ” و ” دولت ” در موضوع متفاوتند و مبداء پیدایش آنان مختلف است….ادامه میداد که جامعه را احتیاجات بشری بوجود می آورد. تاسیس دولت (جمله معروف :  ” دولت تنها زنان و مردان بیکاره پرورش می‌دهد” از گادوین است ) را رذالت و بدخواهی ما ایجاب می کند. بنابراین نتیجه میگیرد که جامعه عنصر خیر و دولت چیزی جز شر نیست! البته تعدادی از متفکران و فیزیوکراتهای قبل و هم عصر وی در مورد مفهوم دولت انتقاداتی داشته اند اما در نهایت دولت را ” شر لازم ” ( جان لاک ) میدانند ، در صورتی که گادوین وجود دولت را ” شر موجود ” دانسته و لزوم دولت را ضروری نمی داند . به نظر وی هرچه جامعه به پیش رود اثر جنایات و خبط های دول و حکومت ها بیشتر ظاهر میشود و هرچه افراد رو به کمال روند از اختلافات مادی و حقوقی بین آنان کاسته خواهد شد.

برای گادوین بزرگترین عامل پیشرفت تمدن و مهمترین وثیقه استقرار برابری میان افراد را همانا پیشرفت علوم و دانش است. تنها با اتکاء به آن است که از تنگنای جهل ، خرافات و توحش…بیرون خواهند آمد. یکی از این علوم سیاست است که میتوان با آن حوائج واقعی انسان ها را شناخت و در جستجوی راه های جدید برای نیل به منظور و تغییر روش بود. گادوین با مجاهدات بسزائی در ((چهار اصول )) به ما میخواهد مدلل کند که نخست : سیاست هم علمی است مانند سایر علوم . دوم : قوانین و رسومات اجتماعی باید متوجه یک منظور باشند. استقرار مساوات حقوقی بین مردم . این مقصود حاصل نخواهد شد مگر با علم و علم منشاء اثر نمیشود مگر در زمانیکه در اذهان مردم جایگزین شود. سوم : پیشرفت معنوی در جامعه زمانی آشکار میشود که عقل فردی رشد کافی نماید. این مهم توسط آموزش و پرورش ممکن خواهد بود تا به جامعه مطلوب رسیم. چهارم: به اعتقاد وی فرد باید مستقل و آزاد تربیت شود. هر وقت این استقلال فکری و معنوی تحصیل شد ، نظام اجتماعی نیز قوام و دوام خواهد یافت و وجود دولت غیر ضروری خواهد بود. هومانیسم گادوین با عدالت خواهی و اخلاق توام است.

به نظر وی تکامل اخلاقی و معنوی منوط به تکامل و توسعه فهم و درایت ماست. کسانی که گمان کرده اند که انسان فقط به امر شهوت و احساسات ، طرز رفتار خود با دیگران را تنظیم می کنند؛ راه خطا میروند. گادوین این رای را درست تشخیص نمی دهد که انسان محکوم طبیعت حیوانی و شهوانی خود است و نمی تواند از عقل خویش بهره گیرد.پاسیفیسم گادوین ساکن و نظاره گر نیست. مینویسد: ” تا آنجا که ممکن است انسانها باید بکوشند تا از اعمال غیر ارادی دست بردارند و اراده خود را تابع احکام منصفانه و صحیح و عقلانی سازند…. ادامه میدهد : عیب و ضعف بر اساس قضاوت غلط استوار است و خطاهای انسان ملازم با طبیعت وی نیست. بدین جهت میتوان از آن پرهیز کرد. حربه آن برای مبارزه با خطاهای انسانی و قضاوت های بیمورد و غیر ضروری ،« حقیقت » است.هر حقیقتی که توسط یک فرد به دیگران انتقال یابد،در جامعه رسوخ خواهد کرد و اثرات عظیمی در رفتار و کردار آدمیان بجای خواهد گذاشت.

