گزارش کوتاه و عکس از مقاومت در کوبانی و «عمل مستقیم» آنارشیست ها

گزارش کوتاه و عکس از مقاومت در کوبانی و «عمل مستقیم» آنارشیست ها

کوبانی کوچک ترین بخش از مناطق سه گانه ی کردستان سوریه است. جنگجویان دولت اسلامی (داعش) از روز ١۵ سپتامبر ٢٠١۴ یورش خود را علیه آن آغاز نمودند. علیرغم ائتلافی از چندین کشور به رهبری آمریکا علیه دولت اسلامی، مردم کُرد منطقه به تنهایی و با سلاح های سبک از کوبانی دفاع می کنند. این در حالی ست که نیروهای داعش دارای سلاح های سنگین ساخت آمریکا، روسیه، آلمان و فرانسه هستند. چند عضو واحدهای دفاع از مردم (YPG) در هفته ی پایانی سپتامبر ٢٠١۴ موشک انداز میلان، ساخت مشترک آلمان و فرانسه را از نیروهای داعش به غنیمت گرفتند و به یک نماینده ی پارلمان آلمان به نام یان فان اکن نشان دادند. واحدهای دفاع از مردم وابسته به پ. کا. کا. است و در آن فقط نیروهای کرد حضور ندارند، عرب ها، ترکیه ای ها، مسلمانان، ایزدیان، مسیحیان و خداناباوران نیز در این واحدها عضو هستند.  DAF_in_Kobane-1

کردهای سوریه با یاری نیروهای پ. کا. کا. توانسته اند مقاومتی تحسین برانگیز را علیه دولت اسلامی سازمان دهند. این مقاومت در منطقه ی کوچکی صورت می گیرد که ترکیه یگانه راه ورودی اش است. نباید فراموش کرد که این مقاومت جانانه در کوبانی در حالی برضد وحوش دولت اسلامی صورت می گیرد که آنان موفق شدند در عرض یک هفته در ماه ژوئن ٢٠١۴ منطقه ی بزرگی از عراق و شهر موصل آن را تسخیر نمایند. نقش زنان مسلح کرد در برابر نیروهای داعش چنان است که مقاومت بی آنان دیگر تصورپذیر نیست.

DAF_in_Kobane-2

دولت ترکیه که اکنون مدعی مبارزه علیه داعش در چهارچوب ائتلاف بین المللی ست و قصد دارد وارد سوریه بشود، بنابر اظهارات شاهدان و عکس های گرفته شده، به نیروهای داعش حتا تانک هم داده است تا بتوانند کوبانی را بگیرند. شهر کوبانی که در مرز ترکیه قرار دارد در محاصره قرار گرفته است. اما صبری اوک از پ. کا. کا. می گوید که حمله ی استراتژیک جهادیان داعش علیه کوبانی درهم پیچیده خواهد شد. اندوک از واحدهای دفاع از مردم (YPG) که در جبهه ی جنوبی کوبانی ست هم گفته که نیروهای داعش تاکنون نتوانسته اند مبارزان کرد را شکست دهند. حمله ی داعش به کوبانی بدین جهت استراتژیک ارزیابی می شود که اگر این شهر سقوط کند، تمام کردستان سوریه در معرض تعرض جهادیان دولت اسلامی قرار می گیرد، کوباتی دروازه ی کردستان سوریه است.

DAF_in_Kobane-4

یادآوری این نکته خالی از لطف نیست که کوبانی منطقه ایست که انقلاب کردهای سوریه برای خودگردانی یا کنفدرالیسم دمکراتیک برای خاورمیانه در ژوئیه ٢٠١٢ مطرح شد، انقلابی که اهدافی همچون دفاع از اقلیت های قومی، مذهبی و برابری زن و مرد را می خواهد. در حال حاضر بیش از صدهزار تن از مردم منطقه ی کوبانی به ترکیه پناه برده اند.

همانگونه که دولت اسلامی (داعش) هزاران تن جهادی را از چندین کشور جهان به عراق و سوریه آورده است، اکنون هزاران تن از نیروهای مختلف سوسیالیست، سندیکالیست، انقلابی زن و مرد و آنارشیست از ترکیه برای یاری به مقاومت به کوبانی می روند. این در حالی است که تلاش های ارتش ترکیه برای جلوگیری از آنان متوقف نمی گردد. در میان گروه هایی که برای دفاع از کوبانی به مرز ترکیه و سوریه می روند نیروهای گروهی از آنارشیست های ترکیه وجود دارند که نامشان عمل انقلابی آنارشیست (DAF) است. بیش تر این آنارشیست ها از استانبول به کوبانی رفته اند. این نیروها در چهارچوب عمل مستقیم آنارشیستی به کمک رسانی به مردم منطقه و دفاع از مقاومت علیه جهادیان دولت اسلامی (داعش) اقدام می کنند.

در زیر چند عکس از حضور آنارشیست ها در کوبانی قرار گرفته است:

 تهیه و تنظیم گزارش : نادر تیف – مهر ١۳٩۳ ، اکتبر ٢٠١۴

Advertisements

دوازده تز برای تغییر جهان بدون گرفتن قدرت

دوازده تز برای تغییر جهان بدون گرفتن قدرت

 

الف:

 

یک – آغاز، حرکتی نفی گرایانه است.

در آغاز فریادی هست و نه سخنی. فریادی غمگین، فریادی دهشتناک، فریادی دیوانه وار، فریاد منفی علیه زندگی های انسانی که سرمایه داری تکه پاره می کند: نه!

برای تعریف واقعیت فریاد، اندیشه باید نفی گرایانه باشد. ما نمی خواهیم جهان را بفهمیم، می خواهیم آن را نفی کنیم. هدف نظر این است تا جهان را منفی تصور کند، نه برای این که چیزکی جدا از عمل به دست آید، بلکه برای آن که همین نفی، خود عمل باشد، خود بخشی از مبارزه برای تغییر جهان باشد تا بتواند آن را به محلی برای زندگی در شأن انسان تبدیل نماید.

اما پس از آن چه گذشته است، ما چگونه می توانیم برای تغییر جهان ژرف اندیشی نماییم؟

 

دو – جهانی در شأن انسان با عمل دولتی دست نیافتنی ست.

تلاش هایی که در بزرگ ترین بخش سده ی بیستم میلادی برای آفرینش جهانی در شأن انسانی صورت گرفتند بر اساس دولت و گرفتن قدرت دولتی متمرکز بودند. اصلی ترین جدل ها (بین “اصلاح طلبان” و “انقلابیان”) دور و بر روش های کسب قدرت دولتی بودند، یکی آن را از راه پارلمانی می خواست و دیگری فراپارلمانی. تاریخ سده ی بیستم نشان داد که مسئلەی روش‌های گرفتن قدرت دولتی آن چنان که گفته می شد، مهم نبود. گرفتن قدرت دولتی به هر شکلی اجازه نداد تا تغییراتی که طرف های جدل می خواستند به واقعیت بپیوندند. نه دولت های اصلاح طلب و نه دولت های انقلابی برای تغییر ریشەای جهان کامیاب نگردیدند.

بسیار آسان است تا رهبری همەی جنبش‌ها را به خیانت متهم نمود. این واقعیت که این همه خیانت وجود داشت، چنین القاء می کند که شکست دولت های رادیکال، سوسیالیست یا کمونیست، ریشەهای بسیار ژرف تری داشته است. دلیلی که برای استفاده نکردن از دولت برای ایجاد تغییر رادیکال در جامعه وجود دارد این است که خود دولت شکلی از روابط اجتماعی است که در تمامی روابط اجتماعی سرمایەداری ثبت شده است. وجود دولت، صرف نظر از محتوای سیاستش، به عنوان نهادی جدا از جامعه بدین معناست که شدیداً در روند جدایی مردم از کنترل زندگی خود دخالت می کند. سرمایەداری به جز این نیست: جداسازی مردم از حرکتشان. سیاستی که بر محوریت دولت قرار دارد بی برو و برگرد در روند جداسازی شرکت می کند. چنین سیاستی، عمل سیاسی جدّی را از حرکت پوچ شخصی منفک می نماید. سیاستی که بر محوریت دولت قرار دارد از تغییر رادیکال جامعه دور می شود و به تدریج اپوزیسیون را در انقیاد منطق سرمایەداری درمی آورد.

پس ما می بنیم که چگونه نظریه کسب قدرت دولتی برای تغییر جهان توّهمی بیش نبود. خوشبختی ما این است که در دوران پایان این توّهم زندگی می کنیم.

 

سه – یگانه راه تغییر جهان امروز نه گرفتن قدرت که انحلال آن است.

انقلاب بیش از همیشه اضطراری است. فجایعی که نظم سرمایەداری در جامعه ایجاد کرده است بیش از پیش دهشتناک شدەاند. اگر انقلاب از طریق کسب قدرت دولتی چیزی به جز توّهم نبود، این بدان معنا نیست که ما باید ضرورت انقلاب را به دست فراموشی بسپاریم. انقلاب را باید از زوایای دیگری تعریف نمود: انقلاب نه برای گرفتن قدرت، بلکه برای انحلالش.

 

ب:

 

چهار – مبارزه برای انحلال قدرت مبارزەای است برای رهایی «قدرت – برای» (potentia) از «قدرت – روی» (potestas).

برای این که آغاز کنیم تا به تغییر جهان بدون گرفتن قدرت بیاندیشیم، لازم است تا قدرت – عمل (potentia) را از قدرت – تسلط (potestas) تمیز دهیم.

