چه می توان از سوگواری مارکسیست های ایرانی برای کاسترو آموخت؟

نادر تیف
١۷ آذر ١٣٩۵- ۷ دسامبر ۲٠١۶

ما [آنارشیست ها] می گوییم که سرمایه داری دولتی از سرمایه داری خصوصی بدتر است، چرا که علاوه بر استثمار، آزادی را نیز می کشد و امکان هر گونه دفاعی را می گیرد… خلع مالکیت از سرمایه داران خصوصی و زمینداران بزرگ کافی نیست. مسلح کردن مردم به تنهایی به استقرار سوسیالیسم نمی انجامد. این هم کافی نیست که مردم را پشت سر خود داشت …

مرگ «فرمانده» فیدل کاستروی نود ساله روز ۲۵ نوامبر ۲٠١۶ فرصتی به گروه های مختلف مارکسیست ایرانی داد تا با صدور اطلاعیه و نگارش مقاله نظر خود را درباره او که رسماً نزدیک به پنج دهه رهبر بی چون و چرای کوبا بود، اعلام کنند.

جالب این جاست که این فقط گروهی همچون حزب توده ایران نبود که به سوگواری مرگ کاسترو نشست، بلکه مائویست های سابق و کنونی و همه ی گروه های طیف «فدایی» که بالغ بر هفت دسته هستند با واژه های متفاوت مرگ کاسترو را دست مایه ی تعریف و تمجید از وی و دستاوردهای «رهبری»اش نمودند. هر چند این گروه ها چندین دهه است که در خارج از ایران فعالیت می کنند، هر چند برخی از این گروه ها حتا در خارج حضوری عمدتاً مجازی دارند و فعالیت هایشان به صفحات فیس بوکی و اینترنتی محدود می شوند، اما از آن جایی که همگی خود را مدافع آزادی و برابری می دانند و برای آینده مردم ایران برنامه می نویسند، جا دارد که در رابطه با مرگ کاسترو ادعاهایشان راستی آزمایی شود و اشتراکات و افتراقات موضع گیری هایشان در قد و قواره ی یک مقاله بررسی گردد تا بتوان تلاش کرد پاسخی کوتاه به عنوان آن داد.

در طیف «فدایی» دو گروهی که نام سازمان چریک های فدایی خلق ایران را یدک می کشند اما در واقع دو گروه متفاوت هستند (جناح های حسین زُهَری و مهدی سامع)، چریکهای فدایی خلق ایران، سازمان اتحاد فداییان کمونیست، سازمان فداییان (اقلیت)، سازمان اتحاد فداییان خلق ایران و سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) را داریم. واژه «رفیق» کاسترو فقط در اعلامیه های گروه های سامع و زهری مانند حزب توده و سازمان فداییان (اکثریت) به چشم می خورد.

مائویست هایی همچون حزب کمونیست کارگری ایران، دو جناح حزب کمونیست کارگری – حکمتیست، حزب کار ایران (توفان) و حزب کمونیست ایران از جمله گروه های دیگر هستند که در رابطه با مرگ کاسترو موضع گیری کرده اند. در میان این دو طیف بد نیست به دو جناح سازمان راه کارگر نیز اشاره شود.

آن چه بیش از همه در نوشته ها به چشم می خورد سیستم تأمین اجتماعی در کوباست. آقای محمدرضا شالگونی، رهبر یکی از دو جناح راه کارگر در این زمینه می نویسد:«ارزشمندترین دست آورد انقلاب و نظم سیاسی – اجتماعی کوبا (که علیرغم شکست عمومی الگوی سوسیالیسم قرن بیستم) همچنان الهام بخش مانده، سیستم تأمین اجتماعی است.» در این جا می بینیم که نویسنده به شیوه ای زیرکانه این سیستم تأمین اجتماعی را نه فقط دست آورد انقلاب کوبا که نظم سیاسی – اجتماعی آن قرار می دهد. او در هیچ کجای نوشته به این موضوع اشاره نمی کند که انقلاب کوبا فقط ماحصل مبارزات کاسترو و همفکرانش نبود، بلکه در این انقلاب مانند دیگر انقلاب های جهان افرادی با تفکرات گوناگون شرکت داشتند که اتفاقاً یکی از مشهورترین آنان کامیلو سینفوئگوس بود که به همراه کاسترو و چه گوارا به جنبش ۲۶ ژوئیه پیوست. او که یک آنارشیست بود به طرز «مشکوکی» پس از آن که کاسترو قدرت را قبضه کرد مُرد یا شاید خودکشی شد!

شالگونی در بخش دیگری از نوشته اش ادعا می کند که یکی دیگر از دست آوردهای «دولت انقلابی»، که مانند جمهوری اسلامی درکنارهم گذاشتن اسم و صفتی متضاد است، همانا مقابله با نابرابری ها نژادی در کوبا بوده است. ظاهراً او نمی داند که سیاه پوستان و دو رگه ها در میان جمعیت یازده میلیونی کوبا دارای اکثریت هستند، اما تعدادشان در عالی ترین نهادهای دولت و دفتر سیاسی حزب کمونیست کوبا، که یگانه حزب مجاز است، از انگشتان یک دست فراتر نمی رود. با این حال واقعیت این است که سیاهان و دو رگه ها در زمینه ی موسیقی و تحصیلات عالی امکانات کافی برای بروز و ظهور دارند و در آن ها خوش می درخشند. البته این بدان معنا نیست که بتوان دولت کوبا را نژادپرست توصیف کرد.

مسئله دیگری که در نوشته های گروه های مارکسیست ایرانی بارها مطرح شده است سیستم آموزش و پرورش کوباست. برای مثال کمیته مرکزی سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران که اطلاعیه اش را با واژه های «یاد این انقلابی بزرگ گرامی باد» به پایان می برد به رایگانی آموزش و پرورش و همچنین بهداشت اشاره می کند. هیئت سیاسی – اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) نیز در اطلاعیه گرامیداشت کاسترو بر همین موضوع انگشت تأکید می گذارد. کمیته مرکزی سازمان راه کارگر ضمن اشاره به رایگانی آموزش و پرورش در کوبا نکته ی دیگری به نام برچیدن بیسوادی را یادآوری می کند. چریکهای فدایی خلق ایران که همچنان مبارزه مسلحانه را «هم تاکتیک و هم استراتژی» می دانند و آن را «تنها راه رسیدن به آزادی» تبلیغ می کنند در اطلاعیه اشان می نویسند:«امروز به طور مثال ما می بینیم در کوبا آموزش رایگان تا سطح تحصیلات عالی و از جمله آموزش های عالی یک حق شهروندی شمرده می شود و برای تحقق این حق دولت کوبا در مقایسه با دیگر کشورها در جهان، بخش قابل توجهی از تولید ناخالص داخلی خود را صرف آموزش و پرورش شهروندان کوبایی می کند.» ای کاش چریکهای فدایی خلق ایران به خواننده اطلاع می دادند که این «بخش قابل توجه» چه اندازه از بودجه ی سرمایه داری دولتی کوبا را در خود می گنجاند هر چند اطلاعیه اشان با شعارهای نابود باد نظام سرمایه داری در سراسر جهان و زنده باد انقلاب و زنده باد کمونیسم پایان می یابد!

حزب کمونیست کارگری ایران حزبی است که خود را بسیار مدرن و امروزی می داند به طوری که با توجه به بار منفی که رهبر و رهبر معظم پیدا کرده از واژه «لیدر» برای توصیف رهبر خود استفاده می کند. گویی واژه ی لیدر قبح کمتری از هم معنای فارسی خود دارد. باری، آقای حمید تقوایی «لیدر» حزب کمونیست کارگری نوشته است:«حکومت کوبا به دنیا نشان داد که حتا تحت فشار شدیدترین تحریم های اقتصادی می توان به دست آوردهایی در زمینه ریشه کن کردن بی سوادی، کاهش مرگ و میر میان کودکان، درمان، بهداشت، تحصیل رایگان و تأمین بسیاری از خدمات اجتماعی دست یافت که حتا دولت های رفاه در کشورهای غربی قادر به تحقق آن ها نیستند.» از آن جایی که لیدر درها را برای تمجید از حکومت کوبا باز کرد، طبیعی بود که آقای کاظم نیکخواه، که در سلسله مراتب حزبی پایین تر از لیدر قرار دارد، در گفت و گو با نشریه حزب به همین نکات مجدداً تأکید کند. البته تقوایی و نیکخواه همچون تمام مارکسیست ها به دگم های خود پایبندند و فراموش نکرده اند که بنیانگذار حزب، منصور حکمت پیش از درگذشتش از کوبا به نام کشوری نام برده بود که «نسیمی از سوسیالیسم» در آن وزیدن گرفت.

حزب کمونیست ایران در نوشته ای با عنوان «درگذشت فیدل کاسترو و تبلیغات رسانه های سرمایه داری» مانند اکثر گروه های دیگر که در بالا ذکر شدند به سیستم تأمین اجتماعی اشاره کرده و در پایان نوشته است که «یاد و خاطره کاسترو و همرزمش چه گوارا برای همیشه به عنوان نماد مبارزه و انقلاب علیه قدرت های سرمایه داری زنده خواهد ماند و در تاریخ مبارزه طبقاتی ثبت خواهد شد.»
خانم سگولن رویال، وزیر محیط زیست فرانسه روز ۴ دسامبر ۲٠١۶ به عنوان نماینده دولت کنونی در مراسم تدفین خاکسترهای فیدل کاسترو در شهر سانتیاگوی کوبا شرکت کرد. او گفت ادعا می شود که در کوبا زندانی سیاسی وجود دارد، اما کسی قادر نیست فهرستی از نامشان منتشر کند. این گفته ی او جنجالی در رسانه ها به پا کرد و مخالفان سیاست های کوبا علیه اش موضع گیری کردند. اما هدف از مطرح کردن نام سگولن رویال، شرکتش در مراسم تدفین کاسترو و سخنانش این است که به گروه های مارکسیست ایرانی یادآوری گردد که اگر آن ها سیستم تأمین اجتماعی، مبارزه با بیسوادی یا نژادپرستی را این همه بزرگ می کنند و آن را لااقل «نسیمی از وزیدن سوسیالیسم» می دانند از این پس باید نه فقط از کوبا که از فرانسه هم، صرف از نظر از این که کدام جناح راست یا چپ بورژوازی قدرت را در دست دارد، حمایت و پشتیبانی کنند. در فرانسه مدت هاست که بیسوادی برچیده شده است. بر اساس قوانین این کشور هر گونه گفتار و کردار نژادپرستانه و انسان هراسانه جرم محسوب می گردد و قابل پیگرد قضایی است. گفتار و کردار انسان هراسانه به آن هایی گفته می شود که علیه همجنسگرایان باشند، این در حالی ست که در کوبا دگرباشان جنسی همواره با سرکوب روبه رو بوده اند. در فرانسه بهداشت و درمان رایگان است و همه ی افراد جامعه حق معالجه و استفاده از داروهای مورد نیازشان را دارند در حالی که در کوبا مراجعه به پزشک رایگان است نه داروها. نگارنده این سطور اخیراً سفری به کوبا داشت و گواهی می کند که در داروخانه ای در هاوانا به دارویی علیه سرطان برخورد که بیش از پنچ هزار پزوتای کوبا بهایش بود در حالی که حداقل دستمزد دویست و حداکثر آن هشتصد بود.
اخیراً با توجه به ورشکستگی دولت های چپ و راست که نوبتی و پس از سیرک های انتخاباتی قدرت را به دست می گیرند، بیمارستان ها و درمانگاه های فرانسه اجازه ی معالجه ی پولی کسانی را که در خارج از فرانسه زندگی می کنند، گرفته اند. اما همین موضوع موجب شده است که بخشی از جامعه علیه این تصمیم موضع گیری کند و بیم خود را از گسترش چنین سیاستی به بقیه اعلام نماید.

اگر کسی در نوشته های گروه های مارکسیست ایرانی به دنبال انتقاد هر چند جزیی به رژیم کاستریست است لزومی ندارد وقتش را با خواندن ادبیات حزب توده ی ایران تلف کند. حزب توده ایران را می توان پیگیرترین گروه مارکسیست در حفظ سنت های هفتاد و چند ساله اش دانست. این حزب تا آخرین لحظه ای که اتحاد جماهیر شوروی فرونپاشیده بود و پرچم سرخ منقوش به داس و چکش و ستاره با پرچم سه رنگ پیش از انقلاب ١۹١٧ جایگزین نشده بود این کشور را بهشت برین سوسیالیسم معرفی می کرد. حزب توده ایران در رابطه با کوبا هم چنین می کند. «نامه ی مردم» در شماره ی ١٠١٣ که تاریخ ۸ آذر ١٣٩۵ را دارد می نویسد:«یادگار رفیق فیدل و یاران او، کشور و ملت آزاد کوباست که خودش درباره ی توسعه و تحکیم سوسیالیسم و ادای سهم در به وجود آوردن دنیایی فارغ از استثمار و ستم و تبعیض تصمیم می گیرد.» معلوم نیست منظور نویسنده مقاله نامه مردم از«ملت آزاد» چیست؟ آن چه من از آزادی در کوبا دیدم این بود که فقط روزنامه ی گرانما، ارگان حزب کمونیست کوبا در خیابان ها فروخته می شود. مردمی که در فقر مطلق روزگار می گذرانند قادر به خریداری کارت های گران بها برای اتصال به اینترنت نیستند که دارای سرعتی فوق العاده پایین است. یک کوبایی به من گفت که دولت مأموران شهرداری را برای مبارزه با بیماری های واگیردار که از آب و هوای مردابی و طبیعی کوبا می آیند به خانه ها می فرستد تا آن ها با دود کروزن ضدعفونی شوند، اما اغلب اتفاق می افتد که چند روز بعد آتش نشانان به این خانه یا آن خانه فرستاده می شوند تا همه ی سیم ها به جز برق و تلفن را که مأموران به اصطلاح شهرداری دیده اند، قطع کنند. منظور او این بود که بیش تر مأموران شهرداری که برای ضدعفونی کردن خانه ها می آیند خبرچین دولت هم هستند و سیم های دیگر، به جز برق و تلفن که قطع می شوند، سیم های تلویزیون های ماهواره ای اند که کوباییان حق ندارند نگاه کنند. در کوبا نه فقط یگانه حزب مجاز حزب کمونیست است بلکه یگانه اتحادیه مجاز کارگری نیز CTC یا کانون زحمتکشان کوباست که در واقع مانند خانه کارگر و شورای اسلامی کار در ایران بله قربان گوی دولت است. این هم در حالی است که جنبش سندیکایی قدرتمندی از اوایل سده ی بیستم میلادی در کوبا وجود داشت. رژیم کاسترو پس از گرفتن قدرت با ایجاد اتحادیه ی واحد همه ی اتحادیه های مستقل کارگری را یا برچید یا ممنوع کرد. این رژیم همچنین فوراً کارگران آنارکو- سندیکالیست را از CTC اخراج نمود.

آقای محمدرضا شالگونی در نوشته اش با عنوان «فیدل کاسترو، کسی که تا آخرین نفس به عدالت اجتماعی وفادار ماند» می نویسد که نظام سیاسی کوبا «ضعف بزرگی» داشت که نبود دمکراسی و آزادی بود وسپس فوراً اضافه می کند «دشمنی امپریالیسم آمریکا» این نظام را به سوی نظام تک حزبی راند. پس ما اکنون می دانیم که نبود آزادی و دمکراسی تنها ضعف است و در ثانی این دشمن است که نظام کوبا را ضعیف می کند و قدرت حاکم چاره ای ندارد که به این ضعف تن دردهد. کسی هم در این شش دهه پیدا نشده که دست کم چند لیوان آب پرتقال به این رژیم بدهد تا ضعفش مرتفع گردد! البته خود فیدل کاسترو بیش از شالگونی جدی بود و زمانی در پاسخ به یک روزنامه نگار خارجی گفته بود که اگر در کوبا فقط یک حزب وجود دارد علت این است که نظام تک حزبی در این کشور سُنت است!
شالگونی در بخش دیگری از مقاله اش می نویسد که رابطه کوبا با جمهوری اسلامی ایران «اشتباهی» از مجموعه اشتباهات کاسترو بوده است. اشتباه معمولاً در یک لحظه صورت می گیرد و تکرار نمی شود. اشتباهی که سی و هفت سال ادامه دارد، دیگر اشتباه نیست و سیاست است و باید از این جنبه واکاوی گردد. جناح دیگر راه کارگر موضوع رابطه کوبا با جمهوری اسلامی را نه اشتباه که «کج فهمی بزرگ» دولت کوبا نه فقط از الفاظ ضدامپریالیستی جمهوری اسلامی که دیکتاتورهای دیگر نظیر صدام حسین و معمر قذافی ارزیابی می کند. چریکهای فدایی خلق ایران که کماکان قاطعانه از مبارزه مسلحانه دفاع می کنند می نویسند که کسانی که روابط دولت کوبا با جمهوری اسلامی ایران را «بزرگ» می کنند، قصدشان «ساختن چهره ای کاملاً منفی» از فیدل کاستروست و می خواهند با این کار انقلاب کوبا و کمونیست ها را تخطئه کنند.

حزب کار ایران (توفان) به فیدل کاسترو تنها از این جنبه خرده می گیرد که از نظرات «رفیق استالین» دور شد و به «جبهه ضداستالینی ورویزیونیستی خروشچف» نزدیک! با این حال این حزب که همچنان همه ساله مراسم جشن و شادی برای تولد استالین برپا می کند و مجلس عزا برای مرگش، فیدل کاسترو را مبارزی برای دفاع از «تمامیت ارضی» کوبا می داند. مسئله تمامیت ارضی برای حزب توفان چنان مهم است که حتا در نظر دارد در صورت حمله نظامی آمریکا به ایران برای دفاع از تمامیت ارضی خاک پاک میهن در کنار جمهور اسلامی بجنگد. اما حزب کمونیست کارگری ایران مخالف حزب کار ایران (توفان) است، چرا که آقای کاظم نیکخواه در مصاحبه با نشریه حزبی اش می گوید:«نباید کاسترو و کاستریست ها را در صف ناسیونالیست ها قرار داد.» شاید نیکخواه فراموش کرده است که کاسترو زمانی شعار «یا مرگ یا میهن» را سر می داد.

سازمان فداییان (اقلیت) در نشریه کار در مقاله ای با عنوان «فیدل کاسترو، چهره ماندگار تاریخ» کمی دست و دل بازتر از حزب کار است و می نویسد:«گرچه فیدل کاسترو و چه گوارا هر دو به درجات مختلف از انحرافاتی که اردوگاه سوسیالیستی شوروی درگیر آن بود، آگاهی داشتند و تلاش می کردند با آن ها مرزبندی کنند و فاصله بگیرند، اما جبر شرایط انقلاب کوبا در جزیره ای از جهات مختلف در محاصره امپریالیسم، سرانجام راهی برای آن باقی نگذاشت که وارد مدار و الگوی سوسیالیسم روسیه شود.» چنین است که نویسنده مقاله فقط با استفاده از یک واژه – جبر – مسئله ای اساسی را در یک جمله حل و فصل می کند. این دیگر ایجاز نیست، معجزه است! البته این بار نخستی نیست که سازمان اقلیت با «جبر» تاریخی مسائل را در جمله ای کوتاه توضیح می دهد و تبیین می کند.

رژیم کاستریست به مراتب از گروه های مارکسیست ایرانی پیگیرتر و جدی تر بود و هست و برای حفظ قدرت مطلقه اش دست به هر کاری زده است. از همان ابتدایی که رژیم کاستریست تصمیم گرفت خود را در بلوک شرق حل کند هر اقدامی که بود در این زمینه کرد. این چنین بود که مشاورانی از شوروی، آلمان شرقی و چکسلواکی به کوبا آمدند تا دولت و اقتصاد آن را سر و سامان دهند. سیستم تأمین اجتماعی که گروه های مارکسیست ایرانی این همه به آن علاقه مند هستند را یک پزشک چکسلواک به نام فرانتیزک کریگل سامان داد. او به سازمان دادن دانشکده ی پزشکی نیز بسیار کمک کرد. اما چرا عکس های او از موزه انقلاب کوبا برداشته شد؟ به این دلیل ساده که در اوت ١۹۶۸، کاسترو بی چون و چرا از له کردن بهار پراگ با تانک های برژنف، رهبر وقت شوروی، پشتیبانی کرد و کریگل جزو کمونیست های چکسلواکی بود که از اصلاحات الکساندر دوبچک حمایت کرده بود.

بررسی نوشته ها و اعلامیه های گروه های مارکسیست ایران در تبعید را با خبری پایان دهیم که در تارنمای اخبار روز ١٠ آذر ١٣٩۵ منتشر شد. این خبر مبنی بر این بود که آقای ناصر زرافشان به همراه عده ای دیگر از دوستداران با دسته های گل سرخ در سفارت کوبا در تهران حضور پیدا کرده اند و او پس از سفیر کوبا سخنرانی کرده است. از سخنان او خبری منتشر نشده است، اما با توجه به آن چه گروه های متفاوت مارکسیست ایرانی در خارج منتشر کردند می توان رئوس آن را حدس زد. تارنمای محمود احمدی نژاد هم متن کامل پنج صفحه ای را که او در وصف فیدل کاسترو با حضور در اقامتگاه سفیر کوبا نوشته است به صورت متن و عکس منتشر کرد. او در پایان متنش برای فیدل کاسترو «آمرزش» مسئلت کرد. به جز احمدی نژاد چهار تن از انصارش هم متن را امضا کرده و یکی نوشته است:«جاودان باد روح بلند آقای فیدل کاسترو رهبر فقید کوبا».

راستی آزمایی گروه های مارکسیست ایرانی را که از افق های متفاوتی هستند می توان در این جا پایان داد. بر ما معلوم شد که سوسیالیسم، عدالت اجتماعی و برابری که آن ها در تارنماها، رادیوها و تلویزیون ها و دیگر امکاناتی که دارند تبلیغ می کنند می توان در سیستم تأمین اجتماعی، ریشه کنی بی سوادی، مبارزه با نژادپرستی و یکی دو مورد دیگر خلاصه کرد. بنابراین سوسیالیسم آن ها سوسیالیسم سر و دم بریده ای است که می توان حتا در چارچوب دولتی مانند دولت فرانسه عملی کرد. اگر برخی از این گروه ها نبود آزادی و دمکراسی در کوبا را می پذیرند اما آن را «ضعف» می نامند که تقصیرش هم به گردن دشمن خارجی ست می توان انتظار داشت که به فرض محال اگر همینان در ایران به قدرت برسند آش همان خواهد بود که در کوبا هست و در دیگر کشورهای بلوک شرق بود. چرا که پس از هر انقلاب یا تغییر ریشه ای قطعاً عوامل درونی و بیرونی علیه آن به پا خواهند خاست و اگر قرار باشد شوراهای مردمی و کارگری جایشان را به این دولت و آن حزب واگذار کنند یا آن ها جایشان را بگیرند، همانطور که بلشویک ها در روسیه چنین کردند، ما نباید انتظار داشته باشیم که خبری از آزادی خواهد بود.

گروه های مارکسیست ایرانی تلاش می کنند سیاست خارجی رژیم کاستریست را لااقل در مورد ایران «اشتباه» جا بزنند تا نپذیرند که سیاست خارجی هر دولتی ادامه سیاست داخلی آن است. اگر این رژیم سی و هفت سال است از رژیم جنایتکار اسلامی ایران حمایت می کند، این فقط یک اشتباه نیست، بلکه ادامه سیاست داخلی اش است که نه عدالت اجتماعی برای مردم به ارمغان آورده و نه آزادی سیاسی. از سوی دیگر حمایت رژیم کاستریست از جمهوری اسلامی نشان می دهد که تبلیغات مارکسیست ها در رابطه با انترناسیونالیسم پوچ است، چرا که حزب کمونیست کوبا ترجیح می دهد با دولت هایی مانند جمهوری اسلامی روابط بسیار مستحکم داشته باشد تا این که لااقل علیه سرکوب هایی که این رژیم بر اعضای حزب برادر، حزب توده، روا داشته است برخیزد.

گروه های مارکسیست ایرانی بیش از حد محاصره اقتصادی آمریکا علیه کوبا را بزرگ می کنند. چرا که هر چند کوبا در این محاصره بود و بیش ترین رنجش هم نصیب مردم شد و نه دولت، بلوک شرق به ویژه شوروی، آلمان شرقی، چکسلواکی و حتا چین از کوبا هر گونه حمایت مادی و اقتصادی را کرد و این آخری هنوز هم می کند. در ثانی اگر سوسیالیسم در یک کشور اجراشدنی ست دیگر چه لزومی داردکه چشم به راه امپریالیست ها و آن هم هارترین شان که آمریکا باشد، بود؟

اکنون رژیم کاستریست قصد دارد که سرمایه داری دولتی حاکم بر این کشور را با الهام از مدل چین به سرمایه داری خصوصی تبدیل کند. به همین دلیل شرکت فرانسوی پرنو – ریکار که در سال ۲٠١۵ نزدیک به ٩ میلیارد یورو گردش مالی داشته است نوشابه معروف الکلی کوبا را که رام نام دارد و از نیشکر گرفته می شود به بازارها ارائه می دهد. توزیع سیگار برگ کوبا به دست شرکت های اروپایی افتاده است. شرکت های اسپانیایی جای پای محکمی در توریسم کوبا باز کرده اند و چه بسا در آینده نزدیک با توجه به آشتی با آمریکا و بازگشایی سفارتش در هاوانا کازینوهای آنان هم به این جزیره بازگردند.