در اینجا بیمورد نیست : کلامی در مورد آنارشیست بودن وی جهت یادآوری ابراز داریم. گادوین را از متفکران نخستین آنارشیسم میدانند، نگارنده نیز با این نظر موافقم. اما اضافه میکنم که در هیچ یک از آثار وی چیزی از آنارشیسم بیان نداشته است. احتیاجی هم نبوده که خود را بدین صفت نام بنامد. با رجوع به آثار باقی مانده از وی با گنجینه ای از خرد و دانائی روبرو میشویم که آنارشیسم را در خود ذخیره دارد، بدون آنکه نامی از آن ببرد. این مطلب را آنارشیستهای اروپائی بعد از وی ، آنرا کشف کردند و اکنون بیکی از متفکران اولیه آنارشیسم مبدل شده است. هومانیسم و خوش بینی  بی حد وی نسبت به انسان و رفتار او تا جائی پیش میرود که حتی منتقدانش را نیز به تحسین بر می انگیزد… نظریات گادوین فرای زمان خود بود و چنان درنظرات و عقاید متفکران هم عصر  ( قبل و بعد از خود…) خویش تحت تاثیر گذاشته بود که کمتر بدان خرده گرفتند. منتقدانش بیشتر گله از خوش باوری بیش از حد  وی به انسان  داشتند که جای تامل دارد!

میگوید اختلافات عادی مابین افراد جامعه معمولا به محیط های متفاوتی است که انسان ها از آن می آیند. این محیط که محل نشو و نمو و ارتقای آنان است وابسته به طبیعت و سرشت انسان ها نیست. یکی از این محیط ها ، سیاست است. دوم و سوم محیط اجتماعی و تاریخی و چهارمی و مهم محیط جغرافیائی بشر است. کیفیت و مقتضیات محیط ، افراد متفاوت میسازد . طبیعی است که رشد اجتماعی انسان در طبقات ، اقوام و ملل ؛ مختلف است. ادامه میدهد : اگر قادر باشیم تغییری در این محیط بوجود آوریم ، جامعه بشری نحو دیگری پرورش می یابد. مینویسد : ” …ما تاکنون نادران و درشتخو و فاسد بوده ایم . بیائیم و علل نادانی و درشتخوئی و حساب های غلطی که تخم فساد  را در نهاد ما پاشیده اند، نابود کنیم. خواهیم دید که معلول آنها نیز پس از چندی محو خواهند شد…” .

با جمله فوق است که جیمز بنار* مفسر و منتقد  گادوین سراسیمه و عجولانه مینویسد :” واقعا گوی ایندوآلیسم و بلند پروازی را از افلاطون نیز ربوده و به راستی گمان میکند ، ممکن است جامعه بشری را تبدیل به انجمن فیلسوفان نمود. جای تردید نیست که اندیشه گادوین از افکار افلاطون هم عالی تر است. اما افسوس که هرچه افکار و آراء حکیمان بزرگتر میشود؛ امکان بکار بستن آنها کمتر میگردد” . خوشبینی بی حد گادوین به  ساحت انسان گویا  اشکالات بیشماری برای متفکران هم عصرش بوجود آورده بود. آنان استدلال میکردند که انسان همیشه از عقل تبعیت نمی کند. گادوین ضمن اینکه این مورد را باور داشت اما مضافا میگفت انسان ” فقط محکوم و تابع شهوات نیست ” و این به اثبات رسیده است. او آرزو داشت که انسان به صلح درونی ، تعادل و تعامل با دیگران برسد و بدان عمیقا اعتقاد داشت.