در هر تلاشی برای تغییر جامعه، عمل یا انجام دادن صورت می گیرد. انجام دادن به نوبەی خود بدین معناست که ما توانایی قدرت – عمل را داریم. ما اغلب واژه ی «قدرت» را در این جهت به کار می بندیم و آن را چیز مثبتی در نظر می گیریم؛ زمانی که عمل مشترکی با دیگران (همچون تظاهراتی یا حتا سمیناری) به ما احساس قدرت می دهد. قدرت با این تعریف ریشەاش از انجام دادن است و قدرت – عمل است.

قدرت – عمل همیشه اجتماعی است و همواره از باروری اجتماعی انجام دادن می آید. ظرفیت ما برای انجام دادن حاصلی از انجام دادن‌های دیگر است و شرایط انجام دادن‌های دیگر را می آفریند. ما نمی توانیم تصور کنیم که انجام دادن در هر شکلی به انجام دادن‌های دیگر در گذشته، حال و آینده پیوسته نباشد.

 

پنج – قدرت – عمل به قدرت – تسلط تبدیل می گردد، زمانی که انجام دادن متلاشی می گردد.

تبدیل قدرت – عمل به قدرت – تسلط موجب می گردد که باروری اجتماعی انجام دادن متوقف گردد. کسانی که قدرت – تسلط را اعمال می کنند، انجام داده را از انجام دادن جدا کرده و آن را به مالکیت خود درمی آورند. به مالکیت درآوردن انجام شده همواره با به مالکیت درآوردن روش‌های انجام دادن صورت می گیرد و به قدرت مداران اجازه می دهد تا بازیگران انجام دادن را نیز زیر کنترل خود بگیرند. بازیگران (انسان ها، به عنوان سوژه‌های فعال) این چنین از تلاش خود و از روش‌های محصول تلاش خود جدا می گردند. آنان این گونه از خود نیز جدا و بیگانه می گردند. این جداسازی که در نهاد هر جامعه‌ای است که در آن قدرت روی عده‌ای اعمال می گردد، در جامعه‌ی سرمایه‌داری به اوج خود می رسد.

باروری اجتماعی متوقف می گردد. قدرت – عمل به قدرت – تسلط فرامی روید. آنانی که انجام دادن دیگران را به انقیاد درمی آورند، خود به بازیگران جامعه تبدیل می گردند و آنانی که به انقیاد درمی آیند نامرئی، بی صدا و بی رأی می گردند. قدرت – عمل دیگر در این جا در باروری اجتماعی ثبت نمی گردد و در شکل قدرت فردی به حیات ادامه می دهد. برای اکثریت جامعه دیگر قدرت – عمل به ضد خود تبدیل شده است، ناتوان گشته است یا به یگانه قدرت انجام دادنی فراروییده است که دیگران برایش تصمیم گیری می کنند. قدرت مندان قدرت – عمل را به قدرت – تسلط تبدیل می کنند، قدرتی که به آنان اجازه می دهد تا به دیگران بگویند چه باید انجام دهند، آن هم در رابطه ای وابسته به انجام دادن دیگران.

در جامعه ی کنونی، قدرت – عمل به شکل منفی خودش وجود دارد که همان قدرت – تسلط است. قدرت – عمل در شکلی وجود دارد که آن را نفی می کند. این بدان معنا نیست که قدرت – عمل وجود ندارد. وجود دارد، اما به شکلی منفی، در شکل رودررویی آشتی ناپذیر با شکل موجود خودش که قدرت – تسلط است.

 

شش – فسخ انجام دادن فسخ یکایک جلوەهای اجتماع و جلوەهای خود ماست.

جداسازی انجام دادن و بازیگران محصول عمل، افراد را به سوی وضعیتی هدایت می کند که دیگر خود را مؤثر نمی بینند، بلکه خود را مالکان (یا نامالکان) محصول عمل می بینند (عملی که دیگر از انجام دادن جدا گشته است.) روابط بین افراد همچون روابطی بین اشیاء و افرادی می شوند که دیگر بازیگرانش نیستند، بلکه حاملان گذشتەی اعمال انجام شده، هستند.

این جداسازی بین عاملان انجام دادن – و از این جنبه از خودشان – در آثار مختلف با واژەهایی شدیداً مرتبط با هم توصیف شده اند: از خود بیگانگی (مارکس جوان)، موهوم پرستی (مارکس مسن)، کالاشدن (لوکاچ)، انضباط (فوکو) یا هویت طلبی (ادرنو). هر کدام از این توصیف ها به روشنی نشان می دهند که قدرت – عمل نمی تواند همچون چیزی خارج از ما درک گردد، برعکس هر یک از جلوەهای وجودی ما را دربرمی گیرد. هر کدام از این توصیف ها نشان می دهد که زندگی استخوان بندی شده است. باروری اجتماعی انجام دادن مقید می گردد و ممکن ها ندرت می یابند.

انجام دادن به بودن تبدیل می گردد: این است ماهیت قدرت – تسلط. در حالی که انجام دادن بدین معناست که ما هستیم یا نیستیم، فسخ انجام دادن «ما نیستیم» را نفی می کند. لذا برای ما فقط «ما هستیم» باقی می ماند. «ما نیستیم» فراموش می گردد به صف اتوپیای ناب فرستاده می شود. امکانش را از دست می دهد. زمانه یکدست می گردد. آینده به ادامەی حال متحول می شود؛ گذشته به پیش از حال تبدیل می گردد. همه چیز انجام دادن و هر جنبشی به ادامەی آن چه هست ارتقاء می یابد. رؤیای جهانی در شأن انسانیت شگفت آور می شود، ما چیزی به جز رؤیا نیست. وضعیت قدرت – تسلط وضعیتی است که می گوید:«همین است که هست»، وضعیت هویت طلبی ست.

 

هفت – ما در فسخ انجام دادن و در به انقیاد درآوردن خود شرکت می کنیم.

ما همچون بازیگران جدای از انجام دادن خودمان، انقیاد خود را تولید می کنیم. ما کارگران، سرمایه ای را که بر ما تسلط دارد، تولید می کنیم، ما استادان دانشگاه نقشی فعال در جامعه ای داریم که هویت طلبی می کند و می خواهد انجام دادن را به بودن تبدیل نماید. زمانی که تعریف، دسته بندی، ارزیابی و تصدیق می کنیم که هدف علوم اجتماعی این است که جامعه را چنان که هست باید تعریف کرد یا زمانی که مدعی هستیم که جامعه را بی طرفانه مطالعه می کنیم – گویی این جامعه خارج از ذهن ما وجود دارد – در واقع ما فعالانه به نفی انجام دادن یاری می رسانیم و به جداسازی سوژه از ابژه یا سواکردن بازیگران از محصول عمل کمک می کنیم.

 

هشت – هیچ قرینه ای بین قدرت – عمل و قدرت – تسلط وجود ندارد.

قدرت – تسلط انجام دادن را نفی وفسخ می کند. باروری اجتماعی انجام دادن را فعالانه و دائماً نفی می کند و ما را از عمل اجتماعی دور می نماید. گفتن این که به دست گرفتن قدرت – تسلط می تواند ما را به سوی رهایی از آن چه او نفی می کند رهنمون کند، پوچ و بی معناست.

قدرت – عمل اجتماعی ست. در نهاد ماست و نشانگر به رسمیت شناختن متقابل شأن انسانی ست.

جنبش قدرت – عمل علیه قدرت – تسلط نباید همچون جنبش خلاف قدرت درنظر گرفته شود (چرا که در این صورت بین این دو، قدرت و خلاف قدرت، قرینه ای پدید می آورد)، بلکه باید آن را ضدقدرت در نظر گرفت (چرا که در این صورت هیچ گونه قرینه ای بین قدرت و مبارزه ی ما وجود نخواهد داشت).

 

پ:

 

نه – ما چنان مجذوب قدرت – تسلط شده ایم که دخالت نیروی بیرونی، یگانه راه ممکن به نظر می آید. اما این هیچگاه راه حل نیست.

بسیار ساده است تا نتایج ناامیدکننده ای از جامعه ی کنونی بیرون کشید. ناعدالتی ها و خشونت ها و استثمار ما را به رنج آورده اند و گمان می رود که برون رفت ممکنی نیست. قدرت – تسلط چنان در جای جای زندگی ما رخنه کرده است که تصور «توده های انقلابی» مشکل شده است. رخنه ی ژرف سلطه ی سرمایه داری، بسیاری را در گذشته به این اندیشه انداخته بود که باید رهبری حزبی پیشرو تأمین گردد، اما واقعیت نشان داد که چنین احزابی نه فقط راه حل نیستند، بلکه قدرت – تسلط دیگری را با قدرت – تسلط موجود جایگزین می کنند.

راحت ترین راه می تواند توّهم زدایی ناامیدانه باشد. اما فریاد نخستین علیه فجایع سرمایه داری ما را رها نمی کند و فقط زندگی با آن ها را فرامی گیریم. ما حامیان سرمایه داری نمی شویم، اما می گوییم که کاری از دستمان علیه آن برنمی آید. توّهم زدایی ما را به سوی هویت طلبی می کشاند و به ما القاء می کند که آن چه را هست باید پذیرفت. ما خود به جداسازان انجام دادن و محصول انجام شده ها گرایش پیدا می کنیم.

 

ده – یگانه راه حل برش از دور به ظاهر باطل قدرت این است که روند تبدیل قدرت – عمل به قدرت – تسلط را ببینیم که خود لزوماً به وجود ضدش می انجامد: موهوم پرستی به ضدموهوم پرستی بدل می گردد.