فیدل کاسترو ۲۵ نوامبر گذشته مرد اما انقلاب کوبا که با جانفشانی ها و از خود گذشتگی های فراوانی همراه بود سال ها پیش از او مرده بود و همو نقش مهمی در مرگ انقلاب داشت. این موضوع را برخی در همان دوران تشخیص داده بودند. از جمله آنان می توان به گاستون لووال، کارگر آنارشیستی اشاره کرد که عمر کاری اش را در فلزکاری، ساختمان و سپس چاپخانه گذراند و بین سال های ١۸٩۵ تا ١٩۷٨ زیست. گاستون لووال در شماره ی ۷١ نشریه لوموند لیبرتر، ارگان فدراسیون آنارشیست (فرانسه) که در ماه ژوئن ١٩۶١ منتشر شد، یعنی فقط دو سال پس از قبضه قدرت توسط کاسترو نوشت:
[چرا] باید پذیرفت که همه روزنامه ها که به رژیم تمامیت خواه جدید گردن نمی گذارند تعطیل گردند؟ آزار و اذیت کسانی که از آزادی، حق تجمع، حق تشکل و حق آزادی اندیشه دفاع می کنند با بستن مراکز فرهنگی آزاد و هجوم به اتحادیه ها و تعاونی های واقعی به خطر افتاده است… حزب کمونیست اکنون با مشاوره هایی که از «تکنسین» های روس، چکسلواک، چینی و آلمانی شرقی می گیرد بر همه چیز مستولی شده است…ما [آنارشیست ها] می گوییم که سرمایه داری دولتی از سرمایه داری خصوصی بدتر است، چرا که علاوه بر استثمار، آزادی را نیز می کشد و امکان هر گونه دفاعی را می گیرد… خلع مالکیت از سرمایه داران خصوصی و زمینداران بزرگ کافی نیست. مسلح کردن مردم به تنهایی به استقرار سوسیالیسم نمی انجامد. این هم کافی نیست که مردم را پشت سر خود داشت. پرون مردم آرژانتین را پشت سر خود داشت و هنوز هم دارد. هر عوام فریبی می تواند مردم را پشت سر خود ردیف کند. آن چه باید دانست این است که او مردم را به کجا می برد. در حال حاضر مردم کوبا را به سوی یک حکومت تمامیت خواه می برند و ما نمی پذیریم که این راه به سوی آزادی انسان پایان یابد.

چه می توان بیش از این به نوشته ی گاستون لووال افزود؟

Advertisements

متفکری که ویلیام گادوین* نامیدنش

فرشید یاسائی

“…اگر عدالت و مساوات برقرار باشد. نیم ساعت کار در روز برای انسانها کفایت می کند. هرقدر قیود حیات کم شود ، حوائج زائد از میان مردم رخت بر خواهد بست. دیگر انسانها برای کار کردن و نقض حقوق ، متوسل به خشونت و ستمگری نخواهند شد. اگر وضع زندگی ساده باشد و فشار و اجباری به مردم وارد نشود ، طغیان و انقلابی هم صورت نخواهد پذیرفت.آزادی و استقلال فرد فرصتی است برای استقرار جامعه آزاد…” ادامه

مقدمه : ویلیام گادوین در سال 1756 در کمبریج شایر انگلستان متولد و در 80 سالگی ( 1836 ) بدرود حیات گفت. جوانی را با دوره کوتاه کشیشی بسر آورد و در 26 سالگی این شغل را ترک کرد. طبیعتش وی را از پشت میز نشینی برحذر داشت  و به تحقیق و تتبع در فلسفه و ادبیات پرداخت تا جائی که به نویسنده ای بزرگ و فیلسوفی سیاسی -اجتماعی زمان خویش در آمد. گادوین با بزرگان علم اقتصاد دیوید ریکاردو ، آدام اسمیت ، ربرت اون…  (از بنیانگذاران سوسیالیسم) هم عصر بود. ربرت مالتوس* ( …گفته شد زمینه فلسفی نظریه جمعیت مالتوس به عقاید گادوین مربوط می شود). با نظریه گادوین مبنی بر ایجاد جامعه ای فارغ از دولت مخالف بود. گادوین در مورد سوسیالیسم روبرت اون* و آدام اسمیت* که بیشتر جنبه اقتصادی داشت نیز مخالف و به سوسیالیسم اخلاقی و ضد اقتدار بیشتر نظر داشت. در سال 1797 مجموعه ای تحت عنوان  جوینده* از وی بیادگار مانده که نویسنده بخشی از آنرا « تحقیق در خست و تبذیر . خساست و ولخرجی *» نامید. این رساله گامی بود برای معروف ترین اثر تاثیر گذار در قرن خویش بنام : « تحقیق در باره عدالت سیاسی و تاثیر آن در اخلاق و نیکبختی *» . به جرات میتوان گفت تدوین این رساله به یکی ازاصول اولیه معتقدات سوسیالیسم قرن هیجدهم بشمار آمد و نقش راهی برای متفکران بعد از خود و اکثر متفکران انقلاب فرانسه…بود. کتاب عدالت سیاسی گادوین  نخست در 1793 و چاپ دوم آن در 1795 منتشر شد. در همین کتاب بیان میدارد که از خرمن فکر و دانش متفکرانی چون جان لاک* ، دیوید هیوم *، دیوید هارتلی* … خوشه چینی کرده است.  گادوین با تدوین این کتاب به یکی از بنیانگذاران سوسیال – هومانیسم  در آمد. تدوین این کتاب متفکران هم عصر خود و بعدی را که اقتدار پرست و  جامعه و تاریخ را طبقاتی فرض میکردند ؛ رنجاند. وی در سال 1796 با مری ولستون کرافت*  نویسنده فمینیست مدافع حقوق زنان ازدواج کرد.

آغاز : از خود میپرسیم چرا متفکری که از زمان خویش جلوتر است و نظریاتش دوقرن بعد از خودش دوباره مطرح میشود تا جائیکه وی را از آنارشیستهای سوسیالیست اولیه در تاریخ سیاسی ، منظور میدارند؛ در موردش سکوت شده است ؟ متفکری که پیشگام در دفاع ازحقوق زنان بود . عقاید وی موجب تحول و انقلاب بی نظیری در علم اقتصاد و مناسبات اقتصادی است که افراد و طبقات اجتماعی را به مسلک سوسیالیسم آشنا ساخت. شاید دلیلش اعتقاد راسخ به هومانیسم بود که وی را به این نتیجه رسانده بود : یکی از اختلافات مهم بشر با یکدیگر  نتیجه فقدان برابری حقوقی است. گادوین نظرات مابعد الطبیعی فیزیوکراتها را رد میکرد. وی اعتقاد داشت که توسعه و تکامل انسان ها حد و مرزی ندارد.سوسیالیسم وی را از آن جهت اخلاقی نامیدند چون  نخست : در مقابل حس سرکشی  و خود پسندی انسان ، حس نوع دوستی را با اهمیت تلقی میکرد. دوم : لزوم تغییرات کلی در اسلوب دیرین مالکیت و ثروت را برای همه آشکار ساخت.

کتاب مهمی که از وی بجای مانده است ، تحت عنوان « عدالت سیاسی …» متضمن هشت فصل است که نخستین آن تشریح مصیبت و بدبختی های گوناگون بشری در جامعه سیاسی است…بنا بر عقیده وی جمیع مصائب و آلام انسان ها از طرز حکومت و سیاست دول است که در روابط انسان ها تاثیرات منفی گذاشته و حیات اجتماعی را با خطرات بسیاری روبرو میسازد…. ادامه میدهد که انسان ها اما قابلیت آن را دارند که این مصائب را رفع و توان آن را  نیز دارند که از بروز هرنوع بیماری های سیاسی و اجتماعی  جلوگیری کنند. در فصل دوم و سوم کتاب ، نگارنده در جستجوی قواعد و قوانین به ظاهرلایتغییر است که عدالت سیاسی را از چنبره آن ؛ خارج سازد. بدین منظور است که  خواستار نگرش برعقاید و اخلاق اعضا جامعه است . در فصل چهارم جهت درمان سیاسی – اجتماعی  و اقتصادی جامعه و راه تغییر کلی اخلاق و رفتار انسان ها را نشان میدهد. در فصول پنجم، ششم و هفتم اجرائی کردن عدالت در اسلوب جامعه و اداره امور مملکت ، توسعه فکری و تمدن معنوی و حقوقی در جامعه می پردازد. در فصل آخربه اقتصاد پرداخته و اصل مالکیت را مورد انتقاد قرار داده است. ناگفته نماند گادوین مانند متفکران معاصر خویش برهان قیاس* را وسیله کشف واقعیت میداند و از استقراء * مطلقا دوری می کند. اینکه امروزه علمای اقتصاد مطالعات اقتصادی را مستلزم بکار گیری از هر دو  برهان قیاس و استقرارء میدانند. موردی است که دویست سال بعد از گادوین انجام میشود و جای تعجب نیست. اتفاقا گادوین در همان زمان مطالعات اقتصادی خود را مطلق فرض نکرده و به کمبود های نظریات اقتصادی خویش واقف بوده است!

وی اعتقاد داشت تعقل در امور جهان نشان میدهد که عدالت و برابری حقوقی در کلیه شئونات اجتماعی باید بسط یابد.گادوین بخوبی میدانست و تجربه کرده بود که وقایع اتفاقیه در جوامع گوناگون نتایج منفی از خود بیادگار گذاشته و انسان ها را با خطر انحطاط روبرو ساخته و این انحطاط همواره مانع پیشرفت و ترقی بشر بوده است. می اندیشید : ” هیچ رسم و قاعده ای فقط بدین سبب که در گذشته مورد قبول بوده ، اگر با عدالت تطبیق نکند ، مشروعیتی ندارد و باید از میان افراد جامعه برافکنده شود” . گادوین عکس نظریه آدام اسمیت که هدفی جز ایجاد و استقرار آزادی اقتصادی نداشت بدین منظور دولت را در مداخله اقتصادی برحذر میداشت. لذا با هرگونه ارشاد و راهنمائی مسئولین دولتی مخالف بود و دخالت هیئت حاکمه در سرمایه ها و مالکیت مردم مخالفت میکرد. گادوین  اما از این حد نیز تجاوز کرد و تحقیقات خود را از جائی آغاز کرد که فیزیوکرات* ها و آدام اسمیت توقف کرده بودند.

آدام اسمیت در کتاب معروف خود « تحقیق در ماهیت و علل ثروت ملل » معنی عدالت را عدم مداخله دولت  در کارهای مردم میدانست. عقیده گادوین در مورد عدالت  اما تنها احتراز از ارتکاب اعمال بد نیست . کسانی که به دیگران آسیب نمی رسانند یا در امور اجتماعی مداخله نمی کنند نمیتوان  آنان  را به صفت ” عادل ” توصیف کرد. عدالت مفهوم مثبتی نیز دارد و آن سودمندی به نفع اعضا و جامعه است که وجود دولت مانع از گسترش آن میباشد. وی معتقد بود هر عملی که بتواند فردی را به سوی سرمنزل سعادت برساند و حداکثر رفاه و آسایش جامعه را تامین کند؛ عادلانه است. برای وی اختیار ، رفاه ، نوع دوستی در  طبیعت انسان و لازمه جامعه میباشد. گادوین اعتقاد داشت اگر کمک و احترام متقایل به همنوعان از قوه به فعل درنیاید،  جامعه حقیقی نخواهیم داشت و تنها در مورد عدالت یاوه گوئی کرده ایم.

مینویسد: ” تاکنون هیچ عاملی در تنزل فضیلت و کاهش قدرت نوع انسان به اندازه این فکر موثر نبوده که چون ما حقی داریم – چنانکه برخی گفته اند – پس می توانیم با آن هرچه میخواهیم بکنیم! در حقیقت هیچ چیز به ما تعلق ندارد و جمله هنرهای ما نیز باید به نفع جامعه بکار برده شود”. وی تقریبا از نخستین متفکرانی بود که  مشخصا وجود قوه مجریه را برای تنظیم جامعه نادرست میدانست. انسان ها را به تعاون ، همکاری و احترام متقابل دعوت میکرد تا قادر باشند در جامعه ای بدون دولت با رعایت آزادی و احترام بیکدیگر و رعایت حقوق دیگران ، آزادنه زندگی کنند. لزوم اعمال زور برای آنانی که به وظایف انسانی خود رفتار نمی کنند؛ فقط و فقط زاده اشتباهات عده معدودی است .

بارها تاکید میکرد که ” جامعه ” و ” دولت ” در موضوع متفاوتند و مبداء پیدایش آنان مختلف است….ادامه میداد که جامعه را احتیاجات بشری بوجود می آورد. تاسیس دولت (جمله معروف :  ” دولت تنها زنان و مردان بیکاره پرورش می‌دهد” از گادوین است ) را رذالت و بدخواهی ما ایجاب می کند. بنابراین نتیجه میگیرد که جامعه عنصر خیر و دولت چیزی جز شر نیست! البته تعدادی از متفکران و فیزیوکراتهای قبل و هم عصر وی در مورد مفهوم دولت انتقاداتی داشته اند اما در نهایت دولت را ” شر لازم ” ( جان لاک ) میدانند ، در صورتی که گادوین وجود دولت را ” شر موجود ” دانسته و لزوم دولت را ضروری نمی داند . به نظر وی هرچه جامعه به پیش رود اثر جنایات و خبط های دول و حکومت ها بیشتر ظاهر میشود و هرچه افراد رو به کمال روند از اختلافات مادی و حقوقی بین آنان کاسته خواهد شد.

برای گادوین بزرگترین عامل پیشرفت تمدن و مهمترین وثیقه استقرار برابری میان افراد را همانا پیشرفت علوم و دانش است. تنها با اتکاء به آن است که از تنگنای جهل ، خرافات و توحش…بیرون خواهند آمد. یکی از این علوم سیاست است که میتوان با آن حوائج واقعی انسان ها را شناخت و در جستجوی راه های جدید برای نیل به منظور و تغییر روش بود. گادوین با مجاهدات بسزائی در ((چهار اصول )) به ما میخواهد مدلل کند که نخست : سیاست هم علمی است مانند سایر علوم . دوم : قوانین و رسومات اجتماعی باید متوجه یک منظور باشند. استقرار مساوات حقوقی بین مردم . این مقصود حاصل نخواهد شد مگر با علم و علم منشاء اثر نمیشود مگر در زمانیکه در اذهان مردم جایگزین شود. سوم : پیشرفت معنوی در جامعه زمانی آشکار میشود که عقل فردی رشد کافی نماید. این مهم توسط آموزش و پرورش ممکن خواهد بود تا به جامعه مطلوب رسیم. چهارم: به اعتقاد وی فرد باید مستقل و آزاد تربیت شود. هر وقت این استقلال فکری و معنوی تحصیل شد ، نظام اجتماعی نیز قوام و دوام خواهد یافت و وجود دولت غیر ضروری خواهد بود. هومانیسم گادوین با عدالت خواهی و اخلاق توام است.

به نظر وی تکامل اخلاقی و معنوی منوط به تکامل و توسعه فهم و درایت ماست. کسانی که گمان کرده اند که انسان فقط به امر شهوت و احساسات ، طرز رفتار خود با دیگران را تنظیم می کنند؛ راه خطا میروند. گادوین این رای را درست تشخیص نمی دهد که انسان محکوم طبیعت حیوانی و شهوانی خود است و نمی تواند از عقل خویش بهره گیرد.پاسیفیسم گادوین ساکن و نظاره گر نیست. مینویسد: ” تا آنجا که ممکن است انسانها باید بکوشند تا از اعمال غیر ارادی دست بردارند و اراده خود را تابع احکام منصفانه و صحیح و عقلانی سازند…. ادامه میدهد : عیب و ضعف بر اساس قضاوت غلط استوار است و خطاهای انسان ملازم با طبیعت وی نیست. بدین جهت میتوان از آن پرهیز کرد. حربه آن برای مبارزه با خطاهای انسانی و قضاوت های بیمورد و غیر ضروری ،« حقیقت » است.هر حقیقتی که توسط یک فرد به دیگران انتقال یابد،در جامعه رسوخ خواهد کرد و اثرات عظیمی در رفتار و کردار آدمیان بجای خواهد گذاشت.

در اینجا بیمورد نیست : کلامی در مورد آنارشیست بودن وی جهت یادآوری ابراز داریم. گادوین را از متفکران نخستین آنارشیسم میدانند، نگارنده نیز با این نظر موافقم. اما اضافه میکنم که در هیچ یک از آثار وی چیزی از آنارشیسم بیان نداشته است. احتیاجی هم نبوده که خود را بدین صفت نام بنامد. با رجوع به آثار باقی مانده از وی با گنجینه ای از خرد و دانائی روبرو میشویم که آنارشیسم را در خود ذخیره دارد، بدون آنکه نامی از آن ببرد. این مطلب را آنارشیستهای اروپائی بعد از وی ، آنرا کشف کردند و اکنون بیکی از متفکران اولیه آنارشیسم مبدل شده است. هومانیسم و خوش بینی  بی حد وی نسبت به انسان و رفتار او تا جائی پیش میرود که حتی منتقدانش را نیز به تحسین بر می انگیزد… نظریات گادوین فرای زمان خود بود و چنان درنظرات و عقاید متفکران هم عصر  ( قبل و بعد از خود…) خویش تحت تاثیر گذاشته بود که کمتر بدان خرده گرفتند. منتقدانش بیشتر گله از خوش باوری بیش از حد  وی به انسان  داشتند که جای تامل دارد!

میگوید اختلافات عادی مابین افراد جامعه معمولا به محیط های متفاوتی است که انسان ها از آن می آیند. این محیط که محل نشو و نمو و ارتقای آنان است وابسته به طبیعت و سرشت انسان ها نیست. یکی از این محیط ها ، سیاست است. دوم و سوم محیط اجتماعی و تاریخی و چهارمی و مهم محیط جغرافیائی بشر است. کیفیت و مقتضیات محیط ، افراد متفاوت میسازد . طبیعی است که رشد اجتماعی انسان در طبقات ، اقوام و ملل ؛ مختلف است. ادامه میدهد : اگر قادر باشیم تغییری در این محیط بوجود آوریم ، جامعه بشری نحو دیگری پرورش می یابد. مینویسد : ” …ما تاکنون نادران و درشتخو و فاسد بوده ایم . بیائیم و علل نادانی و درشتخوئی و حساب های غلطی که تخم فساد  را در نهاد ما پاشیده اند، نابود کنیم. خواهیم دید که معلول آنها نیز پس از چندی محو خواهند شد…” .

با جمله فوق است که جیمز بنار* مفسر و منتقد  گادوین سراسیمه و عجولانه مینویسد :” واقعا گوی ایندوآلیسم و بلند پروازی را از افلاطون نیز ربوده و به راستی گمان میکند ، ممکن است جامعه بشری را تبدیل به انجمن فیلسوفان نمود. جای تردید نیست که اندیشه گادوین از افکار افلاطون هم عالی تر است. اما افسوس که هرچه افکار و آراء حکیمان بزرگتر میشود؛ امکان بکار بستن آنها کمتر میگردد” . خوشبینی بی حد گادوین به  ساحت انسان گویا  اشکالات بیشماری برای متفکران هم عصرش بوجود آورده بود. آنان استدلال میکردند که انسان همیشه از عقل تبعیت نمی کند. گادوین ضمن اینکه این مورد را باور داشت اما مضافا میگفت انسان ” فقط محکوم و تابع شهوات نیست ” و این به اثبات رسیده است. او آرزو داشت که انسان به صلح درونی ، تعادل و تعامل با دیگران برسد و بدان عمیقا اعتقاد داشت.

گادوین صرفنظر از  اعتقاد راسخ به هومانیسم ، نقش مالکیت و رابطه اش با انسان را دقیقا زیرنظر داشت. در سده هیجدهم در این مورد دو نظر متضاد در مورد اصل مالکیت رواج داشت. یکی از این نظریه ، نظر فیزیوکراتها بود که فرد شاخص این نحله فکری فرانسوا کنه* بود. دیگری نظریه سوسیالیستها بود که متفکرانی مانند گادوین ، مورلی * و مابلی … * این نحله فکری را نمایندگی میکردند. بعقیده آنان نعمت آزادی و نیکبختی نباید به طبقه خاصی تعلق داشته بلکه تمام طبقات اجتماعی باید از ثروت  های جهان برخوردار باشند و به توزیع عادلانه ثروت معتقد بودند.

برخلاف نظریه فیزیوکراتها که طبقه معینی را شایسته هدفشان مفروض بودند؛ سوسیالیستها نظرشان اصلاح وضع موجود را از راه تغییر در سیستم مالکیت دانسته و به مبارزه طبقاتی مبادرت ورزیدند و مقصودشان استقرار عدالت و مساوات بین افراد جامعه بود. این مسئله باعث شد که افراد شاخص ومتفکراین دو نظریه اقتصادی ( و مالکیت ) به جنگ قلمی دست زنند وعلیه یکدیگر قلمفرسائی کنند. هیچیک از این متفکران این دو نحله فکری کوشش نکردند در مقابل یکدیگر سکوت کنند. در نتیجه هیچگونه سازشی هم بین آنان صورت نگرفت.

گادوین در بین متفکران سوسیالیست تقریبا تندروتر از هم مسلکان خود بود. برای وی پایه مالکیت در اخلاق است و معتقد بود بدون تغییر اساسی اصول مالکیت ( به نحوی متعارف ) اصلاح هیچ جامعه و هیچ ملت و قومی امکان پذیر نیست. در باب هشتم رساله خود مینویسد : ” …هیچ مصیبتی تاکنون به اندازه عقیده نادرست که مابین مردم در مورد تملک اموال و اشیا ء شایع است در فساد افکار بشر تاثیر نداشته است. باید تصدیق کنیم که مصائب منتج از کردار زشت پادشاهان ؛ دروغگوئی روحانیان و ظلم و ستم قوانین « کور » در مقابل اجحافی که بر اکثر افراد جامعه صاحب مالکیت تحمیل میگردد ، هیچ و ناچیز است…” ادامه میدهد…:  ” مالکیت بنیان سیاسی جامعه است.اگر مستحکم و توام با عدالت و انصاف باشد . نیکبختی افراد جامعه تامین میشود و از ایجاد دولت و حکومت بی نیاز خواهیم بود.”

به عقیده حکیم انگلیسی نخسین حقوق بشر که بهیج وجه نمیتوان آنرا از انسان سلب کرد ، حق حیات است که به تمامی افراد  جامعه تفویض شده است و هیچکس در هر مقامی حق تخطی بدان را ندارد. دومین آن حق طبیعی انسان مربوط به آزادی  کار و استفاده از تمامی ثمرات حاصل از آن بدون حصر و حد است. تملک بر اشیا را وی تابع عدالت می داند که افراد در حقیقت نگهبانی از آن میکنند. سومین نوع مالکیت : حقی است که برخی برای خود ایجاد کرده اند و بموجب آن از نتیجه کار و زحمت ؛ هنر و صنعت دیگران جهت رفاه خویش بهره میگیرند. انسانهای لایق را به بردگی مجبور میکنند. آزادی آنان را سلب و عقل و درایتشان را میربایند و با این رسوم ظالمانه و غلط با قوانین خودساخته ؛ کل جامعه را فدای تجمل و خودپرستی می کنند. برای بقا و حفظ مالکیت خود دست به تشکیل دولت میزنند تا عدم تساوی و نابرابری را به زور سرنیزه و شمشیر حفظ کنند. چون دریافتند تنها با تشکیل دولت نیل به منظور صورت نمی گیرد، بر روی اصل عدالت خط بطلان کشیده اند. ظلم های تازه اختراع کردند، کیفرهای جدید وضع نموده اند. بردگی را به صور گوناگون در آورده اند و بر تعداد بردگان افزودند.

ناگفته نماند پرودون* متفکر آنارشیست فرانسوی تحت تاثیر مستقیم افکار اقتصادی  گادوین در صدد برآمد که بوسیله « ارزش* » و قاعده « توزیع ثروت *» هر نوع مالکیتی را شایسته انتقاد و عیب جوئی بداند . جمله معروف  : ” مالکیت دزدی است ” از پرودون است. گادوین عکس تصور متفکران سوسیالیست ( خصوصا فرانسوی ) همعصر خویش ، هرگز جهت تغییر وضع موجود ، خونریزی و خشونت را نسخه مطبوع نمی دانست . در هیچ جا از رسالات وی یک چنین نسخه ای وجود دارد. رای وی در برابر مظالم و بی عدالتی ها ، توسعه و ارتقای عقل ، ادراک و تعمیم فرهنگ بود. مینویسد : “… اگر در عادات و رسوم معمولی ما تغییری نشود… هرگونه تحول سیاسی – اجتماعی خشونت آمیز نتایج مثبتی از آن منتج نخواهد شد. افراد جامعه طعمه ظلم و ستم جدید قرار خواهند گرفت . بدون آنکه عدالتی در کار باشد .”… کسانی که امروزمتبوعند فردا تابع خواهند گردید. آنان که ظلم و ستم روا میدارند، خود قربانی ظلم و ستم قرار خواهند بود. گروهی که امروز در ناز و نعمت غوطه ورند به مذلت و بدبختی دچار خواهند شد و جمعی که بینوا و درمانده اند بیش از حد احتیاج خود ثروتمند خواهند شد… “

با شرح این تجربه یادآوری می کند که باید  در راه انهدام رسوم زشت و عادات نکوهیده مبارزه کرد و برابری حقوقی – اجتماعی را با تربیت اخلاقی و معنوی به پیش برد. برای رسیدن به این امر مهم مطلقا از اعمال زور و خشونت و تشبث به اموری که اثر موقت دارد؛ باید دوری جست. عقیده داشت به هرکس طرز و طریق و نیل به مقصد را میتوان آموخت. نتیجه میگرفت : ” اگر انسان آزاد و مستقل پرورش یاید ( از اصول اولیه آنارشیسم ) بار گران اسارت و بردگی را تحمل نمی کند… اگرمظالم مختلف در جامعه در وی تاثیر مستقیم گذارد، نمی تواند امری خلاف عدالت انجام دهد…. اگر دنیای ما از این گونه افراد پرورش دهد…همواره قوانین عاطل دول ازبین خواهند رفت.بدون شک از عصر فیزوکراتها تا اقتصادیون قرن بیستم هیچکدام موضوع آزادی و اختیار انسان را مورد توجه قرار ندادند.این تنها گادوین و آنارشیستها بودند که آزادی و اختیار انسان از اصول مهم آنان است و برای رسیدن به این اصول مبارزه خویش را ادامه میدهند.

اگر علل عمومی جرم و جنایت را که از فقدان مساوات و برابری است، ریشه کن شود و حق هرکسی محفوظ شود …بالطبع صفحه روزگار نیز عوض خواهد شد.استقرار برابری زمانی امکان پذیر خواهد بود که در انسان ارتقا و پیشرفت معنوی صورت گیرد. مینویسد اگر ایمان به مساوات در قلوب انسانها جای گیرد و افکار عمومی بدان رغبت کند. سازمان اجتماعی نمی تواند بدین شکل کنونی ادامه یابد و طبیعتا متزلزل خواهد شد. این انسان است که تعیین کننده است. انتقادی که به وی میگیرند در مورد تن پروری انسان ها است. میگویند : عصر طلائی گادوین هیچوقت به منصه ظهور نخواهد رسید…اما دلائل آنرا ابراز نمی دارند یا نمی دانند. چون قوه تخیلشان ضعیف است! وی با صراحت به موردی انگشت میگذارد که تا کنون بیسابقه است. حتی  نظر گادوین ازآنارشیستهای امروز که بیست ساعت کار در هفته را برای انسان ها تبلیغ می کنند. جلوتر است.