گادوین صرفنظر از  اعتقاد راسخ به هومانیسم ، نقش مالکیت و رابطه اش با انسان را دقیقا زیرنظر داشت. در سده هیجدهم در این مورد دو نظر متضاد در مورد اصل مالکیت رواج داشت. یکی از این نظریه ، نظر فیزیوکراتها بود که فرد شاخص این نحله فکری فرانسوا کنه* بود. دیگری نظریه سوسیالیستها بود که متفکرانی مانند گادوین ، مورلی * و مابلی … * این نحله فکری را نمایندگی میکردند. بعقیده آنان نعمت آزادی و نیکبختی نباید به طبقه خاصی تعلق داشته بلکه تمام طبقات اجتماعی باید از ثروت  های جهان برخوردار باشند و به توزیع عادلانه ثروت معتقد بودند.

برخلاف نظریه فیزیوکراتها که طبقه معینی را شایسته هدفشان مفروض بودند؛ سوسیالیستها نظرشان اصلاح وضع موجود را از راه تغییر در سیستم مالکیت دانسته و به مبارزه طبقاتی مبادرت ورزیدند و مقصودشان استقرار عدالت و مساوات بین افراد جامعه بود. این مسئله باعث شد که افراد شاخص ومتفکراین دو نظریه اقتصادی ( و مالکیت ) به جنگ قلمی دست زنند وعلیه یکدیگر قلمفرسائی کنند. هیچیک از این متفکران این دو نحله فکری کوشش نکردند در مقابل یکدیگر سکوت کنند. در نتیجه هیچگونه سازشی هم بین آنان صورت نگرفت.

گادوین در بین متفکران سوسیالیست تقریبا تندروتر از هم مسلکان خود بود. برای وی پایه مالکیت در اخلاق است و معتقد بود بدون تغییر اساسی اصول مالکیت ( به نحوی متعارف ) اصلاح هیچ جامعه و هیچ ملت و قومی امکان پذیر نیست. در باب هشتم رساله خود مینویسد : ” …هیچ مصیبتی تاکنون به اندازه عقیده نادرست که مابین مردم در مورد تملک اموال و اشیا ء شایع است در فساد افکار بشر تاثیر نداشته است. باید تصدیق کنیم که مصائب منتج از کردار زشت پادشاهان ؛ دروغگوئی روحانیان و ظلم و ستم قوانین « کور » در مقابل اجحافی که بر اکثر افراد جامعه صاحب مالکیت تحمیل میگردد ، هیچ و ناچیز است…” ادامه میدهد…:  ” مالکیت بنیان سیاسی جامعه است.اگر مستحکم و توام با عدالت و انصاف باشد . نیکبختی افراد جامعه تامین میشود و از ایجاد دولت و حکومت بی نیاز خواهیم بود.”

به عقیده حکیم انگلیسی نخسین حقوق بشر که بهیج وجه نمیتوان آنرا از انسان سلب کرد ، حق حیات است که به تمامی افراد  جامعه تفویض شده است و هیچکس در هر مقامی حق تخطی بدان را ندارد. دومین آن حق طبیعی انسان مربوط به آزادی  کار و استفاده از تمامی ثمرات حاصل از آن بدون حصر و حد است. تملک بر اشیا را وی تابع عدالت می داند که افراد در حقیقت نگهبانی از آن میکنند. سومین نوع مالکیت : حقی است که برخی برای خود ایجاد کرده اند و بموجب آن از نتیجه کار و زحمت ؛ هنر و صنعت دیگران جهت رفاه خویش بهره میگیرند. انسانهای لایق را به بردگی مجبور میکنند. آزادی آنان را سلب و عقل و درایتشان را میربایند و با این رسوم ظالمانه و غلط با قوانین خودساخته ؛ کل جامعه را فدای تجمل و خودپرستی می کنند. برای بقا و حفظ مالکیت خود دست به تشکیل دولت میزنند تا عدم تساوی و نابرابری را به زور سرنیزه و شمشیر حفظ کنند. چون دریافتند تنها با تشکیل دولت نیل به منظور صورت نمی گیرد، بر روی اصل عدالت خط بطلان کشیده اند. ظلم های تازه اختراع کردند، کیفرهای جدید وضع نموده اند. بردگی را به صور گوناگون در آورده اند و بر تعداد بردگان افزودند.