ازخود بیگانگی (موهوم پرستی، کالا شدن، انضباط، هویت طلبی و غیره) اغلب به عنوان وضعیت موجود برآورد می شود. مسئله ی اشکال سرمایه داری ِ روابط اجتماعی چنان در نظر گرفته می شود که گویی آن ها از پیدایش این نظم وجود داشته اند و تا هنگامی که این نظم با نظم دیگری جایگزین گردد، وجود خواهند داشت. به عبارت دیگر، پیدایش و موجودیت تمیز داده می شود: پیدایش سرمایه داری در گذشته ای تاریخی قرار می گیرد و موجودیت کنونی اش تثبیت شده اعلام می گردد. چنین برخوردی خودبه خود بدبینی را تغذیه می کند.

اگر ما برعکس در جدایی انجام دادن و محصول انجام داده ها چیزی ببینیم که پایان نیافته است و فقط روندی ست، در این صورت جهان رویش را بازمی گشاید. هنگامی که ما ازخودبیگانگی سخن می گوییم، بدین معناست که ازخودبیگانگی مطلق نیست. اگر جدایی، ازخودبیگانگی و غیره، روندی در نظر گرفته شوند، در این صورت تحول آن ها از پیش تعیین شده نیست و تبدیل قدرت – عمل به قدرت – تسلط به مسئله ای باز و هرگز بدون پاسخ فرامی روید. هر آن کس که از روند می گوید از جنبشی در حال شدن می گوید و آن چه روند (ازخودبیگانگی) است، در عین حال هست و نیست. پس ازخودبیگانگی جریانی ست که با ضد خود روبه رو می گردد. وجود قدرت – تسلط به موجودیت ضدقدرت – تسلط جان می دهد یا به عبارت دیگر جنبش رهایی بخش قدرت – عمل زاده می گردد.

آن چه در شکل نفی خود وجود دارد، آن چه کیفیّت نفی شدن را واقعاً دارد، نفی روند نفی شدن است. سرمایه داری بر اساس نفی قدرت – عمل، نفی انسانیت، نفی نوآوری و نفی شأن انسانی وجود دارد، با این حال همه چیز واقعی است. زاپاتیست ها دلیلی بر این مدعاست. شأن انسانی فرای نفی آن وجود دارد. شأن انسانی جدا از جامعه نیست، در تنها شکلی که می تواند بگیرد وجود دارد، شکلِ مبارزه علیه نفی خودش. چنان که قدرت – عمل نیز جزیره ی کوچکی در اقیانوس قدرت – تسلط نیست، قدرت – عمل نیز در تنها شکلش که مبارزه علیه نفی خود است، موجود است. آزادی نیز نه آن گونه که لیبرال ها در ورای آنتاگونیسم های اجتماعی تعریفش می کنند، وجود دارد. آزادی در جامعه ای که با روابط سلطه طلبانه اداره می گردد، در یگانه شکل مبارزه علیه نفی خود می تواند وجود داشته باشد.

از وجود واقعی و مادی آن چه در شکل نفی خودش هست، امید آفریده می شود.

 

یازده – امکان تغییر ریشه ای جامعه به نیروی مادی ای وابسته است که در شکل نفی خود وجود دارد.

نیروی مادی نفی در شکل های مختلف دیده می شود.

این نیرو نخست در مبارزه های بی شماری دیده می شود که نمی خواهد روی کس دیگری قدرت اعمال کند، اما می خواهد قدرت – عمل ما و مقاومت مان را علیه سلطه ی کسان دیگر نشان دهد. این مبارزه ها شکل های گوناگونی می گیرند، از شورش آشکار تا مبارزه برای کنترل روند تولید یا مبارزه برای آموزش و بهداشت و حتا مبارزه ی ساکت زنان و کودکان در خانواده برای شأن انسانی. مبارزه برای شأن انسانی در جامعه ی کنونی اغلب شکل هایی می گیرد که آشکارا سیاسی نیستند: در متن های ادبی، در موسیقی و داستان های کودکانه. مبارزه برای شأن انسانی همه جا موجود است چرا که از وجود ما به عنوان انسان سرچشمه می گیرد.

نیروی نفی در وابستگی قدرت – تسلط به آن چه دیده می شود که آن را انکار می کند. برای آنانی که قدرت – عمل در ظرفیتی موجودیت می یابد که به دیگران بگویند چه باید بکنند، برای موجودیت خود، به عمل دیگران نیازمنداند. تمام تاریخ سلطه جویی را می توان در مبارزه ی قدرت مداران دید که می خواهند از وابستگی شان به زیردستان خلاصی یابند. چنین است که ما می توانیم گذار از فئودالیسم به سرمایه داری را بفهمیم. این گذار فقط مبارزه ی رعیت ها علیه خان ها نبود، مبارزه ی زمین داران برای رهایی از رعایا هم بود که قدرت خود را به پول، یعنی سرمایه تبدیل کردند. همین مبارزه را سرمایه داران با ورود ماشین ها کردند تا بتوانند گریبان خود را از کارگران رها کنند و سپس به صورتی گسترده، سرمایه تولیدی را به سرمایه مالی تبدیل نمودند که امروز نقشی بارز در سرمایه داری دارد. گریز قدرت مندان از زحمتکشان به هر حال بیهوده است. قدرت – تسلط نمی تواند چیز دیگری به جز استحاله ی قدرت – عمل باشد. قدرت مندان هیچ گاه نخواهند توانست وابستگی شان را به سلطه یافتگان قطع نمایند.

وابستگی قدرت مندان به سلطه یافتگان در بی ثباتی خودشان و در بحران سرمایه تبلور می یابد که زمانی با جایگزینی کارگران توسط ماشین ها صورت گرفت و امروز با تبدیل سرمایه تولیدی به سرمایه مالی. سرمایه نهایتاً به کار وابسته است، به عبارت دیگر به ظرفیت خودش برای تبدیل توان تولیدی انسان به کار مجرد و به تولید ارزش وابسته است که در شکل سقوط میزان بهره جلوه گر می شود. بحران سرمایه داری نیروی نفی سرمایه را، یعنی قدرت – عملی که سربه زیر نیست را در بر دارد.

 

دوازده – انقلاب اضطراری است، اما حتمی نیست، پرسش است، اما پاسخ نیست.

نظرات مارکسیست های ارتدکس می خواستند قطعیت انقلاب را نشان دهند و بگویند که جبر تاریخ جامعه را بی برو و برگرد به سوی کمونیسم می برد. این نظرات اشتباه از کار درآمد: برای این که جامعه ای خودگردان آفریده گردد، هیچ قطعیتی وجود ندارد. آن چه قطعیت دارد این است که سلطه طلبی وجود دارد. قطعیت در همگنی زمان و در انجماد عمل کردن به بودن است. خودگردانی ماهیتاً حتمی نیست. مرگ یقین های کهنه رهایی است.

به همین جهت است که انقلاب را نمی توان پاسخی دانست، بلکه باید آن را پرسشی دانست که برای تحقق شأن انسانی تلاش می کند. ما راهمان را از پرسشی به پرسش دیگری باز می کنیم.

 

جان هالووی

اشاره: مطلب بالا در کتاب من، با عنوان تغییر جهان بدون گرفتن قدرت بیش تر شکافته شده است. انتشارات Pluto Press، لندن – سال ٢٠٠٢

منبع مطلب: http://libcom.org/library/twelve-theses-on-changing-the-world-without-taking-power

برگردان به فارسی : نادر تیف – اوت ٢٠١۴، مرداد و شهریور ١۳٩٣

نامه سرگشاده به تشکلات آنارشیستی و مردم جهان در بارەی جام جهانی فوتبال در برزیل

نامه سرگشاده به تشکلات آنارشیستی و مردم جهان در بارەی جام جهانی فوتبال در برزیل

پیش از آن که جام جهانی فوتبال ۲٠١۴ در برزیل انجام گردد، اعتراضات گستردەای علیه آن صورت گرفتند. دولت این کشور به ریاست جمهوری خانم دیلما روسف آن ها را سرکوب نمود. روسف که خود در دهەی هفتاد میلادی سد.ەی پیش چریکی چپ گرا بود و علیه دیکتاتوری نظامی مبارزه نمود، اکنون که به قدرت رسیده به نیروهای انتظامی و نظامی برزیل دستور اکید داده است که هر گونه اعتراضی را در طی برگزاری جام جهانی به شدت خفه کنند. شش تشکل آنارشیستی برزیل نامەای سرگشاده به تشکلات آنارشیستی و مردم جهان نوشتەاند که در زیر برای فارسی زبانان ترجمه می شود.

نادر تیف

 

١٢ / ٣ / ١٣٩٣ – ٢ / ۶ / ٢٠١۴

فیفا برگزاری جام جهانی فوتبال ٢٠١۴ را به برزیل محول کرده است. در لحظاتی که این نامه نوشته می شود ۶ / ۲۵ میلیارد رئال برابر با ۵ / ١١ میلیارد دلار برای برپایی این جام خرج شده است. هشتاد و سه درصد این مبلغ از خزانەی عمومی و مالیات شهروندان تأمین شده است. در حالی که دستمزد حداقل در برزیل ۷٢۴ رئال یا ٣٢۵ دلار است، قیمت بلیت می تواند به هزار دلار برسد. کارگران برزیل هزینه های جام جهانی را تأمین کرده اند اما نمی توانند در آن شرکت نمایند. گزارشی که اخیراً منتشر شده نشان داد که ٨ / ۷۵ % مردم برزیل مخالف سرمایه گذاری های هنگفت در جام جهانی فوتبال هستند.