مینویسد: اگر عدالت و مساوات برقرار باشد. نیم ساعت کار در روز برای انسانها کفایت می کند. ادامه میدهد : هرقدر قیود حیات کم شود ، حوائج زائد از میان مردم رخت بر خواهد بست. دیگر انسانها برای کار کردن و نقض حقوق ، متوسل به خشونت و ستمگری نخواهند شد. اگر وضع زندگی ساده باشد و فشار و اجباری به مردم وارد نشود ، طغیان و انقلابی هم صورت نخواهد پذیرفت.آزادی و استقلال فرد فرصتی است برای استقرار جامعه آزاد. بدین منظور با هر نوع کمونیسم که انسان را به شی  و ماشین در می آورد؛ مخالف است. برای وی تعقل به معنی پیش بینی و عاقبت اندیشی. مینویسد : …کیست که بتواند به جرات ادعا کند که بشر در آینده درمان دردهای خود را نخواهد یافت و علاج واقعه را قبل از وقوع نخواهد کرد؟

ادامه میدهد : ترقیات جدید و اختراع ماشین های تازه از رنج و مشقت انسان ها می کاهد . فشار قانونی و اجتماعی نیز کمتر تحمیل میشود.تولید موالید و افزایش جمعیت را با آموزش و روشنگری کنترل خواهد شد. اجرای اصل عدالت و مساوات این است که بشر به تکامل نائل آید و انسان باید قادر باشد بر امور غیر ارادی فائق آید و دانش  بشر بجائی برسد که مرگ و نیستی را بشود از میان برداشت و یا لااقل طول عمر طبیعی را افزایش دهد. اگر نظام اخلاقی بر جهان حکمفرما شود ، توانائی های بشر نیز افزون خواهد شد.استعداد ها شکوفا و باید ها به نباید ها تبدیل میشود. عنان اختیار و امیال بشر در دست خویش خواهد بود. اعمال انسان از روی تعقل و اراده و اختیار انجام خواهد گرفت. وی را به خیالبافی متهم کرده اند…اما پاسخی برای پرسش های تاریخی وی نیافتند. از قدرت تخیل و آرزوهای وی در شگرف بودند…اما جرات تائید بخود ندادند چون از آینده ترس داشتند.

در خاتمه بهتر دانستم چند کلامی در مورد دختر و همسر وی مری شلی – گادوین و مری ولستون کرافت متفکر فممینیست انگلیسی بنویسم .  همسر وی از نخستین افراد در جنبش  حقوقی زنان بود. متولد آپریل 1759 در حومه لندن است. در مورد احقاق حقوق زنان فعال و اولین کتاب* فمینیستی در جهان را برشته تحریر درآورد. تحت تاثیر انقلاب فرانسه سفری به این کشور کرد …در آپریل 1792 با ویلیام گادوین آشنا و یکسال بعد با وی ازدواج کرد. ثمره این ازدواج تولد فرزند دخترشان با نام مری شلی – گادوین ( Mary Wollstonecraft Godwin) بود که همسر پرسی شلی  (Percy Bysshe Shelley)) شاعر  و غزالسرای معروف انگلیسی بود. معروفیت مری بخاطر نوشتن داستان فانتزی فرانکنشتاین(Frankenstein) بود که چندین فیلم از شخصیت  و خالق موجودی ترسناک از این رمان ساخته شد. مری ولستون کرافت همسر گادوین  یکسال بعد از تولد مری سپتامبر(1797) در گذشت. تحقیقات جدید نشان میدهد که مری دختر گادوین سالها به ویراستاری و بازنشر اشعارهمسرش شلی سرگرم بود. مری در سن 53 سالگی بر اثر تومور مغزی درگذشت. سالها بعد از مرگ وی در سالهای (1970- 1980) سفرنامه هائی که نوشته بود مورد تحقیق و بررسی قرار گرفت و فعالیت وی در جنبش زنان ( تحت تاثیر مادر و پدرش ) در جامعه مطرح میشود.پایان پائیز 2016

www.abgun.net

William Godwin (3 March 1756 – 7 April 1836) *

The Enquirer . La Cherheure *

Essai sur I et la prodigalite *

Enquiry Concerning Political Justice and its Influence on Morals and Happiness *

Condorcet * Hohn Locke* Daivid Heume * David Haartley* Thomas Robert Malthus*Robert Owen  Adam Smith*Francois Quesnay * Étienne  Gabriel   Morelly * Gabriel Bonnot de  Mably * P. J . Proudhon

* Theorie de la valeur * Repartition des richesses

Mary Wollstonecraft*

Induction * * Deduction

*…مالتوس در بحث خود از رشد و توسعه ی اقتصادی مطابق با پیش فرض اسمیت، انباشت سرمایه را مهم می داند، لیکن در شرایطی که منابع طبیعی ثابت است، بر رشد جمعیت به عنوان مانع اصلی توسعه ی اقتصادی تأکید می گذارد.

* فیزیوکراسی   *Physiocracy

فیزیوکراسی یا فیزیو کراتیسم به معنی تسلط طبیعت و در واقع آموزه اقتصاد ملی طبیعت می‌باشد. دوران حیات این مکتب از سال ۱۷۵۸ همزمان با «تابلوی اقتصادی» دکتر کنه بنیان‌گذار این مکتب تا سال ۱۷۷۶یعنی در تاریخ انتشار کتاب معروف و ارزشمند «ثروت و ملل» آدام اسمیت می‌باشد. در واقع حیات این مکتب همزمان با پیشرفت علوم و فنون مکانیک وگسترش افکار ناتورالیستی (یک جهان بینی فلسفی است که بر اساس آن همه چیز به وسیله طبیعت و طبیعت تنها به وسیله خودش توضیح پذیر است) بوجود آمد. فیزیوکراتیسم اولین مکتب اقتصادی است که به بیان قواعد علمی اقتصاد پرداخت و بیشترین سهم را در شکل گیری اصول اولیه نظام اقتصادی سرمایه‌داری داشت. مبنای این مکتب بر پایه فلسفه دئیسم استوار بود. دئیسم یا «مکتب خداپرستی طبیعی» از ریشه لاتین دئوس به معنی خداست که در قرن ۱۷ و ۱۸ پدید آمد و با کلیسا مخالف بود و منکر وحی بود و عقل و ندای طبیعت را برای سعادتمند شدن انسان کافی می‌دانست و کلاً بر طبق نظر این فلسفه خداوند منشأ هستی می‌باشد و دنیا را خلق نموده و و پس از خلقت هیچ چیز در جریان عالم دخالت نمی‌کند. در واقع خداوند دخالتی در این دنیا بعد از خلقت نمی‌کند مانند ساعت سازی که ساعتی را می‌سازد اما بعد از آن ساعت خود کار می‌کند ونیازی به دخالت سازنده اش ندارد. همین‌طور جهان هستی نیز با قواعد طبیعی که خداوند در بدو خلق کردن در آن نهاده به حیات خود بدون نیاز دخالت خدا ادامه می‌دهد در واقع تعبیر دئیسم از خداوند معمار باز نشسته است…ویکی پدیا

* A Vindication of the Rights of Woman: دفاع از حقوق زنان

برای اطلاع بیشتر رجوع شود به ویکی پدیا

 

دولت گرائی و نقش ذهنیت مسدود (٢)

فرشید یاسائی

” جامعه و مردم با هنر لطیف و با ایدئولوژی ، خشن خواهند شد “

 

مقدمه: در قسمت اول سعی شد  با هشدار به جامعه  تحت تاثیر ” عالمان ” دین و فلسفه و…نشان دهیم که تنها با عبور از تفکرات ارتجاعی آنان ، جامعه قادر است نفس عمیق بکشد و به آینده خویش امیدوار شود. مردم در جامعه باید لمس کنند که ” ایدئولوژی ” مذهبی و غیر مذهبی ، سمی است که قلب جامعه را از طپش می اندازد و این تنها آزادی ( * آدرنالین ) است که میتواند آن  را زنده و پایدار نگه دارد. بخش مهمی از  ” عالمان و فلاسفه ” ….ما بعد از جنگ (1918-1914) جهانی اول ، تحت تاثیر مستقیم تعدادی از  فلاسفه  خشونت طلب غربی متاثر از انقلاب فرانسه . همزمان با بعضی از مبلغان دینی متاثر از فقه سیاسی و… بذر نفرت و خشونت را در جامعه مستعد کاشتند و جامعه را به مرور از نفس انداختند. این بذر شیطانی که اکنون به درختی تنومند تبدیل شده ، نه به توسعه و پیشرفت و نه  به مدرنیته در ایران یاری رساند. معجونی  است از سنت و مدرنیته ناقص و من درآوردی  که ثمره اش افراط و تفریط ، تزویر و ریا ، اخلاق دوگانه و…که سخت گریبانگیر جامعه ما گردیده است. البته ” عالمان ” ما این نتایج را حاصل کار و اندیشه و تعالیم خود ندانسته و روند غلط جامعه امروز را درعدم توجه مردم نسبت به هشدارهای آنان مفروضد! حالا در این دور و تسلسل ؛ دولت و” عالمان” و یا مردم  ؛ کدام مقصر و یا مقصرترند… !؟ بحث را ادامه میدهیم.

این موضوع را  لااقل باید جامعه فرهنگی کشور بداند که : فرهنگها متفاوت ( اگر نبود، مشکل بود!) است و از برخورد با یکدیگر اندیشه جدید زائیده و رشد می کند که آینده ساز است. اصرار زندگی در چنبره سنت و زیر پوشش ذهنیت بسته … کدامین جامعه بشری را بسوی ترقی و توسعه راهنما  و مثمر ثمر بوده است!؟ زمانیکه جامعه آکادمیک و فرهیختگان کشور که خود محبوس حلقه های شوم از افلاطون تا هایدگر بسر میبرند! چگونه و با چه جراتی از جامعه کتابخوان توقع خواندن و خرید کتابها و ترجمه های ناقص و اشنباهی را دارند که در بازار آشفته ادبی کشور توسط خودشان (” فرهیختگان “)  ترجمه و یا نوشته شده است!؟…

آغاز :علم جامعه شناسی در ایران با سابقه ای هشتاد ساله هنوز دچار مشکل است. چرائی آن را نمی توان با  تاکید برچند مورد پاسخ داد.بخشی از این مشکلات را میتوان چنان حدس زد که این علم از رونشناسی گریزان است. چون علم روانشناسی و توضیحات اجتماعی آن را در شان خود نمی بیند. کتابها و ترجمه های علم جامعه شناسی  در ایران که عموما از ادبیاتی که در خود اروپا نسخ شده ؛  بهره میبرد. هنوز زبان وجامعه شناسی ما زبان قرن بیست مابین جنگهای اول و دوم شناور است که نه پایه علمی دارد ( بعضی از این اندیشه ها “مانند مارکسیسم” که خود را علمی می داند : رویائی شاعرانه است) و نه تجربه که پرسش های نوین جامعه اروپای بعد – خصوصا – از جنگ  جهانی دوم  را پاسخ دهد! لذا جامعه شناسی امروز محتاج خانه تکانی است. باید کتب و ادبیات امروز اروپا وآمریکا یعنی کشورهائی که بیشتر در این علم تبحر یافته اند ، ترجمه ( دقیق ) و در اختیار دانشجویان قرار گیرد.  روی گردانی از این مورد ادامه همین مشکلی است که شاهدیم: بحران عدم گفتگوی سالم و مفید مابین استادان و دانشجویان ، کل جامعه  فرهنگی را دچار سردرگمی کرده است. غیبت تخصص گرائی در کلیه امور و خصوصا جامعه آکادمیک محسوس است. افت فرهنگی از صدر انقلاب تا کنون ، جامعه و مردم را دچار مشکلی کرده است که نامرئی است. نمی خواهیم این افت و سقوط را مشاهده و درموردش صحبت کنیم. دور از شان خود و جامعه می دانیم و از ابراز آن ابا داریم. این بحث در خانواده ها و دوستان و نزدیکان در جریان است اما در سطح عمومی توسط مطبوعات وابسته و مسئولین ( بی مسئولیت )  و ارگان های حکومتی ، سانسور میشود و کوشش میشود واقعیت را قلب کنند و در سایه آن آرامش ( نداشته ) خود را حفظ کنند!

 

علیرغم آشفتگی و نکبت فرهنگی که جامعه شناسان و ” متفکرین ” ایدئولوژی زده به جان جامعه خام و بی اراده

 انداختند؛ نباید دست روی دست گذاشت. باید تکلیف شبانه ” متفکرین ” بی تفکر و بدون اراده را دوباره یادشان آورد . باید بیآموزند که : جامعه شناسی و جامعه شناسان موظفند هر مورد مطرح در جامعه را در جای خود بررسی و مطالعه و با مخاطبان در میان گذارند.جایگاه موضوعات گوناگون باید طبقه بندی و معین و مشخص شود تا مخاطبان گمراه و اسیر مفهوم شیطانی و شوم « قیاس مع الفارق*» نشوند. این مفهوم شیطانی متاسفانه تحت تاثیر ” فرهنگ آخوندی ” به جامعه حقنه شده و به اعتیاد عمومی تبدیل شده است!. طبیعی است که جامعه شناسی را نباید با نگاه ریاضیات و فیزیک دید و ارزیابی کرد.اما این مورد از توضیحات و دیدن زوایای گوناگون جامعه و تبیین آنان کم نمی کند. جامعه شناسان  تنها با شناخت جامعه قادرند ، حواص جامعه را به هدف مندی معطوف دارند. اگر جامعه شناس رنج جامعه را با نسخه های مچاله شده قبل از جنگ جهانی دوم ارزیابی کند، زوایای رنج ها کم رنگ و نسخه درد مفقود میشود.

 

گرچه کشورما از جنبه پیشرفت تکنولوژی و صنعت حرفی برای گفتن در سطح بین الملل ندارد. اما شهروند ایرانی – خصوصا نسل جدید و جوان – تحت تاثیر دنیای مجازی روشن تر از چند دهه – قبل از انقلاب – است و نسبت به تکوین جامعه و اندیشه های مترقی ، کنجکاوی بیشتری از خود نشان میدهند و  اعتنائی به اکثر موضوعات مورد پسند ” فرهیختگان ” ایدئولوژی زده کشور ندارند…اما دقت کنیم که هنوز اول کار هستیم!

 

گفته میشود جامعه فعلی ما منفعل شده است! جامعه خود بخود منعفل نمی ماند. این ذهنییت مسدود است که  تحت تاثیر ایدئولوژی ( چه مذهبی و غیر مذهبی ) آن را در حالت منفعل نگه میدارد. زمانیکه جماعت آکادمیکر خصوصا در رشته جامعه شناسی جامعه و ذهنیت آن را دعوت  به تفکر ، تعقل و تحقیق نمی کنند و تنها از آنان اطاعت را می طلبند!. نباید انتظاری از جامعه منفعل کرد! روی سخن جامعه شناسان ما مستقیما به دولتهای سیاسی است. آنان میکوشند دولتها را به خاستگاه های خویش نزدیک کنند. لذا با دهن کجی به ذهنیت جامعه ، توجه ای به احساس ، سطح عقلانیت …ذهنیت تشکیل دهنده جامعه ( مردم ) را به بازی نمی گیرند و به زبان دیگر به حساب نمی آورند. این طبیعی است که ذهنیت جامعه ای که تحت تاثیر مسئولین سیاسی و جماعت آکادمیک مسدود شده است… قدمی در بالندگی  و پویائی بر نمی دارد و تنها و تنها به داده هایئ توجه دارد که تبلیغش میشود و تنها حس تقلید را بالا نگه داشته است.

 

در مبحث گذشته توضیح آن رفت که : ابهام و ایهام در زندگی فرد ، نتیجه اش وسوسه و اضطراب است که می تواند به اندیشه و عقل صدمه جدی وارد سازد. باید قبول کنیم شکل زندگی آدمیان با سایر موجودات درطبیعت تفاوت پیدا کرده است. زندگی و ذهنیت انسان به یاری اندیشه مدرن  و تکنولوژی ارتقا یافته است. مسیر خاصی در برابر انسان قرار گرفته است که قابل مقایسه با سده های پیش نیست وتفاوت های ماهوی دارد. انسان  دیگر موجود تک ساحتی ( خلاف نظر ایدئولوژی زده ها ) نیست. رشد و تعالی وی با داشتن امکانات متفاوت ( در جوامع مختلف ) ادامه و شکوفا خواهد شد.

 

انسان موجودی است اجتماعی ، لذا نیازمند جامعه است که خاستگاه اجتماعی خود را با همنوعان خویش در میان گذارد و با مساعدت و تعاون به حیات خویش ادامه دهد. انسان  با رجوع به تفکر و تعقل در می بابد که به تعامل و تعاون  با دیگران جهت بهره از تجربه و تخصص آنان محتاج است لذا  ضرورت ایجاب می کند دست همکاری به سوی دیگران دراز کند و با کمک آنان بار مشکلات را کمتر کند. اینرا بخوبی میدانیم که تحت تاثیر مستقیم ” فرهیختگان ” جامعه ، خصوصا مارکسیستها و اسلامیستها با اشاعه تفکر آنتی سمیتیسم ( یهودستیزی ) و آنتی آمریکانیسم ( آمریکا ستیزی ) … چه خسارات جبران ناپذیری به جامعه و سرنوشتش زده و میزنند. ادبیات کشور را به بیراهه بردند. با حمایت بیدریغ دولت اسلامی از این تزهای انحرافی… جامعه خام را آلوده به سموم خود کرده و به سرابی موهوم و بی نتیجه تا سرحد حماقت جلو بردند وگویا پایانی بر این حماقت نیست.

اگر واقع بینانه به مصادیق و موارد مشخص در زندگی امروز در ایران توجه کنیم ، تدبیر و تعامل نقش شایانی در روند اجتماعی ندارد. احساسات و بالطبع تبعیت از آن،  بیشتر نقش بازی می کند. تدبیر که قرار است با زندگی روزمره ما پیوند بخورد و استقرار یابد…چنان از استحکام ویژه ای برخوردار نیست. تدبیر و احساس شانه به شانه یکدیگر در حرکتند و گویا نمیخواهئد در نقطه ای مشخص بهم رسند و انسان را به اهدافش نزدیک سازند.  معلمان و جامعه شناسان درست زمانی قادرند نقش مهم خویش را خوب ایفا کنند که جایگاه های احساسات ، تدبیر و خرد را  تشخیص و  در  زمان مشخص به انسان ها یادآوری نمایند. علیرغم این که دولتهای سیاسی برای انبساط و انقباض جامعه چه اهدافی را در سر میپروراند…وظایف جامعه شناس چیز دیگر وفرای خاستگاه های رژیمهای سیاسی قرار دارد.

 

جامعه شناس و جامعه شناسی وظایفی دارند که از عهده سیاستمداران خارج است. یک انسان در مقام جامعه شناس نخست میباید ضرورت مطالبه گری اجتماعی را به مردم گوشزد کند. دوم : پیگیر مطالباتی باشد که در جامعه امروز عموما مورد غفلت سیاستمداران قرار میگیرد. وی باید نسبت به امورات سیاسی – اجتماعی مردم با انگشت گذاشتن بر روی پیگیر بودن مطالبات مردم نسبت به حقوقشان ، ضریب حساسیت ها را بالا برده و در تصریح شئونات اجتماعی تاکید ورزد.برشمردن آسیب های اجتماعی ، ضعف مشارکت عمومی و… کافی نیست. جامعه شناس مستقل و آزاد به خوبی میداند که مطالبات اجتماعی در حوزه های گوناگون بیش از آنکه وظایف دولتهای سیاسی باشد، مستقیما مربوط میشود به مردم و نهاده های مستقل آنان که مطالبات را پیگیری می کنند. دولتهای سیاسی در مجموع دوران کهولت خود را سیر می کنند و از عهده تامین اجتماعی برنخواهند آمد. گرچه در مواردی دولتمردان از حضور ومشارکت مردم خشنودند و لذت میبرند که توده به فعلگی خویش اذعان داشته باشند.

 

جامعه شناسی عموما نباید خود را وارد دنیای سیاست روز کند و تکلیف مشخصی برای دولتمردان تعیین کند و بدانان مشورت دهد. جامعه شناسی و جامعه شناس میباید طرح جامعه بدون اقتدار و دولت را تا سرحد خود کفائی در تمامی شئونات اقتصادی و اجتماعی مردم را تشویق کنند . خواستار نظارت شهروندان بر تمامی امور با تاکید بر حضور و مشارکت عمومی از طریق نهاد ها ( سمن ها ) و سندیکاهای گوناگون باشند. دولتها را به رژیم غذائی مجبور کنند تا دولتها به مرور درخود بمیرند.اینکه فکر کنیم دولتمردان خود را موظف به رفع آسیبهای اجتماعی … میکنند؛ کابوسی است که مردم شبانه روز با آن روبرو هستند. شهوت وصف ناپذیر قدرت  و مال پرستی  دولتمردان و مشاورین آنان ، جائی برای رسیدگی به امور مردم نمی گذارد. مردم باید یاد بگیرند که چگونه خود به رفع حوائج خویش می پردازند و جامعه شناسان مستقل و آزاد میتوانند نقشه راه را در اختیارشان قرار دهند. طبیعتا نقشه راهی که از فردید و … هایدیگر.. گذشته است!   

         

 برای باز کردن ذهنیت مسدود طبیعتا به راهکارها باید توجه کنیم. این از وظایف جامعه شناسی مدرن است که با بهره گیری از علم روانشناسی مردم را نسبت به حقوق و وظایف خویش در قبال جامعه آگاه میسازد. اینکه درمان هر دردی  ما را بطور خودکار به داروخانه های دولتی روان سازد… در موردش صحبت نشده و همین مورد به ذهنیت مسدود یاری رسانده است. مردم توسط ” فرهیختگان ” دولتی و غیر دولتی ؛ دولت را پدری متمول و دست – دل باز مفروضند که باید بدان دخیل بست و رفع حوائج کرد. زمانیکه مردم حقوق و  وظایف اجتماعی خویش را از یاد میبرند و مسخ قوانینی میشوند که عملا خودکفائی ، استقلال ، حقوق واختیار آنان را به دولتمردان میفروشند… نقش جامعه شناس مستقل و آزاد برجسته خواهد شد که با توجه به مطالبات مردم ، نقشه پیگیری حقوق ازدست رفته را به مردم گوشزد کند.

 

برای بازی شطرنج به تمام مهره ها احتیاج است. برای پیگیری مطالبات سیاسی – اجتماعی  نیز به مشارکت عمومی لازم است. گسترش آسیب های اجتماعی از سرمایه های جامعه میکاهد و به جرایم اضافه میشود که در نهایت به نفع دولتهای سیاسی و مشاورین آنان که « کاست* » خود را تشکیل داده اند، تمام خواهد شد. طبیعی است برای پیگیری مطالبات به سازماندهی محتاج است که توسط ساختار و نهاد ها ی مردمی مدیریت میشوند. هرچه بیشتر در تشکیل این نهاد های مردمی اقدام شود.نقش دولت و اقتدارش  در جامعه کمرنگ تر خواهد شد. لذا چشمداشت مردم نیز از دولت به مراتب کمتر خواهد شد. جامعه شناسی که نیتش مشارکت در قدرت سیاسی نیست و دغدغه مردم و حقوق تضییع شده آنان را دارد و نسبت به ذهنیت مسدود از خود واکنش نشان میدهد، با ارائه طرح و برنامه مشخص در تمامی ابعاد مردم را یاری میرساند. 

 

بار ها تاکید کردیم که سندیکا و نهاد های مردمی ( سمن ) غیر انتفاعی ، مستقل و آزاد ، نماد وجدان بیدار و چشمان تیزبین مردم هستند که اگر خوب برنامه ریزی و مدیریت شوند، قادرند آینده جامعه را دگرگون و اشکال سیاسی کهن را به تاریخ سپارند. این نهاد ها نخست با رصد کردن آسیب ها و مطالبات اجتماعی راه های برون رفت را توسط متخصصین و صاحبنظران پیدا خواهند کرد. ارائه راهکارهای جدید و تجربه شده در جوامع دیگر می تواند موجب ارتقای فرهنگ تعاون و سطح آگاهی شود. اینکه فکر کنیم دولتها و ” فرهیختگان ” دولتی و نیمه دولتی روی خوش به این نهاد ها نشان نمی دهند ، کاملا روشن است. نخست : آنان حضور این ساختار ها را در عرصه های گوناگون جامعه ؛ رقیبی متخاصم  برای خود ارزیابی می کنند. دوم : با تشکیل و خلق نهادهای مستقل و آزاد ؛ اقتدار خود را در خطر می بینند.

 

بر میگردیم به مفهوم دولت گرائی که به موازات آن ، ذهنیت مسدود را  نیز موجب شده است. ذهنیت مسدود  از آن دسته از آسیب های اجتماعی است که از خانواده کوچک شکل میگردد و در امتداد رشد خویش ، جامعه را در تسخیر خویش در می آورد. رویا و تخیل های بشر را شدیدا تحت تاثیر قرار میدهد. تحت عنوان ” واقعیت ” غیر واقعیت ها را تزریق جامعه مستعد می کند. شهروندان باید با این ” فرهنگ ”  بزرگ و آموزش ببینند که وجود دولت  ” طبیعی  و مقدس” و واجب است ! تنها دولت است که حوائج شهروندان را  برطرف می کند. این تئوری توسط ” فرهیختگان ” جامعه آکادمیک نوشته شده و دولتهای سیاسی آنرا مدیریت و اجرائی می کنند! چنانکه میدانیم با رشد سطح آگاهی مردم ، مسئله پیشرفت و توسعه به میان می آید.در راستای روند توسعه ، آسیب های اجتماعی نمایان خواهد شد و مطالبات مردمی از ذهنیت مسدود ، خارج میشود و پیگیری مطالبات و رفع آسیب های اجتماعی مورد توجه قرار میگیرد. یعنی موردی که با ذهنیت دولت گرائی و مسدود سازگار نیست!