ناگفته نماند پرودون* متفکر آنارشیست فرانسوی تحت تاثیر مستقیم افکار اقتصادی  گادوین در صدد برآمد که بوسیله « ارزش* » و قاعده « توزیع ثروت *» هر نوع مالکیتی را شایسته انتقاد و عیب جوئی بداند . جمله معروف  : ” مالکیت دزدی است ” از پرودون است. گادوین عکس تصور متفکران سوسیالیست ( خصوصا فرانسوی ) همعصر خویش ، هرگز جهت تغییر وضع موجود ، خونریزی و خشونت را نسخه مطبوع نمی دانست . در هیچ جا از رسالات وی یک چنین نسخه ای وجود دارد. رای وی در برابر مظالم و بی عدالتی ها ، توسعه و ارتقای عقل ، ادراک و تعمیم فرهنگ بود. مینویسد : “… اگر در عادات و رسوم معمولی ما تغییری نشود… هرگونه تحول سیاسی – اجتماعی خشونت آمیز نتایج مثبتی از آن منتج نخواهد شد. افراد جامعه طعمه ظلم و ستم جدید قرار خواهند گرفت . بدون آنکه عدالتی در کار باشد .”… کسانی که امروزمتبوعند فردا تابع خواهند گردید. آنان که ظلم و ستم روا میدارند، خود قربانی ظلم و ستم قرار خواهند بود. گروهی که امروز در ناز و نعمت غوطه ورند به مذلت و بدبختی دچار خواهند شد و جمعی که بینوا و درمانده اند بیش از حد احتیاج خود ثروتمند خواهند شد… “

با شرح این تجربه یادآوری می کند که باید  در راه انهدام رسوم زشت و عادات نکوهیده مبارزه کرد و برابری حقوقی – اجتماعی را با تربیت اخلاقی و معنوی به پیش برد. برای رسیدن به این امر مهم مطلقا از اعمال زور و خشونت و تشبث به اموری که اثر موقت دارد؛ باید دوری جست. عقیده داشت به هرکس طرز و طریق و نیل به مقصد را میتوان آموخت. نتیجه میگرفت : ” اگر انسان آزاد و مستقل پرورش یاید ( از اصول اولیه آنارشیسم ) بار گران اسارت و بردگی را تحمل نمی کند… اگرمظالم مختلف در جامعه در وی تاثیر مستقیم گذارد، نمی تواند امری خلاف عدالت انجام دهد…. اگر دنیای ما از این گونه افراد پرورش دهد…همواره قوانین عاطل دول ازبین خواهند رفت.بدون شک از عصر فیزوکراتها تا اقتصادیون قرن بیستم هیچکدام موضوع آزادی و اختیار انسان را مورد توجه قرار ندادند.این تنها گادوین و آنارشیستها بودند که آزادی و اختیار انسان از اصول مهم آنان است و برای رسیدن به این اصول مبارزه خویش را ادامه میدهند.

اگر علل عمومی جرم و جنایت را که از فقدان مساوات و برابری است، ریشه کن شود و حق هرکسی محفوظ شود …بالطبع صفحه روزگار نیز عوض خواهد شد.استقرار برابری زمانی امکان پذیر خواهد بود که در انسان ارتقا و پیشرفت معنوی صورت گیرد. مینویسد اگر ایمان به مساوات در قلوب انسانها جای گیرد و افکار عمومی بدان رغبت کند. سازمان اجتماعی نمی تواند بدین شکل کنونی ادامه یابد و طبیعتا متزلزل خواهد شد. این انسان است که تعیین کننده است. انتقادی که به وی میگیرند در مورد تن پروری انسان ها است. میگویند : عصر طلائی گادوین هیچوقت به منصه ظهور نخواهد رسید…اما دلائل آنرا ابراز نمی دارند یا نمی دانند. چون قوه تخیلشان ضعیف است! وی با صراحت به موردی انگشت میگذارد که تا کنون بیسابقه است. حتی  نظر گادوین ازآنارشیستهای امروز که بیست ساعت کار در هفته را برای انسان ها تبلیغ می کنند. جلوتر است.