یونسکو اعلام کرد که در برزیل ٧ / ٣ میلیون کودک از مدرسه محروم هستند و ١٠ % بزرگسالان از بیسوادی رنج می برند. دولت تصمیم گرفت تا مدارس در طی برگزاری جام جهانی تعطیل گردند، گویی اصلاً کمبودی در این زمینه وجود ندارد. ما در کشوری زندگی می کنیم که ٢۴٢٠٠٠ خانواده به نیروی برق دسترسی ندارند. در چنین کشوری است که بت فوتبال که «پدیده» ی رونالدینو نامیده می شود در انظار عمومی گفت:«با بیمارستان سازی نمی توان جام جهانی داشت.»

وضعیت اقتصادی کنونی برزیل بسیار بد است. در حالی که برزیل دارای بالاترین میزان های مالیات گیری است، ۵٠ % درآمد ناخالص داخلی هزینه ی بازپرداخت وام های عمومی می گردد. مردم از گرسنگی می میرند، اما نیمی از ثروت های تولید شده به جیب چند بانکدار می ریزند. فساد دولتی و مدیریت بد منابع عمومی فراگیر است.

مسئله فقط صرف هزینه های سرسام آور برای برگزاری جام جهانی فوتبال نیست، بسیاری از حقوق مدنی برای آن لگدمال شده اند. البته چنین واقعیتی تازگی ندارد، چرا که برزیل دارای پلیسی است که قویاً نظامی است و بارها نهادهای بین المللی همچون عفو بین الملل و حتا سازمان ملل متحد خواستار انحلال PM یا پلیس نظامی برزیل شده اند.

دولت پلیس نظامی را مؤظف نموده است تا شدیداً مردم فقیری را که پیرامون استادیوم ها زندگی می کنند احاطه نماید. دولت از نیروی ارتش برای این امر یاری گرفته است. البته نیروهای پلیس و ارتش برای امنیت مردم بسیج نشده اند، بلکه می خواهند از گردشگران و تماشاگران محافظت کنند. برای مثال مجموعه ی ورزشی «دا ماره» هم اکنون در اشغال ٢۵٠٠ تن از نیروهای پلیس نظامی، ارتش و نیروی دریایی است. فیفا و دولت برزیل حتا به حق مسکن مردم تعرض کرده اند و هزاران خانواده را از حلبی آبادها بیرون نموده اند. برخی از این خانواده ها مانند بومیان Aldeia Maracanã علیه اخراج خود مقاومت کردند و با خشونت از محل زندگی اشان بیرون رانده شدند.

البته برای ما که در چارچوب دولتی «دمکراتیک» زندگی می کنیم شگفت آور نیست که نظامیان وارد نیروگاهی در حال ساخت در قلب آمازون (Belo Monte) شوند و اعتراضات بومیان را علیه ساخت سدی درهم بکوبند.

فراموش نکنید که دوازده کارگر برای ساخت و ساز سروقت استادیوم های فوتبال جهت برگزاری جام جهانی جان خود را از دست دادند. از یاد نبرید که فوروم ملی پیشگیری و لغو کار کودکان اعلام کرده است که نیم میلیون نفر از ایشان در چرخه ی روسپی گری قرار دارند. جام جهانی فوتبال تباهی بیش تری برای این کودکان همراه خواهد داشت.

بسیاری از ما به خیابان می آییم و علیه وضعیت موجود اعتراض می کنیم، اما دولت که از حمایت رسانه های بزرگ برخوردار است تلاش می کند ما را تبهکار جلوه دهد تا بتواند به سرکوب بیش تری دامن بزند. تشکلات غیردولتی و سازمان های بین المللی بارها خشونت های دولتی را افشاء و محکوم کرده اند، اما تاکنون نتیجه ای نداشته است.

دولت و نهادهای اداری گوناگونش هرگز به خواسته های مردم برای بهداشت، آمورش، مسکن و کار پاسخ نمی دهند. آن چه ما در این زمینه ها داریم نتیجه ی مبارزات متحد خودمان است.

نامه ی ما را دریافت کنید، اطلاعاتش را با بیش ترین اشخاص در میان بگذارید. به ما یاری رسانید تا به جهانیان نشان دهیم که دولت، فیفا و اسپانسرهای جام جهانی دست به دست هم داده اند تا واقعیات را پنهان کنند.

Fenikso Nigra / Boletim Operário / Liga Sindical Operária Camponesa / Danças das Idéias / Caos em Fluxo / Barricada Libertária

در دویستمین زادروز میخائیل باکونین

در دویستمین زادروز میخائیل باکونین

 

روز ۳٠ مه ٢٠١۴ برابر با ٩ خرداد ١٣٩٣ دویستمین زادروز میخائیل الکساندرویچ باکونین (١۸٧۶ – ١۸١۴) فعال برجسته جنبش آزادی گرای روسیه و اروپا، فیلسوف و یکی از پایه گذاران جنبش آنارشیست بین المللی گرامی داشته می شود.

باکونین همین که در سال های ١۸۳٠ در محافل فیلسوفان استانکویچ و سپس در صفوف جنبش انقلابی اروپا حضور یافت، توجه معاصران را برانگیخت. او تأثیرات فراوانی بر تاریخ جنبش های رهایی بخش اجتماعی، انقلابی و آنارشیست روس و اروپایی در سده های نوزدهم و بیستم میلادی گذاشت. نظرات آزادی گرای باکونین، نقد پیش بینی گرایانه اش علیه «سوسیالیسم دولتی» قبل از استقرار در اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای بلوک شرق، نقدهایش علیه دین، برضد ملی گرایی و لیبرالیسم و به ویژه علیه دولت و اصل سلسله مراتب همچنان تا دوران کنونی معتبر باقی مانده اند.

باکونین سال های دراز با برخوردهای افتراءآمیز رژیم تزاری و سپس قدرت دولت «کمونیستی» روبه رو بود. هر دو رژیم انتشار آثار باکونین را در روسیه طی پنجاه سال ممنوع کردند. فعالیت هایش را مسکوت گذاشتند یا به استهزاء گرفتند. این روش ها متأسفانه همچنان ادامه دارند. آثار تحقیقی واقعی بر روی زندگی باکونین در روسیه بسیار اندک هستند و تحقیقات خارجی در دسترس محققان روسی نیستند. (واقعیت دیگر این است که نوشته های روسی در مورد باکونین با توجه به موانع زبانی و اطلاعاتی در اختیار دیگران قرار نگرفته اند.) شخصیت جذاب و در عین حال متضاد باکونین اغلب نقدهایی طرف دارانه و شتاب آمیز به دنبال داشته و قربانی اطلاعات غلط و تحریف های ایدئولوژیک بوده است. ما وارثان این سنت های لیبرالی، محافظه کارانه و مارکسیستی هستیم.

باکونین در روستایی به نام پریاموخینو واقع در منطقه ی ته ور روسیه زاده شد. از سال ۲٠٠١ هر سال کنفرانس «خوانش های پریاموخینو» برگزار می گردد که هدفش را بررسی مستقل مسائل فلسفی آنارشیسم گذاشته است. آثار میخائیل باکونین در کنفرانس های سالانه ی پریاموخینو از نظر گذرانده می شوند و سپس جزواتی منتشر می گردند.

کمیته ی برگزار کننده ی «خوانش های پریاموخینو» ابتکار برپایی کنفرانس بین المللی دویستمین زادروز باکونین را به عهده گرفته است. ما امیدواریم که کنفرانس مذکور بتواند در کنار دیگر گرامی داشت های دویستمین زادروز باکونین با موفقیت برگزار گردد. ما تاریخدانان، فیلسوفان و مشتاقانی را که به باکونین و آنارشیسم دیروز و امروز علاقه مند هستند به شرکت در آن فرامی خوانیم. ما امیدواریم که برپایی کنفرانس بین المللی پریاموخینو بتواند تبادل اطلاعات و نظرات محققان را در مورد زندگی و آثار باکونین آسان نماید.

فدراسیون آنارشیست (تشکل آنارشیست در فرانسه، بلژیک و سوئیس – مترجم) و انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست تصمیم گرفتند تا فعالیت های دیگری را برای ترویج و تبلیغ نظرات و اقدامات آنارشیستی به مناسبت دویستمین زادروز باکونین سازمان بدهند و با ابتکارات جمعی که در روسیه شکل گرفته است همکاری نمایند.

فدراسیون آنارشیست در آخرین کنگره ی خود تصمیم گرفت که اقدامات فدرال را پیرامون آنارشیسم به طور کلی و باکونین به طور اخص تنظیم نماید، چرا که وی در ساختاربخشی و تحکیم نظرات و فعالیت های آنارشیست در جنبش کارگری، اتحادیه ای و انقلابی بین المللی در مقابل سوسیالیسم مستبد، پارلمانتاریسم، دین و دولت نقش به سزایی داشت.

دبیرخانه های روابط بین المللی فدراسیون آنارشیست و انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست تمام تلاش خود را برای موفقیت برنامه های فدرال و بین المللی خواهند کرد. در زیر بخشی از این فعالیت ها آمده اند:

–        ۹ تا ١١ مه : نمایشگاه کتاب آنارشیستی در پاریس (فرانسه) salonlivrelibertaire.cybertaria.org

–        ١٧ و ١٨ مه : نمایشگاه کتاب آنارشیستی در برن (سوئیس) foire-du-livre.ch

–        ١۶ تا ١۸ مه : کنفرانس توسط ناشر Bractwo Trojka در پوزنان (لهستان)

–        ۲۴ مه : کنفرانس در Locle (سوئیس) با شرکت Marc Vuilleumier

–        ۲۹ مه : کنفرانس در نوشاتل (سوئیس) با شرکت Marianne Enckell از مرکز بین المللی تحقیقات آنارشیستی (http://www.cira.ch) و یکی از اعضای OSL(http://rebellion-osl.ch)

–        ۲۹ مه : میزگرد دویست سالگی باکونین. تاریخ و اخبار آنارشیسم انقلابی در دانشکده ی روان شناسی مونته ویدئو (اوروگوئه) www.portaloaca.com

–        ۳١ مه : افتتاح نمایشگاه مرکز بین المللی تحقیقات آنارشیستی لوزان در باره ی باکونین در Espace noir واقع در شهر سنت ایمیه (سوئیس)

–        ۲۹ تا ۳١ مه : کنفرانس تاریخ آنارشیسم با موضوع دویستمین زادروز باکونین با سازماندهی انستیتوی تاریخ و روابط بین المللی دانشگاه شهر Szczecin (لهستان) که در روستای Pobierowo برپا می شود.