 

زمانیکه ذهنیت مسدود که دولتها و و فرهیختگانشان آنرا نمایندگی می کنند ، تحت تاثیر مستقیم فرهنگ مطالبه گر قرار گیرند  که خشونت طلب نیست و در تمامی حوزه ها نقش خویش را خوب فرا گرفته است . رفع آسیبهای اجتماعی را تنها در ید قدرت شهروندان و نهاد های مستقل و آزاد میدانند؛ دولتها ناچارند واکنش از خود نشان دهند. یا به خشونت متوصل میشوند ( اکثر کشورهای استبدادی راه نخست را انتخاب کرده ، اعمال خشونت و وحشیگری را نسخه مطلوب فرض می کنند!) یا تجدیدنظر کرده و حاضر  به عقب نشینی خواهند شد. لذا بی تفاوتی و نا امیدی جایز نیست و باید در سازماندهی نهادهای مستقل و آزاد ، فعال شد تا بدینوسیله  روحیه کار جمعی و تعاون ارتقا یابد.

 

اگر امروز شاهدیم که نوعی بی تفاوتی و نا امیدی در میان مردم ( تخت عوامل مختلف ) رخنه کرده است و انگیزه مناسبی برای فعالیتهای اجتماعی نیست. چون روحیه کار دسته جمعی و تعاون صدمه خورده است. دلائل و مسببانش را  فرهیختگان دولتی  باید دانست که ذهنیت جامعه را با دفاع و ترویج ادبیات عقب افتاده ، ارتجاعی و سنتی ، مسدود کردند. جامعه را نسبت به افکار مدرن و امروزی بیزار کردند. با بزرگنمائی افکار و افراد مورد نظر خویش ، عملا  به غول وارگی دولت یاری رساندند. حال زمانی است که باید پرده دری کرد و نقش شوم آنان را بیادشان انداخت!

 

عدم شناخت و آگاهی و تجربه کافی نهاد (NGO – سمن ها ) ها ی مستقل و آزاد برای جلب افکار عمومی و تشویق شهروندان به فعالیت های دستجمعی و متشکل در نهاد ها… خود مسئله ای است که دوباره باید بدان پرداخت. طرح ها و روشها را دوباره باید نقد کرد تا ضریب اشتباهات کاهش یابد . فرهنگ کار دستجعی ، تعاون و غیر متمرکز مناسبات ویژه خود را دارد که باید فرا گیریم و از تجربه دیگران بهره مند شویم. و در این راه نیاز است که جامعه شناسان مستقل و آزاد شاخص های فرهنگی را ایجاد کنند و نهاد ها را از دولتی شدن ، منع کنند.

 

بارها این پرسش تکرار شده و میشود که چرا درمانی برای دردها یافت نمیشود؟… چرا فقط به ذکر مصیبت می پردازید و از نسخه مطلوب طفره میروید!؟ آنانی که در جستجوی حل معما و نسخه مطلوب برای رفع آسیبهای اجتماعی هستند… باید بدین مورد مهم  توجه داشته باشند که جامعه شناسی با فرمولهای ریاضی و فیزیک سروکاری ندارد.  در مورد مصائب اجتماعی و اقتصادی با انبوهی از داده ها طرف هستیم که نخست باید آنالیز شوند و پاسخ کلی بدانان داد. جامعه شناس ریاضی دان نیست که بتواند فرمولهای ریاضی را حل کند. جامعه شناس با کلیتی روبرو است که راه حل هائی را ارائه میدهد که میتواند در مواردی ، مثمر ثمر باشد ( میتواند هم نباشد). اتفاقا بحث اصلی ما نیز در این محور است و انتقاد ما به فرهیختگان دولتی و ایدئولوژی زده در این است که جامعه انسانی را نباید مانند اجسام  بی روح بررسی کرد و برای آنان مانیفست و شابلونهای… خاص درست کرد. انسان ها خمیری نیستند که بشود در فرم های خاص تبدیل به بندگانی مطیع در آیند و برای پخت به آجرپزی ها فرستاد.این از اعمال صاحبان ایدئولوژی است!

 

اصولا وظیفه جامعه شناسان مستقل و آزاد توضیح تمام مشکلات نیست. کسانی که بدنبال آنند، با رجوع به آیات عظام میتوانند پاسخ خویش را دریافت دارند. جامعه شناس با مشاهده آسیب های اجتماعی صورت مسئله را ترسیم و با شهروندان درمیان میگذارد. این وظیفه خود مردم هست که بدنبال راه حل بروند و با تشکیل  نهاد و سندیکا ها… سعی در رفع آسیبهای گوناگون کرده  و یا در حد توان آفت زدائی کنند. کسانی که در پی نقشه راهی مشخص و دقیق هستند که مستقیما بشود آسیب های سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی را رفع کرد و بحران های مختلف را درمان بخشید.باید در جستجوی پیامبران دروغین باشند ( که بقدر کافی در تاریج بشریت داشته ایم!)، نه جامعه شناسان مستقل و آزاد.

اگر در جهان امروز با پیشرفت و توسعه های شگفت انگیز برخورد داریم، نتیجه ذهنیت آزادی است که آنان را آفریده اند. بدون وجود چنین مردان و زنانی که هوش و استعداد خویش را جهت پیشرفت جهانی( در تمامی زمینه ها)  گذاشته اند؛ انسان هنوز در عصر بیخبری بسرمیبرد. جدی گرفتن آموزش بجای تزریق ایدئولوژی ، تبلیغ فراگیری علمی و فرهنگی. کسب تجربه علوم جدید در رابطه با نظام آموزشی در جهان . ایجاد انگیزه مثبت در دانشجویان کشور جهت ارتقای فرهنگی و تخصصی …انتقال ایده و توانائی ها که به کل جامعه اثر گذارد. باید این ذهنیت شیوع پیدا کند که ما محتاج دقت هستیم. قوام و دوام جامعه با دقت سامان میابد. نیاز جامعه آزاد ، بالا بودن دقت و توجه شهروندان نسبت به اموری که پیرامونشان در گردش است.  این نیازی است حیاتی برای جامعه و درست  نقطعه مقابل و دشمن دقت ، بی تفاوتی است که کل جامعه را با خطرهای گوناگون روبرو میسازد.

 

در مطلب گذشته با تاکید بر این موضوع که در دانشگاه های ایران بیش از هشت دهه است ، جامعه شناسی تدریس میشود. با این وجود خود جامعه شناسان راه خویش را پیدا نکرده اند.میکوشند مفاهیم  بقول خودشان ” غربی “( اصرار بی موردشان قابل فهم نیست)  را بومی کنند ، اما ناموفق.در ادامه نقل قول هائی از این اساتید در مورد جامعه شناسی جالب است! .  آقای غلامعباس توسلی، بنیانگذار انجمن جامعه‌شناسی ایران در مورد جامعه شناسی میگوید : “… من ۴۰ سال درگیر مقدمه هستم و نمی‌دانم چه زمانی از مقدمه جلوتر می‌رویم. از طرف دیگر مقدمه مهم است؛ چون مثل الفبا است. اکثر کتاب‌های جامعه‌شناسی ما یک پیشوند مقدمه دارد. عده‌ای هم اصرار دارند که کتاب خودشان را تدریس کنند و آخر مشخص نشد که مبانی جامعه‌شناسی چیست؟…” .در ادامه آقای سعید معیدفر، عضو بازنشسته هیات علمی دانشگاه تهران میگوید :  ” … با تاکید بر اینکه در ایران جامعه‌شناسی وجود ندارد، تصریح کرد: یکی از بسترهای اساسی جامعه‌شناسی این است که واقعیت اجتماعی بتواند تعین پیدا کند؛ نه اینکه در فیلتر قرار بگیرد و در نهایت ایده‌ها بیان نشود…” ( در جلسه رونماییپیش‌ازظهر دوشنبه ۵ مهر۹۵ – از کتاب «مبانی جامعه‌شناسی» ترجمه مهرداد هوشمند و غلامرضا رشیدی)

 

با این تفاسیر که از جامعه آکادمیک خصوصا جامعه شناسی میشنویم ، درمیابیم که نخست : سطح آگاهی و فرهنگی جامعه شناسی ما در مقایسه با جهان خارج چقدر عقب افتاده ، درمانده و دارای سطح نازل و بی ارزش علمی است که تنها دانشجویان و دانش پژوهان این رشته مهم اجتماعی را به بیراه هدایت میکند! دوم : سطح دانش نازل ” فرهیختگان ” جامعه شناسان را نشان میدهد که هنوز بعد از هشتاد سال تدریس علم جامعه شناسی ( البته سایر رشته های دانشگاهی وضع چندان بهتری از آن ندارد!)  گم کرده راه ،  پای در گل مانده و بین امام جعفر صادق و هایدگر در مانده اند.

در یک چنین فضای آشفته جامعه شناسی امروز در کشور که علوم‌انسانی و علوم اجتماعی را نیز در بر می‌گیرد،  بجای رجوع به علم جدید جامعه شناسی و روانشناسی در جهان . بحث میشود که آقای شریعتی جامعه شناس و یا روشنفکر بوده است؟ در جائی که اصولا  تفکر آقای شریعتی نه به علم جامعه شناسی مربوط  میشود و نه در حیطه روشنفکری مدرن است. ایشان متفکری است با تفکری التقاطی و عقب افتاده  و مروج استبداد دینی که میشود در حاشیه تفکرات عقب افتاده  فردید و جلال احمد…گنجایند.وارد کردن وی به دنیای جامعه شناسی  ، مشروعیت بخشیدن به تفکر او است.

 

برای باز کردن گره جامعه شناسی ما که بیشتر تحت تاثیر مارکسیسم و خصوصا مکتبخانه فرانکفورت است ، ضرورت دارد نخست : به جنبش دانشجوئی کشور اشاره ای کوچک شود که متاثر از این فلسفه سیاسی ( مانند جنبش دانشجوئی اروپا ) به ترور و تشکیل سازمان های تروریستی دست زد. دوم اشاره ای میشود به   به منشا  و روند این جنبش یعنی اروپا .  اواخرسالهای (60-70) جنبش دانشجوئی  اروپا و ایران تحت تاثیر مکتبخانه تعطیل شده فرانکفورت … بحث توهم زا  ” جامعه شناسی مارکسیستی” به بازار آشفته آن زمان  – بیشتر هم تحت تاثیر مستقیم هربرت مارکوزه* آخرین متفکر این مکتبخانه – وارد شد . مارکسیستها ( آن دوره ) اصرار بیمورد داشتند که ” علم جدیدی ” ابداع کرده اند که خوشبختانه با دماغ بر زمین خوردند و جامعه روشنفکری خیلی زود از این توهم خارج شد. مارکس ، دورکیم ، وبر … نه جامعه شناس ( آنان مفسرین اجتماعی بودند) بودند و نه فیلسوف. این را باید دقیقا آشکار ساخت که جنبشهای دانشجوئی اروپا در بخش فرهنگی ، موزیک و هنر وجنبشهای اعتراضی صلح و هیپیگری تحت تاثیر مستقیم آنارشیسم بود. بخش تروریسم آن از مارکسیسم ( تشکیل سازمان های تروریستی مانند ارتش سرخ و…) نشات گرفت . این اشتباهی است که تعمدا مارکسیستها شایع کردند که جنبش های انقلابی  دانشجوئی دهه 60 – موزیک ، هنر و تعلیم و تربیت… – در اروپای مرکزی تنها متاثراز مارکسیسم و مکتبخانه فرانکفورت بود! در جائی که این بخش از جنبش مستقیم تحت تاثیر آنارشیسم بوجود آمد.

 

بدفهمی مفرط مفاهیم و اصطلاحات در ایران که بیشتر توسط کهنه کمونیستها و خصوصا مارکسیستها و اسلامیستها شیوع ( یا تلفیقی از این دو نظریه فرسوده ) دارد . معضلی است که به نادانی و جهل یاری رسانده است. این معضل در جامعه شناسی و تبعا در علوم انسانی و اجتماهی نیز مستتر شده و جایگاه مفاهیم را مخدوش کرده است.لذا توهمات ، اغراق … قادر شده دریافت معنای واقعی را تحت تاثیر قرار دهد که به رشد بدفهمی و کج فهمی دامن زده که بیشتر از سوی ” فرهیختگان و روشنفکران ” آکادمیک (مارکسیستها و اسلامیستها …) سرازیر جامعه خام شده است.توجیحات بدفهمی و کج فهمی مطلق ناشی از تفکرات توتالیتاریسم چنان اثر منفی درجامعه گذاشته است که اثرات شومش را میتوان در خانواده کوچک اقتدارمنش یافت.باید بدانیم عصر پرسشگری را آغاز کرده ایم و برای پرسش هائی که ما را به نحوی احاطه کرده اند؛ ناچاریم پاسخ روشن و واضح یابیم. اگر با زمان پیش نرویم  و به فرایند توسعه و پیشرفت پشت کنیم. ناچاریم عقب ماندگی و عقب افتادگی از دهکده جهانی را به جان و دل بخریم.

 

توضیح آن رفت که وضع جامعه شناسی و ” فرهیخته گانش ” چنان آشفته و بهم ریخته است که این بیریختی و آشوب را به دانشجویان این رشته نیز منتقل کرده اند. کار بجائی رسیده که شک دارند که آیا ما بالاخره ” جامعه شناسی ایرانی ” داریم یا خیر! با وجود اینکه این آقایان میدانند که جامعه بلازده ایدئولوژیک رهسپار سفر گذر از سنت به مدرنیته است ، معهذا جامعه شناسی جدید را دور میزند و پشتوانه فلسفی آنرا اخلاقی کرده و به افلاطون و در نهایت به هایدگر می چسبانند که آنقدر دم از اخلاق ( خوب و بد ) زد که نازی ها را به وجد درآورد و مقدمش را به جرگه خویش خوش آمد گفتند. ناگفته نماند این جناب ( هایدگر ) با ” دست و فکر مبارک”  با حساسیت مفرط و دیوانه کننده خویش به ” اخلاق ” که بیشتر کلیسائی است ؛ معنای بنیادین اخلاق را ویران کرد و در تهران برایش کف زدند و جشن تولد گرفتند و  برای نظرات جامعه شناسی و فلسفه ارتجاعی  او سینه چاک دادند و حالا که بن بست رسیدند، دست به دامان دولت شده و برای آن ، نسخه های ” اخلاقی ” صادر می کنند.

 

در مطلب گذشته در راستای بررسی ذهنیت مسدود به جایگاه حقوق و قانون که در کشورما جایگاه خویش را بهم سپرده اند؛کوتاه پرداختیم . در ادامه بحث بیشتر وارد این مفاهیم خواهیم شد. مفهوم قانون ( گویا  فرهیختگان دولتی کشور ما علاقه خاصی بدان میورزند و هرجا کم می آورند ، فریاد بی قانونی و ” آنارشی ” را سر میدهند!) بند نافش به وجود دولت سیاسی است که ضمانت اجرائی آنرا برعهده دارد و تنها دولت است که قادر ( این حق را برای خود قائل است!) به اجرای آن  میباشد که ” طبیعتا ” شهروندان  بالاجبار تابع اوامر و مطیع قوانین خواهند بود. حقوق عکس قانون قبل از تشکیل دولتهای سیاسی وجود داشته و مردم بدان احترام و رعایت آنرا لازمه قوام جامعه کوچک و بزرگ خود ، میدانستند. اینکه تصور کنیم که وجود و تاسیس دولت ( شر مطلق ) برای دفاع  از حقوق طبیعی انسان ها بوجود آمده است، رویائی است من درآوردی که  ( حامیان دولت گرا ) می کوشند مقام دولت را بالا برده و جایگاه طبیعی بودن دولت را به کرسی بنشانند. در جائی که دولت طبیعی وجود نداشته و ندارد و ساخت ذهنیت افرادی است که مایل به شراکت در قدرت متمرکز میباشند. بنابراین تشکیل دولت برای ممانعت از تجاوز به حقوق طبیعی انسان ها  درست نشده بلکه برعکس. وجود دولت  نشان از پاسداری از اقتدار و حفظ منافع افراد ( افرادی ) خاصی از جامعه بوده که تنها از طریق نیروی نظامی و تشکیل پلیس و ارتش… اعمال میشده و میشود. ساختار دولت ها ( حتی دولتهای مدرن ) با گذشت چندین قرن  هنوز دست نخورده باقی مانده است.

 

در خاتمه که به جمع کردن نظرات خویش میرسیم . این پرسش دقیق و وارد را ناچاریم پاسخ دهیم یا لاقل شرح دهیم که بالاخره باید چکار کرد و چه راه و روشی را انتخاب کرد که بتواند ( در صورت توان …) جامعه را از این وضعیت اسفناکی که ” فرهیختگان ”  و ” روحانیون ” مشترکا با آن روبرو ساخته اند ؛ نجات داد! میدانیم اندیشیدن اگر با تمام وجود نسبت به محیط خویش ، کار ، زندگی ، رفاه ، محیط زیست …حساس و دقیق باشد. به گشایش چشم اندازهای جدیدی خواهیم رسید که ما را به راهی که انتخاب کردیم؛ یاری میرساند. در جامعه ای زندگی میکنیم که استبداد با تمام ابعادش انسان ایرانی را با مشکل روبرو ساخته. روشنفکران و فرهیختگان ، هنرمندان ( نه همه آنان ) به جامعه  و مردم پشت کرده و دستگاه حاکمیت و دولت را بخدائی رسانده اند. پس شایسته و معقول است در مقابل این تهاجم دوگانه با قوت ایستاد و این مهم اجرائی نخواهد بود جز با اندیشه پویا، خشونت پرهیزی و تعاون.

 

اندیشه پویا با خصائصی  ویژه خود سد معبری برای ذهنیت و اندیشه مسدود  است که در ایران امروز تبلیغ میشود. توجه به هنر ، ادبیات … آزاد و مستقل و تبلیغ فرهنگ عاری از خشونت از اوصافی است که در مقابل اندیشه کج  و ایستا و ارتجاعی ما را عبور خواهد داد. حفظ وضع موجود و توقف در حاله سنت، خشک کردن نهر های جدید و زلال است .هنر ما باید این باشد از این عدم زایش ، عصر نوزائی را بیآموزیم و تجربه کنیم.  تعهد به تحول داشته باشیم… برای این امر طبیعی است به جامعه شناسی  و روانشناسی مدرن محتاجیم که قادر است ما را از این دور و تسلسل باطل و شوم دور سازد. مقوله زندگی در جامعه ای آزاد را دوباره باید نوشت و تعریف کرد.

 

توسعه و نوزائی ، به تحرک و تعاون محتاج است. رشد خلاقیت ، استعداد و شکوفائی فرهنگ و هنر… ریشه در اندیشه پویا دارند که تضمینی است برای جامعه آزاد. لذا کوشش ما باید بر این محور باشد که از تجربیات تاریخی بشریت در جهان درس بگیریم. خود را شریک توسعه و پیشرفت جهانیان کنیم. برای فراگیری از تجربیات موفقیت آمیز آنان رقابت کنیم و با توجه و اهمیت  دادن به استقلال رای و اختیار؛ خود را آماده پذیرش کمبود ها و جبران خسارت های ناشی از ذهنیت مسدود که ده ها سال است ما را از گردونه جهانی پیشرفت و مدرنیته دور ساخته، نمائیم. بدون انتقاد و دیدن کمبودهای خود، نمیتوانیم به آینده روشن خوشبین بود. باید با تمام وجود قدرت فراگیری خود را تقویت کنیم و از ندانستن هراسی نداشته باشیم.

 

حرکت در برابر سکون باید شعار محوری ما باشد. باید خود را برای تغییر مدام آماده سازیم. زیبائی زندگی در رفع کمبودها و پذیرش اشتباهات و تصحیح آنان است. بدان واقف باشیم که روند جاری و فرایندی را که طی میکنیم ، راهی نیست که ما را به مقصد خویش نزدیک کند. لذا ضرورت دارد از آن عبور کنیم و به وسعت فکر خویش بیفزائیم و قوای خفته درون خود را بیدار کنیم و این را بدانیم با داده های متاثر از فرهنگ رایج در مملکت رشد و نمو نخواهیم داشت و تکرار مجدد اشتباهات است. آینده به شجاعان  تعلق دارد. بنابراین اثر وجودی دگرگونی حرکت مستمر است. بذر بالندگی در مزرعه مناسب که همان اندیشه پویا است ، رشد می کند. پایان. abgun.net

 

* آدرنالین : Epinephrine, also known as adrenalin or adrenaline

« قیاس مع الفارق*» : 1-  قیاس چیزی با چیزی دیگر بدون علت و مناسبت و اشتراک 2- مقایسه اشتباه دو چیز با هم ـ مقایسه دو چیز کاملا متفاوت و بی شباهت ( فرهنگ دهخدا )

کاست* ( Caste ) برای اطلاع بیشتر از این نظم اجتماعیhttps://en.wikipedia.org/wiki/Caste ؛ رجوع شود به ویکپدیا .در اروپا بعد از جنگ  دوم سیستم کاست ، در جوامع دموکراسی شکل گرفت. کاست پزشکان ؛ وکلای حقوقی و جزائی . واسطه هائی که در تولید کوچکترین دخالتی ندارند. بورس بازان و بیمه های گوناگون…

*هربرت مارکوزه  (Herbert Marcuse)

دولت گرائی* و نقش ذهنیت مسدود

فرشید یاسائی

 

مقدمه : جامعه آکادمیک ، خصوصا تحلیل گران کشور ما از نظر فلسفی و علوم سیاسی متاسفانه  هنوز از مثلث شوم هگل، مارکس و هایدگر نتوانسته اند خود را رها کنند. دلائل متعدد و متفاوتی را میتوان برشمرد. جامعه مطالعه گر و کتابخوان روی خوش به مباحث جدید نمی دهد ، چون تحلیل گران این اجازه را از آنان سلب کرده اند. هنوز مکتب خانه ورشکسته فرانکفورت در تهران باز است و دانشجو می پذیرد! مثلث شوم دیگر: مکتبی است که : فردید ، آل احمد وشریعتی باز کردند، هنوز براه است و متاسفانه روزنامه های صبح کشور بازار این دو مکتب منسوخ  شده را رونق می بخشند و برای تبلیغ هجویات آنان صفحه ویژه اختصاص میدهند.از مهمترین اصولی که این دو مکتب ظاهرا جدا و باطنا یکی ، تبلیغ دولت گرائی بر ذهن خام جامعه کتابخوان است که قبلا با آثار مشمئز کننده و ارتجاعی نویسندگان و مترجمان در بازار آشفته کتابخوانان در سطح تیراژ بالا منتشر شده ( میشود) است.غلبه مبلغان دولت گرائی بر ذهنیت روشنفکران دیروز و امروز ما … به غول وارگی دولت در کشور کمک کرده است. این غول از صدر حکومت صفوی تا امروز( بیش از پنج قرن ) از شیشه خود رها شده و بر تمامی شئونات سیاسی – اجتماعی جامعه ایران تسلط دارد. به ذهنیت دولت گرائی می پردازیم.

 

آغاز : جامعه ما در تسخیر ذهنیت دولت گرائی است که توسط بخش مهمی از روشنفکران تبلیغ شده و میشود. یکی از اثرات شوم این تفکر که میتوان مهمترین اش باشد، سد معبر و جلوگیری از تفکرات دیگری است که در جهان به رشد خود ادامه داده و مورد بازبینی  و بازنگری و تجزیه و تحلیل متفکران دنیا قرار  دارد. این ذهنیت  بیمار و خودپسند و عقب افتاده ، تمامی نهرهائی  زلالی که به جامعه سرازیر میشوند را سد کرده اند تا تصور دیگری امکان  رشد نیابند. از پرواز خلاقیت و استعداد ها ، ایده ها  و تخیلات جلوگیری و ممانعت به عمل می آورد تا ذهنیت کنجاو و فعال نتواند جامعه را تحت نفوذ خویش درآورد. اثرات این تبلیغات به گونه ای است که : برای نمونه : کتابهای شریعتی هنوز بیشترین فروش را در کشور دارد…. بدون توجه به سوابق هایدگر ( گویا متفکر دیگری وجود خارجی در دنیای ما ندارد و تنها او نجات بخش فلسفه… میباشد!) جشن تولد برای وی گرفته میشود. استالین ( مانند روسیه )  و هیتلرمحبوب ترین اشخاص در ایران  قلمداد میشوند و…غلبه این ذهنیت به دولتها در کشوراجازه داده میشود تا در تمامی شئونات مردم دخل و تصرف داشته باشند… به خانه و زیرزمین های مردم رجوع میشود. در تربیت کودکان دخل و تصرف میشود. کتب درسی مدارس ( دولتی شده ) آغشته به سموم مغزشوئی میشود… خود را با وقاحت کامل وکیل الرعایا …شاه شاهان …ولیعصر و ولی فقیه …می نامند…و در بسط استبداد و حکومت مطلقه کوشا و از مردم بالاجبار توقع اطاعت دارند.

 

نماد آفت دولت گرائی جلوگیری و اشاعه از ذهنیتی است که میکوشد، دنیای دیگری را نیز کشف کند و با نظرات جدید آشنا شود.در ایران ، فلسفه و دین هر دو از ذهنیت فعال جلوگیری می کنند… هر دو ذهنیتی دولت گرا و متمرکز دارند ( چه چپ و چه راست فلسفی )… هر دو به غول وارگی دولت یاری رسانده اند و هر دو مشترکا از تصدی گری دولت ( گرچه گاها بدان انتقاد میکنند چون در بازی سیاست به بازی گرفته نمیشوند…!) دفاع می کنند!…در نهایت : وجود دولت ( شر موجود ) را حل المسائل مفروضند! و عامدا  به بازسازی ذهنیتی بیمار که امیدی به بهبود ندارد؛ پرداخته میشود.زمانی است که باید به نتایج این ذهنیت توجه و در فکر آفت زدائی بود.