مینویسد: اگر عدالت و مساوات برقرار باشد. نیم ساعت کار در روز برای انسانها کفایت می کند. ادامه میدهد : هرقدر قیود حیات کم شود ، حوائج زائد از میان مردم رخت بر خواهد بست. دیگر انسانها برای کار کردن و نقض حقوق ، متوسل به خشونت و ستمگری نخواهند شد. اگر وضع زندگی ساده باشد و فشار و اجباری به مردم وارد نشود ، طغیان و انقلابی هم صورت نخواهد پذیرفت.آزادی و استقلال فرد فرصتی است برای استقرار جامعه آزاد. بدین منظور با هر نوع کمونیسم که انسان را به شی  و ماشین در می آورد؛ مخالف است. برای وی تعقل به معنی پیش بینی و عاقبت اندیشی. مینویسد : …کیست که بتواند به جرات ادعا کند که بشر در آینده درمان دردهای خود را نخواهد یافت و علاج واقعه را قبل از وقوع نخواهد کرد؟

ادامه میدهد : ترقیات جدید و اختراع ماشین های تازه از رنج و مشقت انسان ها می کاهد . فشار قانونی و اجتماعی نیز کمتر تحمیل میشود.تولید موالید و افزایش جمعیت را با آموزش و روشنگری کنترل خواهد شد. اجرای اصل عدالت و مساوات این است که بشر به تکامل نائل آید و انسان باید قادر باشد بر امور غیر ارادی فائق آید و دانش  بشر بجائی برسد که مرگ و نیستی را بشود از میان برداشت و یا لااقل طول عمر طبیعی را افزایش دهد. اگر نظام اخلاقی بر جهان حکمفرما شود ، توانائی های بشر نیز افزون خواهد شد.استعداد ها شکوفا و باید ها به نباید ها تبدیل میشود. عنان اختیار و امیال بشر در دست خویش خواهد بود. اعمال انسان از روی تعقل و اراده و اختیار انجام خواهد گرفت. وی را به خیالبافی متهم کرده اند…اما پاسخی برای پرسش های تاریخی وی نیافتند. از قدرت تخیل و آرزوهای وی در شگرف بودند…اما جرات تائید بخود ندادند چون از آینده ترس داشتند.

در خاتمه بهتر دانستم چند کلامی در مورد دختر و همسر وی مری شلی – گادوین و مری ولستون کرافت متفکر فممینیست انگلیسی بنویسم .  همسر وی از نخستین افراد در جنبش  حقوقی زنان بود. متولد آپریل 1759 در حومه لندن است. در مورد احقاق حقوق زنان فعال و اولین کتاب* فمینیستی در جهان را برشته تحریر درآورد. تحت تاثیر انقلاب فرانسه سفری به این کشور کرد …در آپریل 1792 با ویلیام گادوین آشنا و یکسال بعد با وی ازدواج کرد. ثمره این ازدواج تولد فرزند دخترشان با نام مری شلی – گادوین ( Mary Wollstonecraft Godwin) بود که همسر پرسی شلی  (Percy Bysshe Shelley)) شاعر  و غزالسرای معروف انگلیسی بود. معروفیت مری بخاطر نوشتن داستان فانتزی فرانکنشتاین(Frankenstein) بود که چندین فیلم از شخصیت  و خالق موجودی ترسناک از این رمان ساخته شد. مری ولستون کرافت همسر گادوین  یکسال بعد از تولد مری سپتامبر(1797) در گذشت. تحقیقات جدید نشان میدهد که مری دختر گادوین سالها به ویراستاری و بازنشر اشعارهمسرش شلی سرگرم بود. مری در سن 53 سالگی بر اثر تومور مغزی درگذشت. سالها بعد از مرگ وی در سالهای (1970- 1980) سفرنامه هائی که نوشته بود مورد تحقیق و بررسی قرار گرفت و فعالیت وی در جنبش زنان ( تحت تاثیر مادر و پدرش ) در جامعه مطرح میشود.پایان پائیز 2016