–        ۸ ژوئن : کنفرانس به مناسبت برگزاری کنگره ی سالانه ی فدراسیون آنارشیست (فرانسه، سوئیس و بلژیک) که امسال در سنت ایمیه (سوئیس) برپا می شود.

–        ١۳ تا ١۵ ژوئن : دیدار متحد به مناسبت یک صد و پنجاه سالگی انترناسیونال اول در شهر نانسی (فرانسه) که «کلکتیو ١۵٠» برگزار می کند http://www.150ans-premiere-internationale.org

–        ۲٧ ژوئن : کنفرانس باکونین و انترناسیونال اول در شهر دیژون (فرانسه).

–        ١۲ و ١٣ ژوئیه : کنفرانس بین المللی برای دویستمین زادروز میخائیل باکونین در پریاموخینو (روسیه) http://bakunin2014.wordpress.com

–        ٣ و ۴ اکتبر : کنفرانس باکونین در شهر لیون (فرانسه)

–        ١٠ تا ١٣ نوامبر : کنفرانس بین المللی باکونین و انجمن بین المللی زحمتکشان (AIT) در کتابخانه ی «زمین آزاد» در دانشگاه سائو پولو (برزیل)

دیگر اقدامات :

یک : فدراسیون آنارشیست ایبری – شامل اسپانیا، پرتغال، بخشی از فرانسه، آندورا و جبل الطارق – (FAI) شماره ی ویژه ای از نشریه خود را که «زمین و آزادی» نام دارد به باکونین اختصاص می دهد.

دو : فدراسیون آنارشیست چک (CSAF) در هر شماره ی نشریه اش که «هستی» نام دارد، صفحاتی به باکونین اختصاص می دهد.

سه : آنارشیست هایی در کشور پرو فراخوانی برای مقاله نویسی پیرامون «باکونین امروز : چشم انداز آزادی گرا در آمریکای لاتین» داده اند.

چهار : نمایشگاه پستی – هنری سازماندهی شده توسط Circolo Carlo Vanza در شهر لوکارنو (سوئیس).

پنج : تابستان ۲٠١۴ : نمایشگاه هنر پستی به مناسبت دویستمین زادروز میخائیل باکونین در شهر ایل سور تت (فرانسه) tonutopie.blogspot.fr

برگرفته از پایگاه اینترنتی انترناسیونال فدراسیون های آنارشیست :

http://www.i-f-a.org

برگردان به فارسی :

نادر تیف

١۶ / ۲ / ١۳٩٣ – ۶ / ۵ / ۲٠١۴

منشاء اول ماه مه

منشاء اول ماه مه

به قلم رودولف روکر

 

مقدمه مترجم

اول ماه مه برابر با یازده اردیبهشت در ایران و یازده ثور در افغانستان روز همبستگی و مبارزه صدها میلیون زن و مرد، جوان و پیر و تمام کسانی است که در سراسر جهان زیر استثمار طبقه ی سرمایه دار مجبورند نیروی کارشان را بفروشند یا کرایه دهند تا بتوانند لقمه نانی به کف آرند و زیر سقفی زندگی کنند. این روز همچنین روز تمام آنانی است که بیکارند یا در فقر و نداری گاهی آه ندارند تا با ناله سودا کنند.
اول ماه مه روزی است که اعتصاب، تجمع و اعتراض در وسعتی جهانی به واقعیت می پیوندد. این روز متعلق به هیچ گروه، دسته، حزب یا ایدئولوژی ویژه ای نیست. روز کارگران و زحمتکشان با هر علقه و ملیتی است. با این حال سال های سال است که در کشورهای فارسی زبان همچون تاجیکستان، افغانستان و ایران بسیاری از زحمتکشان که این روز را به روز رزم مشترک تبدیل می کنند از منشاء اصلی و نظرات کارگران کشته شده ی شیکاگو اطلاع دقیقی ندارند.
در پی با نوشته ای از رودولف روکر ومعرفی کوتاه نویسنده، اندکی در بیان تاریخ واقعی اول ماه مه تلاش شده است.
نادر تیف
٨ اردیبهشت ١٣٩٣ – ٢٨ آوریل ٢٠١۴


منشاء اول مه

هنگامی که نخستین پرتو خورشید روز اول ماه مه بر گورهای بی آوای والدهایم می تابد، بنای فروتن یادبود پنج کارگر آنارشیست به خاک افتاده در نوامبر ١٨٨٧ خودنمایی می کند. گویی ابتکار جهان گستر اول ماه مه از گور این پنج کارگر بیرون می جهد.
جنایت هولناک شیکاگو پایان غمناک جنبش بزرگی بود که روز اول ماه مه ١٨٨۶ در مراکز صنعتی ایالات متحده آغاز گردید تا پرولتاریای آمریکا با سلاح اعتصاب عمومی به خواسته ی هشت ساعت کار در روز برسد. این پنج آنارشیست که زیر چمن های سبز والدهایم خفته اند، بلندگوی بی باک و باشهامت رزم بزرگی بودند که بین سرمایه و کار درگرفت. با از دست دادن جان، وفاداری خویش را با هم رزمان نشان دادند. کنگره ی بین المللی پاریس در سال ١٨٨۹ به یاد پنج کارگر آنارشیست اعدامی در آمریکا، روز اول ماه مه را روز تعطیل پرولتاریای جهانی اعلام کرد و هیچ اعلانی هرگز چنین با استقبال قدرتمند و پرشور همه ی بینوایان روبه رو نشد. تحقق عملی این اعلان، نمادی برای رهایی آینده دیده شد. نه هاری کور استثمارگران و نه مصادره به مطلوب نمودن ننگین سیاستمداران سوسیالیست نتوانستند بن مایه ی روز اول ماه مه را تغییر دهد و نه حتا آن را به کژراه براند. اول ماه مه همچون مشعلی فروزان در دست زحمتکشان تمام کشورها باقی ماند و حتا در بدترین حاکمیت مرتجعان نورافشانی می کند. اول ماه مه بدین جهت به روزی جهانی بدل گشت که از ژرفای اردوی کار بیرون آمد و امید مبارزاتی را پایدارانه در روحیه همه ی توده های ستمدیده زنده نگه داشت تا وجدان هایشان بیدار بماند. اول ماه مه جاودانه شد، چرا که گفت: رستگاری ما از بالا نخواهد آمد، نیروی گسستن زنجیره ها از پائین می آید و به آرزوهایمان بال های پرواز خواهد داد.
اول ماه مه برای ما نمادی است که پیام آور رهایی اجتماعی با عمل مستقیم است، عمل مستقیمی که در عالی ترین شکل خود اعتصاب عمومی است. همه ی زنان و مردانی که زندگی روزمره اشان با رنج کار رقم می خورد، ارتش عظیم آنانی که گنج ها از زمین بیرون می کشند، کارگران کوره های آهن و پولاد، کسانی که زمین ها را شخم می زنند، میلیون ها و میلیون ها انسانی که وادار به کار برای سرمایه داران در بی شمار کارگاه ها و کارخانه ها شده اند و گاهی در آن ها جان می دهند و همه ی زحمتکشان یدی و فکری در تمام قاره ها روزی عضو انجمن بزرگ شکست ناپذیری خواهند شد که از درونش آینده ای جدید زاده خواهد گردید. این انجمن زمانی شکل خواهد گرفت که نبود تأسف بارش در وجدان هر کدام از اعضایش نقش بندد. بر گُرده ی آن جهانی قرار خواهد گرفت و سرنوشت هر جامعه ای در دستانش خواهد بود چرا که بی چنین نیروی آفریننده ای هر زندگی انسانی محکوم به مرگ است. انسانی که نیروی کار و حتا روحیاتش را می فروشد در بند و زنجیر است، اگر بپذیرد تا برای انحصارطلبان کار نکند، همین نیرویش به وسیله ی رهایی اش تبدیل خواهد گردید. روزی که چنین واقعیتی در جان ستمدیدگان تلألو کند، غروب خدایان جامعه سرمایه داری فرا خواهد رسید.
اول ماه مه باید به ما بیاموزد که نیروی سترگ زحمتکشان و ستمدیدگان برای رهایی در دستان خودشان است. این نیرو ریشه اش در اقتصاد و در فعالیت ما به عنوان تولیدکنندگان است. جامعه هر روز با این نیرو متولد می شود و امکان ادامه ی حیات می یابد. بدین جهت است که عضو حزبی بودن هیچ اهمیتی ندارد، چرا که نیروی آفریننده ی معدنچیان، کارگران راه آهن، فلزکاران، کشاورزان و همه ی آنانی که دارایی های اجتماعی را تولید می کنند موجب می شود که جهان روی پا بماند. اهرم نیروی ما در این است و همین نیرو می تواند استثمارگران را به علت نقش انگلی اشان برکنار نماید.
ما در این جا از گرفتن قدرت سخن نمی گوییم، ما می خواهیم کارخانه ها، مزارع و معادن را تسخیر کنیم. چرا که هیچ قدرت سیاسی هرگز به جز خشونت سازماندهی شده نبوده است که با آن اقلیتی ممتاز به توده های مردم وابستگی اقتصادی را تحمیل می کند. سرکوب سیاسی و استثمار اقتصادی همواره با هم اعمال شده اند و یکدیگر را کامل کرده اند، یکی نمی تواند بی دیگری وجود داشته باشد. بسیار پوچ است که تصور گردد روزی دولتی خواهد آمد که استثنائی بر این قاعده خواهد بود. آن چه اهمیت دارد عنوان بیرونی نیست، جوهره ی هر نهاد دولتی است. بدترین خودکامگی ها همیشه آن هایی بوده اند که به نام ملتی یا طبقه ای اعمال شده اند. در نتیجه، هر مبارزه ی واقعی علیه مالکیت در عین حال مبارزه علیه قدرتی است که از آن پشتیبانی می نماید. هدف پرولتاریای مبارز در پهنه ی اقتصادی نابودی و برچیدن انحصار قدرت در هر شکلی است. هدف سیاسی پرولتاریای مبارز باید برچیدن هر گونه نهاد دولتی باشد. کسانی که می خواهند یکی از این اشکال را حفظ کنند معنای واقعی سوسیالیسم را درنیافته اند. حفظ اصل اتوریته سنگ بنای خودکامگی است.
اول ماه مه باید نماد همبستگی بین المللی باشد، همبستگی بین المللی به چارچوب های دولت ملی که همواره در خدمت اقلیت های ممتاز کشوری است محدود نمی گردد. میلیون ها زحمتکشی که زیر یوغ بردگی هستند دارای منافع مشترکی هستند، حال هر زبانی داشته باشند یا زیر هر پرچمی زاده شده باشند. اما میان استثمارگران و استثمارشوندگان هر کشور جنگ دائمی هست که نمی تواند با جایگزینی اتوریته ها پایان یابد. ریشه ی این جنگ در منافع متضاد طبقات مختلف است. هر گونه ملی گرایی فقط به درد توجیه ایدئولوژیک تضادها می خورد و اصل قضیه را تغییر نمی دهد و بدتر آن که می تواند توده های مردم را به دنبال نمایندگان قلابی اشان بکشاند بی آن که بتواند واقعیات خشن را دگرگون نماید. طبقاتی که در طی جنگ جهانی [اول] تلاش کردند تا میهن پرستی را ترویج نمایند، اکنون تولیدات پرولتاریای آلمان را به «دشمن خارجی» دیروز می فرستند، در حالی که توده های وسیع کشورشان به نان شب نیازمندند. منافع ملی طبقات غالب برتر قرار گرفته است، چرا که جیب های اقلیت ممتاز را پر می کند. طبقات ممتاز میلیون ها فقیر را در میدان های جنگ دیوانه وار به کشتن ندادند تا میهن را نجات دهند، برای حفظ دیگران در غل و زنجیر چنین کردند. این داستان غمبار دوباره تکرار خواهد شد مگر این که کارگران به دلایل واقعی آگاه گردند و علیه لودگی ناسیونالیست به پا خیزند. ما بی آن که به دامن صلح طلبی عوام فریبانه بیافتیم، باید مبارزه ای خستگی ناپذیر برضد نظامی گری به راه اندازیم. تا زمانی که زحمتکشان برای تولید ادوات مرگ و کشتار جمعی آماده باشند، «خون تشنگی» ناپدید نخواهد شد. تا هنگامی که بردگان زنجیرهای خودشان را تولید کنند، آزادی نخواهد آمد.
چنین است که اول ماه مه برای ما نماد مبارزه علیه نظامی گری و ملی گرایی است که در پشت آن ها منافع طبقات مالک قرار دارند. آینده ی نوین را می توان بر پایه های سوسیالیسم آزادی گرا پی ریزی نمود. نفس های گرم چنین سوسیالیسمی مفاهیم کهنه ی نهادهای دولتی را در هم خواهد پیچید، آزادی واقعی را به ارمغان خواهد آورد، برابری و عشق انسانی را مستقر خواهد کرد. ما اول ماه مه را با چنین دیدی گرامی می داریم. اول ماه مه نماد آینده ای است که در قلب مردم انقلابی رشد خواهد کرد تا سلطه ی طبقاتی و بردگی کار دستمزدی را براندازد.
نشریه لیبرتر – مه ١٩٣۶