 

زمانیکه  نسیم عصر روشنگری توسط ذهن مرتجع سد میشود و ” روشنفکران”  جهت جلوگیری از تغییرات و مدرنیته هزینه می کنند … تشویش اذهان عمومی بوجود می آید که همین ذهنیت بیمار را باعث شده است که شاهدیم: روزی حافظ را کمونیست ، روز دیگر حلاج را چه گوارا… فرض می کنند وبا خلق باورهای کاذبی که بوجود آوردند ؛ افکار عمومی – خصوصا خام – را فریب میدهند.حال که در یافته اند: شکست خورده میدان هستند…  بجای قبول شکست و کنجکاوی و واکاوی علل شکست خود؛ اشتباهات خویش را گردن جامعه می اندازند و شاکی هستند که مردم  از خردورزی ( منظور ثبت  و تائید نظرات ارتجاعی آنان ) روی برگردانده اند. با گذشت بیش از چندین دهه ( هشت دهه)  تدریس  جامعه شناسی و فلسفه در دانشگاه های کشور ، گفته میشود : ” رابطه کلیسا با معارف یونان، درست برخلاف رابطه ما با آن معارف بود. کلیسا برخلاف الهیات و اصول غیرعقلانی ( “غیر عقلانی ” از آن واژه هائی است که دین سالاران مسلمان دائما در مورد دین و فلسفه غیر از خود تکرار می کنند!) خود، از افلاطون به ارسطو بازگشت، در حالی که در جهان اسلام، این جریان وارونه بود، یعنی علمای اسلام برخلاف تکیه و تأکید این دین بر عقل و اندیشه، از ارسطو به افلاطون بازگشتند*!…” * یحیی یثربی : عضو هیئت علمی گروه فلسفه در دانشگاه علامه طباطبایی.

 

جامعه آکادمیک ( مذهبی و غیر مذهبی ) از آنجا که در واکاوی جامعه و علل واماندگی آن عاجز و شکست خورده است. علل شکست خویش را نخست غرب میداند که از فلسفه و دین ما عبور کرده اند. دوم از مفاهیم ” اشعریت و اعتزال 1- * ”  در اسلام  شاکی هستند که خود باعث و بانی آن میباشند. گفته شده است : “…عامه‌ مردم‌ كه‌ اهل‌ تعقل‌ و تفكر و تجزيه‌ و تحليل‌ نيستند، همواره‌ تدين‌ را مساوي‌ با تعبد و تسليم‌ فكري‌ به‌ ظواهر آيات‌ و احاديث‌ و مخصوصاً احاديث‌ مي‌دانند*…”  (* مطهري)‌. آنان نمی خواهند و باور ندارند که جامعه خام را به هادیگر ، فردید و شریعتی سپردند… دفترچه راهنمای آنان   به امضای افلاطون و هگل و مارکس…رسید و اکنون که به بن بست رسیده و ذهنیت جامعه را مسدود کردند، بیشرمانه دست به دامان دولتها شدند و از آنا ن تمنای باران دارند. اما بازهم با شعار و شعایرهای منسوخ. از دولت متوقع ذهنیتی بسته و ضد غرب ( اما فلسفه مسدود و ذهنیت دولت گرای غربی مانند افلاطون ، هگل و مارکس …را تشویق و تائید می کنند!)  دارند. انتظارتصدی گری بیشتر از دولت وقت و ابن الوقت دارند. تمرکزگرائی دولتها را ارج می نهند. در مجوع پیکان تیز حمله و انتقاد آنان تنها از جامعه و مردم است… نه دولت و حاکمیت!

 

حال از خود می پرسیم : چرا بخش مهمی از روشنفکران آگاهانه و یا نا آگاهانه ذهنیت دولت گرائی را تبلیغ و از آن دفاع می کنند؟ گرچه تعدادی از آنان با دولت حاضر مشکل نیز دارند. اما تبلیغ دولت دیگری می کنند که گویا رفع نقائص خواهد کرد . دلائلی که میشود برای این ذهنیت بیمار ( نه تمامی آن ) برشمارد. عوض شدن جایگاه قانون و حقوق  در جامعه است. تفکرات و ذهنیت روشنفکران ما بعد از جنگ جهانی اول ؛ رشد کرده و در همان جا خشک شده است. طبیعتا روانشناسی آنان نیز ، روانشناسی و روان شناختی قبل از فروید است. این ذهنیت که به مرور فضای آکادمیک را تحت تاثیر خود قراد داد تا امروز ادامه دارد و گویا نمی خواهد در خود تحولی بوجود آورد. با اینکه هشتاد سال از تدریس و رشته جامعه شناسی در ایران میگذرد. بیشتر کتب این رشته دانشگاهی ترجمه های ناقصی است که اذهان دانشجویان را بیشتر به سخره میگیرد. گرچه با سمینارها و بحث های تالاری اعتراضاتی هم میشود…! اما این بحث ها به سطح خیابانهای شهر راه نمی یابند و در همان تالارها مدفون میشوند.

نتایج و اثرات ذهنیت دولت گرائی و تبلیغ آن در نوع دولت ( جمهوری ؛ سلطنتی ، استبدادی …) فرق چندانی با یکدیگر نمی کند. این ذهنیت دولت را ویتامینیزه و تقویت می کند و برایش مجوز تصدی گری و دخالت در تمامی امور و شئونات اجتماعی – سیاسی صادرمی کند. حال این دولت مطلقه باشد و یا لیبرال! این ذهنیت و اشاعه آن از کوچه و محله شهرهای کوچک و بزرگ نسج نگرفته بلکه در جامعه آکادمیک خصوصا روشنفکران و مترجمان ؛ تولید و بازتولید میشود. مردم ( آدمک ویلهم رایش ) کوچکترین دخل و تصرفی در این ذهنیت نداشته و ندارند. آنان فقط عملی انجام میدهند که تبلیغ آن توسط جامعه شناسان ” فرهیخته ” ، شده است.

 

در کشورهائی که مردم جامعه نسبت به میثاقهای اجتماعی – سیاسی بی تفاوتند. مانند ایران و اکثر کشورهای با سابقه های بلند و کوتاه مدت استبدادی ( روسیه ، چین ، ایران… در صدر هستند) ؛ جایگاه حقوق و قانون روشن نیست. روشنفکران و دولتها میکوشند مردم را با قوانین آشنا و رعایت به آنان را متوقع هستند…. در صورتی که قضیه برعکس است : مردم را باید نخست با حقوق خود آشنا کرد چون جایگاه قانون با حقوق عوض شده است.تاکید رعایت قوانین  از سوی مسئولین و روشنفکران دولتی ، جایگاه دولتها را به مقام خدائی رسانده و وزرات خانه آنان به مکانهای مقدس تبدیل شده است….کاخهای گوناگون دادگستری و…جای کلیسا و مساجد… را گرفته و روزانه میلیون ها انسان برای گرفتن حوائج خود بدانان رجوع می کنند و این حوائج توسط قانون شماره (!) ، تبصره فلان (!) … برآورد میشود … یا نمیشود!

 

این کاخ ها و ساختمان های عریض و طویل که دستهای مرده دولت آنان را هدایت می کنند… برای رعایت نظم و قانون تعبیه شده است. حال از خود میپرسیم : چه احتیاجی  به این امپراطوری ها بود اگر انسان حقوق خود را میشناخت و به حقوق دیگران احترام و آن را رعایت میکرد و دست به جرم و جنایت نمیزد؟…فکر نمی کنید اگر خلافی انجام نمی گرفت؛ آیا احتیاجی به وکیل ، پاسبان ، زندان ، دادگاه ، قاضی و… ضرورت داشت؟ آیا فکر نمی کنید وجود آنان و ذهنیت دولت مدار با خلاف تعریف میشود؟ اگر خلافی نباشد تمامی افرادی که در این ارگانها مشغولند ، ( قاضی ، وکلا ، پاسبان و…) بیکار شده ومجبورند برای تغییرشغل جدید طبیعتا به اداره کار رجوع کنند!؟ این سئوال هائی هستند که هنوز پاسخی بدانان داده نشده است.

 

انسان با حقوق رشد و با قانون درخود میمیرد. قوانین با زمان تغییر خواهند کرد. حقوق اما جزلاینفک بشر است.قانون وسیله دفاعی رژیم های سیاسی در مقابل تحولات و جنبش های اجتماعی است. بدون وجود قوانین  ، دولتها قادر به حاکمیت نخواهند بود.با تاکید براین مورد: آیا جامعه آکادمیک کشور که محو افلاطون ، هگل ، مارکس و هایدگر است ، قادرند مردم را با حقوق خود آشنا سازند!؟ … دولتها را از تصدی گری منع کنند!؟ آیا نباید در فکر نوشتن نسخه برای رژیم غذائی دولت باشند!؟ آیا نیاید مردم را از فربه شدن دولتها و خطرات ناشی از آن آگاه سازند!؟ ستودن بی اندازه ” نظم و ترتیب ” در ذهنیت روشنفکران کشور ( متاثر از فلسفه وجودی اسپارت و پروس…) از ترس کاذبی است که احتمالا می تواند موقعیت آنان را به خطر اندازد. نظم و ترتیب در یوغ قوانین ، چنان آنان را محو خود کرده است که گویا با وضع و اجرای قوانین ، بهشت گمشده نیز زائیده و رشد خواهد کرد. این شیفتگی به قانون و نظم و ترتیب چنان شدت یافته است که روشنفکران ما با روی گردانی از حقوق ، به قوانین روی آورده اند و…! گویا قانون خوب قادر است مردمی خوب خلق کند!

 

حق و حقوق با انسان بدنیا می آید….قانون عکس آن است.قوانین قراردادهائی است مصنوع دست بشر که برای مسائل خاصی وضع شده اند. این قوانین که جمع آن در کتابهای تحت عنوان ”  قوانین اساسی ” معروف است ؛ در مراکز قدرت برای سروری تهیه و تنظیم کشده اند که مردم ناچارا مجبور به رعایت آن هستند.حال مضمون آن چه است و چه چیز..! مطمح نظر نیست. این قوانین در هرسرزمینی شکل خود را دارد و طبق آن رابطه خود با دولت مرکزی و ارگان های تحت فرمانش را تنظیم می کند. در هر سرزمینی هم بخاطر خلق و خوی شهروندانش ضعیف و قوی عمل می کند.در کشور ما با بوجود آمدن انقلاب ، قوانین اسلامی با قوانین عرفی مخلوط و نهایتا  به نفع شرعیات… خود را در لابلای قانون اساسی جا کرد. مضافا قوانین جزائی اسلامی و…نیز در جامعه با شدت کامل فعال است.

 

حق و حقوق عکس قوانین که مکتوب شده است…در طبیعت بشر نهاده شده است. گرچه حقوق در جامعه شهروندی مکتوب و به رشته تحصیلی درآمده است …اما هنوز حقوق را نمیشود با ترازوی قانون وزن کرد.قانون عکس تصور آکادمیکرهای کشور، جایگاه حقوق را مشخص نمی کند! حقوق انسانی قبل از بوجود آمدن قوانین مکتوب، وجود داشته و احتیاجی به قانون ندارد. این قوانین هستند که می کوشند در سایه حقوق رنگ گیرند نه برعکس! یک کودک بدون آنکه آموزش خاصی در مورد حقوق بداند…آنرا رعایت می کند و سعی می کند، حقوق دیگر کودکان را پایمال نکند. این در سرشت کودک است، همچنانکه حس تعاون و همکاری در وی بشدت قوی است…بدون بیان آن از حقوق خویش در سطح توان دفاع می کند چون ناخودآگاه آنرا میشناسد.

 

 اوج تردید ، عدم شناخت حقوق  انسان ، از آن دسته از بیماری های خطرناک اجتماعی است که تنها در جامعه ما شیوع ندارد. اکثر کشورهائی که با پیشرفت و توسعه متاثر از استبداد و ایدئولوژی ؛ مسئله دارند .انسان ها تنها با نقض حقوقی روبرو بوده که نتیجه اش اوج گیری تردید بوده که  در ضمیر خود و ناخودآگاه انسان ها رخنه کرده است. این تردید بیداری ظاهری بوجود می آورد که انسان ها گرچه خود را بیدار فرض می کنند…اما در خواب عمیق ناشی از خلسه تردید هستند. با نیم نگاهی به جامعه فعلی کشور درمی یابیم که چگونه تردید جامعه را فرا گرفته و انسانها را در خواب فرو برده است که این خود سدی است در برابر هوشیاری.

 

این سئوال مطرح است :  چرا تردید در جامعه فعلی غالب است بر فضای جامعه و خصوصا متفکران؟ چرا انسان ها در جامعه مسخ شده و اذهان عمومی نمی تواند درست از نادرست را تشخیص دهند؟ عدم اطمینان… انسانهای فاقد انتخاب و اختیار نا آگاهانه مغروق اقیانوس بیکران ظن و شک خواهند بود ( پارانویا ). در یک چنین حالتی آدمیان از عقل و ادراک فاصله خواهند گرفت و نسبت به همه امور شکاک خواهند بود. جامعه شناسان ما  با وجود روند اشتباهی که خود مسبب آنند ؛ می پندارند با رجوع به افلاطون و هگل ، فردید و شریعتی … و وضع قوانین جدید قادرند، جامعه آفت زده را درمان کنند…و نتایجش این فرض را از صدر مشروطیت تا به امروز شاهدیم!

 

راه چاره چیست؟ جامعه بیش از نظریات و تجزیه تحلیل جامعه شناسان کشور، پیچیده است که تصور میشود .جامعه یک سطح آشکار و هزاران هزار زیر سطح نا آشکار دارد که بنا بر شرایط خاص از پناهگاه خویش بیرون می آید و جامعه را تحت تاثیر قرار میدهد. لذا رسم الخط و یا شابلونی واحد قادر نخواهد بود به تنهائی ، پاسخگوی تمامی معضلات باشد. این یکی از اشتباهات عظیم صاحبان ایدئولوژی است که برای جامعه مورد نظر خویش ؛ ” نسخه مطلوب ” می نویسند! آنان می اندیشند که با صدور یک مرامنامه ، مانیفست و… قادر به پاسخگوئی به تمامی معضلات جامعه خواهند بود! اما با تصرف قدرت سیاسی تازه در میابند که تئوری های من درآوردی ، پاسخگوی جامعه نیست و بدین منظور برای ماندن در قدرت و حفظ آن به خشونت روی می آورند. نمونه انقلاب ایران و انقلاب اکتبر… تجربیات تلخ و وحشتناکی بودند که در تاریخ جایگاه ویژه دارد.

جامعه شناس قبل از اینکه وارد تجزیه و تحلیل ازجامعه شود. باید نخست انسان یعنی تشکیل دهند جامعه را بشناسد. بعد خاستگاه حقوقی وی را مورد مطالعه قرار دهد. در مقام یک انسان شناس از جامعه حقوقی بخواهد که فعال شوند و مستقیم معضلات ناشی از فقدان و نقض حقوقی انسان را به جامعه گوشزد کند. کودک از سه سالگی شخصیتش شکل میگیرد. از همان سنین کودکی باید حقوق وی مورد توجه قرار گیرد و در اشاعه این امر مهم ، ضرورت دارد ذهنیت جامعه را بیدار نگهداشت.جامعه ای که طبق ” قوانین شرعی ”  نیمی از شهروندانش تحت تاثیر مستقیم ایدئولوژی حکومتی در فشار و از نظر حقوقی قابل شمارش با مردان نیستند…نسخه درد را نمی توان در قفس استالین و فردید جست…باید بیش از این کنجاو و فعال بود

 

تبلیغ این ذهنیت بیمار و مسدود که گویا دولت با وضع قوانین اش … وبا نشات گرفتن  از ذهنیت آل احمد و هایدیگر…قادر به رفع معضلات بوده و از دولت موجود بخواهیم که جامعه را از وضع موجود نجات دهد…راه به جائی نخواهیم برد که نبرده ایم. انسان وقتی حقوق اش را شناخت…حقوق دیگران را نیز خواهد شناخت. جامعه شناسی نباید وارد این گفتمان توهم ساز شود که گویا حق همان قانون است و برعکس.این نظریه نیروهای نظامی -عقیدتی در خدمت ایدئولوژی است. نباید جایگاه و خاستگاه های انسان خدشه دار شود.

 

جامعه شناس فارغ از هرگونه ایدئولوژی  ( مانند طبیب ) میکوشد رابطه خود را با انسانها تنظیم کند. آنان را به حق و حقوقشان آشنا سازد. نسبت به نقض حقوق آنان ، جامعه را آگاه سازد. با توجه خاص نسبت به « قائم بذات » بودن انسان ها توجه داشته و نسبت به استقلال رای ، اختیار و احترام متقابل و رعایت حقوق دیگران در هر شرایطی نظریه پردازی کند…در یک چنین حالتی است که جامعه شناس می تواند نقش خویش را خوب ایفا کند.جامعه شناس مستقل نمی تواند رسم الخط برای دولت ها بنویسد و ذهنیت مستقل خویش را به صاحبان قدرت بفروشد و حقوق فطری بشر را با دول معامله کند. جامعه باید حافظ حقوق فطری بشر باشد. نه قوانین موجود که از شرعیات و… ایدئولوژی ها نشات و در دل قوانین جای داده شده است.

 

معمولا دولتمردان معتقدند : وجود قانون براى پیشبرد و هدایت جامعۀ بشرى امرى است ضرورى…! غیر از آن خیالبافی است! یک چنین توجیه ای رایج است. غالبا  با تاکید بر این نظریه ( ضرورت قانون ) ؛ مشکلاتشان  نه تنها کم نمیشود؛ فزونی نیز دارد و هر آینه در فکر تصحیح و تفسیر و…میباشند. این مهم مورد توجه قرار نمی گیرد که انسان زمان ما ، تحت تاثیر مستقیم تبلیغات دولتها و اتخاذ سیاستهای اشتباه آنان در ساحت شک و تردید  و دو دلی بسر میبرند. درهای کشف حقایق بر روی آنان بسته شده و مشاوران جامعه شناس دولتها  و مطبوعات وابسته و دستوری، آدرس اشتباه به جامعه و مردم میدهند.

 

 رشد گمان و ظن در آدمی به انسداد فکری منجر میشود ( شده است )… خلق نوآوری رنگ باخته است و این از نتایج ذهنیت دولت گرائی است که توسط مشاوران سیاسی – اجتماعی که غالبا آکادمیکر ( فلاسفه و جامعه شناسان) نیز هستند، ترویج و تزریق ذهنیت جامعه میشود. انسان ها از کودکی می آموزند که این تنها دولتها هستند که قادر به رفع حوائج آنان میباشند. ذهن انسان ها در یک چنین حالتی قادر به دریافت نظریات دیگری نخواهد بود. روند گذشت از مجهول به معلوم صورت نمی گیرد. بنابراین انسان ها از تجربه اندوزی گریزان میشوند…در چنین وضع اسفناک ، جامعه شناسان ما نسخه های مچاله شده و ارتجاعی را جهت فرار از بحران ، تحویل جامعه وا مانده میدهند و انتظار دارند چنان شود که خود میخواهند و در جستجوی آنند!

 

جامعه شناسان امروزی در کشور ( که خود در زمان حال و یا گذشته به یکی از  این دو طیف سیاسی «اسلامیستها یا مارکسیستها» وابستگی ذهنی داشته و دارند) نمی خواهند باور کنند که اسلامیستها و مارکسیستها مشترکا قبل از جنگ جهانی دوم تخم نفرت و کینه  نسبت به غرب ( تحت تاثیر سیاست خارجی همسایه شمالی…) را در جامعه بی تجربه ایران کاشتند و اکنون با انقلاب اسلامی به کشت این بذر مشغولند. این نفرت و کینه باعث شد که تنها به محصولاتی که خود تشخیص می دهند، اجازه عبور داده شود. محصولات غلط انداز فکری همسایه شمالی…نقشه تشکیل حکومت اسلامی و ادبیات ویژه آن… ذهن خام جامعه را با مشکل روبرو ساخت.از نتایج مخرب آن : 1-پرستش خشونت و تشکیل تشکل های تروریستی .2 – ستایش خشونت در ابعاد گسترده در فیلمهای… ایرانی.3- رخنه در ادبیات کشور و بی ریخت کردن آن توسط ذهنیت انقلابی گری… که متاثر از همان اشاعه ذهنیت مسموم و مسدود بود.  آقای تقی آزاد ‌ارمکی استاد جامعه ‌شناسی دانشگاه تهران می گوید : «جامعه‌شناسی ایران این ضعف را دارد و این به خاطر محوری شدن حوزه روشنفکری به جای جامعه‌شناسی یا مشتبه شدن روشنفکر به جامعه‌شناس یا جامعه‌ شناس به مثابه روشنفکر است.» این بحث ایشان درست است اما باید بدین نظر توجه داشت که در صدر انقلاب این بحث به حاشیه رفت و جامعه شناسی که طبیعتا میباید راهگشای جامعه بلا زده باشد؛ مورد سوظن قرار گرفت و ( تعداد زیادی ) جامعه شناسان در سپهر تفکرات فردید و هایدگر ها…قرار گرفته و زره جلال آل احمد و شریعتی را بتن کردند!

 

به نتایج میرسیم باز ما را با پرسش های بیشماری روبرو می کند که به مضمون مقاله مربوط میشود و ناچاریم از پاسخ بعضی از آنها به علت حوصله مقاله ، عبور کرده و در زمان دیگری بدانان بپردازیم . بدون شک به ما خواهند گفت : یک دولت و یا حاکمیت چه ذهنیتی را می باید مورد اعتنا قرار دهد که لااقل از بخشی مشکلات جامعه بکاهد؟ طبیعی است : هر جامعه بنا بر داده و شئونات اجتماعی خویش قادر است راه توسعه و تحول را بپیماید… می تواند کمبودها را با بهره گیری از تجربیات جوامع دیگر جبران کند…بر علم خود بیفزاید…به تعامل با دهکده جهانی برسد…به مبادلات اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی بپردازد…. این وظایف را امروز در حوزه وظایف دولتها گذاشته اند و دولتمردان با یاری و مشورت ” مطلعین ” می کوشند آنان را مدیریت و اجرائی کنند.این اشتباهی است که جوامع بشری را به بیراه کشانده و دولت خدائی را رشد داده است!. پرسش اینجاست: آیا این کار در ایران و نظیر کشور ما  که مشاورین ( روشنفکران و آکادمیکرهای دانشگاه ها…) ایدئولوژی زده اند  و از ذهنیت آزاد جلوگیری و آن را تحویل مدیران اجرائی دولتها میدهند! و با کاشتن تخم نفرت و کینه  – جهت حفظ منافع و موقعیت خویش- نفس جامعه را حبس کرده اند! چگونه میشود به توسعه و پیشرفت در تمامی ابعاد یاری رساند!؟

 

روی سخن مقاله با دولتها و نقش مخرب آنان نیست… در این مورد بسیار نوشته و گوشزد شده است که بازنده اصلی در این بازی بی سرانجام، مردم هستند که اسیر ذهنیت غلطی میباشند که ترویج یافته و بدان باور خوی گرفته و همچنان دست نیاز به سوی دولتها دراز می کنند. بحث مقاله و روی سخن دقیقا با جماعتی است که کرسی ها و جایگاه ها علمی – اجتماعی جامعه را تصاحب کرده اند. سرنخ فرهنگ در دست آنان است و اجرای نقش آنان بهیچ وجه متناسب با جامعه و پیشرفت و توسعه کشور ندارد. در مجموع راهنمای خوبی برای جامعه نیستند. توقعات اجرای اوامر را از مردم دارند. به دولتها نقشه راه میدهند که در سرکوب و تفتیش عقاید و جلوگیری از آزادی مردم ، فعال باشند…. با اشاعه نفرت و کینه ( معمولا هم ضدغرب ) میکوشند ، جامعه فرهنگی را مسموم کنند ( که کرده اند…)…گرچه در مواردی منتقد دولتهای روز هستند…اما در نهایت از دولتها …توقع ” اقتدار ” دارند .

سئوال مطرح است: چرا در برابر چنین ذهنیت مخربی که از صدر مشروطیت شدت گرفته به اندیشه نوین محتاجیم؟ نتایج روی گردانی از آن چه سود و زیانی خواهد داشت؟ تا کی میخواهیم اسیر این ذهنیت ( که توسط جامعه آکادمیک اشاعه یافته و می یابد) غلط شویم و مسئولیت عدم توسعه و پیشرفت را به گردن دیگران ( خصوصا بیگانه ها ) اندازیم…؟  جلوگیری و پرهیز از اندیشه نوین و بی توجه بودن به پیام آن…سدی است در برابر پرسش های گوناگون که در جستجوی پاسخ هستند. کوشش میشود از جویندگی و پویندگی که به حیات زنده و فعال جامعه مربوط میشود با تئوری های مچاله شده جلوگیری شود… و در اعمال این سیاست به موازات رژیم های سیاسی پیش میروند.جامعه آکادمیک با این عمل موانع سختی در برابر تفکر انتقادی و پویا ساخته که نیاز مبرم جامعه امروز ما است .

 

تا زمانی که نتوانیم تمامی شئونات و داده های اجتماعی – سیاسی خود را نقد کنیم…بهتر زیستن و نتایج مفید آن  در فراموشخانه ها محو میشود و ذهنیت ارتجاعی و عقب افتاده، بازتولید میشود و این موردی است که جامعه آکادمیک ما میخواهند. نمی توان زندگی در ابهام و تردید داشت. با وسوسه و اضطراب نمی توان راه گشای زندگی بود. این اندیشه نوین و پویا است که نافع زندگی خواهد بود. شرط بدست آوردن این سودمندی  پرهیز از نگرش  و جهان بینی علمای دین و فلسفه… و بهره برداری از تفکرات مدرن است که جوامع دیگر تجربه کرده و به نتایج مثبتی هم ( نه صددرصد) رسیده اند. بدانیم فلسفه ، جامعه شناسی ، هنر ، روانشناسی… سالیان متمادی است از چنگال افلاطون ، هگل و نیچه و مارکس. ، آدلر ، هایدگر … در آمده اند. باید قبول کنیم که ریشه بسیاری از مشکلات و معضلات عینی ما وارد نشدن به ساحت اندیشه و تفکرپویا و مدرن است. نتیجه این ذهنیت ( تحت تاثیر مستقیم جامعه آکادمیک) میدان دادن به قلمرو شک و تردید و اشاعه بیگانه هراسی است که مانع سختی در برابر رشد و پیشرفت در جامعه ما شده است…

انسان با یاری اندیشه نوین مسیر زندگی را بهتر تشخیص خواهد داد. انسان موجود تک ساحتی نیست که ایدئولوژی ها فرض می کنند! انسان متاثر از اندیشه آزادیخواهی و نوین در مسیر کمال قرار میگیرد. در این مسیر به تجربه و تخصص دیگرانی که این روند را طی کرده اند ، محتاج است. توسعه و پیشرفت ایجاب می کند که با دیگران به تعامل برسیم و در مبارزه جهت استیفای آزادی ، پیشرفت و توسعه که از ارکان تفکیک ناپذیرند، وارد اقدامات  و مبادلات اطلاعاتی – تکنیکی  و فرهنگی مشترک و تعاونی شویم. ناگزیر از زندگی جمعی و تعاون نیازمند روابط و میثاقهای محقق شدنی با یکدیگر هستیم که رعایت  و احترام متقابل به حقوق ، آزادی ، اختیار و استقلال انسان؛ سرلوحه عمل مشترک ما خواهد بود.