www.abgun.net

William Godwin (3 March 1756 – 7 April 1836) *

The Enquirer . La Cherheure *

Essai sur I et la prodigalite *

Enquiry Concerning Political Justice and its Influence on Morals and Happiness *

Condorcet * Hohn Locke* Daivid Heume * David Haartley* Thomas Robert Malthus*Robert Owen  Adam Smith*Francois Quesnay * Étienne  Gabriel   Morelly * Gabriel Bonnot de  Mably * P. J . Proudhon

* Theorie de la valeur * Repartition des richesses

Mary Wollstonecraft*

Induction * * Deduction

*…مالتوس در بحث خود از رشد و توسعه ی اقتصادی مطابق با پیش فرض اسمیت، انباشت سرمایه را مهم می داند، لیکن در شرایطی که منابع طبیعی ثابت است، بر رشد جمعیت به عنوان مانع اصلی توسعه ی اقتصادی تأکید می گذارد.

* فیزیوکراسی   *Physiocracy

فیزیوکراسی یا فیزیو کراتیسم به معنی تسلط طبیعت و در واقع آموزه اقتصاد ملی طبیعت می‌باشد. دوران حیات این مکتب از سال ۱۷۵۸ همزمان با «تابلوی اقتصادی» دکتر کنه بنیان‌گذار این مکتب تا سال ۱۷۷۶یعنی در تاریخ انتشار کتاب معروف و ارزشمند «ثروت و ملل» آدام اسمیت می‌باشد. در واقع حیات این مکتب همزمان با پیشرفت علوم و فنون مکانیک وگسترش افکار ناتورالیستی (یک جهان بینی فلسفی است که بر اساس آن همه چیز به وسیله طبیعت و طبیعت تنها به وسیله خودش توضیح پذیر است) بوجود آمد. فیزیوکراتیسم اولین مکتب اقتصادی است که به بیان قواعد علمی اقتصاد پرداخت و بیشترین سهم را در شکل گیری اصول اولیه نظام اقتصادی سرمایه‌داری داشت. مبنای این مکتب بر پایه فلسفه دئیسم استوار بود. دئیسم یا «مکتب خداپرستی طبیعی» از ریشه لاتین دئوس به معنی خداست که در قرن ۱۷ و ۱۸ پدید آمد و با کلیسا مخالف بود و منکر وحی بود و عقل و ندای طبیعت را برای سعادتمند شدن انسان کافی می‌دانست و کلاً بر طبق نظر این فلسفه خداوند منشأ هستی می‌باشد و دنیا را خلق نموده و و پس از خلقت هیچ چیز در جریان عالم دخالت نمی‌کند. در واقع خداوند دخالتی در این دنیا بعد از خلقت نمی‌کند مانند ساعت سازی که ساعتی را می‌سازد اما بعد از آن ساعت خود کار می‌کند ونیازی به دخالت سازنده اش ندارد. همین‌طور جهان هستی نیز با قواعد طبیعی که خداوند در بدو خلق کردن در آن نهاده به حیات خود بدون نیاز دخالت خدا ادامه می‌دهد در واقع تعبیر دئیسم از خداوند معمار باز نشسته است…ویکی پدیا

* A Vindication of the Rights of Woman: دفاع از حقوق زنان

برای اطلاع بیشتر رجوع شود به ویکی پدیا

 

Advertisements

وەڵامێک بنووسە

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / گۆڕین )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / گۆڕین )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / گۆڕین )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / گۆڕین )

Connecting to %s