 

 

زندگی نامه ی کوتاه رودولف روکر
رودولف روکر در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر ماینتس آلمان زاده شد، شهری که شیفته ی نظرات انقلاب فرانسه بود. پیش از آن که آنارشیست گردد، سوسیال – دمکرات بود. ناچار آلمان را ترک کرد و به پاریس و سپس لندن پناهنده شد. شغلش صحافی بود و با گروهی از آنارشیست های یهودی ارتباط پیدا کرد که نشریه Arbayter Fraynd را منتشر می کردند. روکر پس از جنگ جهانی اول به آلمان برگشت و بین پایان سال ١٩٢٢ تا اوایل اوت ١۹٢٣ در پی ریزی «انجمن بین المللی زحمتکشان» شرکت کرد و سپس عضو دبیرخانه ی آن شد. در مارس ١٩٣٣، پس از آتش سوزی رایشس تاگ (پارلمان آلمان)، کشور را برای همیشه ترک کرد و به ایالات متحده رفت. در آن جا به کارگرانی پیوست که پیرامون نشریه ی Fraye Arbayter Shtime (صدای زحمتکش آزاد) فعالیت می کردند. از ژوئیه ١۹٣۶ در کارزار پشتیبانی از انقلاب اسپانیا شرکت کرد.
رودولف روکر سال ١٩۵۸ در نیویورک درگذشت. آثار نوشتاری بسیاری از او به جای مانده است که دو تایشان بیش تر می درخشند. یکی از آن ها خاطراتش است که راهی را که رفته است در یک هزار و پانصد صفحه به تحریر کشیده است و به ویژه تاریخچه ای از آنارکوسندیکالیسم در نیمه ی نخست سده ی بیستم میلادی است. اثر نظری برجسته ی روکر «ناسیونالیسم و فرهنگ» نام دارد که برتران راسل آن را «اثری برجسته در تفکرات سیاسی» توصیف نمود چرا که در آن «نقدی درخشان علیه دولت پرستی … خرافه ی غالب و مضر عصر ما» قرار دارد. نوشتن «ناسیونالیسم و فرهنگ» سال ها به درازا کشید و در سال ١۹٣٣ پایان یافت، اما نسخه ی کاملش در سال ١٩۴٩ منتشر شد.
در ایران، «نشر افکار» سال ١٣۹٠ اثر برجسته ی دیگری از رودولف روکر را که «آنارکوسندیکالیسم» نام دارد با ترجمه ای از محمودرضا عبداللهی منتشر نمود. نوآم چامسکی مقدمه ای بر این کتاب نوشته است. در بخشی از آن که در پشت جلد کتاب آمده است، می خوانیم: «چاپ آنارکوسندیکالیسم اثر رودولف روکر برای آنان که دل مشغول مسائلی چون آزادی و عدالت اند روی دادی بسیار مهم محسوب می شود. دیدگاه او در برابر گرایش های غالب در اندیشه های مدرن اجتماعی و سیاسی قرار می گیرد که انگیزه ی یاری به خود را از بین برده اند. این دیدگاه هنوز الهام بخش باقی مانده است و همچنان انگیزه ای استوار برای اندیشه و عمل سازنده ی ما محسوب می شود.»

آنارشیسم بیانگر چیست؟

آنارشیسم بیانگر چیست؟

 

این سخن Percy Bysshe Shelley به ما نشان می دهد که آنارشیسم در عمل به چه معناست و چه آرمان هایی آن را به جلو می رانند:

انسان پاکدامن
نه دستور می دهد، نه اطاعت می کند:
که زور و قدرت، همچون طاعون ویرانگر
می آلاید هرآنچه را که لمس می کند، و فرمانبرداری؛
قاتل استعداد، فضیلت، آزادی و حقیقت،
انسان را به بردگی می کشد، و از او
ماشینی بی اراده می سازد.

همانطور که Shelley اشاره می کند، آنارشیست ها آزادی را در بالاترین درجه ی اولویت قرار می دهند و آن را هم برای خود می خواهند و هم برای دیگران. آن ها همچنین فردگرایی (individualism) — که شخص را منحصر به فرد و یگانه میسازد — را مهم ترین جنبهی نوع بشر می دانند. با این حال، آنارشیست ها این را هم می دانند که فردیت نمی تواند در خلاء وجود داشته باشد، چراکه آن [فردیت]یک پدیده ی اجتماعی است. از آنجایی که انسان برایرشد، توسعه و پیشرفت به دیگران نیاز دارد، فردیت در بیرون از اجتماع غیر ممکن است.

علاوه بر این، بین پیشرفت فردی و پیشرفت اجتماعی یک تاثیر متقاوبل وجود دارد: افراد در درون یک جامعه رشد می کنند و توسط آن شکل می گیرند، در حالی که همزمان با افکار و اعمال خود کمک می کنند تا جنبه هایی از اجتماع (خودشان و دیگر افراد) تغییر یافته و شکل دیگری به خود بگیرد. جامعه ای که بر پایه ی آزادی، امیدها، آرزوها و ایده های افراد نباشد، جامعه ای توخالی و بی جان است. در نتیجه “دسترسی به کامیابی انسان… یک پروسه ی جمعی و همگانی است. پروسه ای که در آن هم اجتماع و هم فرد شرکت می کنند.” [Murray Bookchin, The Modern Crisis, p. 79] در نتیجه، هر تئوریِ سیاسی که صرفا بر جمع و یا فرد پایه گذاری شده باشد نادرست است.