 

زمانی که ما تنوع اجتماعات و فرهنگها را به رسمیت میشماریم . با شناخت و آگاهی بیشترراه زندگی، کار و فعالیت با دیگران سهلتر خواهد شد.شان انسان ها در تفکر و تفاهم با دیگران به تعالی می رسد. خرافات مادر جهل و تعصب است که انسان ها را از آمیزش با همنوعان خویش دور میسازد…. حال که جامعه  تحت تاثیر مستقیم اندیشه کج  اساتید و علمای  روحانی و غیر روحانی از هر نظر به بن بست رسیده است…آیا ادامه راه همانی است که از صدر مشروطیت تا به امروز به جامعه حقنه شده است!؟ مطمئنا خیر! نسل جوان برای عبور از این مهلکه ناچار است به افکار مدرن مسلح شود. جامعه شناسی و روانشناسی …جدید را فرا گیرد و خود را از ذهنیت مسدود آزاد سازد.

 

تفکری که جهان را تنها به ” دارا و ندار”  تقسیم می کند و اقشار ، طبقات و لایه های گوناگون اجتماعی را نمی خواهد مشاهده کند . از کنار فرهنگ ، روانشناسی و هنر… به سادگی  و بی توجه عبور میکند و بدتر از آن صدها فیلسوف و متفکر دست در دست هم داده و در تائید این تفکر کاملا غلط  و ضد اجتماعی، قلمفرسائی می کنند و به توجیه آن می پردازند….ضرورت یک تغییر بنیادی در اندیشه و ذهنیت مسدود لازمه پیشرفت و توسعه جامعه است. هرگاه نیروی جوان و فعال جامعه که مسلح به اندیشه نوین است ، توانست با تعاون و اتحاد عمل روح جمعی را دوباره به جامعه برگرداند و میراث  و تعالیم شوم گذشتگان را پشت سرگذاشته و از آنان عبور کنند. قادر خواهند بود شاخص های زندگی اجتماعی را بهبود بخشند و به رشد و توسعه و پیشرفت نایل آیند. توسعه و کمال ، مفاهیم جغرافیائی نیست ( خلاف نظر رایج در جامعه آکادمیک ایران که صلاح می بینند توسعه و پیشرفت را شرقی و غربی کنند تا به مقاصد پلید خود برسند!) بلکه انسانی است. رسیدن به کمال انسانی حاصل این فرایند است…برای زندگی در جامعه آزاد و انسانی، لازم نیست همه ما تبدیل به فرشته شویم!

 

زندگی در جوامع انسانی نخست با آگاهی و اقدام و احترام متقابل . دوم  با رعایت آزادی و حقوق دیگران ، سامان می یابد. اگر خدشه ای به یکی از این خصلت ها وارد شود، جامعه بسته و حاکمیت دیکتاتوری بر آن استوار است. لذا تشخیص خوب از بد ، جایگاه خود را از دست ( مانند جوامعی مانند ایران امروز ما ) داده و امورات جامعه و واقعیت های زندگی ملموس نیست. در یک چنین حالتی حواس جامعه ، عطف به بی حاصلی است. جامعه از اندیشه و تفکر دور میشود و به دنیای احساسات پرحادثه کشانده میشود که جایگاه ها ، قابل تشخیص نیست. همه میدانند و هم زمان نمی دانند! به تمرکز حواس توجه خاصی نمیشود.  جامعه نیز مانند آدمیان تشکیل دهنده اش دچار یاس و حرمان و حیرانی است که مدتهای طولانی زمان میبرد تا جامعه به حالت طبیعی خویش بازگردد. این بحث را ادامه خواهیم داد . پایان

Statism*

* 2- اشعریت و اعتزال  ( معتزله ) : گفته میشود : اشعریت گویا هرگونه‌ عقلانيت‌ را در متون‌ دين اسلام محكوم‌ مي‌كند، با مدرنيته‌ مشکل دارد … اعتقاد به قشري‌گرائی‌ اسلام  اوليه‌ دارد…! …” روح اشعریت …در جهان اسلام حاکم است و ما نتوانسته ایم به طور کلی از فضای اشعریت بیرون بیاییم…” (غلامحسین ابراهیمی دینانی متفکر اسلامی و استاد فلسفه بازنشسته دانشگاه تهران….) . اعتزال در لغتنامه های فارسی آمده است ” … ماخوذ از تازی . گوشه گیری و کناره جویی . خلوت نشینی و جدایی از مردمان . گوشه نشینی کناره گیری . تنهایی . یا وا پس کشیدگی از کار و شغل عزلت گزیدگی . استعفای از کار …در ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد آمده است ” … معتزله از جریان‌های اصلی کلامی در میان اهل سنت است. ایشان بر خلاف اهل حدیث که انبوه حدیث‌های اصیل و جعلی پیامبر و صحابه را مورد توجه خود قرار داده بودند، عقل و خرد را به تنهایی برای پیروی از اسلام راستین کافی می دانستند. و گاهی نظرات فلاسفه را با دین مخلوط می ساختند. بعدها اشاعره برخاستند و جانشین اهل حدیث شدند.اشاعره را می توان جمع میان معتزله و اهل حدیث دانست ولی آن‌ها نیز عقاید معتزله را مردود می دانستند. تاکید معتزله بر روی عقل آنچنان جدی بود که بر خلاف بسیاری از فقها که حدیث را مطلق می دانستند آنان اعتقاد داشتند که در تعارض حدیث با عقل، عقل مقدم است. به علاوه و باز بر خلاف نظر بسیاری از علما، اعمال و احادیث صحابه را مطلق و لازم‌الاجرا نمی‌دانستند.[۱] اما اساسی ترین و در عین حال بحث انگیز ترین موضع گیری معتزله در بحث پیچیده مخلوق یا غیر مخلوق بودن قرآن پیش‌آمد.[۲]برای اطلاع بیشتر رجوع شئد به دانشنامه آزاد . ویکی پدیا.

زیبا شناسی و آنارشیسم (٢)

فرشید یاسائی

…هنر و زیباشناسی عکس تصور برده گان و بت پرستان مذهب و ایدئولوژی ، معنای متفاوتی دارند. هنر از قرون هیجده و نوزدهم در دنیا با شکل و شمایل جدیدی ظهور یافت. این ظهور برای دارندگان ایدئولوژی خوشایند نبود . بدین منظور (بدون درک آن) به تفسیر آن پرداختند…لذا به تعهد و غیر تعهد تقسیم اش کردند تا سهم خود را در این بازار آشفته ای که براه انداختند؛ ببرند. آنان هنر به مثابه یک مقوله مستقل را زیر علامت سئوال بردند . کتب متعددی در این مورد نوشتند تا هنر و زیباشناسی را نیز مصادره به مطلوب کنند! هنر اسلامی ، هنر مارکسیستی، هنر خلقی و انقلابی و….برای اذهان خام ساختند تا خود را تافته جدا بافته ای درآورند! و خوشبختانه در تمامی جبهه ها شکست سختی خوردند و از میدان بدر شدند.

به عقیده نگارند زیباشناسی علم تازه ای نیست… این مورد را مارکسیستهای بعد از مارکس راه انداختند همانطور که ایدئولوژی خویش را به اشتباه “سوسیالیسم علمی” نام نهادند تا دیگران را محو ایدولوژی خویش سازند تا از پاسخگوئی رهائی یابند. زیباشناسی حسی است که انسان با خود به دنیای هستی میآورد و در تمامی انسان ها وجود دارند : در تعدادی خاموش و در تعداد دیگری فعال است. اینکه در قرن بیستم در مدارس و دانشگاه ها تحت عنوان رشته مشخصی تدریس میشود هیچ سنخیتی با اذهان ایدئولوژی زده ندارد. پیدایش زیباشناسی در قرون گذشته برای پاسخ به چیستی هنر و رابطه هنر و هنرمند بود . قرار نبود نسخه ای برای درمان بیماری ایدئولوژی باشد!

هنر تجربه ای مطلوب است که میکوشد به زندگی آدمیان معنا و ارزش بخشد. همین تجربه سبب شناخت بیشتر انسان از دنیای اطرافش است….اینکه هنرمندان با الهام های مذهبی و یا اجتماعی آثاری در این مورد خلق کردند ، موضوع بحث ما نیست. بلکه اشاره و توجه بدان ، یادآور موردی است که مکتبی ها می کوشند در آنچرا که مورد توجه خاص انسان ها است ، رخنه و دخل و تصرف داشته باشند و آنرا به طریق ویژه خویش ، در چنگ خویش گیرند.

آنارشیسم عکس تصور بیماران ایدئولوژی ، زیبائی و هنر را حسی زیبائی و لطیفی میداند که نمی تواند در چارچوب بسته و تنگ ایدئولوژی های مارکسیستی و یا مذهبی… اسیر شود. ما این حس ( زیبا و لطیف ) را در فلسفه آنارشیسم کشف کردیم. میکوشیم با دید مسلح به زیباشناسی هم دنیا را ببینیم و هم آنارشیسم را. بدین دلیل نه هنر متعهد را قبول داریم و نه تعهدی برای هنرمند قائل هستیم.هنر و هنرمند باید مستقل و رها از کلیه وابستگی ها باشد.

جنبش مدرن همزمان با زیباشناسی ، جنبشی بود (در اواخر قرن نوزدهم و و اوائل قرن بیستم) انقلابی که در تمامی هنرهای موجود تاثیر گذاشت. این هنرمندان ( در این عصر) عکس تصور مذهبیون دقیقا میدانستند چه میخواهند وچه نمیخواهند.آنان حتی طبیعت را متفاوت می دیدند.طبیعت و زیبائی و مشتقات آن را با نگاهی کاملا جدید و غیر رایج زمان ترسیم کردند و در مجموع به درک تازه ای از هنر و زیباشناسی رسیدند که بیسابقه بود. رنگ و طرح ، اشیا و طبیعت… کلمات و مفاهیم ادبی و سیاسی دچار دگرگونی شده بود و رنسانس جدیدی صورت پذیرفت. تحول جدید حتی کوشید خدا را به کلیساها تبعید کند و از خادمانش درخواست تجدید نظر کرد. روند ظاهرا پیچیده ای است که با لطاف خاص میتوان آنرا شناخت. زمانیکه مفاهیم و طرح ها از چارچوب موجود به بیرون پرتاپ شوند، اعجاب مخاطبان را برانگیخته و بفکر می اندازد.

همین مورد را ما به صراحت در فلسفه آنارشیسم مشاهده میکنیم .آنارشی وقتی به جنبش اقتدار ستیزی تبدیل شد واز انسان و اختیارش سخن به میان آورد… اکثر فلاسفه را به اعجاب کشاند. چگونه میشود انسان بدون حکومت… به زندگی ادامه دهد!؟ این درست همان رنگ و طرح نقاشی است که از چارچوب و تابلویش به بیرون درز کرده است. همین مورد در مورد موزیک مدرن نیز بوقوع پیوست. سالهای متمادی بود که بشر به کلاسیک و موزیکهای محلی خوی گرفته بود. سالهای 1960 انقلابی در موزیک بوقوع پیوست و بزرگان این سبک بدون که آنارشیست باشند ( بیتلز*) دقیقا آنارشی رفتار کردند و موزیک را از چنبره قدرت و سنت و کلیسا خارج و سبک نوینی را ابداع کردند که به راک و پا پ معروف است و اکنون میلیونها انسان روزانه خود را با آن تعریف میکنند و بدان گوش کرده و لذت میبرند.

استبداد زدگی بیماری مزمنی است که عموما درون دولت و حکومت و تشکلات وابسته به مراکز قدرت ازقبیل بانک و بیمه و مراکز تجاری…قابل ملاحظه است. نمادش در شخصیت هائی است که درون دالان مخوف حکومت لانه کرده اند و یا در خانواده ( پدر و مادر ، خواهر و برادر بزرگ ، پدر بزرگ…) اقتدارمنش ایفای نقش می کنند. طبیعی است تحت تاثیر مستقیم استبداد ناشی از قدرت متمرکز دولت و حکومت ، خانواده اقتدار منش ، دین و سنت…نقد و انتقاد ممنوعیت پیدا می کند و هنر و زیباشناسی نیز از این قاعده شوم مثتنی نیست. “باید” ها به فرد اجازه ” نباید “ها را نخواهد داد. افراد باید چیزی را بپسندند که رسمیت آن ازسوی مراکز قدرت تائید شده است! یک چنین تفکر حاکم بر جوامع استبداد زده – مانند ایران امروز ما – جلوگیری از رشد نقد وتحلیل و تائید اجباری خواستهای حکومت ( مراکز قدرت ) و پذیرش بی قید و شرط آن است که فرد را تا مرحله خودکشی تحت فشار قرار میدهند.این روند زمانیکه به دنیای هنر سر بزند، از هنرمند خواسته میشود در خدمت استبداد هنرنمائی کند وبا شمایل کشی و مداحی …به آبیاری استبداد بپردازد.

هنر مدرن خصوصا از ظهور سبک امپرسیونیسم نشان داد که انتقادپذیر است و این مورد عاملی است برای نزدیکی به آنارشیسم و حرکت بسوی دستیابی به غیرممکن ها…در آنارشیسم نگاه مضمونی به آثار هنری رنگ میبازد و روی از نگاه ایدئولوژیک نیز به هنر و زیباشناسی بر میگرداند…. و از روانشناسی جامعه استبداد زده گریزان است…شاگردان مکتب فرانکفورت – که گویا کم و بیش در ایران هنوز از محبوبیت برخوردارند – بدون آنکه به آثار مارکس بی هنر و سلیقه؛ توجه کنند… شناسنامه جدیدی برای وی ( خصوصا آدرونو…لوکاچ ) ساختند تا نشان دهند که مارکس در هنر و زیباشناسی نیز صاحب ( تاریخ و نوشته های بزبان مادری – آلمانی وی، چنین استدلالی وجود ندارد و این قصه را بعدها طرفدارانش در مکتبخانه فرانکفورت برای وی ساختند!) نظر بوده است.

همین مسئله در روانشناسی اجتماعی نیز تکرار شد و متاسفانه ویلهلم رایش با کارهای ارزنده اش راه مسکو را انتخاب کرد و از بلشویکی دفاع کرد. در بین این شاگردان کسانی موفق بودند که افکار مارکس را مانند اریش فروم ، نقد کرده و استقلال رای و فکر خود را به فلسفه بسته و میلیتاریستی مارکس نفروختند. و فارغ از ایدئولوژی به کارهای ارزنده دست زدند. حتی هربرت مارکوز که نظراتش در جنبش دانشجوئی اروپا در سالهای 60 میلادی موثر بود…از نقد و رد استالینیسم طفره میرود. ما یک چنین تفکری را در برتولت برشت نیزمی بینیم که از نقد دستگاه وحشتناک بلشویکی چشم می پوشد! اما در تبعید ( 1920در آمریکا ) موضع انتقادی به آدرنو و هورکهایم ( از شاگردان این مکتبخانه ) میگیرد. وضع هایدگر( محبوب روشنفکران استبداد زده ایران ) به مراتب از آنان اسفبار تر بود چون به نازیسم پیوست.

استبداد و ایدئولوژی عموما حس زیباشناسی را از مردم می ربایند. لذا هنر یک بعدی میشود و از لطافت خالی و در نتیجه زیباشناسی مدفون افکار دیکته شده میشود. اینرا میدانیم که مذهب ریشه در استبداد دارد و این استبداد اگر وارد دنیای هنر نیز شود ( که تا اندازه ای وارد دنیای هنر ویژه خود شده است…بدان اشاره شد!) به نتایج شوم و وحشتناکی میرسد. نخست : مفاهیم و زبان در دنیای استعاره گم میشود. دوم : حقیقت وارد دنیای روایات خالی از حقیقت میشود و ماهییت خویش را از دست میدهد و هنر و زیباشناسی در دایره افسون قرار میگیرد و زیباشناسی دیگرقادر نخواهد بود پوشیدگی های هنر را کشف کند.

آنارشیسم در بررسی جامعه امروز ، دریافته است که نگرش مردم اروپا تحت تاثیرفلسفه دکارت* ( ریاضیدان و فیلسوف عصر رنسانس ) به نگرش جدیدی رسیده و آنهم بی توجهی به سنت های دست و پا گیر است. از عصر رنسانس تا عصر روشنگری به مرورصاحبنظران سنت گرا یکی بعد از دیگری با انقلاب مدرنیته ،…بی اعتبار و مجبور به تجدید نظر شدند. مردم اروپا دریافتند : نیازی نیست که دیگر ( ضرورتا ) برای پاسخ و توصیف معانی و مفاهیم به سنت و مذهب رجوع کنند.این رویداد قرار بود در جنبش مشروطیت ( در ایران ) صورت پذیرد که نپذیرفت. استبدادهای بعد از مشروطیت تحت نفوذ مستقیم و غیرمستقیم مذهب سد راه روشنگری شدند و نسیم تحولات اروپا تنها در بخش صنعت نظامی به ایران رسید و معدود افراد دلسوز کشور ازبین رفتند و با شروع انقلاب اسلامی؛ جامعه – شاید خلاف نیت خویش- آمادگی خویش جهت در آمیختن به استبداد مذهبی را اعلام داشت.

نگاه متافیزیک به هنر ما را وارد دالانی مخوف و تاریک میکند که سرانجامش گمراهی است. در فلسفه آنارشیسم خوشبختانه کسی وارد این دالان نشد و متفکرین کلاسیک آنارشیسم مانند میخائیل باکونین و متفکران کنونی مانند چامسکی از متنقدین سرسخت متافیزیک بوده و هستند.طبیعتا برای آنارشیسم مفاهیم قابل تحلیل و تجربه معیار است و آنارشیستی وجود ندارد که ورای هستی دنبال چیز خواستی باشد. گادوین و تولستوی با داشتن افکار مذهبی… دنیای بهتری را آرزو داشتند و کسی را حواله بهشت و جهنم نکردند!

فلسفه هنر قرار است نقش پاسخگو را بازی کند که چیستی هنر را در تمامی زمینه های هنری روشن و صریح پاسخ دهد.زیباشناسی پا را از آن فراتر گذاشته و نسبت به فلسفه هنر میدان وسیع تری را در اختیار دارد و این فرصتی برای رهیافتن به ماهیت هنر و ارزشهای آن است.برای انسانهای مبتلا به بیماری ایدئولوژی ( مذهبی و غیر مذهبی) هنر و زیباشناسی معنای متفاوتی نسبت به دیگران دارد. برای آنان هنر بسته و محدود ( متعهد ) به مفاهیم خاص خویش است و دید زیباشناسی آنان تحت تاثیر ایدئولوژی است. برای آنان هنر غیرقابل اندازه گیری با معیار ها وشابلون های خویش ، هنر نیست و ” مبتذل ” است و جایگاهی در کتابخانه ذهن آنان ندارد،چون هدف مشخصی ندارد!…ناگفته نماند یک چنین تصوری که هنر « بیتلز…» مبتذل است.در میان تعدادی از هنرمندان و نوازندگان کلاسیک ایرانی رایج است.

طبق نظر آنان هنر و معنویت باید در خدمت ایدئولوژی باشد…. هنری که تاثیر معنوی ( منظور مذهبی ) نداشته باشد… در خدمت لذت است! گرچه گفته میشود هنر وسیله ای جهت ادارک حقیقت است اما منظورشان ادارک مذهبی است که ما را به سطح شناخت و معرفت نمیرساند و به شکل معادله مجهولی است که کمکی به دانائی ما نمی کند.میدانیم هنر میکوشد احساسات مخاطبان را تحریک کرده و آنان را بفکر فرو برد.ماهیت اثر هنری همیشه مطرح نیست بلکه تاثیرات آن روی مخاطبان اکثرا تعیین کننده است.این تفکر کاملا بدوی است که از هنر خواسته شود نقشه راه جلوی مخاطبان قرار دهد. از نظر ” اخلاقی” رهنما وخوب باشد تا قابلیت تا ثیرگذاری در مردم را پیدا کند!

آنارشیسم خلاف ایدئولوژیهای گوناگون ( مذهبی و غیر مذهبی ) وارد این مناسبات سردرگم نمیشود و موذیانه سعی ندارد پشت دیوار هنر مخفی شود. جورج دیوید بیرکهوف (George David Birkhof) صحبت جالبی دارد او میگوید : “…هنرمند موفق کسی است که احساس نظم و وابستگی را القا کند و در همان حال چیزهای غیر منتظره را در اثر خود وارد سازد…” .برای آنارشیسم استقلال رای و نظر هنرمند معیار است.اگر هنرمندی با یک چنین معیاری به خلق آثار هنری میزند… ضرورتا نباید آنارشیست باشد.هنر و شخصیت قابل احترامش ؛ مورد نظر است.

در دنیای امروز تنها مردان پشت جبهه ایدئولوژی های کهنه و مچاله شده هنوز متوقع هستند تا در موردشان مدح و ثنا گفته شود. با توجه به روی ضعف رفتن تدریجی باورهای مذهبی – ایدئولوژیک هنوز متوقع هستند در وصف مردان و اخلاقشان مداحی شود واز گلدسته هایشان طراحی شود. میلیارد ها دلار از کانالهای مخفی خرج می کنند تا هنر ویژه خود روی به خاموشی نگذارد.آنان بخوبی دریافتند توانائی و آفریندگی هنری متاثر از مذهب و ایدئولوژی در بستر مناسبی نیست و به انتهای راه رسیده است. با این وجود میکوشند میراث فرهنگی و هنری خویش را حفظ کنند.لذا با گرفتن موضع خصمانه و نسبت آن به شیاطین معتقدند : هنر جدید خصوصا موزیک مدرن ( پاپ – راک ) روح آدمیان را در انحصار خویش قرار داده و شیطانی است.

اکنون ثابت شده است که ایدئولوژی خشونت زا است و اگر التفاتی هم به هنر داشته باشد رنگ و بوی خون میدهد … با اندکی توجه به آنچه در کشورمان در ایام سوگواری و محرم تحت عنوان هنر اسلامی ارائه میشود… خون آلود و مناسک آن نیز در روند خشونت آمیز ( زنجیر و قمه زنی…) تا مرحله مازوخیستی وخونریزی است…انسان هائی که خود را موظف به اجرای چنین خشونتی ( خودآزاری) می کنند… چه چیزی ممکن است بدستشان برسد و چه نیازی را پاسخ خواهند داد!؟ معمولا انسان ها اگر حاجات حیاتی خویش را در خطر ببینند ، به خشونت متوسل میشوند. جای سئوال است افرادی که تحت تاثیر هنر اسلامی( خصوصا تشییع در ایران ، عراق ، لبنان…) قمه میزنند و فرزندان کوچک خویش را بدین طریق زخمی و خون آلود می کنند…چه حاجت حیاتی خود را در خطر دیدند که بی مهابا به چنین خشونتی متوسل میشوند وخود و نزدیکان خویش را زخمی می کنند و متعاقبا دیگران را تحت تاثیر قرار میدهند!؟

هراس غیرقابل توصیف ایدئولوژی خصوصا مذهبی از زیبائی زمانی آشکار میشود که هنرمندان از چارچوب فکری آنان خارج شده…به دید دیگری از هنر و زیبا شناسی رسیده اند.گرچه ظاهرا مسئولین مستقیما با هنر و هنرمندان مخالفتی از خود نشان نمیدهند معذالک آنان زیر نظر هستند.… در فاشیسم و کمونیسم نیز چنان بود… از هنرمند خواسته میشود در الگوی ابداعی ایدئولوژی بماند و در خدمت آن به خلق آثار خویش بپردازند…شاعر موظف میشود در وصف چیزهائی بسراید که از بالا دیکته شده… نقاش و مجسمه تراش و…نیز همینطور… بدین طریق چشم زیباشناسی کور میشود…. زمانیکه چشم زیباشناسی ضعیف و به تدریج کور شود. اولین قربانی آن طبیعت است. در این مرحله است که طبیعت مورد ستایش مردم قرار نمی گیرد. احترامی برای آن قائل نمیشوند و شدید مورد تخریب و تجاوز قرار میگیرد…( در مقاله دیگری بدان توجه خواهد شد) آنچرا که در چهار دهه گذشته در ایران رخ داده است….نمونه ای است که مردم چگونه نسبت به زیبائی و طبیعت بی تفاوت میشوند.

برمیگردیم به مبحث آنارشیسم و زیباشناسی . نقطه اتصال این دو پدیده طبیعت است.طبیعت را باید باچشم بصیرت نگاه کرد. آنگاه زوایای آن روشنتر خواهد بود. نگاه زیباشناس به طبیعت دقیق است. چون کوشش می کند رشد پنهان را بیابد. رشد در طبیعت به کنجکاوی مربوط میشود که فقدان درایت به راز طبیعت ؛ زوایای پوشیده آن قابل دسترسی نخواهد بود. در آنارشیسم نیز ما با یک چنین روند مشابهی روبرو هستیم.ظرافت خاصی لازم است تا آنرا بشناسیم و زوایای تاریک آن را مشاهده کنیم.

آنارشیسم در مجموع یک فرهنگ است. شاخص های مهم این فرهنگ نخست آزادیخواهی و مبارزه در کسب آن است. دوم .مبارزه با هرگونه دیکتاتوری و اقتدار در کلیت آن. سوم احترام به طبیعت و حفظ محیط زیست . چهارم مدارا و اشاعه و تقویت حس همکاری و تعاون. پنجم تشویق و تقویت هنر و ادبیات…ششم پرهیز از خشونت…است. برای باز کردن این مبحث بر میگردیم به تاریخ . افلاطون گفته معروفی دارد که در رابطه با زیبائی گفته است. جمله معروف افلاطون بدین مضمون” حقیقت زیبائی ” است. حقیقت مانند تمامی پدیده ها و مفاهیم Fenomen) میتواند زشت و تلخ نیز باشد. قرن ها این گفته افلاطون دست نخورده باقی ماند و فلاسفه با تائید ضمنی از آن گذشتند.

دریدا Jacques Derrida)) برای نخستین بار بخود جرات داد و تلنگری بدان زد. دریدا موضوع تقابل را در مقابل این گفته گذاشت و معتقد بود هر مفهوم و پدیده ای ( برای مثال : زشتی و زیبائی ) با تقابل تعریف و معنی می یابد. آنارشیسم از آنکه اعتنائی به ارسطو و افلاطون ندارد… چون تفکر دولت و اقتدار و قشر زبده … را به چالش جدی کشانده است… طبیعتا وارد فلسفه این دو فیلسوف عصر باستان نشد. اما نظریه دریدا را نیز سطحی و مطلق گرائی و غلط دانسته و معتقد است : زشتی از زیبائی رنگ و معنی نمیگیرد. بین زشتی و زیبائی فضائی است خالی که میتواند رنگ و شکل جدیدی بخود گیرد که نه زشت است و نه زیبا و برعکس. خنثی بودن مابین این دو مفاهیم میتواند در تقابل دریدا باشد که وی چشم بر آن بسته و ناقص آنرا رها کرده است. البته نیچه نیز دخولی به دنیای زیباشناسی دارد و مینویسد : ” زيبا آنست كه بي درنگ و بي تامل زيبا بنمايد”. این جمله در واقع همان جمله معروف افلاطون است با ادبیاتی دیگر. بیشتر فلاسفه آلمانی کم و بیش از افلاطون و نو افلاطونیان هستند و جمهوری افلاطون را تائید می کنند.

در پیشا مدرن معمولا آثار هنری و خالقان آن میکوشیدند در چارچوب واقعیت موجود که آنرا حقیقت می نامیدند بمانند. برگ درخت همیشه سبز بود و دریا آبی…آنچرا که ما امروز از طریق یک دوربین عکاسی ؛ عکس میگیریم . اما عصر مدرنیته دید دیگری نسبت به هنر پیدا کرد و خود را از توهمات پیشا مدرن رها کرد. و این دید جدید و سبک نوینی که بوجود و خلق شد. دارندگان ایدئولوژی خصوصا مذهبیون را خوش نیآمد و نسبت بدان واکنش تند نشان دادند که البته ( در اروپا ) کم کم تعدیل یافت و بخشی از مذهبیون به واقعیت امور پی بردند و آنانی که سرسختانه علیه هنر مدرن و زیباشناسی بودند؛ به سکوت اجباری تن دادند. آنارشیستها همواره از هنر مدرن دفاع میکنند چون خود آنارشیسم فرزند مدرنیسم است. یعنی زمانیکه قطعیت حقیقت به زیر سئوال رفت و در بسته ای زیبا به کلیسا اهدا شد. جامعه دیگر از مفاهیم پیشا مدرن گذشته بود و وارد فاز جدیدی از سیاست، هنر و زیباشناسی رسیده بود.چون اندیشه انتقادی سر از خاک جوانه زده بود و خودنمائی میکرد.

 

با ابرازعدم قطعیت و یگانگی مفاهیم که دریدا (…که وی لوگوس محوری مینامد) مطرح می کند. خود را به آنارشیسم نزدیک می کند. فوکو* (Paul Michel Foucault) نیز با طرح اینکه : “… آنچه همواره حقيقت و زيبا و… خوانده مي شود ريشه هاي آن در قدرت تنيده است…” . نا خود آگاه ( گرچه خود را نیچه گرا مینامد) به موضوع قدرت که آنارشیسم از بدو تولد آنرا ( قدرت ) را زیر ذره بین دارد ؛ توجه می کند. زیباشناسی توسط برده گان ذهنی و ایدئولوژی متهم است که تعریف منسجم و یگانه ای ندارد. دقیقا زیبائی نهفته در زیباشناسی در همین مورد است که فورمول یگانه و شابلون خاصی برای تعریف و تمجید از خود ندارد و هرکس در هر مقامی میتواند نسبت به زیبائی اطراف خود نظر دهد و هنر هنرمندان را ارزیابی کند. حتما نباید متخصص امور بود و یا مدرک زیباشناسی دانشگاه ها را داشت.در ادبیات ما این مورد را بخوبی شاهد هستیم. در پیشا مدرنیسم خدایان و قهرمانان جای ویژه و مقام خاصی داشتند که نظر جامعه را بخود جلب میکرد…

مردم ( در عصر پیشا مدرنیسم ) در جستجوی خدایان ، قهرمانان و یا فرستاده های خدایان … بودند که در سرنوشتشان دخل و تصرف داشته باشند.گرچه زمانیکه دریافتند که قهرمانانشان پاسخگوی نیازشان نیست. آنرا عوض کرده و قهرمان دیگری را جستجو میکردند . گاهی قهرمانان از طبقات پائین اجتماعی می آمدند و این قهرمان ( ها…) قرار بود به آمال و آرزوهای ها آنان پاسخ دهد که همیشه اینطور نبود . یگانگی خاصی در میان خدایان و قهرمانان وجود نداشت. بدین جهت بیشتر سفید و سیاه کردن مفاهیم مطرح بود. هنوز پدیده های مایکل جکسون (Michael Joseph Jackson) و لیدی گاگا (Stefani Joanne Angelina Germanotta: Lady Gaga ) …متولد نشده بودند… با طلوع عصر مدرنیسم نور دیگری بر جامعه تابید و مردم را از خواب و رویاهایشان بیدار کرد…شاگردان مکتبخانه فرانکفورت ( آدرنو ، رایش ؛ بنیامین ، هورکهایم و…) با مدرنیسم مسئله خاصی داشتند و مظنون بدان شدند. دلیلش هم داشتن ایدئولوژی خاصی ( مارکسیسم ) بود که مطابقت با عصر مدرنیسم نداشت. حس زیباشناسی را در خود کشته بود… توقعات بی اندازه و ادعای واهی آگاهی و دانش بر تمامی امور داشتن، آنان را از رده خارج و یخ زده کرد. بدان اشاره شد که تنها اریش فروم (Erich Fromm) بود که توانست خود را از چنگال عنکبوت مارکس برهاند و استقلال رای خویش را حفظ کند.

طرف داران دیکتاتوری خصوصا مسلح به ایدئولوژی ( مذهبی و ظاهرا غیر مذهبی…) از آنجا که با مدرنیسم و زیباشناسی کینه دیرینه دارند… در مقام پاسخگوئی به کینه و بعض خویش در برابر مدرنیسم؛ معتقدند : اگر مدرنیسم جامعه بشری را متحول ساخت… چگونه آشویتس (Auschwitz کوره های آدم سوزی نازیها…) در قرن مدرنیسم ساخته شد!؟ آنان ظاهرا از دیکتاتوری و حکومتهای فاشیسم و کمونیسم سخنی بمیان نمی آورند. آنان دقیقا و آگاهانه فراموش می کنند که آشویتس و اردوگاه های کار اجباری استالین و غیره …ارثیه دیکتاتوری نازیسم و بلشویسم است نه مدرنیته. اینکه مدرنیسم مسلح به فن آوری پیشرفته و دستیابی به اطلاعات ، مایه حسادت ایدئولوِژی زده ها شده است . موضوعی است مربوط به روانشناسی اجتماعی. مشکل اینست که صاحبان ایدئولوژی دارای روانشناسی پیشا فروید هستند که با معیار های روانشناسی مدرن غیر قابل ارزیابی هستند.

برای بررسی دیکتاتوری در عصر جدید میباید کوتاه به عصر هگل فیلسوف آلمانی و یکی از تئوریسین های استبداد برگردیم. وی در مورد تاریخ مینویسد : تاریخ را خدایگان آغاز می کنند و نصفه کار آنرا رها می کنند… و از این به بعد این اربابان ( همان دولت مقتدر خویش ) به ایفاگری نقش ( جای خدایان ) می پردازند… وی معتقد است که حرکت تاریخ مرهون زحمات اربابان ( دولت ) است که میکوشند طوق بردگی را از گردن خویش باز کنند… چنانکه می بینیم هگل از انسان سخنی بمیان نمی آورد. هگل میداند نظام اشرافیت به زوال خویش نزدیک میشود. اروپا آبستن حوادث است و صدای انقلاب فرانسه کم کم رساتر میشود. با این وجود خود را پشت درهای دانشگاه برلین مخفی می کند و مشغول طراحی دولت مقتدر میشود که انسان و اختیارش را به بردگی کشاند.هنر برای وی بیشتر شوخی تاریخی است و کارل مارکس فرزند خلف هگل این ایده را به ارث میبرد و فرهنگ را بطور کل روبنا در جامعه مفروض است… این درست است که امروزه نه خدایگانی وجود دارند و نه اربابانی. انسان کمابیش تنها و اسیر داده های جامعه است. نهاد های مالی (Finacces) جایگاه همه را پر کرده اند و حرف آخر را در جامعه میزنند. علیرغم این که فرد چون قطره ای کوچک در اقیانوس بیکران ناملایمات تنها است …اما همیشه در تمامی اعصار دست ازعصیان و خیزش جهت دنیائی بهتر بر نداشته است.

هنر متاثر از این روند و طبیعتا زیباشناسی نیز در همین راستا قرار میگیرد. اما این به معنای پایان تاریخ نیست. بلکه شروع اختراعات است. آنارشیستها این روند را دقیقا میشناسند و از دیرباز آنرا زیر نظر داشتند. آنان بخوبی دریافتند که بعد از جنگ دوم جهانی تاریخ و جغرافیای جدید نوشته و مطرح میشود که با دهه های قبل تفاوت فاحش دارد. جامعه به تولید کنندگان نا ممکن ها تبدیل شده و این تنها آنارشیستها هستند که از ناممکن ها میخواهند ممکن سازند. راه سختی در مقابل جامعه و انسان قرار دارد. اما شدنی است. انسان همیشه در ادوار مختلف تاریخ ناممکن ها را به ممکن تبدیل کرده. از زیبائی و هنر و ادبیات…برای تحمل ناملایمات زندگی به نحو احسن بهره برده و موفق نیز بوده است. انسان هزاران سال دیگر را در برابر خویش دارد که موظف است برای آینده خویش طرح و برنامه بریزد و خواهد ریخت.

مورد مهمی که در سرنوشت بشریت تاثیر مستقیم دارد، طبیعت است که خصوصا بعد از جنگ دوم جهانی و با رشد جوامع و صنعت و تکنولوژی بیش از دهه های گذشته مورد بی مهری قرار گرفته است.چنانکه بخوبی میدانیم در فقدان طبیعت…انسانی هم وجود (در مقاله دیگری- محیط زیست – صحبت خواهیم کرد…) نخواهد داشت که به هنر و زیباشناسی عنایت داشته باشد. اینرا هم میدانیم که طبیعت به انسان محتاج نیست. این انسان است که در هر شرایطی محتاج طبیعت است. لذا حفظ محیط زیست و مدارا با طبیعت از مهمترین وظایف بشر است. طبیعت ؛ حفاظت و احترام بدان همیشه جز لاینفک فلسفه آنارشیسم است. آنارشیستها تقریبا اولین کسانی بودند که از محیط زیست و حفاظت از آن صحبت کردند… نسبت به ساخت کارخانجات تولیدی انرژی اتمی اعتراض کردند و همیشه در صف مقدم مبارزه با تخریب کنندگان محیط زیست از خود واکنش نشان دادند. عکس اکثر فلاسفه سیاسی که سیاست و رسیدن به قدرت متمرکز را شعار خود کردند… آنارشیستها نسبت به طبیعت دلبستگی خاص دارند. بعد از داروین و نظریه تکامل وی (Selektionstheorie) این کروپتکین (در سال 1904) است که از طبیعت سخن میگوید و کمک متقابل در طبیعت (konzept der mutualismus) را مطرح میکند و تا این اواخر موری بوکچین این راه را ادامه میدهد. از اینکه نمی خواهیم وارد مبحث طبیعت گرایان آنارشیست شویم (Öko-Anarchismus…. Grüner Anarchismus ) در مفهوم کلی آنارشیسم و رابطه با زیباشناسی خواهیم ماند.

نتیجه گیری کلی مبحث با خوانندگان است… اما من در مقام پاسخگوئی چند کلمه ای را جهت حسن ختام مطرح می کنم.به نظر من برای آنکه آنارشیسم را کشف کنیم. باید دید زیباشناسی داشت….اگر قوه تخیل خویش را به یاری نگیریم. ابعاد آن برای ما ناشناس می ماند. با تفکرات مهندسی و یا ریاضی مسلح به خط کش و پرگار …نمیشود وارد دنیای آن شد.اگر احیانا کسانی با این دید وارد آن شوند… مسلما دچار اشتباه ، نا امیدی و به بیراهه خواهند رفت.

درتعریف آنارشیسم بار ها این مورد را تاکید کردیم که : در آنارشیسم منشور خاص و یا شابلون و رسم الخطی معین نخواهیم یافت که مکانیکی مانند مارکسیسم و فاشیسم… آنرا وزن و پیمانه کرد.اگر هم در شرایط مشخص بین آنارشیستها توافق و میثاقی برای همکاری و فعالیت مشترک ، بوجود آمده… بعد از رفع موانع جای خود را به همکاری آزاد و داوطلبانه داده است.

ما همانطور که با دیدن یک تابلو و تصویر زیبا به حسن زیباشناسی و قوه تخیل خویش رجوع می کنیم. برای اینکه از زیبائی درون خفته یک آثار هنری لذت ببریم … باید بدانیم که هنر را نمیشود با دید مکانیکی مشاهده و تفسیر و نقد کرد. این دقیقا وجه مشترک آنارشیسم با هنر است که از طریق زیباشناسی زوایای تاریک آن را میشود روشن کرد و به تفسیر آن پرداخت….غیر از آن نا آگاهانه به مخالفان آنارشیسم می پیوندیم.

ظرافت خاصی لازم است که هر دو پدیده را بهتر شناخت… بدین منظور کمونیستها خصوصا و محافظه کاران ( برده گان ثروت و پول ) عموما نسبت به دریافت آنارشیسم دچار گمراهی میشوند. چون مسلح به نظریه ای هستند که لطافت در آن نیست و تصور می کنند جهان بینی خط کشی شده و نظم تصنعی بوسیله نیروی نظامی – عقیدتی ، چاره مشکلات است…اما تاریخ و تجربه چیز دیگری میگوید… بدین جهت است آنارشیسم را همسنگ با هرج و مرج و آشفتگی متصورند. چون از درک آن عاجز هستند. لطافتی در ایدئولوژی بسته و میلیتاریستی آنان نیست…. قوه تخیل خود را کور کرده و به ایدئولوژی فروخته اند… و به برده ای خشک و عبوس تبدیل شده اند که تنها برای انجام اوامر ساخته شده اند. پایان زمستان 2016 . http://abgun.net

* اکسپرسیونیسم (Expressionism) در اواخر قرن نوزده این سبک بوجود آمد. در بدو وجودش علیه رئالیسم موضع دشمنی ( غیر ضروری ) گرفت و با سبک امپرسیونیسم نیز دوستانه و هنرمندانه برخورد نکرد.در آلمان این سبک به دنیای سینما کشیده شد که موفقیتی بدنبال نداشت.

* سوررئالیسم (Surrealism )

 

René Descartes( 1596 – 1650)

The Beatles(1960)

Lady Gaga

Michael Joseph Jackson*

John Winston Lennon (1980 – 1940)

Janis Lyn Joplin ( 1970 – 1943)

James Douglas „Jim“ Morrison ( 1971 – 1943)

Kurt Donald Cobain ( 1994 – 1967)

Richard Wright ( 2008 – 1943)

John Douglas „Jon“ Lord (2012-1942)

Ian Fraser „Lemmy“ Kilmister (Motörhead) (2015- 1945)

David Bowie ( 2016 – 1947)

زیبا شناسی و آنارشیسم (1)

فرشید یاسائی

“…عشق یعنی دشت گل کاری شده

در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی

عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هرکجا   عشق آید و ساکن شود

هرچه ناممکن بود، ممکن شود…”

– مولانا –

سرآغاز : ابهام در تعریف مفهوم آنارشیسم مایه مجهول ماندن ماهییت آن شده است که متاسفانه به آگاهی کاذبی تبدیل شده و دائما باید بازتعریف صحیح آن را به خاطر خوانندگان آورد. البته من از آن پرهیز می کنم . چون تجربه نشان داده است که مخالفان کمافی السابق در موضع مخالفت خویش باقی خواهند ماند و کوششی نمی کنند مواضع خود را تغییر و در اشتباه خویش تجدید نظر کنند. خصوصا دارندگان ایدئولوژی. البته این مشکلی است عمومی که مبانی فکری و معرفتی در دنیای آغشته و آشفته سیاسی – خصوصا در ایران – درک ساده پدیده ها را با مشکل روبرو ساخته است.تعدادی آگاهانه ( ادامه دهندگان استراتژی تفرقه ) فضای سیاسی را مسموم می کنند ( از قبیل اسلامیستها و مارکسیستها…) چون “حقیقتی” کاذب برای فلسفه خویش قائل هستند که آنارشیسم را خطری بالقوه مفروضند. تعدادی ناآگانه متاثر از داده هائی مغرضانه هستند که در مطبوعات و صدا و سیما تکرار میشود.

آغاز : در مقالات گذشته در مورد رابطه آنارشیسم با هنر و فرهنگ نوشته شد. در این نوشته کوشش میشود که فلسفه آنارشیسم با زیباشناسی و رابطه آنان با یکدیگررا ارزیابی کنیم و در صورت امکان چرائی آن را توضیح دهیم . تجربه نشان میدهد : زمانیکه هنر در جامعه ، حقیقت راستین خود را گم می کند ، طبیعتا رابطه مستقیم خویش را با مخاطبان از دست میدهد. بدین منظور جامعه اندیشمند را به مطالعه دوباره مجبورمی کند.کسب معرفت هنری و شناخت زیبا شناسی جایگاه معتبری در میراث فرهنگی دارد که به ما رسیده و طبیعتا باید برای آیندگان باقی بماند. کم توجهی به اهمیت هنر و زیبائی های هنری جامعه را با مشکل روبرو میسازد. این عدم توجه در جامعه ایران خصوصا با شروع انقلاب بیشتر قابل رویت است. بی توجهی تا حد دشمنی به میراث فرهنگی ، طبیعتا در مردم نیز مستتر شده و در حفظ و حراست آن توجه خاص نخواهد شد.باید جامعه حس کند که زیبائی ارزشی است که وزن جامعه را ارتقا میدهد.

برای وارد شدن به این مبحث طبیعتا باید فلسفه زیباشناسی و چیستی آن را ارزیابی کنیم. اندیشمندان در این مورد تعاریف گوناگونی دارند و هریک از نظرگاه خویش با پدیده زیبا و زیبائی برخورد می کنند. هر کدام زیبائی را تقسیم به طبیعی و غیرطبیعی که ساخته و پرداخته بشر است ، در جای خویش تعریف کرده اند. البته باید توضیح داد : یک تعریف واحد و هندسی در این مورد وجود ندارد و هنر و زیبائی به علائق و سلائق متفاوت بشر ارتباط دارد که نمی توان میکانیکی تعریف دقیق و واحدی برای آن پیدا کرد و زیبائی درون نهفته آن نیز در همین است. هنرمند بخشی ازعاطفه خویش را بوسیله اثر هنری – ادبی و… به مخاطبان خویش عرضه می کند و از آنان میخواهد که در مورد هنرش به داوری بنشینند و قضاوت کنند. هنرمند با اثر خویش مخاطبان را صدا میزند. این دیگر وظیفه زیباشناس است که اثر را توضیح ، تفسیر ، نقد و تحلیل کند. زیباشناسی باید قابلیت آنرا داشته باشد که زیبائی را مورد نگرش قرار دهد و جایگاه خاص آنرا مشخص کند. اما با این تفاسیر فلسفه زیباشناسی چه ربطی به فلسفه آنارشیسم دارد؟

برای بررسی این پرسش مجبوریم مفاهیم را نخست از یکدیگر مجزا و سپس رابطه آنان با یکدیگر را ؛ مشخص کنیم. نخست: از آنجا که مطلق گرائی در زیباشناسی جائی ندارد. وجه مشترک – عدم مطلق گرائی – خود را به فلسفه آنارشیسم نزدیک می کند.دوم زیباشناسِ هنری باید قوه تخیل قوی داشته باشد تا تخیل درون نهفته در هنر را پیدا و آشکار کند. در آنارشیسم نیز به مخاطبانش توصیه می شود که مدام به قوه تخیل خویش رجوع کنند. با آگاهی بدین مورد که ” تخیل شروع اختراعات است ” . هنرمند نخست هنر خویش را با رجوع به تصورات و قوه تخیل آغاز می کند و با بکارگیری از مهارت های عملی – فنی ، اثر خویش راخلق می کند. در آنارشیسم اگر از دید زیبا شناسی بدان برخورد کرد به موضوعی برخورد می کنیم که در مرحله اول ناممکن است .آنارشیست مانند یک هنرمند می کوشد از ناممکن ؛ ممکن سازد. این تفکر مجهول است و با معادلات فیزیک و ریاضی قابل حل نیست. هنر نهفته در آنارشیسم ، یادآور آزادی است که تنها با داشتن حس زیباشناسی می توان آن را کشف کرد. نمیتوان در مثلث شوم هگل ، مارکس، هایدیگر گرفتار بود… و یادآور آزادی یعنی راز نهفته در فلسفه آنارشیسم را که تنها با حس ظریف زیباشناسی قابل کشف است؛ مورد بررسی و ارزیابی قرار داد.

زمانیکه آنارشیستها از جامعه آزاد صحبت می کنند. برای عموم این خواست، پدیده ای است ناممکن. آیا یک هنرمند و یک زیباشناس نیز می تواند صحه بر افکار عموم گذارد و با نظرات عموم هم زبان شود؟ هنرمندی که خود با رجوع به تصورات و تخیل های ذهنی خویش ، اثری بجای گذاشته که در نگاه اول ناممکن است.؟ رنگها و تصاویر در سبکهای مدرن (سوررئالیسم*،اکسپرسیونیسم*..) از طبیعت خویش دور شده و شکل جدیدی بخود گرفته است…چگونه هنرمندان و خالقان آثار هنری…می توانند از قوه آزاد تخیل خویش بگریزند و نسبت به خواستهائی که در ظاهر ناممکن است ، بی اعتنا باشند؟ آنارشیستها برآنند که ناممکن ها را به ممکن تبدیل کنند. خواستارند مفاهیمی مانند دولت که ( امروزه) به پدیده طبیعی تبدیل شده است به جایگاه غیر طبیعی خود باز گردد… و به مرور ازبین برود. این ایده نخست در تصورات ذهنی شکل گرفت و آنارشیستها می کوشند با مهارت لازم این ایده به واقعیت بپیوندد. همانطوری که شاعر و یا نقاش … پدیده ای را نخست در ذهن خویش می پروراند و سپس با مخاطبان درمیان می گذارد.

در اینجا باید تاکید شود که در مجموع رسالت هنر با تکیه بر زیباشناسی چیست؟ آیا هنر باید ” جهت دار ” و یا ” متعهد ” باشد ؟ خود را موظف به دادن ” آگاهی ” کند و راهنمائی برای دور کردن انسانها از بدی و زشتی ها … باشد؟ آیا وظیفه هنر روشن کردن ابعاد تاریک زندگی انسانها است؟ آیا کاشف ناشناخته های بشری خواهد بود ؟…از آنجا که کوشش شده : هنر و خصوصا زیباشناسی بر مبنای فلسفه آنارشیسم بررسی و تعریف شود. لذا پاسخ بدین پرسش ها ؛ نه است ! هیچ تعهدی در هنر و طبعا زیباشناسی برای آنارشیستها نه قابل قبول است و نه قابل بحث.

هنر وهنرمند برخلاف هذیان گوئی احمد شاملو* ، باید آزاد و مستقل باشد و نسبت به خلق آثارش آزاد و غیر متعهد عمل کند…. این تفکر تنها در جوامع استبداد زده مورد بحث است که هنرمند اجبار دارد در مورد خاص – آنچرا که حزب و ایدئولوژی می اندیشند و توقع دارند – دست به کار هنری بزند. ما این نمایشنامه تراژدیک را قبل از انقلاب تا امروز شاهد هستیم که از هنرمندان متوقع هستند بین امام حسین و استالین سرگردان باشند…! کارگران و دهقانان و زحمت کشان را وارد دنیای هنری کنند! به زبان دیگر کلام خود را تبدیل به چماقی برای کوبیدن سر دگراندیشان تبدیل کنند! برای رسیدن به این نیت شوم خویش ، انگشت مشخص بر روی هنر نمایشی میگذارند چون تقریبا اکثر هنر ( موسیقی ، نقاشی …) ها را در خود نهفته دارد…از شاعر مداحی توقع میشود و از هنرمندان برده گی…! و متاسفانه می بینیم و شاهد هستیم که تعدادی از هنرمندان ما قدم به دربار ولایت فقیه گذارده اند و هنر و توانائی های هنری خویش را به ایدئولوژی آنان فروخته اند.

مفهوم زیباشناسی (AESTHETICS) میکوشد جلوه هائی از زیبائی در طبیعت و اشیاء را که انسان خلق می کند؛ نشان دهد. ازاواخر قرن هفدهم زیباشناسی در سطح وسیع مطرح شد و با کوشش و هنرمندان و هنردوستان … بنیان زیباشناسی ریخته شد . در قرن نوزدهم زیباشناسی از پوسته سنت و دین خارج شد و راه رفیع خود را در فلسفه نوین باز کرد. کانت (Immanuel Kant) در عصر خویش (1804-1770) به چیستی زیباشناسی می پردازد و هنر مغروق در طبیعت را می پسندید. وی محتوای هنر را بخشی و نه کاملا ، موضوع زیباشناسی می دانست. کانت ضمن نقد هنر، معتقد بود که هنر ناخالص است چون هنرمندان عموما درگیر مفهوم (Concept) ، فرمی از تصاویر هستند. البته بعد از کانت و شیوع سبکهای مختلف در نقاشی ، معماری و هنر خصوصا امپرسیونیسم ، نقد “هنر خالص” کانت تعدیل یافت و هوادارانش به جهان بینی دیگری رسیدند و هنر به مسیر دیگری رفت که طبیعتا احتیاج به نقادی دیگری نیز بود.