برای آنکه وجود فردی (individuality) بتواند تا آخرین درجه ی ممکن رشد کرده و توسعه یابد، آنارشیست ها ایجاد جامعه ای که بر سه اصل آزادی، برابری و همبستگی استوار باشد را ضروری می دانند. این اصول توسط تمام آنارشیست ها پذیرفته شده است. بدین گونه، ما Peter Kropotkin (آنارشیست کمونیست) را در حال سخن گفتن از انقلابی درمی یابیم که از “گفتار زیبا، آزادی، برابری و اتحاد” الهام گرفته است. [The Conquest of Bread, p. 128] آنارشیست فردگرا Benjamin Tucker نیز با دیدگاهی مشابه می نویسد که آنارشیسم “اصرار بر سوسیالیسم دارد… سوسیالیسم واقعی و راستین، سوسیالیسم آنارشیستی: رواج آزادی، برابری و همبستگی در زمین.” [Instead of a Book, p. 363] تمام این اصول وابسته به یکدیگر هستند.

آزادی برای شکوفا سازی کامل هوش، خلاقیت و وقار انسانی ضروری است. زیر تسلط دیگری بودن به معنای انکار شدن فرصت ها برای اندیشیدن و قدم برداشتن برای خود شخص است، که تنها راهِ رشد وتوسعه ی وجود فردیِ انسان می باشد. تسلط همچنین آتش نوآوری و مسئولیت پذیریِ شخصی را فرو نشانده، اورا به سوی پیروی کردن و عدم می راند. در نتیجه، جامعه ای که رشد و پیشرفت فردی را بیشینه می سازد، لزوما باید جامعه ای باشد که بر اساس شرکت داوطلبانه ی افراد تشکیل شده است و نه اجبار و آتوریته. آنچنانکه Proudhon می گوید، “همه شریک و همه آزاد.” و یا چنانچه Luigi Galleani می نویسد، آنارشیسم “خودگردانی فرد در درون معاشرت و شراکت آزادانه” است. [The End of Anarchism?, p. 35]

اگر آزادی برای رشد و توسعه ی کامل وجود فردی ضروری است، در نتیجه برابری نیز برای موجودیت آزادیِ خالص و حقیقی لازم است. آزادی حقیقی نمی تواند در یک جامعه ی طبقاتی و سلسله وار که در زیر آوار سنگین نابرابری های قدرت، ثروت و امتیازات گرفتار است، وجود داشته باشد. به این خاطر که در چنین جامعه ای تنها یک عده ی کوچک — آنان که در نوک هیرارشی قرار دارند — نسبتا آزادند، در حالی که سایرین شبه برده هستند. از اینرو، آزادی در غیاب برابری تبدیل به یک شوخی مسخره می شود؛ در بهترین حالت، شخص “آزاد” است تا ارباب (رئیس) خود را انتخاب کند. حتی آن عده ی کوچک نیز حقیقتا آزاد نیستند. چرا که آن ها نیز باید در جامعه ای بازمانده از رشد و توسعه زندگی کنند که در زیرا ستبداد، ستمگری و همچنین بیگانگی اکثریت زشت و بی حاصل گشته است. و از آنجایی که رشد و توسعه یِوجود فردی تنها درسایەی تماس نامحدود با دیگر افراد آزاد ممکن است،آن عده ی کوچک نیز –به خاطر کمبود افراد آزادی که بتوانند با آن ها رابطه ی متقابل برقرار کنند–در میزان فرصت هایشان برای توسعه ی فردی محدود هستند.

سرانجام، همبستگی و اتحاد یعنی مساعدت و همکاری متقابل: کار کردن به صورت داوطلبانه وهمکاری و مشارکت با آنانی که اهداف، آرزوها و مناع مشابه دارند. اما در غیاب آزادی و برابری، جامعه تبدیل به یک هرم رقابت طبقاتی می شود که برپایه ی تسلط طبقات بالایی بر طبقات پایینی تشکیل شده است. چنین جامعه ای –آنگونه که ما از جامعه ی امروز خود می دانیم – یک جامعه ی “بکش تا کشته نشوی” و “هرکس برای خودش” است. از اینرو، “rugged individualism” (فردگرایی زمخت – فردگرایی آمریکایی) به قمیت از بین رفتن حس اجتماعی ترویج داده می شود که در اینصورت، آنان که در طبقات پایین تر گرفتارند از طبقات بالایی متنفرند و آنان که در بالا هستند از طبقات زیرینی می هراسند. در چنین شرایطی، همبستگی جمعی و اجتماعی نمی تواند وجود داشته باشد که در نهایت به ضعیف تر شدن جامعه می انجامد.

البته باید این را متذکر بشویم که همبستگی به معنای فداکاری و از خود گذشتگی نیست. آنگونه که Errico Malatesta به روشنی بیان می کند:

“ما همه خودپرست هستیم. همه به دنبال خشنودی خود هستیم. اما یک آنارشیست بزرگترین رضایت و خشنودی خود را در مبارزه برای سعادت همه می یابد، در دستیابی به جامعه ای که در آن برادری درجمع برادران بوده، در میان انسان هایی سالم، باهوش، فرهیخته و خوشحال است. اما کسی که سازگار است، کسی که از زندگی کردن در میان برده ها راضی و خشنود است و از رنج آنان سود می برد، آنارشیست نیست و نمی تواند هم باشد.” [Errico Malatesta: His Life and Ideas, p. 23]

ثروت واقعی برای آنارشیست هاانسان های دیگر و زمینی است که بر آن زندگی می کنیم. و یا آنطور که Emma Goldman می گوید، “شامل تمام چیزهای سودمند و زیباست، تمام آن چیزهایی که به ایجاد یک بدنه ی استوار و زیبا کمک می کنند… هدف ما آزادترین تجلیِ ممکن توسط قدرت های نهفته ی فرد است… نمایش آزاد این انرژیِ انسانی تنها در زیر سایه ی آزادی کامل فرد و اجتماع ممکن است،” به عبارت دیگر، “برابری اجتماعی.” [Red Emma Speaks, pp. 67-8]

ستودن و احترام گذاشتن آنارشیست ها به وجود فردی به معنای ایده آلیست بودن آن ها نیست که تصور کنند که انسان ها و یا ایده ها در بیرون از اجتماع توسعه می یابند و رشد می کنند. وجود فردی وایده های انسانیدر درون جامعه و در پاسخ به فعل و انفعالات و تجربیات انساندر برخورد با ماتریال و ذهن –که انسان فعالانه تجزیه و تحلیل کرده و تفسیر می کند –توسعه می یابند. با شناخت این مسئله که ایده ها در برخوردهای اجتماعی و همچنین فعالیت های فکری ـ روانی فرد شکل یافته و رشد می کنند، از اینرو آنارشیسم یک تئوری ماتریالیستی است (برای اطلاعات بیشتر در مورد مباحث کلاسیک درباره ی ماتریالیسم در برابر ایده آلیسم به God and the State نوشته ی Michael Bakunin مراجعه شود)

“هیچ چیز — حداقل در روابط انسانی — قادر به ترتیب دادن و آراستنخود نیست.این انسان است که وظیفه ی ترتیب دادن و چیدن را بر عهده دارد، و آن را مطابق با گرایش و درک خود از دیگر چیزها انجام می دهد.”[Alexander Berkman, What is Anarchism?, p. 185] این به این معناست که یک جامعه ی آنارشیست آفرینش خودانسان خواهد بود، نه خلقت خدا و یا هرگونه تفکر و اصول ماور‌اء الطبیعه.

در نتیجه آنارشیسم خود را بر پایەی قدرت ایدەها و توانایی مردم برای تغییر به سوی آنچه که می پندارند درست است، بنا می نهد. به عبارت دیگر، آزادی.

منبع ترجمە: جنبھە نجات حیوانات

http://no-compromise.blogfa.com/8709.aspx

An Anarchist FAQ – انگلیسی

http://anarchism.pageabode.com/afaq/index.html

زبانھای دیگر


http://anarchism.pageabode.com/afaq/translations.html

منشاء پیدایش آنارشیسم چیست؟

منشاء پیدایش آنارشیسم چیست؟

 

منشاء پیدایش آنارشیسم چیست؟ در پاسخ به این سوال، ما نمی توانیم به چیزی بهتر از برنامه ی سازمانی کمونیست های آزادیخواه(Organizational Platform of the Libertarian Communists)که توسط شرکت کنندگان در جنبش Makhnovist در جریان انقلاب روسیه گردآوری شده،اشاره کنیم:

“ایجاد چالش طبقاتی (class struggle)توسط کارگرانی کهاسیر ظلم و ستم بوده اندو همچنین اشتیاق و علاقه ی آنان به آزادی باعث آفرینش ایده ی آنارشیسم شده است‌؛ ایده ای که مطلقاً مخالف هر نوعسیستم اجتماعی استوار بر طبقات اجتماعی و دولت بوده و خواهان جایگزین کردن آن با جامعه ی آزادِ کارگران خودگردان و بدون دولت است.

بنابراین، آنارشیسم محصول بازتاب تفکرات انتزاعی یک روشنفکر و یا فلسفه دان نیست، بلکه آن [آنارشیسم] نتیجه ی مستقیم مبارزه ی کارگران بر علیه کاپیتالیسم بوده و از نیازها و احتیاجات آنان و همچنین اشتیاق شان به آزادی سرچشمه می گیرد؛ اشتیاق و علاقه ای که در بهترین دوره ی حماسی زندگی و مبارزات کارگران ظهور می کند.

اندیشمندان برجسته ی آنارشیست همچون Bakunin, Kropotkin و بقیه هیچگاه ایده ی آنارشیسم را اختراع نکردند، بلکه با کشف آن در بین مردم و همچنین با دانش و بصیرت خود کمک کردند تا آن را تصریح کرده و گسترش دهند.”