هنر پیامی (Message ) است که از سوی هنرمند به مخاطبان ارسال میشود. این پیام گاهی محدود در طبیعت است ، گاهی زندگی روزانه را ترسیم می کند. گاهی پیامی است عشقی و عاشقانه…گاهی به رویا و تخیل مربوط میشود.موضوعات بسیاری در این پیام پوشش داده میشود. در این مورد میتوان از داستان ها و فیلم های گوناگون علمی – تخیلی نام برد. و یا اخیرا بازی های مختلف کامپیوتری و بهره برداری از نرم افزارهای گوناگون جهت تهیه فیلم های ویدئوئی …نمونه های جدیدی است که با گسترش فناوری های جدید ، زیباشناسی را به تعمق بیشتری مجبور کرده است.

 گسترش فناوري‌های اطلاعاتي و ارتباطي بر ابعاد مختلف زندگي ما ، تاثیر به سزائی گذاشته است. نادیده گرفتن آن مشکلی را حل نمی کند، بر مشکلات می افزاید. شكل جديد برقراري ارتباط مابین انسان ها موجب تغییر و تحول در فرهنگ و هنر درجوامع شده است. زیباشناسی نیز تحت تاثیر این رشد سریع قرار گرفته است. در فضاي مجازي، شرايطي متفاوت با آنچه تا بحال داشتیم براي كاربران فراهم کرده است. فضاي يكسان و مشابهي را فارغ از الزامات دست پا گیر و مكان فراهم شده كه تجارب متفاوتي را بدنبال داشته است. انسان ها صرفنظر از محل سکونت و جائی که کار و زندگی می کنند ، می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار و اقدام به معاوضه اطلاعات کنند. تجاربی که در دنیای مجازی و صنعت بوجود آمده ، انقلاب چهارم نوینی است که در عصر ما بوقوع خواهد پیوست و تا چند دهه گذشته حتی قابل تصور هم نبود. بشریت در آستانه این انقلاب* ( چهارم صنعتی…) است با فضائی نامحدود که در اختیار ما قرار خواهد داد و بازگشت به گذشته غیر ممکن خواهد بود.

در رنسانس (Renaissance) حدود سالهای قرن چهارده تا شانزده میلادی (تحول ۳۰۰ساله‌) دنیا شاهد آغاز دوره تغییر و تحول جدیدی در هنر، علم و صنعت و فرهنگ در اروپا میشود که از آن رنسانس کلاسیک نام برده میشود. در همین دوره است که انسان اروپائی به خودآگاهی دست مییابد و فرهنگ و هنر ( کلیسا و دربار…) حاکم را به چالش می کشاند. شهرت رنسانس تنها مدیون خلق آثار رافائل (Raffaello Sanzio) ، ميكل آنژ و لئوناردو (Leonardo Michelangelo) و… نبود بلکه در تمامی رشته های فرهنگی و علمی تحولات چشم گیری صورت پذیرفت. جایگاه های معماری و مجسمه سازی ، شعر و نقاشی و سیاست… مشخص تر از گذشته شد.اما زیباشناسی درزمان رنسانس بازهم به سنت موجود وفادار ماند. باید سالها میگذشت تا رنسانس ، مزه مدرنیته در راه ( بهتر است گفته شود : شلاق مدرنیته را بر تن خویش لمس کند!) را می چشید.

گرچه درعصر رنسانس تغییرات و تحولات بسیاری در هنر و فرهنگ بوجود آمد اما هنوز راه بسیار طولانی لازم بود که فلسفه زیباشناسی مطرح و خود را به فلسفه آنارشیسم نزدیک کند. هنوز آثار بوجود آمده ( در کمال زیبائی ، خلاقیت و مهارت…) بیشتر تحت تاثیرمراکز قدرت یعنی کلیسا (یعنی مرکز برده داری) و قدرت مخوف دربار های موجود در اروپا است که معماری و هنر جدید آنروز را باید می پسندیدند…! آنارشیسم اصولا زائیده عصر مدرن (نیمه سده نوزدهم و بیستم) است… و با خلق سبک امپرسیونیسم (Impressionism) یا دریافتگرائی سنخیت می یابد. ما نیز بحث را در این مورد ادامه میدهیم.

معمولا زیباشناسی برای دو گروه جالب است: گروهی که به فلسفه علاقمندند ومحتاطانه وارد دنیای هنر میشوند و عموما میکوشند فضای خشک و بی روح خود را با زیبائی و لطافت هنر آذین کنند. گروه دوم خود هنرمندان هستند که عموما نسبت به آثار همکاران خود نظر میدهند و تعدادی به منتقدان هنری می پیوندند. چنانکه میدانیم با خلق سبک امپرسیونیسم* انقلابی در هنر و زیباشناسی بوجود آمد. اکثر قالبها و فرم های گذشته زیر علامت سئوال رفت و در نقاشی بخصوص انفجار عظیمی در رنگها و تصاویر صورت پذیرفت که بیسابقه بود.در همین دوره است که آنارشیسم دنیای سیاست را دقیقا مانند امپرسیونیستها به آتش میکشد.برای آنارشیستها نیز فرم و قرادهای تصنعی نشات گرفته از استبداد زیر علامت سئوال رفته و تبلور این قیام در انترناسیونال اول (International Workingmen’s Association) آشکارا در سالهای (1876–1864) خود را نشان میدهد.

آنارشیستها در انترناسیونال اول ماهییت دیکتاتوری فلسفه سیاسی مارکس و یارانش را برملا کردند و بعنوان یک جناح ضد اقتدار آنرا ترک کردند و مارکس و یارانش ناچارا از ترس آنارشیستها و نفوذ شدیدی که در کشورهای جنوبی اروپا داشتند، انترناسیونال را به آمریکا فرستادند. زمانی لاشه متعفن آن به مسکو رسید ( انترناسیونال سوم) که سریعا بعلت بوی مشمئز کننده باید در مسکو بخاک سپرده میشد .اما اثرات منفی خود را تحت تاثیر افکار دیکتاتوری و توطئه گر مارکس در مسکو بجای گذاشت و انقلاب روسیه را عملا زمین گیر و به دیکتاتوری خشن و سرکوب گر تبدیل گشت که در نهایت با ظهور استالین یکی از مستبدترین دیکتاتورهای تاریخی بشری، نیت مارکس – انگلس بوقوع پیوست!… در نهایت هم شاهد روند تاریخی بلشویسم بودیم که چگونه ارثیه آن به مافیای فعلی رسید.

در امپرسیونیسم تصاویر و رنگها خارج از فرم و قالب و حتی قرارداد های زمان خویش بود. بدین جهت هم در ابتدای کار و ظهور مورد تمسخر قرار گرفت… اما به مرور هنرمندان بسیاری تحت تاثیر بانیان اولیه این اثر هنری ، بدان پیوستند و خالق آثار تحسین آمیزی شدند. روند تاریخی آنارشیسم در اوائل به مراتب – نسبت به امپرسیونیسم – بدتر بود. اقدام های اشتباه و ترور و بمب گذاری های کور و احساساتی… توسط افرادی فریب خورده که آنارشیست بودند، باعث شد فلسفه آنارشیسم در مجموع برای مدتی طولانی آگاهی کاذب بوجود آورد که خوشبختانه با زمان و تدابیر متفکران آنارشیست ، این آگاهی کاذب تعدیل یافت.

امپرسیونیسم که آغازی برای خلق سبکهای دیگری در اروپا شد ، بدو امر منتقدان را به تعجب برانگیخت. مسخره کردن آن در نقد آن نبود بلکه کوشش در رد و نفی آن بود که چاره ساز نبود. چون در فلسفه زیباشناسی اثر هنری باید تعریف و نقد و بعد قضاوت شود (گرچه این اتقاق در مورد سبک امپرسیونیسم صورت نپذیرفت! ) اما امپرسیونیسم راه خود را ادامه داد و با خلق آثارش اروپا را فتح کرد و در هنرهای دیگر نیر نفوذ یافت.ما این روند را در فلسفه آنارشیسم شاهد هستیم که روند مشابه با امپرسیونیسم دارد. آنارشیسم متاثر از قواعد و قالبهای موجود نیست و رنگ و طرح خود را دارد و هرگز با مستبدان از در سازش بر نمی آید. هر دو سبک باید از دید زیباشناسی و ظریف و لطیف ارزیابی شود. غیر از آن دچار اشتباه خواهیم گشت.

در هر دو فلسفه قوه تخیل فعال است. لذا برای آنانیکه با اسلحه فیزیک و مکانیک میخواهند به درک واقعی آنان بپردازند…ناچارند نخست اسلحه خویش را زمین گذارند… زره خویش را از تن بدر کنند و به حس لطیف زیباشناسی خویش رجوع کنند. هنرمند امپرسیونیست ( رجوع شود به تابلوهای مونه ، وان گوگ ، پیسارو…) طبیعت و اجسام محیط خویش را طوری رنگ آمیزی می کند که در عصر خویش بی همتاست. انقلابی است درعصری که هنوز درگیر شمایل کشی است ، گوئی همین رنگها ( خودکار ) تصاویر را بوجود آورده انده نه هنرمند!

آنارشیسم هرگز قصد ندارد ( مانند ایدئولوژی های دیکتاتوری…) با پیوستن به امپرسیونیسم مجموعه دستگاه فلسفی خویش را تکمیل کند و پشت آن سنگر گیرد. آنارشیسم همان ارزشی را که برای سبک امپرسیونیسم قائل است خود را در سبک سوررئالیسم نیز می بیند و پا از چارچوبهای موجود فرا میگذارد . آنارشیسم و امپرسیونیسم تاریخ تولدی مشترک دارند. این بدان معنی نیست که پایان و سرنوشت مشترکی هم دارند. آنارشیسم همیشه مانند ققنوسی از خاکستر خویش بر میخزد و فضای ذهنی انسان ها را تحت تاثیر قرار میدهد. در گذشته این امپرسیونیسم بود که آنارشیستها را تحت تاثیر قرار داد. امروز سورئالیسم (Surrealism) یا فرا واقعگرائی است که اشتراکات زیادی با آنارشیسم دارد. گرچه برای سورئالیسم به اشتباه مرامنامه ای (Manifeste du Surréalisme) هم توسط (Andre Breton) آندره برتون تنظیم شد که ثابت کند این مکتب: ” جنبشی است انقلابی” …اما فارغ از هر خیال ، نکات اشتراک زیادی در هر دو سبک ( آنارشیسم و سورئالیسم ) وجود دارد که قابل تعامل است و وارد شدن به دنیای خیالی آنده برتون را درست نمی دانیم.

برای شناخت آنارشیسم ، هنرمند باید بود و از قوه تخیل بهره برد. بدون داشتن فانتزی نمیتوان به آنارشیسم نزدیک شد. دقیقا تابلوهای امپرسیونیست و سوررئالیسم آنرا بما مخاطبان بازگو میکنند.باید اثار هنری این دو سبک را با فعال کردن قوه تخیل نگاه و تفسیر کرد. آنگاه بیشتر به راز تابلوهای مونه و دالی پی خواهیم برد.در مورد آنارشیسم موضوع کمی پیچیده تر است. آنارشیستها جامعه ای را متصورند که آزادی در آن مقدس است. جامعه از مجموعه و زیر مجموعه های آزاد و خودگردان تشکیل شده است که هیراشی در آن نیست و امور مردم توسط خود مردم مدیریت و اجرا میشود. دولت ( شر موجود) وجود ندارد وجامعه کاملا آزاد و خودگردان بوسیله سندیکا ( چشمان بیدار جامعه) های گوناگون اداره میشود و انسان ، آزادی و اختیارش ؛ مرکز توجه ها است.

برای پی بردن به این تفکر باید قوه تخیل و حس زیباشناسی را فعال کنیم… این موردی نبوده که در کتب درسی و یا رسانه های عمومی شنیده باشیم. جامعه آزاد !؟ حتی تصورش هم برای آنانی که به نظم موجود خوی گرفته اند؛ مشکل است. چطور میشود بدون دولت و پلیس… زندگی کرد؟!… و پرسش های متعدد دیگر. همین موضوع با دیدن اولین تابلوی کلودمونه به نام (Impression soleil levant) امپرسیون طلوع خورشید برای مخاطبان پیش آورد. در این تابلو که لنگرگاهی (Le Havre) در شمال غربی فرانسه را نشان میدهد . فضای آن با رنگ طبیعی فرق می کند و غلظت رطوبت هوا جلوی تابش خورشید را گرفته است و فضای دیگری به این لنگرگاه داده که برای آنانی که از قوه تخیل بی بهره اند مانند لوئیس لروا (Louis Leroy) که خود منتقد هنری است ، مسخره آمیز جلوه می کند.

پيكاسو مي گفت: « در هنر نكته مهم، نه جست ‌وجو كردن بلكه پيدا كردن است.» این بما نشان میدهد که برای پیدا کردن باید قوه تخیل داشت و ناممکن را یافت. اینکه ادعا میشود آنارشیسم در زیبائی حضور سرشار دارد و فضای زیبای معنوی که متاثر از آثاری است که تنها می توانستند در آزادی خلق و بازتاب پیدا کنند ، منشا اشتراکاتی است که آنارشیسم با زیباشناسی پیدا کرده اند. آنارشیسم از ما میخواهد که نسبت به داده ها با بصیرت ، درایت و در سایه لطافت زیباشناسی برخورد شود. شابلون و رسم الخط منظمی نیست. نگاه یک آنارشیست نگاه همان هنرمندی است که با رجوع به قوه تخیل خویش ؛ در جستجوی خلق هنری است که باید با نهایت لطافت در زمان مشخصی خلق کند و با مخاطبانش به گفتگو بنشیند.

اینها موید آن است که بین یک آنارشیست که در حافظه خویش تصوری از یک جامعه آزاد انسانی دارد و کوشش می کند در بوم جامعه (این تصور) نقاشی کند… با هنرمندی که به ندای درونی خویش پاسخ میگوید ، رابطه ای ارگانیک است که از جلوه های بی واسطه خواست آزادی انسان است. هنرمندی که در تصرف ایدئولوژی است و آزادی و استقلال خویش را یه ایدئولوژی فروخته است… قادر به خلق آثاری نخواهد بود که در راستای اختیار و آزادی انسان باشد. در عصر نازیسم ، کمونیسم ، فاشیسم ما با انبوهی از هنرهای ویژه تفکر خود ، روبرو شدیم که پریده رنگ از حافظه تاریخ هنر و زیباشناسی پاک شد.هنری که قرار است شمایل کشد و مداحی کند ؛ پیوندی با آزادی انسان ندارد و هرگز نمي‌تواند از عهده انجام وظيفه معنوي خویش برآيد…. چنین هنری را میشود به تعداد فراوان در کلیسا ، مساجد و و موزه های هنری…مشاهده کرد. گرچه از نظر زیباشناسی می توانند مقامی برای خود کسب کنند… اما چیز تازه ای به انسان و آزادیش ، نخواهند داد.

تفسیر و انتقاد از اندیشه ، وظایفی است که آنارشیستها از همان دوران بوجود آمدن آنارشیسم و شکل گرفتنش از عمده وظایف خود میدانستند. آنارشیسم تنها فلسفه ای است که زیباشناسی را وارد سیاست کرد. بدون داشتن حس و ذوق زیباشناسی ، شناخت آنارشیسم مشکل است. آنارشیستها در اوج بهره گیری از خشونت غیرقابل دفاع ، نگاهی زیباشناسی همراه عشق به آزادیخواهی داشتند. نمی توان آنارشیست بود اما نسبت به هنر و زیبا شناسی بی توحه بود. زیبائی مستتر در آنارشیسم است که خشونت به لطافت سفر می کند و خود را بازتعریف می کند. هنر نهفته در آنارشیسم در این است….اما این انتقاد را هم باید به آنارشیستها کرد که : دیر هنر درون خفته آنارشیسم را کشف و بدان رجوع کردند. خواستهای اجتماعی در مورد زیباشناسی و تاریخ هنر نیز چنین روندی سیر کرده و به ما رسیده است. زیباشناسی شاخه ای از فلسفه هنر است و میدان وسیعی را در تصرف خویش دارد. زشت و زیبای هنر به زیباشناسی مربوط میشود… که در هر مورد پاسخگو است…ادامه دارد

*احمد شاملو. نقل قول از وی : “… بنده هنر بدون تعهد را دو پول ارزش نمی گذارم. هنرمند هميشه بر قدرت است نه با قدرت، حالا اگر يکی می خواهد برود با قدرت باشد، بگذار برود خودش را با بند تنبان فلان رئيس جمهور دار بزند. اصلآ برايم مهم نيست نه زنده بودنش برايم مهم است نه مردنش. هنر که می تواند چيز مفيدی را زيباتر عرضه کند و به آن قدرت نفوذ بيشتری بدهد بايد از خنثی بودن شرم کند. فضيلت هنرمند است که در اين جهان بيمار به دنبال درمان باشد نه تسکين، به دنبال تفهيم باشد نه تزئين، طبيب غمخوار باشد نه دلقک بيعار…”.

* انقلاب چهارم صنعتی Fourth Industrial Revolution . برای اطلاع بیشتر رجوع شود به سایت های ذیل :

http://www.weforum.org/agenda/2016/01/the-fourth-industrial-revolution-what-it-means-and-how-to-respond

http://www.weforum.org/agenda/archive/fourth-industrial-revolution

* امپرسیونیسم (Impressionism) برای اطلاع بیشتر رجوع شود به مقاله اینجانب تحت عنوان آنارشیسم و امپرسیونیسم.

سفر روحانی به فرانسه در چارچوب وظایف دولت ها !

آخوند حسن روحانی، رئیس دولت اسلامی ایران روز ١۶ نوامبر ۲٠١۵ به فرانسه می آید تا با همتایش فرانسوا اولاند دیدار و گفت و گو کند.

دید و بازدیدهای سران دولت جمهوری اسلامی با نمایندگان دولت های غربی شتاب گرفته است. دولت فرانسه که اکنون در دست حزب سوسیالیست است نمی خواهد از دیگر دولت های ١ + ۵ برای دستیابی به بخشی از «بازار» ایران واپس بماند، هر چند چین و روسیه پیش از زد و بند اتمی، بخش چشم ناپوششی از این بازار را در دست داشته اند. لوران فابیوس، وزیر امور خارجه فرانسه روز ۲۹ ژوئیه گذشته، تنها دو هفته پس از سازش جمهوری اسلامی پیرامون پرونده ی اتمی اش به تهران رفت و دو ماه پس از آن ١٣٠ کارفرمای شرکت های فرانسوی با سازماندهی Medef، اتحادیه کارفرمایان فرانسه، در همان شهر مهمان بودند!

کارنامه ی جمهوری اسلامی ایران از روز نخست زایش ننگینش، در سرکوب مخالفان سیاسی، زنان، کارگران، خلق های ساکن ایران به ویژه خلق کرد، زندانیان سیاسی و غیرسیاسی، خداباوران بهائی، همجنسگرایان، مهاجران افغان و غیره چنان سیاه و سنگین است که شمارشش مثنوی را هفتاد من کاغذ کند. تاکنون صدها هزار زن و مرد در جنگ دو دولت ایران و عراق، در زندان ها، در خیابان ها، در کردستان، در کارخانه ها و در جای جای ایران با موشک ها، گلوله ها و شکنجه ها جان باخته اند یا بر سر دار رفته اند. هر فارسی زبانی که اندکی در درازای سی و هفت سال گذشته خبرهای ایران را پی گرفته باشد به این کارنامه ی خونین آگاه است.

پس بگذارید نگاهی کوتاه به آن چه در چند روز پیش از سفر روحانی به فرانسه رخ داد بیافکنیم، تا ببینیم چگونه ادعاهای دولت فرانسه در دفاع از حقوق بشر رویاروی منافع اقتصادی مشتی اندک سرمایه دار رنگ می بازد و به بوته ی فراموشی سپرده می گردد.

بر پایه ی گزارش هایی که فعالان حقوق بشر منتشر کرده اند، دولت جمهوری اسلامی در مهرماه ٣٢ تن را در هشت شهر اعدام کرد که سه نفرشان در ملاء عام بوده است. اعدام فاطمه سالبهی به جرم قتل شوهرش وحشیانه ترین بود، چرا که فاطمه زمانی زندانی شد که فقط ١٧ سال داشت. یکم مهر، روز آغاز سال تحصیلی، بار دیگر روزی بود که صدها هزار کودک نتوانستند به مدرسه بروند چرا که دولت اسلامی از ثبت نامشان تنها به جرم افغان بودن سرباز زد. ماه مهر ماهی بود که ١١ کارگر دیگر در محل کار جان باختند. ماه مهر ماهی بود که رامین زندنیا به همراه همه ی اعضای خانواده اش به جرم فعالیت در کانون صنفی معلمان و مبارزات اخیر آنان دستگیر شدند.

رویدادی که در ماه شهریور رخ داد و لکه ی ننگ دیگری بر پیشانی جمهور اسلامی شد همانا اعلام مرگ شاهرخ زمانی در زندان بود. او که چندین سال دربند بود جرمی به جز تلاش برای سازماندهی تشکلات کارگری نداشت. کمتر کسی بود که باور کند مرگ شاهرخ کاملاً طبیعی بوده باشد. شاهرخ در ۵١ سالگی در بند جان باخت.

رویداد دیگری که نشان از دخالت جمهوری اسلامی در کشتار داشت درهمین ماه آبان است. این رویداد با موشک باران اردوگاه لیبرتی در نزدیکی بغداد و کشتار دست کم ٢٠ تن از اعضای سازمان مجاهدین خلق رخ داد. کیست که نداند پس از سرنگونی دولت صدام حسین با موشک های پیشرفته و چند تنی آمریکایی، دولت هایی در عراق به وجود آمدند که فرمانبر جمهوری اسلامی بوده و هستند. هر چند دولت کنونی عراق بر تمام مناطق این کشور حکومت نمی کند، اما بغداد و دور و بر آن در دستانش است. پس دولت عراق نمی توانسته از موشک باران دوباره ی اردوگاه مجاهدین خلق ناآگاه بوده باشد یا حتا مستقیماً در آن دخالتی نکرده باشد، این دولت بدون فشار جمهوری اسلامی دست به چنین اقدام جنایت باری نمی زد. کشتار دوباره در اردوگاه مجاهدین خلق در بغداد بار دیگر بی کفایتی نهادهای وابسته به سازمان های بین المللی دولتی را نشان داد، چرا که مجاهدین خلق در اردوگاه لیبرتی پناهنده شناخته شده و آن ها مؤظف به تأمین جانی اشان بودند.

سرکوب و بگیر و ببند جمهوری اسلامی به داخل محدوده ای به نام ایران خلاصه نمی شود. این رژیم در سودای برپایی امپراتوری اسلامی در منطقه است و مانند هر دولتی در امور دیگران دخالت می کند. وگرنه چگونه است که هر چند روز خبری از مرگ پاسداری در سوریه منتشر می شود؟ حزب الله لبنان را چه دولتی تأمین مالی می کند؟ آیا حماس فلسطین دیگر رابطه ای با دولت اسلامی ایران ندارد؟ چرا بحرین از دستگیری چندین نفر در رابطه با دولت ایران خبر می دهد؟ جنبش افراطی حوثی در یمن چه؟ تنش های دولت های ایران و عربستان سعودی برای چیست؟

آری حسن روحانی در چنین اوضاعی به فرانسه می آید، روحانی آخوند و نماینده ی دولت دینی و خودکامه دست در دست اولاند، نماینده ی دولت لائیک و دمکراتیک برای تاراج دسترنج زنان و مردانی که در ایران از نخستین حقوق انسانی محروم اند. اینجاست که بار دیگر وظیفه ی دولت ها همچون آفتاب نیمروز خودنمایی می کند. دولت ها چه اسلامی باشند و با خیمه شب بازی های انتخاباتی از نوع ولی فقیهانه اش روی کار آمده باشند و چه دمکراتیک باشند و ظاهراً با انتخابات آزاد، اما در واقع به ضرب و زور پول و سرمایه زمام امور را به دست داشته باشند وظیفه ای به جز غارت و سرکوب ندارند. و این موضوع فقط مختص به ایران و دولت اسلامی آن نیست. مگر همین چندی پیش نبود که دولت های آمریکا و کوبا نیز آشتی کردند و سفارت هایشان را برپا نمودند؟ چه شد آن همه ادعاهای رنگارنگ ضدامپریالیستی برادران کاسترو که نزدیک به شصت سال است با مشت آهنین بر کوبا و مردمش حکومت می کنند؟ آیا در چین با حکومت تک حزبی کمونیست، کارگران کمتر از فرانسه چند حزبی استثمار می شوند؟ آیا در کره شمالی با حکومت دودمان کیم مردم می توانند جمله ای علیه دولت حزبی و دستگاهش بیان نمایند؟ کارگرانی که برای شرکت های چند ملیتی همچون آدیداس در جمهوری سوسیالیست ویتنام با دستمزدی چندرغازی کار می کنند، چه احساسی دارند؟

زنان و مردانی که خواهان آزادی و برابری هستند، آنانی که ویژگی های هر دولتی، با هر رنگ و ایدئولوژی، مانند پلیس، ارتش، زندان، سلسله مراتب، بوروکراسی، دین، مرز، فساد، جنگ، اختلافات ژرف طبقاتی و ده ها رنج دیگر را به چالش می طلبند، آنانی که می خواهند رهسپار راهی بس دراز و سنگلاخ آجین به سوی آزادی و برابری توأمان باشند چاره ای ندارند مگر این که به نیرو و تلاش خود تکیه کنند. دولت ها و احزاب گوناگون که این دولت ها را تشکیل می دهند همواره در این راه در برابر زنان و مردان خواهند ایستاد. این زنان و مردان می توانند زندگی نوین آزاد و برابر بیافرینند اگر بپذیرند که امورشان را خود در شوراها، سندیکاها و دیگر نهادهای از پائین و افقی به دست گیرند و دم و دستگاه هر دولت و حزب و رهبری را برکنند. انسان های آزاد و برابر، به دولت و رهبر و خدا هیچ نیازی ندارند. آنارشیست ها، چه در ایران و خاورمیانه، هم اکنون در روژاوا و مقاومت و بازسازی کوبانی، چه در فرانسه و چه در هر جای دیگر جهان همیشه در کنار زنان و مردان آزادیخواه و برابری طلب خواهند بود تا رهایی و برابری.

جمعی از آنارشیست ها و آنارکوسندیکالیست های فارسی زبان در پاریس

 

١٠ / ١١ / ٢٠١۵ – ١۹ / ٨ / ١٣٩۴

 

anarchistespersanophones@yahoo.fr