همچون بقیه ی جنبش های آنارشیست، Makhnovist ها هم جنبش یهمگانی متشکل از طبقه ی کارگر بود که بین سال های ۱۹۱۷ و ۱۹۲۱ در اوکراین در مقابل نیروهای آتوریته — هم سرخ (کمونیست ها) و هم سفید (کاپیتالیست ها و تزاریست ها) — مقاومت کرد. آنگونه که Peter Marshall می نویسد: “آنارشیسم… معمولا اکثر حامیان و پشتیانان خود را در بین کارگران و کشاورزان پیدا کرده است.” [Demanding the Impossible, p. 652]

آنارشیسم توسط مبارزه ی ستم دیده برای آزادی به وجود آمده است. به عنوان مثال، برای Kropotkin “آنارشیسم… از مبارزات روزانه سرچشمه گرفت” و “جنبش آنارشیست هر بار که تأثیری از درس های مهم عملی می گرفت، تجدید و نوسازی می شد؛ آنارشیسم از آموزه های خود زندگی ناشی شده است.” [Evolution and Environment, p. 58 and p. 57] بدینسان، آنارشیسم ریشه در مبارزه ی ما برای رسیدن بهآزادی و آرزویمان برای سوق دادن یکزندگی کاملا انسانی دارد. زندگانی ای که در آن هم برای زندگی کردن وقت داریم، هم برای عاشق بودن و هم برای تفریح کردن. آنارشیسم زاده ی تفکر انسان هایی نیستکه از زندگی جدا بوده و در گوشه ی خلوت خود بر مردم جامعه می نگریستند و بر اساس تصور خود از خوب و بد آن ها را قضاوت می کردند. بلکه، آنارشیسم نتیجه ی مبارزه و مقاومت طبقه ی کارگر در برابر قدرت آتوریته، ظلم، ستم و استثمار بود. همانطور که Albert Meltzer می آورد:

“آنارشیسم هرگز نتیجه ی افکار نظریه پردازان نبوده است، اماخود نظریه پردازانی را تولید کرده است که جنبه های مختلفِ فلسفه یآن را به بحث گذارده اند. آنارشیسم به صورت همان عقیده ای باقی مانده است که در عمل بهتر جواب می دهد تا در ذهن و ایده ییک روشنفکر. در بیشتر مواقع، یک نویسنده ی بورژوا می آید و آنچه را که تابحال توسط کارگران و کشاورزان عملی شده و پاسخ داده است را یادداشت می کند. سپس او [نویسنده] متداولاً توسط تاریخ نگارانِ کاپیتالیست و دیگر نویسندگان بورژوا به عنوان سندی یاد می شود که طبقەی کارگر همیشه به رهبریِ سرمایه داران محتاج است.” [Anarchism: Arguments for and against, p. 18]

در نظر Kroptkin، “آنارشیسم ریشه در همان فعالیت خلاق و سازندەی مردم دارد که در تمام مؤسسات و بنیادهای اجتماعی ساخت انسان کارساز بوده است… و در طغیان… علیه نماینده ی زور و قدرت خارجی در این مؤسسات اجتماعی که آن ها را به نفع خود به کار برده اند.” اخیراً “آنارشی توسط همان اعتراض انتقادی و انقلابی به وجود آمد که باعث تولد سوسیالیسم شد.” آنارشیسم بر خلاف دیگر اشکال سوسیالیسم “نه تنها بازوی موهن به مقدساتش را بر علیه کاپیتالیسم، بلکه بر علیه ارکان آن — قانون، آتوریته و دولت — نیز بلند کرد.” تمام آنچه که نویسندگان آنارشیست انجام دادند این بود تا “بیانه ی جامعی را در مورد مبادی و اصول آنارشیسم وپایه های تئوریک و علمی آموزه های آن تهیه کنند” که ناشی از تجربیات طبقه ی کارگر و تمایلات تکاملی جامعه بوده است.[Op. Cit., p. 19 and p. 57]

با اینحال، تمایلات آنارشیستی مدت ها قبل از اینکه Proudhon قلم روی کاغذ بگذارد و خود را در سال   ۱۸۴۰ آنارشیست بنامد وجود  داشته است. با آنکه آنارشیسم — به عنوان یک تئوری سیاسی — با ظهور و اوج گیری کاپیتالیسم متولد شد (آنارشیسم “در اواخر قرن هجدهم میلادی ظهور کرد… و مبارزه ی همزمان برای براندازی کاپیتالیسم و دولت را به عهده گرفت.” [Peter Marshall, Op. Cit., p. 4]) اما نویسندگان آنارشیست تاریخ گرایشات آزادیخواهانه را تجزیه و تحلیل کرده اند. برای مثال، Kropotkin می نویسد که “آنارشیست ها و دولت خواهان همیشه وجود داشته اند.” [Op. Cit., p. 16] در کتاب Mutual Aid (همیاری متقابل) و دیگر نوشته ها، Kropotkin جنبه های آزادیخواهانه ی اجتماعات پیشین را بررسی کرده و از آن هایی که توانسته اند (تا حدی) به طور موفقیت آمیز جنبه هایی از آنارشیسم را ایفا کنند، نام برده است. او اینگرایش به ایده های واقعی آنارشیستی را تشخیص داده است که قبل از آفرینش “رسمی” جنبش آنارشیست وجود داشته است، او می افزاید:

“از زمان های بسیار دور، اززمان عصر سنگی، مرد [و زن] به ضرر و زیانِ اجازه دادن به یکی از آن ها برای به دست گرفتن قدرت خصوصی پی برده اند… در نتیجه چنین مؤسساتی را در قبایل بدوی، اجتماعات روستایی، اصناف قرون وسطایی… و در نهایت در شهرهای قرون وسطایی به وجود آوردند که این امکان را به آن ها بدهد تا با دست اندازی و تخطی به زندگی و دارایی شان– هم از طرف آن عده ی ناشناس که آن ها را تسخیر کردند و هم از سوی مردان قبیله ی خود که تلاش کردند تا آتوریته ی خود را تاسیس کنند — مبارزه نمایند.” [Anarchism, pp. 158-9]

Kropotkin مبارزه ی طبقه ی کارگر (که آنارشیسم مدرناز آن ظهور کرد)و این نوع از اشکال قدیمی سازماندهی عمومی و مردمی را برابر دانست. او همچنین افزود که “وحدت کارگر… نتیجه ی همان مقاومت و مخالفت عمومی با افزایش قدرت یک عده ی خاص — در اینجا کاپیتالیست ها — بود.” نتیجه ی مقاومت همان طوایف، اجتماعات روستایی و همچنین “فعالیت آزاد و مستقل قسمت هایی از پاریس، دیگر شهرهای بزرگ و همچنین اجتماعات کوچک در دوران انقلاب فرانسه” در سال۱۷۹۳ بود. [Op. Cit., p. 159]

بنابراین، با آنکه آنارشیسم به عنوان یک تئوری سیاسی برای بیان مبارزه ی طبقه ی کارگر و خودگردانی آن ها بر علیه کاپیتالیسم و دولت مدرن به کار می رود، اما ایده هایی از آنارشیسم همواره خود را در طول تاریخ انسانی نشان داده و به نمایش گذاشته اند. به عنوان مثال، بسیاری از مردم بومی آمریکای شمالی و دیگر نقاط زمین آنارشیسم را قبل از آنکه به صورت یک تئوری سیاسی در بیاید برای هزاران سال به کار برده اند. همچنین، گرایش ها وسازماندەیهای آنارشیستی در انقلاب های مهم حضور داشته است. نشست ها و جلسات شهری(New England Town Meeting) در جریان انقلاب آمریکا، گروه هاو قسمتهای پاریسی در جریان انقلاب فرانسه و همچنین انجمن ها و کمیته های کارگری در جریان انقلاب روسیه نمونه هایی از گرایشات آنارشیستی است (برای اطلاعات بیشتر به The Third Revolution– نوشته ی Murray Bookchin — مراجعه شود).پس اگر آنارشیسم — آنگونه که ما باور داریم — محصول مقاومت در برابر نیروهای آتوریته است، بنابراین جوامع آتوریته وار باعث برانیگخته شدن حس مقاومت و گرایشات آنارشیستی خواهند شد.

به عبارت دیگر، آنارشیسم تعریفی است برای مقاومت در برابر ظلم و استثمار، تعریفی برای نشان دادن تجربه ی کارگران، تجزیه و تحلیلی برای نشان اینکه چرا سیستم کنونی اشتباه است و همچنین تعریفی است برای امیدها و آرزوهای ما برای آیندەای بهتر. این مبارزه ها سال ها قبل از آنکه آنارشیسم نامیده شود، وجود داشته است اما جنبش آنارشیستی تاریخی ( به این مفهوم که مردم ایده های خود را آنارشیست بنامند و به سوی یک جامعه ی آنارشیست حرکت کنند) ذاتاً محصول مبارزه و مقاومت طبقه ی کارگر در برابر کاپیتالیسم و دولت، در برابر ظلم و استثمار و همچنین برای ایجاد جامعه ای آزاد با افرادی آزاد و برابر است.

**********************

منبع ترجمە: جنبھە نجات حیوانات

پرسشهای متداول آنارشیستی / A.1.5

http://no-compromise.blogfa.com/8709.aspx

An Anarchist FAQ – انگلیسی

http://anarchism.pageabode.com/afaq/index.html
زبانھای دیگر

http://anarchism.pageabode.com/afaq/translations.html

%d هاوشێوەی ئەم بلۆگەرانە: